ارتباط ناشناخته. ارتباط بدون سانسور. ارتباط برقرار نمی‌شود. سایت اصلی احتمالاً زیر سانسور است. ارتباط با سایت (های) موازی برقرار شد. ارتباط برقرار نمی‌شود. ارتباط اینترنت خود را امتحان کنید. احتمال دارد اینترنت به طور سراسری قطع شده باشد. ادامه مطلب

روایت از ایران

چهل روز زندگی در سایه جنگی که مال «ما» نیست

می‌گفت: «دنیاهای موازی» را قبول داری؟ تلویزیون ایران را بزنی، ایران پیروز شده و آمریکا و اسرائیل شکست خورده. کانال را عوض کن، بزن «اینترنشنال»: چیزی نمانده تا برگشت «شازده»، جمهوری اسلامی شکست خورده است. هوراها و شادی‌های مردمی که زیر پرچم اسرائیل، به زبان فارسی از «عمو ترامپ» و «بی‌بی» تشکر می‌کنند که بمب‌هایی را بر سر ما ریخته و ازشان می‌خواهند که باز هم بزنند.. اما ورای این دو روایت، دنیای سومی هم هست: دنیای ما مردم؛ زیر بمباران، زخمی و بی‌پناه، قربانی هر دو طرف. صدایی نداریم و فقط زنده ماندن، آزادی و صلح را می‌خواهیم.

می‌گفت: از ابتدای جنگ دلم می‌خواست بنویسم از حس و حالم، از شرایط، از دیده‌ها و شنیده‌ها... اما ننوشتم. دستم به قلم نمی‌رفت تا روز هیجده‌ام جنگ. شعر شاملو را زمزمه می‌کردم: 

دلم کپک زده که آه سطری بنویسم از تنگی دلمهتاب زده‌ای از قبیله آرش‌بر چکاد صخره‌ای زهِ جان کشیده تا بن گوشبه رها کردن فریاد آخرین

اما نمی‌توانستم بنویسم. وقتی قلم دست گرفتم و نوشتن را شروع کردم، بسیار لحظه‌ها را از دست داده بودم. احساس‌هایم را، شنیده‌هایم را فراموش کرده بودم و حسرت می‌خوردم که چرا این همه تعلل کردم. شاید به این خاطر بود که نمی‌خواستم جنگ را باور کنم. سال‌ها از خطر جنگ و حمله امریکا به ایران می‌گفتیم، از سال ۸۴ همزمان با حمله امریکا به عراق؛ زمانی که اولین اطلاعیه ضد جنگ با عنوان «آزادی آری، سلطه امریکا، نه» را امضا کرده بودیم. اطلاعیه‌ای که بیش از هزار امضا را پای خود ثبت کرد و قرار بود جزو اسناد سازمان ملل شود و هیچ گاه هم نفهمیدم که ثبت شد یا نشد. خیلی هم فرق نمی‌کند. سازمان ملل، یا بهتر بگویم سازمان دُوَل، بی‌خاصیت‌ترین سازمان در پیشگیری و توقف جنگ‌هاست، تقریبا می‌شود گفت در جلوگیری از جنگ هیچ گاه و به موقع هیچ کاری نتوانسته انجام دهد، فقط اطلاعیه و بیانیه و قطعنامه پشت سر هم، درست در زمانی که آدم‌ها در جنگ‌ها جانشان را از دست می‌دهند و همه چیز در حال نابود شدن است. 

دلتنگ بودم. دلتنگ همه چیز و همه کس. دلتنگ آرامش و با خیال راحت خوابیدن و زمزمه می‌کردم:

کاش دلتنگی نیز نام کوچکی می‌داشت تا به جانش می‌خواندی/ نام کوچکی تا به مهر آوازش می‌دادی/ همچون مرگ که نام کوچک زندگی است.

اما در شب‌های موشک باران و انفجارها، فقط تنهایی بود، سیاهی بود و دلتنگی و واقعا مرگ «نام »کوچک «زندگی» بود.

شعرها و ترانه‌ها و موسیقی همدم روزها و شب‌هایم بود. به خصوص شب‌هایی که بی هیچ ارتباطی، از صدای انفجار و ضدهوایی از خواب می‌پریدم و مدام از خود می‌پرسیدم کجا خورد؟ اوایل جنگ حتا نمی‌توانستم به موسیقی هم گوش کنم. کتاب هم نمی‌توانستم بخوانم. اصلا تمرکزی نبود برای هیچ کاری و این یک تجربه همگانی بود. اما به‌تدریج وقتی عادت کردیم به شرایط جدید، تلاش برای برگشت به روتین‌های همیشگی، تلاش برای وصل ماندن به زندگی بود و من هم یار همیشگی را بازیافتم.

گوش کردن به ترانه‌ها که از غم، شادی، آرزوها و رویاها و... می‌گویند و تو را به زندگی وصل می‌کنند، نوعی «تراپی»اند، در شبهای بمباران برایم معنای دیگری یافته بودند و هر شب و هر موقعی که گوششان می‌دادم، موسیقی بستری برای آرامش می‌شد و تک‌های از شعر آن ترانه وصف حالم:

وقتی از سیاهی شبها و روزهای بمباران دلم می‌گرفت: «جغد بارون خوردهای تو کوچه فریاد می‌زنه/ زیر دیوار بلندی یه نفر جون می‌کنه/ کی میدونه تو دل تاریک شب چی می‌گذره / پای برده‌های شب اسیر زنجیر غمه/ دلم از تاریکی‌ها خسته شده/ همه‌ درها به روم بسته شده/ من اسیر سایه‌های شب شدم/ شب اسیر تور سرد آسمون/...»

وقتی انتخاب میان ماندن در خانه و رفتن به شهر و دیاری امن تر، سخت می‌شد:

خاک ثمر نداده رو چه جور میشه ول کنم/ گیرم جهان یک وطنه با مرزهای الکی / رفیق و خونواده رو چطور می‌شه ول کنم...

وقتی مدرسه میناب را زدند، تصور درد و اندوه مرگ آن همه کودک آن هم در مدرسه جانکاه می‌شد، برای خانواده‌هایشان زمزمه می‌کردم: «من اون شهر دورم که بغضش شکسته / که دلتنگی راه نفس‌هاشو بسته/ خیابون خیابون پر از انتظارم/ تو نیستی و راهی به جایی ندارم ...»

وقتی نمی‌فهمیدم معنای این همه ظلم و بی‌عدالتی را: «می زنم فریاد/ هر چه باداباد/ وای از این بیداد/ وای از این طوفان...»

وقتی صدای انفجار خیلی خیلی نزدیک بود: «مرغ شومی پشت دیوار دلم/ خودشو اینور و اون ور می‌زنه/ تو رگای خسته تنم/ ترس مردن داره پر پر می‌زنه»

وقتی زندگی زیر بمباران عذابی می‌شد دردناک: «اگه زندگی عذابه/ یه حباب روی آبه/ من به گریه‌هام می‌خندم/ می‌گم این همه‌اش یه خوابه...» و آرزو ‌‌می‌کردم همه اینها یه خواب باشد و بس.

وقتی تهدید کرده بودند پل‌ها را میزنند و تازه توجه‌ام به پل‌هایی جلب می‌شد که هر روز از رو یا زیر آنها رد می‌شدم و حتا متوجهشان هم نبودم و تصور نبودنشان یعنی قطع هر گونه ارتباط: «من به دستان تو پل بستم به زیباتر شدن...»

وقتی خبر زدن شهرهای دیگر را از دور می‌شنیدم: 

با من خیال کن که به پل‌های اصفهان / با من خیال کن که به شیراز رفت‌های / با من خیال کن که به گیلان ِخانه‌ات
سبز و کبود و سرخ، جنگل دمیده است / در کوچه‌های سرد و پریشان این دیار / دستی به دستی یار، امشب رسیده است...

پشت شیشه می‌ایستادم و به صدای جنگنده‌ها گوش می‌کردم، منتظر صدای انفجار: آن سوی شیشه، روی رویاهای جاری/ گل می‌برند و نقره کشتی‌های خالی/ یاد قشنگ ِآتشی در برف و ظلمت/ یاد رهایی در زندان وحشت ... .

وقتی شب تمام نمی‌شد و سحر نمی‌رسید: مرغ سحر ناله سر کن/ داغ مرا تازه تر کن/ زآه شرر بار /این قفس را بر شکن و زیر و زبر کن / بلبل پر بسته ز کنج قفس بخوان/ نغمه آزادی نوع بشر سرا... .

صبح روز اعلام آتش بس که اصلا شاد نبودم: من اون شهر دورم پر از جای خالی/ پر از آرزوی یه جشن خیالی...
نگو چی گذشت و چی کشیدیم /شاید شب تموم شد/ شاید خنده برگشت ... 
چقدر غم شمردیم/ چقدر دل سپردیم/ پریدیم و هر بار به دیوار خوردیم/ خوشی دورمون زد/ بلا دورمون گشت /غمامو بغل کن شاید خنده برگشت... .

در اوج ناامیدی و درک ناتوانی در تغییر اوضاع و برای دوباره قدم به راه گذاشتن زمزمه می‌کردم: کاش دنیا چنین نظمی نداشت/ زندگی را باید از نو دانه کاشت...

و یا گوش می‌کردم: با من خیال کن که به اعجاز شاعران / شب‌ها به سر رسید/ طوفان نشست و رفت/ در کوچه‌های شهر صدای نازلی است در بهار/ با من خیال کن زمستان شکست و رفت... .

و در رویای آیندهای زیبا: قسمت که میآید نمیدانی چه زیباست/ این کوچهها پر میشود از شور و غوغا/ انگار مردم سرخوش از صبح بهارند/ دوردستها، گنجشک و در سر باغ دارند.

...

ترانه‌ها و موسیقی نمی‌گذاشتند در افسردگی و اندوه باقی بمانم. از غم‌هایم ‌‌می‌گفتند و بلافاصله بارقه امید در دلم ‌‌می‌نشاندند. 

***

 ‌‌می‌گفت: مدتی طول کشید تا در یکی از "پیام‌رسان‌های ملی" با چند نفر از دوستان دور هم جمع شدیم. با هر انفجاری به هم پناه می‌بردیم. 

  • بیدارید؟ نزدیک ما را زد
  • نزدیک ما را هم زد. 
  • نزدیک ما هم صدای انفجار خیلی نزدیک بود 
  • لامصب امشب داره شخم میزنه یه نفس
  • بچه‌ها نفیر شوم جنگنده‌ها را می‌شنوید؟ چه خبره امشب؟
  • پهباد وای. صدای پهباد داره دیوونه‌ام می‌کنه. انگار درست پشت پنجره هستند و می‌خواهند بیایند تو.
  • و ...

