ارتباط ناشناخته. ارتباط بدون سانسور. ارتباط برقرار نمی‌شود. سایت اصلی احتمالاً زیر سانسور است. ارتباط با سایت (های) موازی برقرار شد. ارتباط برقرار نمی‌شود. ارتباط اینترنت خود را امتحان کنید. احتمال دارد اینترنت به طور سراسری قطع شده باشد. ادامه مطلب

«جنگ مشروع» چیست و چرا وجود ندارد؟

در جهانی که جنگ همچنان به‌مثابه امری اجتناب‌ناپذیر بازمی‌گردد، مفهوم «جنگ مشروع» وعده می‌دهد که خشونت را در چارچوبی اخلاقی و حقوقی مهار کند. اما آیا می‌توان کنشی را که با ویرانی و مرگ تعریف می‌شود، به‌راستی «عادلانه» نامید؟ این مقاله با تبارشناسی این مفهوم، از الهیات مسیحی تا نظریه‌های معاصر، نشان می‌دهد که «جنگ مشروع» نه راه‌حلی برای مسئله خشونت، بلکه خود صحنه‌ای از تناقض است: جایی که تلاش برای محدودسازی جنگ، بارها به زبان توجیه آن بدل شده است.

آنچه «جنگ مشروع یا عادلانه» خوانده می‌شود، تباری طولانی دارد و به سنت لاتین bellum justum برمی‌گردد. در کلیت تاریخی خود، «جنگ عادلانه» کوششی نظری و سیاسی است برای آن‌که در دل وضعیتی که خود به منزله تعلیق هنجارها تجربه می‌شود، امکانی برای داوری و مهار خشونت باقی بماند. از این حیث، این مفهوم را باید همچون گره‌گاهی در فلسفه عملی فهمید، جایی که اخلاق، حقوق و سیاست در مواجهه با خشونت سازمان‌یافته به یکدیگر گره می‌خورند.

پرسش اصلی این است که آیا می‌توان برای کنشی که ذاتاً با کشتن و ویرانی گره خورده، حدودی اخلاقی و حقوقی تعیین کرد، و اگر چنین است، این حدود چگونه صورت‌بندی می‌شوند و تا چه حد در واقعیت تاریخی، در دل ضرورت‌ها و نابرابری‌های قدرت، قابل تحقق‌اند؟

تبارشناسی مفهوم «جنگ عادلانه»

نخستین صورت‌بندی‌های منسجم «جنگ عادلانه» نزد آگوستین قدیس پدیدار می‌شوند. در افق آگوستینی، جنگ نتیجه جهان پساهبوطی است؛ امری که فی‌نفسه شر است، اما در جهانی آکنده از بی‌عدالتی، گاه ترک آن به استمرار شر می‌انجامد. از این‌رو، جنگ تنها زمانی موقتاً موجه است که در افق صلحی عادلانه قرار گیرد و با نیتی راست انجام شود، آنچه در سنت لاتین با عنوان «نیت درست» صورت‌بندی می‌شود. اما در اینجا یک جابه‌جایی مهم رخ می‌دهد: عدالت از سطح کنش به سطح غایت منتقل می‌شود. جنگ نه به‌خاطر آنچه هست، بلکه به‌خاطر آنچه قرار است محقق کند موجه می‌شود، و همین تعلیق میان وسیله و غایت، امکان لغزش به توجیه خشونت را در درون خود حمل می‌کند.

این رویکرد نزد توماس آکویناس به دستگاهی مفهومی بدل می‌شود. او سه شرط «اقتدار حاکم»، «علت عادلانه» و «نیت درست» را طح می‌کند. اهمیت کار آکویناس در این است که جنگ را به قلمرو قاعده‌گذاری عقلانی وارد می‌کند، اما در عین حال، این سه شرط را به مفاهیمی وابسته می‌کند که خود محل نزاع‌اند. «اقتدار مشروع» بدون نظریه‌ای از حاکمیت تعریف‌پذیر نیست، «علت عادلانه» بدون تفسیر از بی‌عدالتی، و «نیت درست» بدون دسترسی به آنچه در ذهن کنشگر می‌گذرد. به این معنا، چارچوبی که برای محدودسازی خشونت طراحی شده، به ناچار به میدان تفسیر و در نتیجه به میدان قدرت بدل می‌شود.

در آستانه مدرنیته، نزد فرانسیسکو د ویتوریا این چارچوب وارد افق استعمار می‌شود. ویتوریا با طرح حقوقی مانند «حق سفر»، «حق تجارت» و «حق تبلیغ دین»، نوعی جهان‌شمولی حقوقی را صورت‌بندی می‌کند، اما این جهان‌شمولی به‌گونه‌ای ساخته می‌شود که نقض آن می‌تواند مداخله نظامی را توجیه کند. بدین‌سان، «حق» هم‌زمان به زبان محدودسازی و زبان گسترش سلطه بدل می‌شود. در این نقطه، جنگ مشروع درون چیزی جای می‌گیرد که می‌توان آن را عدالت استعماری نامید، یعنی نظمی که خود را جهان‌شمول می‌نامد اما از دل نابرابری تاریخی عمل می‌کند.

