چرا به آنها «فاشیست» نمیگویم؟
نقدی بر «تکنیک برچسبزنی»
«برچسبزنی» در فضای سیاسی امروز ایران، فراتر از یک بداخلاقی ساده، به تکنیکی برای «ترور گفتوگو» بدل شده است. آرمین خامه در این دیدگاه با نگاهی به نظریه «سیاست بازشناسی» چارلز تیلور، به واکاوی این پرسش میپردازد که چرا حتی در مواجهه با تندروترین رفتارها، نباید به دام برچسبزنی متقابل افتاد. این متن تلاشی است برای فرار از «سیاست هویت فرساینده» و باز کردن مسیری که در آن به جای حذف فیزیکی یا نمادین رقیب، امکان تخیل یک آینده مشترک فراهم شود.

مکزیکو سیتی، مکزیک، ۱ فوریه ۲۰۲۶ (عکس از جراردو وییرا/ نورفوتو از طریق خبرگزاری فرانسه)

احتمالاً پس از خواندن پرسشی که در عنوان این نوشته آمده است، متوجه شدهاید که منظور از «آنها» چه کسانیاند. بله، اشاره به آن دسته از حامیان رضا پهلوی است که این روزها با تمام قوا کمر به حذف هر آنکس که سخنی متفاوت بگوید بستهاند؛ همانها که در مواجهه با هر پرسشی درباره برنامهها، نظرات، تصمیمات و گفتار رضا پهلوی، رگ غیرتشان برجسته میشود و پرسشگر بختبرگشته را «برچسبمالی» میکنند: چپی، مجاهد، خونشور، اصلاحطلب، پنجاهوهفتی و یک دوجین برچسب آبدار دیگر.
برچسبزنی یکی از آفات مهلکی است که این روزها، بیش از پیش، در گفتار سیاسی ما جا افتاده و عملاً امکان هرگونه گفتوگوی مفید و ثمربخش را از بین برده است. این بلای خردسوز چنان در افق سیاستورزی ایرانیان پراکنده شده که دیگر کسی از آن در امان نیست. کارکرد برچسبزنی، بهطور خلاصه، بستن درِ گفتوگو است؛ آن هم در زمانهای که ما بیش از هر چیز به باز نگهداشتن این در نیاز داریم. به همین دلیل است که نمیخواهم با برچسب «فاشیست»، ختم گفتوگو با طرفداران پهلوی را اعلام کنم.
اکنون که موضع من مشخص شد، اجازه دهید کمی بیشتر درباره کارکرد برچسبزنی توضیح دهم. معتقدم در گفتار سیاسی، ما شاهد رواج و تعمیق نسخهای از سیاست هویت هستیم که در عمل به ضد خود تبدیل شده است. برچسبزنی یکی از تکنیکهای این سیاست هویتِ فرساینده است.
برای فهم این وضعیت، باید یک گام عقبتر برویم و به ریشه نظری آن نگاه کنیم: سیاست هویت.
سیاست هویت؛ از بازشناسی تا مرزبندی
بخش مهمی از جنبشهای مدرن، از جنبشهای ضدنژادپرستی گرفته تا مبارزات زنان، دگرباشان، اقلیتهای دینی و قومی و بسیاری گروههای دیگر، با طغیان علیه تجربه حذف، تحقیر یا نادیدهگرفتهشدن آغاز شدند. این گروهها فقط نمیگفتند ما سهم بیشتری از منابع میخواهیم؛ بلکه میگفتند ما اساساً در روایت مسلط جامعه «دیده نمیشویم» یا اگر دیده میشویم، با تصویرهایی تحقیرآمیز و کلیشهای است. سیاست هویت در این نقطه، به معنای نامگذاری تجربهای بود که پیشتر یا بینام بود، یا در چارچوب روابط قدرت تعریف میشد. این نامگذاری یک کنش اخلاقی و سیاسی بود: تبدیل رنج به مطالبه، و تأکید بر هویتی که بیعدالتی در بستر آن و به واسطه آن جریان داشت.
چارلز تیلور در نظریه «سیاست بازشناسی» یادآوری میکند که زندگی انسان تنها در گرو قانون و حقوق رسمی نیست؛ ما بیش از هر چیز به دیده شدن و به رسمیت شناخته شدن در فضای جامعه نیاز داریم. از نظر او، بازشناسی یک تعارف ساده یا احترام ظاهری نیست، بلکه هویت ما در آینه نگاه دیگران شکل میگیرد.