این گفت‌وگوهای شبانه، در میان صدای انفجارها، از تنهایی‌مان می‌کاست. این‌گونه، از راه دور از هم مراقبت می‌کردیم و به یکدیگر اطمینانِ تنها نبودن می‌دادیم؛ امیدی کوچک در دل این تباهی‌ها. به اشتراک گذاشتن اضطراب‌ها و نگرانی‌ها، ناسزا گفتن به جنگ‌طلبان و جنگ‌افروزان، شوخی‌ها و خنده‌ها، استیکرهای بامزه و… شب‌هایمان را پُر می‌کرد. تا نزدیک صبح، حدود ساعت پنج، وقتی دور دوم یا سوم «زدن‌ها» تمام می‌شد، به رختخواب می‌رفتیم و کمی می‌خوابیدیم؛ تا حوالی هفت، که با دور تازه‌ای از صداها بیدار شویم.

بعدتر، در همین «پیام‌رسان»، به گروهی به نام «آژیر قرمز» هم برخوردیم که مرتب خبر می‌داد: «از شمال، جنگنده‌ها الان از بالای سر ما رد شدند، احتمالاً سه دقیقه دیگر به تهران می‌رسند.» یا «از طالقان جنگنده‌ها به سمت تهران آمدند، یکی‌دو دقیقه دیگر به کرج می‌رسند، مراقب باشید» و… دل‌مان قرص می‌شد که کسانی هستند، در جایی امن، که دل‌شان برای مردمی که زیر بمب و موشک‌اند می‌تپد.

بسیاری در اعتراض به قطع اینترنت حاضر نبودند از این پیام‌رسان‌ها استفاده کنند. برخی هم، مثل ما، به آن‌ها پیوسته بودند با این استدلال که «این‌ها هم مال ماست و باید از آنِ خودشان کنیم»؛ اینکه «در این وانفسا، باید از هر امکان حداقلی استفاده کرد».

***

می‌گفت: «روز اول جنگ، مدرسه بودیم. همه‌چیز روال معمول خودش را داشت. برای بچه‌های کلاس پنجم کارگاهی گذاشته بودیم. گرمِ گفت‌وگو و پرسش و پاسخ بودیم که در باز شد و مدیر مدرسه داخل آمد. اسم یکی از بچه‌ها را خواند و گفت وسایلش را جمع کند و برود. آن دانش‌آموز کیفش را برداشت و رفت و بقیه با تعجب نگاهش کردند. مدیر اشاره‌ای به من کرد و آهسته در گوشم گفت که جنگ شده و والدین دارند می‌آیند بچه‌ها را ببرند.

کار را ادامه دادیم. مرتب در کلاس باز می‌شد، اسم دانش‌آموزی خوانده می‌شد و او می‌رفت. بقیه بچه‌ها که دیگر خیلی کنجکاو شده بودند و نمی‌دانستند چه خبر است، مدام سؤال می‌پرسیدند. آخر بهشان گفتم ضدهوایی‌ها فعال شده‌اند و والدین نگران‌اند و دارند می‌آیند دنبالشان. بعضی‌ها فریاد کشیدند: «هورا، جنگ شده؟!» هیجان‌زده شده بودند. به زحمت آرامشان کردیم. جنگ برایشان شبیه یک بازی بود، مثل بازی‌های کامپیوتری؛ تصوری از جنگ واقعی نداشتند.

یکی از بچه‌ها حالش بد شد. اضطراب شدیدی گرفته بود، گریه می‌کرد و نمی‌توانست نفس بکشد. یکی‌دو نفر از همکاران هم همین حال را داشتند. بعد از جنگ ۱۲روزه، در ابتدای سال کمی درباره چنین موقعیتی صحبت کرده بودیم و قرار گذاشته بودیم اگر چنین اتفاقی افتاد، بچه‌ها و همکارانی را که دچار اضطراب شدید می‌شوند جدا کنیم و در جایی دور از بقیه بهشان رسیدگی کنیم. برای بقیه هم در امن‌ترین نقطه مدرسه، بازی و سرگرمی فراهم کنیم یا فیلم کارتون بگذاریم تا والدینشان برسند.

روز پراضطرابی بود. رفتن بچه‌ها تا ساعت دو طول کشید. ترافیک وحشتناک بود. بعد از یک ناهار سرپایی، با ذهن‌هایی آشفته، خسته و پر از ابهام، اما خوشحال از اینکه همه بچه‌ها را سالم به دست خانواده‌هایشان سپرده بودیم، ما هم به خانه رفتیم…»

***

می‌گفت: «می‌دانستم بچه‌ها نگران‌اند. امکان تماس ندارند. اینترنت که قطع شده بود و فقط از دور خبرهایی می‌شنیدند. به هر کسی که احتمال می‌دادم این روزها از ایران خارج شود، شماره می‌دادم و می‌خواستم خبر بدهد که حال‌مان خوب است. به بقیه هم همین‌طور. همه به هم شماره می‌دادند: “اگر تو موفق شدی تماس بگیری، به بقیه هم خبر بده که حال‌مان خوب است.”»

در اولین فرصت شماره‌شان را گرفتم. دیگر به این فکر نکردم که تماس با خارج از کشور چقدر گران است. خیلی‌ها آن روزها روزی یکی‌دو میلیون هزینه تلفن می‌دادند. به محض وصل شدن و سلام و احوال‌پرسی، اولین سؤال این بود: «اونجا چیزی گیرتان می‌آید؟ خوراکی هست؟ شنیده‌ام مغازه‌ها خالی شده…»

خیالش را راحت کردم: «نگران نباش، همه‌چیز هست. مغازه‌ها خالی نیستند، فقط قیمت‌ها نسبت به زمانی که تو اینجا بودی بالاتر رفته. هنوز هم جیب‌ها کاملاً خالی نشده. خیلی هم به این ادعاهای خبرگزاری‌ها اعتماد نکن.»

وقتی در دل ماجرا هستی، مسئله فرق می‌کند. خیلی زود به شرایط جدید عادت می‌کنی و برای ادامه زندگی راه پیدا می‌کنی. اما برای آن‌هایی که دورند، داستان متفاوت است؛ تصورشان، شنیده‌هایشان و راه‌های خبرگیری‌شان اغلب از رسانه‌هایی می‌آید که چندان مستقل نیستند.

***

می‌گفت: «صبح جمعه، آخرین روز سال، با مترو به میدان انقلاب رفتم. میدان سوت و کور بود؛ خاکستری و غبارگرفته. بیشتر مغازه‌ها تعطیل بودند. وای که هر سال این موقع، چه غوغایی از آدم‌ها و فروشنده‌ها در خیابان‌ها بود، و امسال عید چه غریبانه و غمگین از راه می‌رسد. کسی ازش استقبال نمی‌کند.

پیاده خیابان انقلاب را گز کردم. تا چهارراه ولیعصر اوضاع همین‌طور بود. آنجا کمی جنب‌وجوش بیشتر شد؛ چند دستفروش به امید مشتری بساط کرده بودند و چند نفر هم با عجله دنبال خریدی بودند، انگار نمی‌خواستند عید کاملاً از یاد برود. کمی جلوتر، خیابان دوباره متروکه و غریب می‌شد، در انتظار عابران.

اما کمی آن‌سوتر، گل‌فروشی‌ها بازار نسبتاً بهتری داشتند؛ مردم با عجله سبزه می‌خریدند تا دست‌کم سفره هفت‌سینی پهن کنند و جنگ را، حتی برای لحظه‌ای، عقب بزنند. بازار میوه اما چیزی نداشت، جز چند کیسه میوه سالم و خراب که دم در چیده بودند. در مغازه‌های شیرینی‌فروشی و آجیل‌فروشی هم فقط چند مشتری پراکنده به چشم می‌خورد…

سری هم به میدان هفت‌تیر زدم. سال‌های قبل، اسفندماه سعی می‌کردم اصلاً از آنجا رد نشوم؛ ترافیک آدم‌ها دیوانه‌کننده بود. اما امسال، سوت و کور. تک‌وتوک مغازه‌های باز، بی‌حوصله ایستاده بودند و راسته شرق میدان پر بود از دستفروش‌های بی‌مشتری. با خودم گفتم این مغازه‌ها که امیدشان به فروش شب عید است، حالا چطور اجاره‌ها را می‌دهند؟ دستمزد فروشنده‌ها چه می‌شود؟ حتماً خیلی‌ها اخراج می‌شوند…

شیشه یک مغازه مانتوفروشی سر کریم‌خان، از موج انفجار کاملاً خرد شده بود.»

بغض کرده، با خود گفتم: «آخه این هم شد عید؟!»

یادم آمد که من هم سفره هفت‌سین نچیده‌ام. عید به خانه ما هم نیامده بود. یک جعبه کوچک نان‌نخودچی خریدم و با عجله به خانه برگشتم؛ شاید هنوز دیر نشده باشد و بتوان نشانی از عید در خانه نشاند، به امید فرداهایی روشن‌تر…

***

می‌گفت: «در یکی از “اپلیکیشن‌های ملی”؟! با همکاران یک گروه کاری داشتیم و در وانفسای قطع اینترنت، همین گروه شد غنیمتی برای باهم‌بودن. روز اول یا دوم عید بود. حال‌وهوای گروه هم غمگین و افسرده بود که یکی از همکاران متنی درباره بهار تهران نوشت؛ خیلی به دلم نشست:

“با همه سختی‌ها و زشتی‌های جنگ، همواره زندگی بر آن چیره شده. دقت کرده‌اید؟

این روزها بهار دارد دستی بر تهران می‌کشد. بیدهای مجنون گیسوان سبزشان را رها کرده‌اند و کنارشان درختانی پر از شکوفه‌های ارغوانی دلبری می‌کنند. گنجشک‌ها و بلبل‌ها در لابه‌لای شاخه‌ها نوای زندگی سر داده‌اند. قمری‌های عاشق در پیاده‌روهای پر از نخالهِ ساختمان‌های موشک‌خورده، بی‌اعتنا به هر چه تباهی است، عشق‌بازی می‌کنند.

وای آسمان… آسمان تهران را این روزها دیده‌اید؟ این‌چنین آبی، با گله‌های ابرهای سفیدِ بازیگوش و آن‌قدر گسترده که ستون‌های دود سیاه و سفیدِ موشک‌ها در آن گم می‌شوند. امروز دیدن این مناظر امید را در دلم شعله‌ور کرد. شروع کردم به انجام کارهای معمول زندگی. با خود گفتم وقتی طبیعت زمستان را پشت سر می‌گذارد، چرا من، چرا ما نتوانیم؟ این نیز بگذرد.”»

این متن شد آغاز سلسله نوشته‌هایی پر از امید به آینده‌ای روشن؛ حال‌مان خیلی بهتر شده بود.

بعد هم یکی از دوستان این ترانه را در گروه گذاشت:

گوش کن، اینم چیزی نیست
جز این چاره‌ای نیست
گوش کن، اینم می‌گذره
خاطره‌شو باد می‌بره…»

«باد ما را با خود خواهد برد
یاد ما را در خود خواهد داشت…
شهر ما را بغل خواهد کرد…

***

می‌گفت: «نمی‌خواهم تهران را ترک کنم. کجا بروم؟ نمی‌خواهم دوباره “جنگ‌زده” باشم. نمی‌خواهم دیگران برایم تصمیم بگیرند که در خانه یا شهرمان بمانیم یا برویم. در جنگ ۱۲روزه هم از تهران هیچ‌جا نرفتم؛ این بار هم نمی‌روم. یک‌بار، سال ۵۹، در زمان جنگ ایران و عراق این را تجربه کردیم؛ آواره شدیم. آن موقع دختر نوجوانی بودم. زندگی در شهر غریب چقدر سخت بود؛ مدرسه جدید، بچه‌هایی که با ما فرق داشتند، رنگ پوست‌شان، لهجه‌شان… مرا به‌راحتی نپذیرفتند، حتی معلم‌ها. نه، دیگر نمی‌خواهم “جنگ‌زده” باشم.»

