ارتباط ناشناخته. ارتباط بدون سانسور. ارتباط برقرار نمی‌شود. سایت اصلی احتمالاً زیر سانسور است. ارتباط با سایت (های) موازی برقرار شد. ارتباط برقرار نمی‌شود. ارتباط اینترنت خود را امتحان کنید. احتمال دارد اینترنت به طور سراسری قطع شده باشد. ادامه مطلب

آنچه مدافعان جنگ نمی‌فهمند: پارادوکس تضعیف

آرمین خامه ـ در دفاع از جنگ علیه ایران، اغلب گفته می‌شود که تضعیف جمهوری اسلامی می‌تواند راه را برای سرنگونی آن باز کند. اما این استدلال بر درکی ساده‌انگارانه از رابطه میان جنگ، دولت و جامعه استوار است. این یادداشت با طرح مفهوم «پارادوکس تضعیف» نشان می‌دهد که در شرایط جنگ، فرسایش دولت لزوماً به توانمند شدن جامعه نمی‌انجامد. برعکس، تضعیف ساختارهای حکمرانی ممکن است امکان شکل‌گیری نظمی تازه را دشوارتر و پرهزینه‌تر کند.

دیدگاه
این مقاله در بخش دیدگاه منتشر شده است. نظرهای مطرح‌شده در این بخش، دیدگاه نویسندگان را بازتاب می‌دهند و نه لزوماً دیدگاه تحریریه زمانه را. زمانه آمادگی دارد نظرهای در برابر این دیدگاه را نیز منتشر کند.

در دفاع از جنگ و حملهٔ خارجی به ایران اغلب چنین استدلال می‌شود که جنگ موجب تضعیف جمهوری اسلامی و دستگاه سرکوب آن خواهد شد و همین تضعیف می‌تواند زمینه‌ای برای «مردم» ایجاد کند تا نظام را سرنگون کنند و از پس آن نظمی نوین برپا شود. به نظر می‌رسد استراتژی رضا پهلوی برای سرنگونی نظام نیز تا حد زیادی بر چنین برداشتی استوار است. او در پیام‌هایی که تا کنون منتشر کرده، بارها بر این تأکید کرده است که مردم باید منتظر بمانند و خود را برای رویارویی نهایی با نظام آماده کنند؛ گویی تضعیف حکومت در اثر فشار خارجی، لحظه‌ای تاریخی ایجاد خواهد کرد که در آن جامعه بتواند ضربهٔ نهایی را وارد کند.

در نگاه نخست، این استدلال بدیهی به نظر می‌رسد. اگر حکومتی که سرکوبگر تلقی می‌شود ضعیف شود، راه برای تغییر باز خواهد شد. اما این بداهت بیش از آنکه حاصل فهمی دقیق از ساختار و پویایی درونی یک نظام سیاسی ـ اجتماعی باشد، نتیجهٔ ساده‌سازی وضعیت است. این استدلال بر نوعی فهم مکانیکی از رابطهٔ میان «تضعیف نظام»، «سرنگونی» و «ایجاد نظم جدید» استوار است. گویی این سه مرحله در یک زنجیرهٔ خطی و خودکار به یکدیگر متصل‌اند: نخست تضعیف، سپس سقوط، و در نهایت ظهور نظم جایگزین.

در مقابل این «برداشت خطی» از سرنگونی، من معتقدم که وضعیت جنگ را باید با در نظر گرفتن آنچه «پارادوکس تضعیف» می‌نامم، فهم کرد. پارادوکس تضعیف به این معناست که در شرایط جنگ و به دلیل آثار ویرانگر آن، هرچه نظم موجود بیشتر تضعیف شود، امکان شکل‌گیری یک نظم بدیل پایدار دشوارتر و پیچیده‌تر می‌شود. به بیان دیگر، برخلاف تصور مدافعان جنگ، تضعیف یک دولت لزوماً شرایط را برای شکل‌گیری یک نظم جایگزین تسهیل نمی‌کند؛ بلکه اغلب آن را دشوارتر می‌سازد.

درک این پارادوکس مستلزم تمایز میان دو وضعیت متفاوت است:
تضعیف ناشی از پویایی درونی یک نظام اجتماعی ـ سیاسی  و تضعیف ناشی از فشار خارجی و جنگ.