این روند نزد هوگو گروسیوس ترجمه‌ای سکولار پیدا می‌کند. جنگ در قالب «حقوق ملل» به مثابه نزاعی حقوقی در غیاب داور مشترک بازتعریف می‌شود. معیارهایی چون «ضرورت» و «تناسب» به میدان می‌آیند و در کنار «حق توسل به جنگ»، اصول «قواعد رفتار در جنگ» شکل می‌گیرند، از جمله تمایز میان نظامیان و غیرنظامیان. اما این کل دستگاه بر یک پیش‌فرض استوار است: هم‌ترازی کنشگران. این پیش‌فرض، تفاوت میان قدرت امپراتوری و وضعیت تحت سلطه را نادیده می‌گیرد و بدین ترتیب، صورت حقوقی به پوششی برای نابرابری مادی بدل می‌شود.

در قرن بیستم، مایکل والزر بازخوانی سنت جنگ عادلانه، کوشید آن را در برابر واقع‌گرایی سیاسی و منطق عریان قدرت احیا کند. پروژه او بر این فرض استوار است که حتی در دل جنگ، به‌مثابه رادیکال‌ترین وضعیت خشونت، نوعی «اخلاق مشترک» وجود دارد که در قالب شهودهای تاریخی، عرف‌های عملی و قضاوت‌های میان‌فرهنگی تثبیت شده است. والزر با اتکا به این شهودها، در پی آن است که حداقلی از قواعد را حفظ کند: تمایز میان نظامی و غیرنظامی، محدودیت در ابزارهای خشونت، و امکان داوری اخلاقی درباره کنش‌های جنگی، حتی در غیاب یک مرجع حقوقی جهانی.

با این حال، مفهوم کلیدی او یعنی «وضعیت اضطراری اعلی» دقیقاً نقطه‌ای است که این بنای هنجاری دچار ترک می‌شود. در این وضعیت، جایی که بقای یک جامعه سیاسی در معرض تهدیدی وجودی قرار می‌گیرد، والزر امکان تعلیق موقت قواعد اخلاقی را می‌پذیرد. نمونه کلاسیک او، مواجهه بریتانیا با تهدید نازیسم است، جایی که بمباران مناطق غیرنظامی، علی‌رغم تعارض با اصول بنیادین جنگ عادلانه، به‌مثابه شری «ضروری» توجیه می‌شود. اینجا، قاعده نه به‌طور کامل لغو، بلکه در پرتو یک ضرورت برتر بازتعریف می‌شود.

اما اگر بتوان به نام «بقا» یا «ضرورت»، قواعد را معلق کرد، آنگاه امکان گسترش بی‌پایان این وضعیت فراهم می‌شود. در این نقطه، استثنا دیگر بیرون از قاعده قرار ندارد، بلکه به‌عنوان امکانی درونی در خود قاعده جای می‌گیرد: قاعده از همان آغاز، امکان تعلیق خویش را در خود حمل می‌کند. از این منظر، اخلاق جنگی والزر نه یک نظام بسته و مصون، بلکه میدانی تنش‌آلود است که در آن، هنجار و ضرورت، قانون و استثنا، به‌طور دائم یکدیگر را بازتعریف می‌کنند.

در همین افق، فیلسوفانی چون جف مک‌ماهان، دیوید رادین و سیسیل فابر نشان می‌دهند که تفکیک کلاسیک میان «عدالت جنگ» و «عدالت در جنگ» نه‌تنها از نظر مفهومی ناپایدار، بلکه از حیث اخلاقی گمراه‌کننده است. آنان به‌ویژه اصل «برابری اخلاقی جنگجویان» را به چالش می‌کشند، اصلی که بر مبنای آن، کنشگران دو سوی یک جنگ، صرف‌نظر از عدالت یا بی‌عدالتی علت آن، در سطحی یکسان از حیث مسئولیت اخلاقی در نظر گرفته می‌شوند. در مقابل، این متفکران استدلال می‌کنند که مسئولیت اخلاقی جنگجویان به‌نحو جدایی‌ناپذیری به ساختار کلی جنگ، به‌ویژه به مشروعیت یا نامشروعیت علت آن، گره خورده است؛ از این‌رو، مشارکت در یک جنگ ناعادلانه خود می‌تواند بار اخلاقی مستقلی داشته باشد، حتی اگر قواعد رفتاری در میدان نبرد رعایت شوند. در چنین چارچوبی، جنگ دیگر به مجموعه‌ای از قواعد انتزاعی فروکاسته نمی‌شود، بلکه به میدان پیچیده‌ای از مسئولیت‌های نابرابر بدل می‌گردد که در آن، داوری اخلاقی مستلزم عبور از تقسیم‌بندی‌های کلاسیک و بازاندیشی در نسبت میان کنش، ساختار و عدالت است.