می‌گفت: «دور و برمان را هم کم نزدند. همسایه‌ها می‌گویند هر بار که به تهران می‌آیند، یکی هم نزدیک ما می‌زنند و می‌روند تا یادمان نرود که هستند و شده‌اند فرمانروای آسمان تهران و ایران. آن روزها، زمان جنگ عراق را می‌گویم، دست‌کم آژیر قرمز می‌زدند و فرصت بود به پناهگاه برویم؛ اما حالا تازه وقتی صدای انفجار می‌آید، ضدهوایی‌ها شروع به کار می‌کنند…»

«یکی از آن شب‌ها خیلی بد بود، بدتر از بقیه. صدای انفجارها تمامی نداشت. چهارستون خانه و شیشه‌ها می‌لرزید. هر لحظه منتظر بودیم سقف روی سرمان پایین بیاید. لباس‌پوشیده، کنار دیواری که به‌نظرمان امن‌تر بود، پناه گرفته بودیم. دست‌های هم را گرفته بودیم و در سکوت، فقط به صدای جنگنده‌ها و انفجارها گوش می‌دادیم، در انتظار پایان آن لحظات سیاه و وحشتناک. چه شب سختی بود… خیلی سخت؛ اما این هم گذشت، مثل شب‌های دیگر.»

***

می‌گفت: «صدای آن انفجار خیلی نزدیک بود؛ همین پشت گوش‌مان. خانه لرزید. ترسیدم، نگران شدم. کوچه شلوغ شده بود. مردم می‌گفتند میدان فردوسی را زده‌اند. نیم‌ساعتی به‌زور خودم را نگه داشتم، اما بالاخره راهی خیابان شدم. خیابان را به سمت فردوسی پی گرفتم.

دو سه نفر از مردم، خودجوش نقش پلیس راهنمایی را به عهده گرفته بودند و ماشین‌ها را هدایت می‌کردند: “فردوسی بسته است، از کوچه‌ها بروید.” بعضی ماشین‌ها به کوچه‌ها و فرعی‌ها می‌پیچیدند و بعضی هم بی‌اعتنا به مسیرشان ادامه می‌دادند. هرچه جلوتر می‌رفتم، گرد و خاک بیشتر می‌شد. تکه‌های سیمان و آجر شکسته سراسر خیابان را پر کرده بود. بوی سیم سوخته و کاغذ سوخته در هوا پیچیده بود و نفس کشیدن سخت شده بود.

جلوی خیابان قرنی بسته بود. ماشین‌های هلال‌احمر، آمبولانس‌ها و مأموران شهرداری رسیده بودند؛ با چه سرعتی. خوب است که هنوز این سازمان‌ها سرپا هستند. زخمی‌ها کنار آمبولانس‌ها زخم‌هایشان را پانسمان می‌کردند، یکی دو نفر هم روی برانکاردها دراز کشیده بودند. جسدی در کاوری خاکستری تیره، کنار پیاده‌رو روی آسفالت قرار داشت؛ از همان کاورها که کشته‌های دی‌ماه را در آن‌ها گذاشته بودند. کاور خونی بود. احتمالاً عابر پیاده‌ای بوده که در لحظه‌ای نامناسب از جایی عبور می‌کرده… یا شاید مغازه‌داری… نمی‌دانم. به‌هرحال بعید بود از دل آن همه آوار به این سرعت کسی را بیرون کشیده باشند.

با خودم فکر کردم این روزها چه آدم‌هایی این‌گونه دیگر هرگز به خانه‌هایشان برنمی‌گردند… چشمم به پمپ‌بنزینی افتاد کنار ساختمانی که موشک خورده بود. ترس تمام وجودم را گرفت؛ تصور اینکه اگر ترکش به آنجا اصابت می‌کرد… انفجار آن همه بنزین می‌توانست کل منطقه را نابود کند.»

***

می‌گفت: «می‌خواستیم برویم خرید. ظهر بود، حدود ساعت دوازده و ربع. هنوز در آستانه در بودیم که انفجاری پنجره‌ها را لرزاند. برگشتیم. نیم‌ساعتی منتظر ماندیم و بعد راهی خیابان شدیم. انتظار داشتم بعد از انفجار خیابان خلوت باشد، اما انگار نه انگار. رفت‌وآمد مردم، ترافیک، هوای غبارآلود و ابری… فقط به نظر می‌آمد سرعت رفتن آدم‌ها بیشتر شده و چهره‌ها گرفته‌تر است. انگار همه می‌خواستند واقعیت را انکار کنند؛ واقعیت جنگ را. و بی‌اعتنا به آن، به زندگی‌شان برسند. انگار بی‌اعتنایی تنها سپر دفاعی‌ای است که دارند.»

پیرزنی هراسان در درگاه دری پناه گرفته بود و مردد بود که به خانه برگردد یا نه. به او لبخندی زدم و سری تکان دادم، به نشان امن بودن. پا به پیاده‌رو گذاشت. پیرمردی بر سکوی مقابل مغازه‌ای نشسته بود و به رفت‌وآمدها نگاه می‌کرد. صدای آژیر آمبولانس‌ها که راه را باز می‌کردند تا به محل اصابت برسند، از همه طرف به گوش می‌رسید. بعضی‌ها از هم می‌پرسیدند: «کجا را زده؟» و ساختمان بلندی همان نزدیکی را نشان می‌دادند: «پشت این ساختمان.»

به آن سمت رفتم. بوی سوختگی و گرد و غبار اولین نشانه نزدیک شدن به محل اصابت موشک یا پهپاد است. باید بو کشید و جلو رفت؛ بعد خرده‌شیشه‌ها راه را نشانت می‌دهند. جمعیت زیادی سر یک خیابان فرعی جمع شده بودند. جرثقیل بزرگی در کوچه بود. چه زود مأموران هلال‌احمر رسیده بودند. کارگران شهرداری دسته‌دسته در پیاده‌رو جمع شده بودند تا کارشان را شروع کنند… نمی‌شد خیلی جلو رفت. ساختمان دوم یا سوم از سر کوچه به تلی از آوار تبدیل شده بود. با خودم پرسیدم: آیا کسی از زیر این همه آوار زنده بیرون می‌آید؟

***

می‌گفت: «از پله‌های مترو بالا می‌آمدم. صدای دختر جوانی را شنیدم که با خود می‌خواند: “ای ایران، سرای امید…”»

پرسیدم: «برای کدام ایران می‌خوانی؟» گفت: «ایرانی که قراره آخوندا ازش برن، ایران آزاد.» این سؤال در ذهنم گذشت: «آیا آزادی و رهایی این‌گونه می‌آید؟» اما چیزی نگفتم و گذشتم.

***

می‌گفت: «تهران نبودیم که همسایه‌ای زنگ زد: توی کوچه‌مان را زده‌اند، خانه‌تان خراب شده. با عجله برگشتیم. وقتی رسیدیم، داخل خانه تعداد زیادی آدم غریبه دیدم. شوک دیدن آن‌ها بیشتر از شوک دیدن خانه ویران‌مان بود. شروع به کار کردیم. هیچ پنجره سالمی نمانده بود. درها از جا کنده شده بودند. بیشتر وسایل خراب شده بود. اما اثری از بعضی از وسایلم پیدا نکردیم، حتی خراب‌شان را: لپ‌تاپم، یک گوشی، مقداری طلا و…»

***

می‌گفت: «از اول جنگ چند روزی رفتیم شمال، اما بیشتر این مدت را در خانه ماندیم. شیشه‌ها را چسب زده بودیم، یک اتاق امن انتخاب کرده بودیم و شب‌ها بچه‌ها را آنجا می‌خواباندم.»

«آن شب حدود ساعت ۱۱ بود. بچه‌ها وسط هال مشغول بازی بودند که صدای انفجار آمد و هم‌زمان آوار شیشه‌ها فرو ریخت. آن‌قدر ناگهانی و ترسناک بود که فرصت فکر و واکنش نبود. همه شوکه شده بودیم. درِ آپارتمان را باز کردیم تا به حیاط برویم، اما راهرو پر شده بود از جیغ‌های همسایه‌ای که دچار حمله پانیک شده بود. دیدن این صحنه و شنیدن صدای او، بچه‌ها را بیشتر از خود انفجار ترساند. آن‌ها هم به‌شدت شروع به گریه کردند.»

«تا ساعت پنج صبح طول کشید تا آرام شدند، آن‌قدر که بتوانند بخوابند. من و همسرم مشغول جمع کردن خرده‌شیشه‌ها و چسب زدن پنجره‌های خالی از قاب شدیم تا کمی از سرمای دم صبح را کم کنیم. به تکه‌های شیشه شکسته نگاه می‌کردم که مثل خنجر، سینه خاک باغچه را سوراخ کرده بودند و با خودم فکر می‌کردم معجزه شده که یکی از این خنجرهای شیشه‌ای بچه‌ها را زخمی نکرده. تصورش هم دیوانه‌کننده بود.»

«دو روز طول کشید تا شیشه‌های جدید را نصب کردیم. اما غروب همان روز، کنار همان ساختمانی را زدند که دو روز پیش ویران شده بود و دوباره شیشه‌های خانه فرو ریخت. این بار من هم بریدم… مگر یک آدم چقدر توان دارد؟»

***

پرستار بود. خسته از شیفت، به خانه برمی‌گشت. دو مسافر کمی آن‌طرف‌تر با هم حرف می‌زدند؛ مثل همه، از جنگ می‌گفتند و می‌شنیدند. یکی‌شان می‌گفت: «فقط نقطه‌زنی می‌کنه، مردم رو که نمی‌کشه؛ فقط دولتی‌ها و امنیتی‌ها رو می‌زنه.» حرف‌های ایران اینترنشنال را تکرار می‌کردند.