منطق تضعیف زمانی با استدلال مدافعان جنگ سازگار است که کاهش توان سرکوب نتیجهٔ موازنهٔ درونی قدرت در یک نظم سیاسی ـ اجتماعی باشد. یعنی در شرایطی که نیروهای اجتماعی، اعتراضات مدنی، شکاف در نخبگان حاکم یا سازمان‌یابی سیاسی جامعه موجب فرسایش قدرت حکومت شوند. در چنین وضعیتی، تضعیف حکومت در نسبت با جامعه رخ می‌دهد. قدرت حکومت در برابر نیروی اجتماعی عقب می‌نشیند و همین تغییر موازنه می‌تواند امکان تغییر سیاسی را فراهم کند. در اینجا تضعیف حکومت و توانمند شدن جامعه دو روی یک فرآیند واحدند.

اما در شرایط جنگ، دیگر با موازنهٔ درونی نیروها مواجه نیستیم. جنگ اساساً یک عامل خارجی و غیرارگانیک است که از بیرون بر ساختار سیاسی و اجتماعی اعمال می‌شود. فشار خارجی نه فقط حکومت، بلکه کلیت ساختار نظام اجتماعی ـ سیاسی را تحت تأثیر قرار می‌دهد. زیرساخت‌های اقتصادی، ظرفیت‌های اداری، امنیت اجتماعی و حتی انسجام جامعه در معرض فرسایش قرار می‌گیرد.

در چنین وضعیتی است که پارادوکس تضعیف شکل می‌گیرد. اینجا دیگر تضعیف در نسبت میان جامعه و حاکمیت ایجاد نمی‌شود. یعنی تضعیف ساختارهای حاکمیت لزوماً به معنای توانمند شدن جامعه نیست؛ بلکه ممکن است جامعه و دولت هم‌زمان تضعیف شوند.

اما چرا مدافعان جنگ از فهم پارادوکس تضعیف عاجزند؟

نخستین خطای تحلیلی در استدلال مدافعان جنگ، درکی ساده‌انگارانه از ماهیت دولت است. در بسیاری از این تحلیل‌ها، دولت همچون ساختاری جدا از جامعه تصور می‌شود؛ گویی دستگاهی است که اگر فرو بپاشد، جامعه می‌تواند به‌سرعت جایگزینی برای آن بسازد. در این نگاه، دولت عمدتاً به یک «ماشین سرکوب» تقلیل می‌یابد و چنین فرض می‌شود که با تضعیف یا سقوط آن، راه برای ظهور نظمی تازه به‌طور خودکار باز خواهد شد.

اما در نظریه‌های مدرن دولت، چنین برداشتی نادرست است. از ماکس وبر تا چارلز تیلی و سپس نظریه‌پردازان سنت تاریخی ـ نهادی، دولت نه یک موجود بیرونی بلکه مجموعه‌ای پیچیده از نهادها، بوروکراسی‌ها، قواعد رسمی، شبکه‌های غیررسمی، روابط اقتصادی و سازوکارهای مشروعیت است. دولت در واقع شبکه‌ای از ظرفیت‌های نهادی است که امکان ادارهٔ جامعه را فراهم می‌کند و در تار و پود زندگی اجتماعی تنیده شده است. حتی دولت‌های اقتدارگرا نیز صرفاً بر زور تکیه ندارند؛ آن‌ها بر دستگاه اداری، نظام آموزشی، بخش‌های اقتصادی، نیروهای نظامی و طیفی از ذی‌نفعان و گروه‌های وابسته متکی‌اند که در سطوح مختلف با آن پیوند دارند.

به همین دلیل دولت را نمی‌توان به‌سادگی از جامعه جدا کرد. دولت مجموعه‌ای از سازوکارهای حکمرانی است که از طریق آن‌ها خدمات عمومی ارائه می‌شود، اقتصاد تنظیم می‌گردد، امنیت برقرار می‌شود و نظم اداری شکل می‌گیرد. 

در ایران نیز این پیوند میان دولت و جامعه عمیق و چندلایه است. اقتصاد دولتی و شبه‌دولتی، بوروکراسی گسترده، حضور نهادهای نظامی و امنیتی در بخش‌های مختلف اقتصاد و شبکه‌ای از نهادهای وابسته به حاکمیت نشان می‌دهد که دولت صرفاً یک رأس سیاسی نیست که با حذف آن بتوان کل ساختار را به‌سادگی جایگزین کرد. 

بنابراین تضعیف دولت صرفاً به معنای تضعیف یک حکومت نیست، بلکه به معنای فرسایش ظرفیت‌های نهادی جامعه نیز هست: آسیب دیدن زیرساخت‌های اقتصادی، اختلال در خدمات عمومی، فرسایش سازوکارهای اداری و گسترش ناامنی. تجربه‌های تاریخی نشان می‌دهد که در چنین شرایطی فروپاشی دولت اغلب نه به آزادی، بلکه به بی‌ثباتی و خشونت می‌انجامد؛ زیرا با از میان رفتن ظرفیت‌های نهادی دولت، همان سازوکارهایی نیز نابود می‌شوند که امکان ادارهٔ جامعه و شکل‌گیری نظمی تازه را فراهم می‌کنند.