از تنظیم شرایط جنگ تا نقد امکان آن

در برابر این سنت، ایمانوئل کانت افق مسئله را جابه‌جا می‌کند. نزد او، مسئله اصلی نه تنظیم اخلاقی جنگ، بلکه از میان بردن شرایط امکان آن است. در رساله «صلح پایدار»، جنگ نشانه فقدان نظمی حقوقی در سطح بین‌المللی است؛ نظمی که باید از طریق جمهوریت دولت‌ها، فدراسیونی از دولت‌های آزاد و حقوق جهان‌وطنی به‌تدریج تحقق یابد. از این‌رو، افق هنجاری کانت نه اخلاقی‌تر کردن جنگ، بلکه حرکت به‌سوی نظمی است که در آن خود امکان جنگ به‌صورت تدریجی نفی شود، هرچند این نفی در عمل افقی تنظیمی و نه امری بالفعل و فوری است.

در سوی دیگر، کارل اشمیت نشان می‌دهد که اخلاقی‌سازی جنگ، به‌جای مهار آن، می‌تواند به رادیکال‌شدنش بینجامد. از نظر او، هنگامی که جنگ به نام عدالت، انسانیت یا ارزش‌های جهان‌شمول صورت‌بندی می‌شود، دشمن دیگر صرفاً «دشمن سیاسی» نیست، بلکه به دشمنی نامشروع یا حتی غیرانسانی بدل می‌شود. در چنین وضعیتی، تمایز کلاسیک میان جنگ محدود و نابودی مطلق فرو می‌ریزد و امکان تحدید خشونت از میان می‌رود. به این معنا، اخلاقی‌سازی جنگ می‌تواند خود به منطق تشدید و بی‌مرزی آن دامن بزند.

نقد مارکسیستی این مسئله را به سطحی مادی‌تر می‌برد. نزد کارل مارکس و فریدریش انگلس، جنگ درون منطق انباشت سرمایه و رقابت دولت‌ها فهم می‌شود. نزد رزا لوکزامبورگ، جنگ امپریالیستی به ضرورتی ساختاری بدل می‌شود و نزد ولادیمیر لنین، تمایز میان جنگ‌های امپریالیستی و رهایی‌بخش، خود به میدان نزاع سیاسی بدل می‌شود. تفاوتی ماهوی میان جنگ امپریالیستی و جنگ آزادسازی مردمی یا طبقاتی وجود دارد. و در امتداد این افق نقد ضد استعماری جنگ، امه سزر و فرانتس فانون نشان می‌دهد که خود زبان عدالت از دل تاریخ استعمار برآمده است.

پارادوکس «جنگ مشروع»

«جنگ مشروع» دستکم در سطح بین‌المللی یک ترکیب متناقض است. تلاشی برای هنجارمند کردن خشونتی که گرایش ذاتی به عبور از حدود خود دارد. این مفهوم از دل نیاز به محدودسازی جنگ برآمده، اما همواره در معرض آن بوده که به ابزار مشروعیت‌بخشی بدل شود. اما مسئله تنها این نیست که «جنگ مشروع» در عمل محقق نمی‌شود، بلکه این است که خود امکان آن از درون متزلزل است. زیرا هر معیاری که برای محدود کردن جنگ وضع می‌شود، ناگزیر درون روابط قدرت، روایت‌های متعارض و نابرابری‌های مادی بازتعریف می‌گردد.

به بیان دیگر، «جنگ مشروع» نه صرفاً مفهومی ناکام، بلکه مفهومی است که کامیابی و تحقق آن نیز به شکست آن می‌انجامد: هرچه دقیق‌تر صورت‌بندی شود، بیشتر به ابزاری برای تمایزگذاری، استثنا سازی و در نهایت مشروعیت‌بخشی به خشونت بدل می‌شود. از این‌رو، مسئله نه یافتن معیارهای بهتر، بلکه فهم این نکته است که خود زبان عدالت، هنگامی که به جنگ تعمیم می‌یابد، در معرض وارونگی قرار می‌گیرد.

«جنگ مشروع» بیش از آن‌که پاسخی به مسئله خشونت باشد، نشانه‌ای از بن‌بست آن است: تلاشی برای اخلاقی کردن چیزی که در لحظه تحققش، اخلاق را معلق می‌کند. بنابراین، اگر این مفهوم هنوز اهمیتی دارد، نه به‌عنوان راه‌حل، بلکه به‌عنوان نقطه‌ای انتقادی است که در آن می‌توان دید چگونه میل به مهار خشونت، بارها و بارها به زبان توجیه آن ترجمه شده است.

این مطلب را پسندیدید؟ کمک مالی شما به ما این امکان را خواهد داد که از این نوع مطالب بیشتر منتشر کنیم.

آیا مایل هستید ما را در تحقیق و نوشتن تعداد بیشتری از این‌گونه مطالب یاری کنید؟

.در حال حاضر امکان دریافت کمک مخاطبان ساکن ایران وجود ندارد

توضیح بیشتر در مورد اینکه چطور از ما حمایت کنید

نظر بدهید

در پرکردن فرم خطایی صورت گرفته

نظرها

نظری وجود ندارد.