زن پرستار با خشم گفت: «نقطه‌زنی چیه؟ آخه چی بگم… من الان از پیش مادر جوانی می‌آیم با ۹۰ درصد سوختگی. معلوم نیست زنده بماند، اما امروز خوشحال شد که شیرش را می‌دوشیم؛ فکر می‌کرد برای بچه‌اش می‌بریم. هنوز نمی‌داند که نوزاد چندماهه‌اش کشته شده. آن یکی بچه‌اش زنده مانده، دو سه ساله است. این مادر دولتی است؟ امنیتی است؟ نظامی است؟

یا آن یکی… آن پسر سربازی که پشت ضدهوایی بوده، سر تا پا سوخته. هر بار که پانسمانش می‌کنم، از من عذرخواهی می‌کند: “ببخشید که اسباب زحمت شما شده‌ام.” او هم معلوم نیست زنده بماند. امروز دیگر با بغض و اشک دعوایش کردم و گفتم: این‌قدر معذرت نخواه، من دارم کارم را انجام می‌دهم. آخه این پسر که معلوم نیست چند روز از سربازیش مانده، چرا باید چنین سرنوشتی داشته باشد؟

و آن وقت عده‌ای این‌طور دروغ‌ها را باور می‌کنند… هنوز نفهمیده‌اند جنگ یعنی چه… لعنت به هرچی جنگه… لعنت… لعنت…»

***

تنها راه ارتباط و خبرگیری ما در روزهای جنگ و نبود اینترنت شده بود تلویزیون ایران و تلویزیون اینترنشنال.

می‌گفت: «دنیاهای موازی» را قبول داری؟ من که دیگه آن را باور کرده‌ام. می‌خواهی برایت ثابت کنم؟ بزن تلویزیون ایران. چه می‌بینی؟ ایران پیروز شده، شهرهای اسرائیل با خاک یکسان شده، امریکا شکست خورده و ناتوان شده است. حالا کانال را عوض کن، بزن «اینترنشنال»: چیزی نمانده تا برگشت «شازده»، جمهوری اسلامی شکست خورده است. هوراها و شادی‌های مردمی که زیر پرچم اسرائیل، به زبان فارسی از «عمو ترامپ» و «بی‌بی» تشکر می‌کنند که بمب‌هایی را بر سر ما ریخته و ازشان می‌خواهند که باز هم بزنند.

اما یه دنیای دیگری هم هست، دنیای ما مردم که زیر بمباران و موشکباران‌ها، زخم‌خورده از هر دو طرف، قربانی می‌دهیم. حیف که دنیای ما را کسی انگار نمی‌بیند. مایی که هیچ رسانه‌ای صدایمان را به دیگران نمی‌رساند. مایی که با کسی سر جنگ نداریم. بی‌سلاح و بی‌پناه مانده‌ایم. هر دو طرف سلاح‌هایشان را رو به ما گرفته‌اند. قربانی پشت قربانی، زخمی پشت زخمی، دستگیری و زندان و اعدام، آن هم زیر موشکباران امریکا و اسرائیل. تیربارها را پشت ماشین‌های نظامی سر خیابان‌ها ببین. اینها که به کار مقابله با جنگنده‌ها نمی‌آیند. اینها را برای ما گذاشته‌اند تا دی‌ماه یادمان نرود. مایی که فقط آزادی و صلح آرمان ماست و زندگی حق‌مان.

***

می‌گفت: شیشه‌های شکسته و پودر شده، پیاده‌رو مقابل سفارت امریکا را پوشانده بود. انگار بارانی از شیشه بر شهر باریده بود. این حجم از شیشه‌خرده را تا به حال ندیده بودم. آخر هنوز کمتر از یک ساعت از اصابت موشک و انفجار گذشته بود. خیابان را بسته بودند. شیشه‌های هیچ‌کدام از مغازه‌های خیابان مفتح، لاین شرق دیوار سفارت سالم نبودند. ساندویچی، گلفروشی، بقالی، قهوه‌خانه، نانوایی و... همسایه‌ها توی خیابان بودند، می‌چرخیدند یا ایستاده بودند و تماشا می‌کردند و نمی‌دانستند چه کار کنند. مأموران مشغول چک کردن گوشی‌ها بودند. پسری ده‌دوازده ساله ساختمانی را به پدرش نشان داد که شیشه‌هایش سالم بود و گفت: «بابا شیشه‌های خونه‌مون را از این‌ها درست کنیم. نمی‌شکنند.»

عصر دوباره مسیرم به آن طرف افتاد. مأموران شهرداری هنوز مشغول جمع‌آوری شیشه بودند. بهشان گفتم: «خسته نباشید. چقدر این روزها کار شماها زیاد شده». یکی‌شان به شیشه‌های شکسته اشاره کرد و گفت: «این‌ها که کار جنگه و دشمن، وظیفه‌مان است که جمع کنیم، با جون و دل جمع می‌کنیم. اما... اما... آنها که شب‌ها چای و غذا می‌خورند در خیابان‌ها، دور میدان‌ها و همین‌طور آشغال می‌ریزند زیر پاهایشان... وای نمی‌دانی آنها چقدر کار ما را زیاد می‌کنند.»

از جلوی گلفروشی و مغازه‌های مفتح رد شدم. صاحبانشان مشغول تمیز کردن مغازه‌ها از آوار شیشه‌ها و... بودند. مردی در هیئت بی‌خانمان‌ها و زباله‌گردها داشت با تکه‌ای گونی، شیشه‌های خرد شده را جارو و کناری کپه می‌کرد. یک گونی را هم پر کرده بود. کارش خیلی عجیب بود. به چه کارش می‌آیند؟ یعنی می‌خواهد آنها را بفروشد!!!؟؟؟

کنار و توی جوی پر بود از نخاله و زباله که بیشترش شیشه‌خرده بود. چشمم به گلدانی سبز افتاد با گیاهی زخمی. انگار بهش شوک وارد شده بود. دورش انداخته بودند. نتوانستم جلوی خودم را بگیرم. توی جوی رفتم و برش داشتم. بقیه با حیرت به من نگاه می‌کردند. حتماً کار من هم برای آنها عجیب بود. اما برایم مهم نبود که چه فکر می‌کنند. فقط نباید می‌گذاشتم این گیاه بمیرد. حالا مشغول پرستاری از گلدانم هستم. برگ‌های تازه زده، اما هنوز برگ‌های زخمی‌اش هستند و مرا به یاد جنگ و قربانیان آن می‌اندازد.

***

می‌گفت: «بیست و سومین روز جنگ بود. صبح که بیدار شدم، متوجه شدم باز هم حملات شبانه زیادی انجام شده. اما انگار دیگر گوشم به صدای انفجارها عادت کرده که بیدار نشده بودم. نمی‌دانم خوب است یا بد؟»

صحبت از تهدید ترامپ است برای زدن نیروگاه‌های برق ایران. از خودم می‌پرسم زندگی بدون برق در تهران و سایر شهرها چگونه خواهد شد؟ تصورش هم هولناک بود. تصمیم گرفتم سری به میدان شهدا بزنم و اداره برق را ببینم. چند روز پیش آنجا را زده بودند. اداره برق محوطه بزرگی است که چهار طرفش خیابان است. از سمت پیروزی به راه افتادم.

ساختمان‌های باشگاه به نظر سالم می‌آمد، البته فقط به نظر می‌آمد. هیچ‌کدام از پنجره‌ها سالم نبودند. کلاغ‌ها و گنجشک‌ها و کبوترها به راحتی داخل می‌رفتند و می‌آمدند. اما کمی جلوتر خرابی‌ها بیشتر نمایان بود. حجم گسترده‌ای از ویرانی. درخت‌ها هنوز سبز نشده، خشک و بی‌بار شده بودند. نخل‌هایی بدون سر و نخل‌هایی هم زخم‌خورده، عزادار آنان.

مأموران شهرداری مشغول گذاشتن دیوارهای بتونی پیش‌ساخته دور این خرابی‌ها بودند. فروشگاه اتکا غریب و خاموش و خاک‌گرفته، پشت حصار گونی‌ها پنهان بود. از اداره برق تنها ساختمان قدیمی نیروگاه که تبدیل به موزه برق شده بود، سالم مانده.

یعنی چند نفر اینجا کشته شده‌اند؟
سؤالی که با دیدن هر آواری از خودم می‌پرسم.

***

می‌گفت: «تا به حال نمی‌دانستم هنوز هم هستند آدم‌هایی که برای پرنده‌ها گندم می‌ریزند. انگار نذر گندم دارند. کنار یکی از این ویرانی‌های وسیع، مردی کیسه‌ای گندم به دست گرفته بود و مشت‌مشت برای کبوترها روی زمین می‌ریخت. کبوترها دور و برش می‌پریدند، می‌نشستند، گندم می‌خوردند، بغ‌بغو می‌کردند و...

در جایی دیگر از شهر، نزدیک سی‌تیر، انگار صبح خیلی زود گندم‌ها ریخته شده بودند و کبوترها مشغول دانه‌برچیدن بودند. هر از گاهی ماشینی که رد می‌شد، دسته‌جمعی می‌پریدند و بر روی هره‌های آجری دیوارهای قدیمی می‌نشستند. مطمئن که می‌شدند خطری نیست، دوباره برمی‌گشتند برای دانه‌برچیدن.»

می‌گویند قلب پرنده‌ها کوچک است و به راحتی با صداهای بلند سکته می‌کنند. تصور اینکه با این همه انفجار چند تا پرنده جان‌شان را از دست داده‌اند، دلم را پر غصه کرد. کسی برای آنها عزاداری می‌کند؟

از جلوی مغازه پرنده‌فروشی رد شدم. ساختمان‌های ضلع مقابل خیابان را کامل کوبیده بودند. یعنی در انفجار اینجا، پرنده‌های این مغازه سالم مانده بودند؟ کاش مغازه باز بود و احوال پرنده‌ها را از مغازه‌دار می‌پرسیدم.

***

می‌گفت: «توی خرابه‌های ناشی از موشک‌ها، توی کوچه‌ها و خانه‌ها، توجه‌ام به درخت‌ها جلب شد. درخت‌هایی که ایستاده کشته شده بودند؛ سرشان کنده شده بود، سوخته، اما همچنان استوار سر جایشان باقی مانده بودند. نسیم بهاری که از لابه‌لای شاخه‌های شکسته و زخمی‌شان می‌گذشت، بوی چوب سوخته را به مشامت می‌رساند، حتی بعد از گذشت یک ماه.

چرا کسی از این درخت‌های قربانی چیزی نمی‌گوید؟ درخت‌هایی که در بهار هنوز جوانه نزده و سبز نشده، مرگ بر سرشان آوار شده بود. آدم‌های قربانی را می‌برند و دفن می‌کنند، کسانشان برایشان عزاداری می‌کنند، اما آنها سیاه و سوخته و مرده، دل و چشم را می‌خراشند. شاید رسالتشان این است که کاری کنند تا تباهی جنگ از یاد هیچ‌کس نرود.

اما رسالت دیگری هم دارند انگار. با دقت که نگاه کردم، دیدم آن‌هایی که لجوجانه به زندگی چسبیده‌اند و تن به مرگ نداده‌اند، دوباره جوانه زده بودند. جوانه‌های سبز کوچک نوید زندگی می‌داد. آرزو کردم کاش زنده بمانند و بتوانند دوباره سبز شوند، سبزِ سبز.»