وقتی جامعهای گروهی را نادیده میگیرد یا با تصویری تحقیرآمیز روایت میکند، تنها مرتکب یک بیادبی اجتماعی نشده، بلکه زخمی عمیق بر روح و هویت آن گروه وارد کرده است. به همین دلیل، بسیاری از مبارزات بزرگ تاریخ صرفاً بر سر تغییر بندهای قانون نبودهاند، بلکه نبردی بودهاند برای اصلاح «چگونگی دیده شدن»؛ تلاشی برای اینکه انسان بتواند در کتابهای درسی، قاب رسانهها و حتی در زبان و شوخیهای روزمره، کرامت خود را بازپس گیرد. تیلور با این نگاه روشن میکند که چرا دعواهای سیاسی امروز تا این اندازه حیاتی و اخلاقی شدهاند؛ برای بسیاری از مردم، این رقابتها تنها انتخاب میان دو برنامه سیاسی نیست، بلکه جدالی بر سر بودن یا نبودن و حفظ حیثیت انسانی است.
سیاست هویتِ فرساینده و تکنیک برچسبزنی
اما سیاست هویت، با تمام جنبههای عدالتخواهانهاش، همواره با خطر انحراف روبهروست. این نقطه بحرانی زمانی فرا میرسد که هویت از یک «دغدغه انسانی» به «تنها ملاک سیاستورزی» بدل شود. در چنین وضعیتی، دیگر عدالت و حقیقت معیار نیستند؛ بلکه همه چیز حول این محور میچرخد که «چه کسی» سخن میگوید. به جای پرسش از درستی یک ایده، تنها به شناسنامه و خاستگاه گوینده نگاه میشود تا مشروعیت او تأیید یا رد شود. اینجاست که سیاست هویت، به جای گشودن فضا برای فرودستان، دیوارهای بلندی میان «خودی» و «غیرخودی» میکشد.
در فضای سیاسی ایران، این بنبست بهوضوح در تقابلهایی مانند پهلویگرایی و پهلویستیزی، چپ و راست، اصلاحطلبی و براندازی، مرکزگرایی و قومیتگرایی، غربستیزی و غربپرستی و بسیاری دیگر، دیده میشود. مشکل از جایی آغاز میشود که این گرایشها دیگر صرفاً یک «موضع سیاسی» قابل بحث نیستند، بلکه به پیلههای سخت هویتی بدل میشوند که هر کدام برای خود تاریخ، قهرمان و حتی زبانی جداگانه ساختهاند. نتیجه این فرایند نه یک تکثر پویا، بلکه قطبیسازیِ ویرانگری است که جامعه را فلج میکند؛ وضعیتی که در آن سیاست دیگر میدان نبرد ایدهها برای ساختن آینده نیست، بلکه به میدان جنگ میان موجودیتهایی بدل میشود که تنها به دنبال حذف یکدیگرند.
در چنین بستری، «برچسبزنی» سلاح اصلی است. برچسب زدن راهی است برای فرار از زحمت فکر کردن به استدلالها؛ کافی است به جای نقد یک حرف، صاحب آن را بیاعتبار کنیم. ذهن ما، که به گفته جاناتان هایت بیشتر شبیه یک «وکیل مدافع» عمل میکند تا یک «قاضی بیطرف»، عاشق برچسبزنی است؛ زیرا به ما اجازه میدهد بدون ورود به بحثهای پیچیده، در پناه تعلقات گروهی خود احساس امنیت کنیم و دیگری را از پیش «شر» یا «خطرناک» ببینیم.
اینجاست که با یک تناقض بزرگ روبهرو میشویم: سیاستی که قرار بود زنجیرهای قدرت را بشکند، خود به ماشینی برای تولید قدرت و سلطه در زبان تبدیل میشود. وقتی به جای نقد ایده، فرد را (ولو در سطحی نمادین) حذف میکنیم، عملاً امکان گفتوگوی اجتماعی را از بین بردهایم. در جامعهای که «زبان قبیله» خریدار دارد، تخیل سیاسی برای ساختن یک آینده مشترک میمیرد؛ و این همان نقطهای است که هر حرکت دموکراتیکی، پیش از آنکه به مقصد برسد، دچار فرسودگی و فروپاشی میشود.
در چنین فضای غبارآلودی، بسیاری از کسانی که میتوانستند بخشی از راهحل باشند، عطای حضور در میدان را به لقایش میبخشند. حذف همیشه به معنای بستن دهان نیست؛ گاهی همین که فرد بداند پیش از سخن گفتن قضاوت شده، برای عقبنشینیاش کافی است. وقتی تنوع فکری رنگ میبازد و نقد درونی میمیرد، افراطگرایی جان میگیرد.
به همین دلیل، من به هواداران رضا پهلوی «فاشیست» نمیگویم؛ زیرا نمیخواهم «حرف آخر» را بزنم و درِ گفتوگو را ببندم. برچسبزنی، بیش از هر چیز، یک نشانه است؛ نشانهای از اینکه منطق سیاست از «گفتوگو» به «حذف» تغییر کرده است. جامعهای که مخالف خود را تنها به یک صفت تقلیل میدهد، حتی اگر زیباترین شعارهای آزادیخواهانه را سر دهد، در عمل توان زندگی سیاسی مشترک را از دست داده است.




نظرها
نظری وجود ندارد.