خطای دوم در استدلال طرفداران جنگ، یکی دانستن سرنگونی حکومت با ایجاد نظم جدید است. در بسیاری از این تحلیل‌ها، گویی سقوط حکومت به‌طور خودکار جامعه را وارد مرحلهٔ ساختن نظمی تازه می‌کند. در این نگاه، فروپاشی قدرت سیاسی به معنای گشوده شدن راهی مستقیم به سوی آینده‌ای متفاوت تلقی می‌شود؛ گویی با از میان رفتن حکومت، جامعه به‌طور طبیعی قادر خواهد بود نظم سیاسی تازه‌ای بنا کند.

اما تجربهٔ تاریخی و واقعیت سیاسی نشان می‌دهد که میان این دو پدیده فاصله‌ای عمیق وجود دارد. سرنگونی یک حکومت می‌تواند در نتیجهٔ جنگ، فشار خارجی یا فرسایش درونی نظام رخ دهد و تاریخ بارها شاهد چنین لحظاتی بوده است؛ لحظاتی که قدرت سیاسی ناگهان فرو می‌ریزد. با این حال، ایجاد نظم جدید امری کاملاً متفاوت است. نظم سیاسی پایدار در خلا قدرت به‌طور خودکار شکل نمی‌گیرد، بلکه نیازمند مجموعه‌ای از ظرفیت‌ها و پیش‌شرط‌هاست؛ از جمله وجود نهادهای سیاسی جایگزین، نیروهای سیاسی سازمان‌یافته، جامعهٔ مدنی فعال و توان اداری و اقتصادی برای ادارهٔ کشور. در نبود این عناصر، فروپاشی حکومت اغلب به جای نظم جدید، به خلأ قدرت می‌انجامد.

از این منظر، سقوط حکومت را باید یک «لحظهٔ سیاسی» دانست، در حالی که ساختن نظم جدید یک «فرآیند تاریخی» است؛ فرآیندی که به زمان، سازمان‌یافتگی و ظرفیت نهادی نیاز دارد. اگر چنین ظرفیت‌هایی در جامعه وجود نداشته باشد، آنچه پس از فروپاشی رخ می‌دهد نه استقرار نظم تازه، بلکه دوره‌ای از بی‌ثباتی و رقابت بر سر قدرت خواهد بود.

برخلاف تصور مدافعان جنگ، و مطابق با آنچه «پارادوکس تضعیف» آشکار می‌کند، تداوم جنگ و تضعیف شدید دولت در ایران پیامدهایی خواهد داشت که نه‌تنها مسیر شکل‌گیری یک نظم جدید را هموار نمی‌کند، بلکه آن را پیچیده‌تر و پرهزینه‌تر می‌سازد. دلیل آن روشن است: همان ظرفیت‌هایی که برای ایجاد نظم تازه ضروری‌اند ـ از نهادهای اداری گرفته تا شبکه‌های اجتماعی و سازمان‌های مدنی ـ در جریان فروپاشی دولت فرسوده یا نابود می‌شوند.

در غیاب یک اپوزیسیون سازمان‌یافته و با ضعف‌شدن بیشتر جامعهٔ مدنی، سناریوهای محتمل چندان امیدوار کننده نیستند. یک احتمال آن است که پس از تضعیف یا حتی فروپاشی نظام، آمریکا با بخشی از نیروهای درون ساختار موجود به توافق برسد و نوعی بازآرایی درونی در قدرت شکل گیرد. نشانه‌هایی از چنین رویکردی را می‌توان در مواضع اخیر دونالد ترامپ و تأکید او بر توافقی «مطلوب» مشاهده کرد. سناریوی دیگر، در صورت طولانی شدن جنگ یا بی‌ثباتی، سربرآوردن نیروهای نظامی جدید در دل یک دورهٔ طولانی از آشوب است.

از همین نویسنده:

این مطلب را پسندیدید؟ کمک مالی شما به ما این امکان را خواهد داد که از این نوع مطالب بیشتر منتشر کنیم.

آیا مایل هستید ما را در تحقیق و نوشتن تعداد بیشتری از این‌گونه مطالب یاری کنید؟

.در حال حاضر امکان دریافت کمک مخاطبان ساکن ایران وجود ندارد

توضیح بیشتر در مورد اینکه چطور از ما حمایت کنید

نظر بدهید

در پرکردن فرم خطایی صورت گرفته

نظرها

نظری وجود ندارد.