***

می‌گفت: ساعت یازده شب، یکی از شیفت‌هایی بود که جنگنده‌ها مرتب می‌آمدند و می‌زدند و می‌رفتند تا شیفت بعدی‌شان که حدود یک و دو نیمه‌شب بود. صدای انفجاری نشنیده بودم، اما کلاغ‌ها یک‌صدا غارغار می‌کردند. یعنی چه چیز آنها را ترسانده؟ شاید از جایی دورتر از نزدیک محل انفجار به محله ما پناه آورده‌اند؟

شنیدن سمفونی کلاغ‌ها در نیمه‌شب را نشان چه باید بدانم؟ جنگنده‌ها دارند می‌آیند یا آمده‌اند و بار «شوم‌شان» را خالی کرده و رفته‌اند؟

***

می‌گفت: توجه‌ام به اسکلت ساختمان‌های خراب‌شده جلب شده بود. چقدر با هم تفاوت دارند بناهای تهران. برخی آن‌قدر استوار و محکم سرپا هستند که انگار بادی آمده و آجر و سیمان و گچ و خاک‌شان را فوت کرده و برده است. برخی دیگر هنوز سرپا هستند، اما مشخص است که به زور؛ لرزان‌اند و بی‌جان. و برخی دیگر مچاله شده، تکه‌تکه شده و کج‌وکوله، لابه‌لای باقیمانده گچ و خاک و سیمان‌ها روی زمین آوار شده‌اند.

درست مثل آدم‌ها که پی و بنیان‌شان با هم فرق می‌کند. بعضی استوارند و محکم، و برخی به ظاهر استوار اما از درون لرزان. بعضی هم به کوچک‌ترین ناملایمت زندگی له می‌شوند و تکه‌پاره.

چقدر استحکام‌سازی و مقاوم‌سازی‌ها مهم‌اند، هم برای ساختمان‌ها و هم برای آدم‌ها.

***

می‌گفت: این روزها که در خیابان‌های تهران گذر کنی، جا به جا خرابه‌هایی می‌بینی؛ اما در بزرگی تهران گم‌اند. می‌دانی خرابه‌های تهران چهار دسته‌اند:

  • خرابه‌های ناشی از موشک‌باران‌ها و نقطه‌زنی‌های این جنگ ۴۰ روزه
  • خرابه‌های جنگ ۱۲ روزه
  • خرابه‌های باقی مانده از دی ماه
  • خرابه‌های ساختمان‌های قدیمی

هر کدام از این خرابه‌ها نشانه‌های خاص خودشان را دارند. خرابه‌های این جنگ هنوز تازه‌اند و بیشتر. آوارها هنوز سر جایشان هستند و کمتر جایی را می‌بینی که مشغول آواربرداری شده باشند. اصلاً فرصت آواربرداری نیست، چرا که هر شب ساختمان‌های جدیدی بر سر آدم‌های جدیدی آوار می‌شوند و باید اقدامات اولیه انجام شود. از پنجره ساختمان‌های مسکونی صدمه‌دیده اطراف محل اصابت موشک، باقیمانده پرده و لوسترهای شکسته از قاب برخی از پنجره‌ها دیده می‌شود. باقیمانده کولرهای آبی و گازی، خراب و آویزان، تاب می‌خورند، انگار که کسی به دارشان زده باشد. دیوارهای سوراخ شده از ترکش‌ها و اتاق‌هایی که انگار غولی بزرگ گازشان زده و نیمی‌شان ناپدید شده است...

خرابه‌های جنگ قبلی اما فرق می‌کنند. گذر زمان را بر آنها حس می‌کنی. بعضی‌ها هنوز کپه‌ای خاک‌اند و بعضی‌هاشان آواربرداری اولیه شده‌اند و زمینی خالی هستند. اکثرشان با بلوک‌های سیمانی، دیواری جلویشان ساخته شده یا با گونی پوشیده شده‌اند. اما خانه‌های مسکونی تخریب‌شده اطراف‌شان اکثراً غمگین، تنها و رها شده، منتظر بودجه‌ای و حمایتی تا دوباره ساخته شوند. جز در یک شهرک حوالی نوبنیاد، ساختمانی را ندیدم که دوباره ساخته شده باشد.

خرابه‌های دی ماه: ساختمان‌هایی سوخته و ویران رها شده‌اند، مال روزهایی که مردم به جان آمده از این همه فشار اقتصادی و بی‌عدالتی به خیابان ریخته بودند. آثار سوختگی و دود بر دیوارهایشان به چشم می‌خورد. اینکه چه کسانی آنها را آتش زده‌اند، جای سؤال است هنوز؟! می‌توان تصور کرد که خشم مردم از این همه بی‌عدالتی و سرکوب چه قدرتی دارد و چگونه بانک‌ها و نهادهای مالی و محل استقرار نیروهای سرکوبگر را نشانه می‌رود، می‌توان هم تصور کرد که چگونه لباس‌شخصی‌ها یا لباس‌فرم‌پوشیده‌ها، پنهانی کوکتل مولوتفی را از درون شیشه شکسته به درون مسجدی می‌اندازند تا بهانه‌ای شود برای تیراندازی به سوی مردم. می‌شود هم تصور کرد که جاسوسان و مأموران دشمن این کار را کرده‌اند با برنامه قبلی؛ چرا که این حجم از سوختگی، جز با دبه‌های بیست‌لیتری بنزین، فقط با تجهیزات کامل امکان‌پذیر است. همه این خرابه‌ها سیاه‌اند از آتش و دود.

نوع دیگری از خرابه‌ها را هم می‌بینی. ساختمان‌هایی که میراث فرهنگی اجازه تخریب نمی‌دهد و سودجویان که همیشه مترصد فرصت‌اند، این روزها دست به کار شده‌اند. هر روز که می‌گذرد، می‌بینی گوشه‌ای از این‌گونه بناها را تخریب کرده‌اند. فکر کنم تا پایان جنگ چیزی از برخی از آنها باقی نماند و به‌راحتی بتوانند جواز ساخت بگیرند تا به جایشان برج‌هایی برپا کنند و پول پارو کنند.

***

می‌گفت: از خیابان شکوفه می‌گذشتم. توجهم به مغازه‌داری جلب شد که داشت برای دوستانش از لحظه انفجار می‌گفت: «علی و حمید آمده بودند دم مغازه و داشتیم گپ می‌زدیم که صدای سوتی از بالای سرمان آمد. موشک بود. دیدیمش و بعد بوووم. بچه‌ها خیلی ترسیده بودند. از ترس، همه‌شان هجوم آوردند به سمت مغازه، به‌هم تنه می‌زدند و نمی‌توانستند وارد مغازه شوند…» همه این‌ها را با خنده داشت تعریف می‌کرد. تعریف کردن لحظه‌ای به این وحشتناکی با خنده چه معنایی دارد؟ خندیدن به دردها و ترس‌ها، نوعی واکنش دفاعی آدم است. پرسیدم: کجا را زده‌اند؟ کوچه روبه‌رو را نشان داد. وارد کوچه شدم. چند تا ساختمان تخریب شده بود. از کسانی که در پیاده‌رو نشسته بودند پرسیدم اینجا چی بوده که زده‌اند؟ گفت: شهرداری. مرد جوانی که داشت رد می‌شد، شنید، ایستاد و گفت: «نه، اینجا بسیج بود.» مرد اول انکار کرد و گفت نه، شهرداری است. مرد عابر گفت: «نه، می‌دانم که بسیج بوده. من تو اسنپ کار می‌کنم. کلی برایشان غذا آورده‌ام…» مرد اول گفت: «خب بسیج شهرداری هم بوده». پیرمردی پرسید: هزینه تعمیر این ساختمان‌ها را که می‌دهد؟ مرد اول گفت: «خب معلومه شهرداری». پیرمرد با شک گفت: «واقعاً؟ اگر بدهد که خیلی خوب است».

***

می‌گفت: برای خرید آب‌میوه وارد مغازه‌ای شدم. کمی بعد خانمی آمد و از فروشنده پرسید: این طرف‌ها کجا را زده‌اند؟ فروشنده پرسید: برای چه می‌خواهی؟ جوابش داد: می‌خواهم بروم ببینم تا بیشتر عصبانی شوم. فروشنده که پیرمردی بود با خنده گفت: برای عصبانی شدن لازم نیست این‌قدر به خودت زحمت بدهی. با یکی دو تا از این «زبان‌نفهم»ها بحث کن، به حدی عصبانی می‌شوی که دود از کله‌ات بلند می‌شود. جستجوگر خرابه‌ها رفت و من هم راهی خیابان شدم. با خودم گفتم کاش از فروشنده پرسیده بودم کدام «زبان‌نفهم»ها را می‌گوید؟

***

می‌گفت: همش تهران بودم، ولی چند روزی رفتم شمال. به رشت که رسیدیم، سوار تاکسی شدیم. مسافری به راننده گفت: «امسال باید کسب‌وکارتان خیلی خوب باشد. همه از تهران فرار کرده‌اند شمال.» خنده تلخی کرد: «نه بابا، کو مسافر؟! آخه کی دل و دماغ سفر دارد؟ این‌هایی که آمده‌اند یا خانه دارند یا خانه آشنا و فامیلند. توریست نیستند. سال‌های قبل اینجا پر بود از مسافر. مسافر یعنی کسی که برای گردش آمده، با جیب پرپول که خرج کند و خوش بگذراند. اما امسال نه، خبری نیست. اصلاً همه‌چی کساده کساده. هنوز مردم عزادارن. نشنیدید دو ماه قبل رشت چه خبر بود؟ چقدر بچه‌ها، جوونا رو کشتن؟ مسجد آتیش گرفته بود و آتش به مغازه‌های دیگر سرایت کرد. همه لباس‌فروشی بودن. یکی نیست بگه مردم که این‌طوری چیزی رو آتیش نمی‌زنن. کوچه‌های پشت بازار را بسته بودند. مردم را هم گیر انداختند و به رگبار بستند. خانواده‌ای نیست که عزیزی از دست نداده باشه. جنگ باعث شد که اون کشتار به چشم نیاد. اما مردم که فراموش نمی‌کنن. حالا هم یکی‌یکی مغازه‌دارهایی که پول دارن مغازه‌هاشون را تعمیر می‌کنن، بقیه هم که فقط سرمایه‌شان را از دست داده‌اند و زانوی غم بغل گرفته‌اند که چه کنند…»

***

عصر خروجی رشت به سمت انزلی، تاکسیهای بین‌شهری ایستاده بودند. دوستم بهم تاکید کرد که سوار خطی بشو. شخصی سوار نشو. به سمت

عصر، خروجی رشت به سمت انزلی، تاکسی‌های بین‌شهری ایستاده بودند. دوستم به من تأکید کرد که سوار خطی بشوم، شخصی سوار نشوم. به سمت تاکسی زردی حرکت کردم که صدای مردی مرا به خود آورد: «کجا می‌روید؟ بیایید این را سوار شوید. بلافاصله حرکته.» با دست، پرایدی را نشان می‌داد که خانمی کنارش ایستاده بود. مرد ادامه داد: «بیا اینجا، زن، زندگی، آزادی. راننده خانم با دست‌فرمون عالی، حرکت بلافاصله.» خندیدم و گفتم: «وقتی زن، زندگی، آزادیه، دیگه نمی‌شه جای دیگه‌ای رفت.» و به سمت ماشین رفتم و سوار شدم.

راننده می‌گفت بعد از مرگ همسرش، هفده سال است با رانندگی خرج زندگی را درآورده و بچه‌هایش را به جایی رسانده. از بمباران انزلی گفت، از ناوهایی که کوهی از آتش شدند وسط دریا و غرق شدند، از نیروی دریایی ویران‌شده، و مسیر را هم جوری انتخاب کرد که بتواند این‌ها را به ما نشان دهد. می‌گفت و لعنت می‌کرد به جنگ که زندگی برای مردم نگذاشته است. می‌گفت مردم انزلی می‌گفتند پیش بقیه خجالت می‌کشیدیم که همه‌جا را زده و تو شهر ما خبری نبود، که اینجا را هم زد. هیچ‌جای ایران از دست این‌ها در امان نیست. مردم نمی‌دانند که «این دزد آش را با جایش می‌خواهد».

***

می‌گفت: شب بود که به تهران رسیدم. چشمم ناراحت بود و داروخانه داروی ضدعفونی نداد. دکتر داروخانه توصیه کرد به بیمارستان فارابی بروم تا مطمئن شوم که قرنیه آسیب ندیده. خیابان‌ها خلوت بود، به‌خصوص خیابان کارگر جنوبی. اتوبوسی در کار نبود. ماشینی مرا سوار کرد و تا نزدیکی بیمارستان برد. هنگام برگشت دیگر خیابان سوت و کور کامل بود. تک‌وتوک ماشینی رد می‌شد. اسنپ کار نمی‌کرد. نت قطع بود. پیاده به سمت انقلاب راه افتادم. خبری از تاکسی هم نبود. ماشین‌های عبوری هم بیشترشان پرچم به دست برای دور زدن در خیابان‌ها آمده بودند و صدای «حیدر حیدر» خیابان را پر کرده بود. همان روز میدان حر را زده بودند. هنوز ماشین‌های آتش‌نشانی توی کوچه‌ها به آن سمت می‌پیچیدند. به‌جز کارتن‌خواب‌ها و بی‌خانمان‌ها، عابر پیاده‌ای هم نبود. سکوت و خلوتی خیابان مرا می‌ترساند.

بیست دقیقه‌ای که رفتم، یک ماشین نگه داشت. خوشحال شدم. خسته بودم و سریع سوار شدم. هنوز یک دقیقه‌ای از سوار شدنم نگذشته بود که راننده گفت: «اهل برنامه‌ای دیگه؟» جا خوردم. توی این شرایط، با احتمال اینکه هر لحظه ممکن است موشکی روی سرمان بخورد، این دیگر چه می‌گوید؟ گفتم: «نگه دار. اقلاً نگاه کن طرفت را بشناس و بعد سوار کن.» ماشین را نگه داشت، پیاده شدم. داشت چیزی می‌گفت. گوش نکردم، در ماشین را به هم زدم و دور شدم. احساس ناامنی‌ام بیشتر شده بود. فکر می‌کردم وای، هنوز خیلی زود است که زنان تهران، ایران، ناامنی‌های ناشی از جنگ را تجربه کنند. خیلی زود است. خیلی زود. جنگ‌ها همیشه برای زنان خطرناک‌ترند.

***

می‌گفت: مترو پر بود از کسانی که از تجمع یا تظاهراتی برمی‌گشتند یا به تظاهرات می‌رفتند با پرچم‌هایشان. دو دختر جوان، خسته از کار روزانه، روی صندلی مترو تقریباً از حال رفته بودند. گاهی گپ‌وگفتی با هم داشتند. خانم‌های پرچم به دست شروع کردند به شعار دادن. دخترها کمی تحمل کردند، ولی دادشان بلند شد: «بابا خسته‌ایم. توی مترو که جای شعار دادن و سروصدا نیست. چرا مأمورای مترو به این‌ها تذکر نمی‌دن؟ اگه یکی الان می‌گفت «زن زندگی آزادی» ده نفر سرش می‌ریختند.» دختر همراهش گفت: «ولشان کن بابا. رهبرشان کشته شده، این‌ها خوشحالند. حتی خوشحالی و عزاداری‌شان را هم نمی‌توانی تشخیص بدهی.»

مردی جلو آمد، به اصطلاح برای پیگیری ماجرا. رو کرد به دخترهای جوان و گفت: «چرا شعار می‌دهید؟» دختر جوان عصبانی‌تر از قبل فریاد کشید: «بابا داری می‌بینی که این‌ها شعار می‌دهند. من از سر کار اومدم، نا ندارم حرف بزنم از خستگی، چه برسد به شعار دادن.» می‌ترسیدم ماجرا بالا بگیرد و... که به ایستگاه انقلاب رسیدیم. درها باز شد و خانم‌های پرچم به دست و مردهایی که به نظر مأمور می‌آمدند پیاده شدند و غائله تمام شد.

***

می‌گفت: سیزده‌به‌در بود. اولین سیزده‌به‌دری که خانه مانده بودم. گفتم سری به پارکی بزنم. پارک اندیشه را دوست داشتم؛ پارک زیبایی در خیابان شریعتی، نزدیک سیدخندان و میدان پالیزی. توی شهر خبری از ماشین‌هایی نبود که صبح‌های سیزده‌به‌در با سبزه‌های روی کاپوت و سقفشان به دل طبیعت می‌رفتند. شهر خوابِ خواب بود. اما بهار را با تمام وجود می‌شد حس کرد؛ درخت‌ها، گل‌ها، سبزه‌ها، گربه‌ها و پرنده‌ها.

توی پارک مردم مشغول قدم زدن و گپ‌وگفت بودند. البته میانگین سنی عابران بالای پنجاه سال بود. به‌ندرت جوانی می‌دیدی یا کودکی. کمی توی پارک گشتم و به سمت میدان پالیزی رفتم. ساختمان ویرانی کنار میدان رخ می‌نمود. آسفالت جلوی ساختمان خراب شده بود و به نظر می‌آمد گودالی را با شن و ماسه و خاک پر کرده‌اند و ماشین‌ها به‌کندی از آن می‌گذشتند. ساختمانی قدیمی، تقریباً چیزی از آن باقی نمانده بود.

از کوچه‌پس‌کوچه‌ها به سمت غرب حرکت کردم. پیاده‌روی در آن هوای لطیف بهاری، زیر آن آسمان آبی که سال‌ها بود در تهران نمی‌شد پیدایش کرد، می‌توانست سیزده‌به‌در خوبی باشد. وارد کوچه‌ای شدم که تابلوی «خیابان یکم» را داشت. گل‌های زرد «آبشار طلایی» و یاس‌های بنفش، جا به جا روی دیوار خانه‌ها را پوشانده بودند. همین‌طور جلو می‌رفتم و درختان و گل‌ها را ناز می‌کردم و قربان‌صدقه‌شان می‌رفتم که ناگهان در چشم‌انداز انتهای کوچه، کپه‌ای از سنگ و کلوخ نمایان شد. وای، ساختمانی دیگر و آواری دیگر.

دقت کردم دیدم دارم به میدان نیلوفر نزدیک می‌شوم. فضای سبز کوچکی که قبل از ورودی به میدان بود، خرابه و پر از آوار، با وسایل نرمش و ورزش که کج و کوله شده بودند. روی دیوار نوشته شده بود «جای بازی بچه‌ها» و روی دیوار چند تا بازی فکری نقاشی شده بود و زیر هر کدام راهنمایی برای آن بازی؛ جدول، دوز و... توی کوچه، ساختمان مخروبه‌ی مدرسه‌ای هم بود. بچه‌های این محل بعد از این کجا باید درس بخوانند؟

درست پشت این فضای سبز، ویرانی‌ها خودنمایی می‌کرد. دیوارهایی که دیگر از ترکش‌ها آبکش شده بودند و جای خالی وسیع کلانتری نیلوفر با برج سوخته مخابراتی وسطش. خرابی گسترده بود. کارگران مشغول کار بودند؛ آهن‌قراضه‌ها را از زیر آوارها در می‌آوردند و گوشه‌ای یا درون وانتی انبار می‌کردند. ساختمان‌های کوچه بغلی همه ویران. آرزو می‌کردم موقع انفجار کسی در آن‌ها نبوده باشد.

درِ خانه کوچک دوطبقه‌ای باز بود. دو ماشین ویران هم توی حیاط به چشم می‌خورد. مگر می‌شود ساعت دو و نیمه شب کسی در این خانه‌ها نباشد و نگهبانی و بازداشتی این‌جا نبوده باشد؟ اما همسایه‌ها مثل بقیه جاها می‌گفتند کسی کشته نشده؛ جمله‌ای تکراری و کلیشه‌ای که با واقعیت خوانایی نداشت.

مغازه‌ای آن طرف میدان باز بود. آب خریدم و با جوان فروشنده مشغول صحبت شدم. مغازه‌اش را نشان داد و گفت: «یک ماهه دارم کار می‌کنم، تازه این شکلی شده.» نگاهی به قفسه‌ها انداختم. کیسه‌های نه‌چندان بزرگی روی طبقات قفسه‌ها به چشم می‌خورد؛ توی یکی پفک بود، توی دیگری دستمال کاغذی و... شکل و شمایل مغازه‌های کوچک توی یک ده کوچک دورافتاده را داشت.

فروشنده ادامه داد: «همان روزهای اول فرم خسارت پر کردیم ولی هنوز خبری نیست. کسی نیامده برای بازدید و تعیین خسارت و... بابا اصلاً خسارت نخواستیم، سنگ نیندازند جلوی پایمان. تازه یادشان آمده که آیا مالیات و عوارض داده‌ایم...»

دلش پر بود؛ از جنگ، از موشک‌های آمریکایی و اسرائیلی می‌گفت که زندگی‌اش را نابود کرده‌اند، از این‌که هیچ‌کس دلش برای ما مردم نسوخته، از سنگ‌اندازی‌ها و بی‌توجهی‌های این‌طرفی‌ها، از آینده‌ای که نمی‌تواند برای خودش تصور کند... گفت و گفت و گفت و در آخر هم جمله‌ای که آتش به جانم انداخت: «کاش آن شب انفجار من هم اینجا بودم و می‌مردم.»

***

کوچه پشتی مغازه، ساختمان بزرگی را زده بودند. انگار آگاهی یا کلانتری بوده. فروشنده می‌گفت: «بخشی از اجناسمان آسیب دید. اما عیبی ندارد. نمی‌دانی آن روزهای دی، چقدر بچه‌ها، جوان‌ها را آوردند اینجا و چقدر اذیتشان کردند. هر ساختمان این‌چنینی که خراب شود، دلم خنک می‌شود.»

مشتری دیگری که توی مغازه بود، گفت: «یک روز راه افتادم بروم محل‌هایی را که زده بودند و ازشان خاطره داشتم ببینم؛ دادگاه انقلاب، کلانتری فلسطین، بهارستان، بازار سبزه‌میدان، میدان نیلوفر، گیشا، میدان انقلاب، پلیس پیشگیری و... بارها دم هر کدام از این‌ها ساعت‌ها ایستاده بودیم برای پیگیری وضعیت دستگیرشدگان و بازداشتی‌های تجمعات، برای اینکه ببینیم کجا می‌برندشان، آزادی‌شان را می‌خواستیم و...»

و حالا همه‌شان ویرانه‌ای بیش نبودند. اما اصلاً خوشحال نبودم. حس خوبی نداشتم از دیدن این حجم از ویرانیِ محل‌هایی که بسیاری در آن آزار دیده بودند، آزار دیده بودیم. از تصور اینکه مأموران و نگهبانانی احتمالاً در اینجاها کشته شده بودند، ناراحت بودم. ما که مرگ نمی‌خواستیم، نمی‌خواهیم برای هیچ‌کس؛ ما فقط زندگی و حق‌مان را خواسته‌ایم و می‌خواهیم. مجازات این حق‌خواهی‌ها، زندان و بازداشت و مرگ نباید می‌بود و باشد، هرچند که حاکمان ما را دشمن می‌پنداشتند و با ما سر جنگ داشتند و دارند. هنوز هم با اسلحه توی خیابان‌ها هستند. این اسلحه‌ها که به کار جنگنده‌ها نمی‌آید، برای مردم است...»

فکر می‌کردم چه فایده‌ای دارد این‌گونه ویرانی‌ها و مرگ‌ها؟ سیستم که سرجایش هست و کارش را دارد می‌کند. دستگیری پشت دستگیری، کلی خانه امن پنهان، بازداشت و بی‌خبری، مصاحبه‌های اجباری و حکم‌های اعدام. تا به اینجا جنگ فقط سیستم سرکوب را قوی‌تر کرده و در فردای جنگ نمی‌دانم...؟؟؟

***

حالش خوب نبود؛ تقریباً از هم‌پاشیده و ناامید. می‌گفت: «دو بار نزدیک خانه ما را زدند. تازه خونه‌ام را روبه‌راه کرده بودم. کلی زحمت کشیده بودم. پول جمع کرده بودم که یک خونه خوب توی یک محله خوب بگیرم. وسایل نو، پرده‌های نو؛ همه‌اش با حاصل پس‌انداز سال‌ها کار. انفجار اول باعث شد که شیشه‌هایمان بشکند. ساختمان خیلی صدمه ندید. خونه را سرو سامان دادم. شیشه‌ها که درست شد، دو روز بعد دوباره زدند. این بار خونه نبودم و وقتی برگشتم با خرابه‌ای روبه‌رو شدم. وسایلم سالم نبودند. پرده‌ها تکه‌تکه شده بودند. مگر می‌شود دوباره آن‌ها را از نو به دست آورد. ناامید، ناامیدم…»

***

سنی ازش گذشته بود. موی سفیدش نشان می‌داد که جوانی‌اش را قبل از سال ۵۷ شروع کرده. با حسرت می‌گفت: «تا قبل از فراخوان ۱۸ دی، همه‌چی خوب داشت پیش می‌رفت. اگر می‌گذاشتند، همین جوان‌ها، دخترهامان با برداشتن روسری‌هایشان، داشتند کار را به نتیجه می‌رساندند. چقدر خوب پیش می‌رفتند. با دست خالی، قدم‌به‌قدم جلو می‌رفتیم. گاهی عقب می‌نشستیم. کشته می‌دادیم… بالا پایین داشتیم، اما داشتیم پیش می‌رفتیم که نگذاشتند. حالا جنگ همه رشته‌هایمان را پنبه می‌کند و باید دوباره از نو شروع کنیم.»

***

توی مترو نشسته بودند. لباس فرم اداری تنشان بود؛ مانتو شلوار و مقنعه مشکی. یکیشان می‌گفت: «خودم را سانتی‌مانتال درست کرده بودم. موهایم را فر زده بودم، لباس خوشگل و با خواهرم و دو تا بچه‌اش داشتیم می‌رفتیم مهمانی. به یک "ایست بازرسی" رسیدم. تعدادی ماشین ایستاده بودند تا بتوانند یکی‌یکی رد شوند که "ایست" را زد. صدای انفجار و موج انفجار از من رد شد. دقیقاً حسش کردم. خواهرم بلافاصله بچه‌ی کوچیکش را انداخت کف ماشین، آن یکی را روی آن و خودش سپرشان شد. من هم خودم را روی خواهرم انداختم. باران ترکش و سنگ و آجر و تکه‌های سیمان بر سرمان می‌بارید. ترکشی به ماشین خورد و از بالای سرمان رد شد، از شیشه پشت بیرون رفت. کمی زخمی شدیم در حد خراش، ولی آسیب جدی ندیدیم. معجزه بود. راننده ماشین جلویی بلافاصله بعد انفجار از ماشین پیاده شده بود که خودش را به جای امنی برساند، ترکشی به پایش خورده بود و پایش را قطع کرده بود. آن یکی ماشین وای خیلی بد بود، میلگردی از جلو وارد ماشین شده بود، از پهلوی راننده گذشته بود و از عقب ماشین بیرون زده بود مثل خنجری... وحشتناک بود. خیلی وحشتناک. اگه بلایی سر خواهرم، بچه‌هاش می‌آمد چی؟ حتی نمی‌توانم بهش فکر کنم.»

فردایش رفتم ماشین را نشان بدهم که برای گرفتن خسارت، آن‌قدر ماشین‌ها با خسارت‌های شدید و بد دیدم که خجالت کشیدم و گفتم: «بابا من اصلاً خسارت نمی‌خوام، به این‌ها خسارت بدهید.»

***

می‌گفت: شب‌ها تا نیمه‌های شب، خیابان‌ها قرقِ ماشین‌ها و آدم‌های پرچم به دست‌اند. یک شب برای خرید دارو باید به داروخانه می‌رفتم. تا راهی خیابان شدم، صدای چهار انفجار میخکوبم کرد. برگردم، برنگردم؟ بالاخره دل به دریا زدم و به طرف میدان و سمت داروخانه شبانه‌روزی محل به راه افتادم. فضا، فضای حکومت نظامی بود؛ ماشین‌های زره‌پوش، نیروهای با لباس‌های نظامی و مسلسل‌های آویخته بر شانه و لباس‌شخصی‌ها که سر هر کوچه در دسته‌های کوچک ایستاده بودند. کسی از مردم محل توی خیابان نبود. فقط بی‌خانمان‌ها با کیسه‌های پر از زباله‌های بازیافتی در تردد بودند. حتماً به امید گرفتن غذا و خوراکی به سمت ایستگاه‌های صلواتی دور میدان می‌رفتند.

صدای شعار و نوحه و «حیدر حیدر» خیابان را پر کرده بود. کاروانی از ماشین‌ها به سمت غرب در حال حرکت بودند. پرچم‌ها از پنجره‌ها بیرون و با جریان هوا در رقص بودند. پشت پنجره بسیاری از ماشین‌ها، بچه‌هایی را می‌شد دید در هر سنی؛ خوشحال از این گردش‌های شبانه، خیابان را نظاره می‌کردند. هر چه به میدان نزدیک‌تر می‌شدی، افراد و مأموران مسلح بیشتر می‌شدند. راستی این سلاح‌ها به چه کار می‌آید؟ مگر قرار است چتربازان آمریکایی و اسرائیلی از هوا بر سرمان ببارند؟ یا اینکه مثل همیشه این سلاح‌ها برای مردم است؟ در میدان، سه گروه ده‌بیست نفره با تکان دادن پرچم، از کاروان ماشین‌ها استقبال می‌کردند. چادرهایی هم به‌عنوان ایستگاه‌های نقاشی و سرگرمی کودکان و بساط چای و غذا برپا بود.

می‌گفت: حس غریبی داشتم؛ خشم، عصبانیت، ترس... آری، لابه‌لای احساس‌های دیگر، ترس هم لانه کرده بود. ترس از مورد هجوم قرار گرفتن از بالای سر و از آسمان، یا از روبه‌رو و پشت سر؛ با مسلسل یا با موشک. از دیدن این همه آدم که «حیدر حیدر»کنان خیابان‌ها را درمی‌نوردیدند، تازه فهمیدم که قدرت‌های توتالیتر چگونه با تبلیغات و برنامه‌های این‌چنینی هوادارانشان را تهییج می‌کنند.

***

سرباز جوانی بود با دست پانسمان‌شده. با دوستی حرف می‌زد یا شاید هم با هم‌سفری در اندک زمان سفر با مترو. می‌گفت: «به فرمانده‌مان می‌گفتیم بذار بریم، مرخصی بده. همش می‌گفت: "سرباز قوی باش، شجاع باش." تکیه‌کلامش بود. آن روز خسته شده بودم. به محوطه سبز محل خدمتم رفتم که کمی نفس بکشم که صدای انفجاری بزرگ شنیدم و هم‌زمان موج انفجار پرتابم کرد. درست یادم نیست چه اتفاقی افتاد. فقط یادمه همراه با ماشینی در حال پرواز در هوا بودم. انگار همان ماشین فرشته نجاتم شده بود و مثل سپری ترکش‌ها را گرفته بود. در بیمارستان چشم باز کردم. کمی که حالم بهتر شد و توانستم حرف بزنم، از حال هم‌قطارانم پرسیدم و متوجه شدم آن روز، در آن‌جا فقط من و یک سرباز دیگر زنده مانده‌ایم. حتی فرمانده‌مان هم رفته است. آن هم‌قطارم حالش بدتر از من است. تکه‌ای سیمان از ساختمانی نصف صورتش را برده است.»

***

می‌گفت: با دوستم که پرستار است تماسی گرفتم که حال و احوال کنم. حالش اصلاً خوب نبود. قرار گذاشتم هم را ببینیم. توی پارک قدم می‌زدیم و حرف می‌زد. گفتم: «اگر اذیت می‌شی نگو.» گفت: «نه، آمده‌ام که حرف بزنم. دارم دق می‌کنم. مگر ما کادر درمان چقدر تحمل داریم؟ هنوز یادم نرفته بود که توی دی ماه چی گذشت که جنگ شروع شد. آن روزها را اصلاً نمی‌شود فراموش کرد. زخمی پشت زخمی، سر شکافته، شکم و پهلوی پاره‌شده، چشم‌های پرخون و ساچمه، رگ‌های پاره‌شده و فوران خون. آن‌قدر وقت نداشتیم که حتی وقتی مجروحی می‌مرد، او را با برانکارد ببرند. جسدش را روی زمین می‌انداختیم تا تخت برای مجروح بعدی باز شود و بتوانیم با سرعت بیشتری به زنده‌ها برسیم. انگار که در پشت جبهه مشغول رسیدگی به زخمی‌های جنگ بودیم و حالا باز هم جنگ، زخمی‌های این جنگ را هم باید درمان کنیم.

جنگی که معنایش را نمی‌فهمم. نمی‌فهمم آن‌هایی را که فریاد می‌زنند و تشکر می‌کنند از "بی‌بی" و "ترامپ" و می‌خواهند که بزنند و می‌گویند مردم را که نمی‌زنند. اگر اینجا بودند، اگر جای ما این همه مردم غیرنظامی زخمی را می‌دیدند، باز هم تقاضای موشک‌باران را می‌کردند؟ تصورشان از جنگ خیلی شیک و سینمایی است، مثل خودشان. سال‌هاست که ما در میانه جنگ زندگی می‌کنیم: ۹۶، ۹۸، ۴۰۱، ۴۰۴، ۴۰۵. بسه دیگه. جنگ نمی‌خواهیم. فقط یک زندگی می‌خواهیم...»

و بغضش ترکید و گریه نگذاشت ادامه دهد. پاسخی نداشتم. فقط در آغوشش گرفتم تا یک دل سیر گریه کند.

***

مادر نودساله‌ای بود که به اصرار دخترش به شمال آمده بود. تا به حال زنی به این سن‌وسال و این‌قدر قبراق و سرحال ندیده بودم. توی کوچه‌های خاکی روستا قدم می‌زد. می‌گفت: «خانه خودم را می‌خواهم. پنجاه سال است که آنجا زندگی می‌کنم. کوچه‌ها و خانه‌ها و آدم‌هایش را می‌خواهم. همه منو می‌شناسن؛ بقالی، سبزی‌فروشی، میوه‌فروشی، همسایه‌ها. اصلاً تنها نیستم. ولی اینجا چیه؟ توی کوچه هم که می‌آیی کسی نیست. به‌ندرت آدم رد میشه. همه‌شون توی ویلاهاشونن.

یه همسایه دارم، یه دختر گل. نمی‌دانی چقدر مهربونه. عاشقشم. هر کاری دارم برام انجام میده، هوامو داره. همه چیزم اینجا به هم خورده. غذا نمی‌تونم بخورم، خوابم درست نیست. حوصله‌ام سر می‌ره. دارم دیوونه می‌شم. می‌گم بذارین برگردم خونه‌ام. مگه چقدر می‌خوام زنده بمونم. می‌گم خیابون ما را نمی‌زنه. کسی توی خیابون ما، توی این محله قدیمی، نمیاد قایم بشه که بخوان بزننش. ولی دخترم گوش نمی‌کنه.»

***

می‌گفت: «روز آخر ضرب‌العجل بود. تهدید کرده بودند که نیروگاه‌ها و پل‌ها و راه‌آهن را می‌زنند و ایران را به عصر حجر برمی‌گردانند. کرج بودم که حدود ساعت ده خواهرم تماس گرفت. شنیده بود که راه‌آهن تهران را زده‌اند. نگران بود (بازار شایعات داغ داغ). بهش اطمینان دادم و آرامش کردم. اما اضطرابی که سعی می‌کردم با کار آرامش کنم، دوباره به جانم افتاد. به راه افتادم تا به تهران برگردم. انگار در تهران خبری بود و من اگر برنمی‌گشتم عقب می‌ماندم.

توی مترو، دختر جوانی می‌پرسید: «یعنی مترو را هم می‌زنند؟ من خیلی می‌ترسم. کرایه ماشین‌های سواری خیلی گران است و نمی‌توانم سوار شوم. فقط تا تهران برسیم بقیه راه که زیر زمین است، امن است.» تازه یادم افتاد که مترو هم قطار است و روی ریل حرکت می‌کند و در مسیرش هم کلی پل هست. اما دلداری‌اش دادم که: «نگران نباش. نگفته که مترو را می‌زند.»

سوار قطار که شدیم، پسر جوانی با گیتار جلو آمد و شروع به صحبت کرد: «کارت‌خوان ندارم، اما شماره کارت دارم. اگر دلتان خواست و از ترانه‌ام خوش‌تان آمد، مبلغی برایم بریزید... حالا چه ترانه‌ای را می‌خواهید؟» خوش‌زبانی می‌کرد. چند تا پیشنهاد داد. گیتارش را کوک کرد و شروع به خواندن کرد. هنوز از جمله اول به جمله دوم ترانه نرسیده بود که صدای انفجاری، صدای گیتارش را تحت‌الشعاع قرار داد. مسافران سراسیمه به سمت پنجره‌ها رفتند. دود سیاهی پشت قطار، کمی دورتر از مسیر، به سمت آسمان بالا می‌رفت. همهمه بود و نگرانی و اظهار نظر:

«آخه هنوز به پایان مهلت‌شان که چند ساعتی باقی مانده، چرا الان شروع کرده‌اند؟»
«کی قول‌شان قول بوده که حالا عمل کنند؟»
«بابا نگران نباشید، هر چی خدا بخواد همون می‌شه.»

«راه‌آهن که فقط مال حمل‌ونقل نیروها نیست.»

«آره بابا. پس بیایند سوپری‌ها را هم بزنند، آخه نیروها از اونجاها آب می‌خرن.»
«می‌خواست به مردم کمک کنه، حالا مردمو می‌زنه.»
«آخه با برق مردم چه کار دارید؟ بدون برق چه جوری زندگی کنیم؟»
و...

گفتند و گفتند، اما هیچ‌کس نگفت: «بذار بزنه تا این‌ها برن»؛ جمله‌ای که روزهای اول جنگ خیلی شنیده می‌شد. کسی از مسافران طرفداری از حکومت نمی‌کرد، اما همه‌شان ضد جنگ بودند. طرفدار حکومت هم نبودند، چرا که با گوشت و پوست‌شان هر دو را لمس کرده بودند.

پسر نوازنده بار دیگر گفت: «خب ما را که نزد. پس من ادامه می‌دهم.» و دوباره شروع به خواندن کرد که صدای انفجار دیگری و باز هم ستون دودی در پشت قطار. مثل فیلم‌های سینمایی. انگار جنگنده داشت قطار را تعقیب می‌کرد و می‌زد. پسر جوان که خودش هم ترسیده بود، برای آرام کردن مسافران با خنده گفت: «باشه بابا، دیگه نمی‌زنم. نگران نباشید، انگار دنبال منند و نمی‌خواهند من آوازی بخوانم.» بهش گفتم شده‌ای مثل نوازنده‌های کشتی تایتانیک. خنده‌ای کرد، گیتارش را برداشت و پشت در رفت. زن جوانی دنبالش دوید و ازش شماره کارت گرفت. گفت: «به محضی که بتونم کمی برایت واریز می‌کنم.» پسر نوازنده گفت: «اما من که نخواندم.» کمی بعد در اولین ایستگاه پیاده شد. بعد فهمیدیم که آن موقع پل راه‌آهن کرج را زده است.»

***

می‌گفت: سه تا خانم سوار مترو شدند و روی صندلی مقابلم نشستند. حسابی گرم گفت‌وگو بودند و بلندبلند حرف می‌زدند، آن‌قدر که ناخواسته در جریان گفت‌وگوهایشان قرار می‌گرفتی. دو نفرشان مقنعه سر داشتند و معلوم بود کارمند یا کارگرند. داشتند از بیمه بیکاری و کارهای اداری آن صحبت می‌کردند. یکی‌شان می‌گفت: «جای قبلی که کار می‌کردم برایم بیمه رد نکرده بود و با این همه سال کار، فقط ده سال و چند ماه سابقه کار دارم». آن یکی می‌گفت: «من می‌گم اصلاً طلب‌هامونو ندن، به جاش بیمه را برامون درست کنند. بعداً چند ماه دیگه، اصلاً سال دیگه حقوق‌های عقب‌افتاده را بدهند». از حرف‌هایشان معلوم بود از بیکار‌شده‌های این جنگند. آن یکی حساب‌وکتابی کرد و گفت: «با این حساب حدود ده دوازده میلیون برای مدت دو سال بهمون می‌دن». آن یکی گفت: «اگه بدن؟!» و آن یکی: «خدا کنه درست بشه. با این گرونی و... چه جوری زندگی کنیم؟»

نتوانستم جلوی کنجکاوی‌ام را بگیرم. بعد از معذرت‌خواهی از اینکه ناخواسته حرف‌هایشان را شنیده‌ام، پرسیدم کجا کار می‌کنید؟ یکی‌شان گفت: «می‌کردیم. توی هتل ورزشگاه آزادی کار می‌کردیم. از وقتی زدنش بیکار شدیم. دویست نفریم و سرگردان. معرفی‌مان کرده‌اند به بیمه بیکاری. امیدوارم به نتیجه برسیم.»

دختر جوان دیگری خوشحال بود که توی شرکت‌شان قرار گذاشته‌اند برای همه بیست روز بیمه رد کنند. می‌گفت: «درسته این‌طوری سابقه کارمان کم می‌شود و حقوق همه‌مان کم می‌شود، اما راضی هستیم. این‌طوری حداقل کسی اخراج نمی‌شه. بیکار شدن توی این شرایط خیلی بده. همه‌مان موافقت کردیم. چاره‌ای نداشتیم. کارفرما می‌گفت ندارم که حقوق و بیمه کامل همه را بپردازم.» دو مرد جوان هم از تولیدی‌هایی گفتند که تعطیل‌اند، چون کسی خرید نمی‌کند که بخواهند این‌ها لباسی بدوزند و از این که بیکار شده بودند...

چند هزار کارگر در صنایع فولاد، پتروشیمی‌ها، بیکار شده‌اند؛ کارمندان اسکله‌ها و بنادر، کارمندان و کارگران شرکت‌های خصوصی، کسب‌وکارهای آنلاین تعطیل شده، دفاتر و شرکت‌های فروش بلیت هواپیما و... سونامی بیکاری جامعه را می‌بلعد و آدم‌ها و خانواده‌هایی که از بمباران‌ها جان سالم به در برده‌اند، آیا از این سونامی به‌سلامت گذر خواهند کرد؟

***

می‌گفت: از دور دیدم که بحثی میان چند تا خانم چادری و دو سه تا دختر نوجوان بی‌حجاب در گرفته. تا من رسیدم، غائله خاتمه یافته بود. خانم میانسالی دخترکانش را دور می‌کرد و من پشت خانم‌های چادریِ پرچم‌به‌دست وارد مترو شدم. خانمی که سن‌وسالش بیشتر بود، به زن جوان‌تر با عصبانیت می‌گفت: «لازم نکرده به من تذکر بدهی. حقش بود محکم می‌کوبیدم توی سرش. مدتی است به دستور رهبر چیزی بهشون نمی‌گیم، پررو شدن. حسابشان را باید برسیم، جمعشان کنیم از خیابان‌ها. برن به رضاجونشون بگن بیان کمکشون. دیدی چطور رید بهشون...»

کمی آرام‌تر شده بود و سکوت کرد و این فرصتی شد برای زن همراهش. او هم گفت: «دیدی چطور مادرشون معذرت‌خواهی می‌کرد و دختراشو برد؟ بیخود می‌گفت خونه‌مونو موشک خراب کرده.» خانم اولی گفت: «حقشونه. مگه نمی‌گفتن مردمو نمی‌زنه، اصلاً خدا کنه تمام بمب‌ها بخوره تو سر این‌ها...»

***

می‌گفت: بعد آتش‌بس، در فضای تعلیق و سردرگمیِ جنگ و صلح و آتش‌بس و مذاکره، کم‌کم تهران شبیه تهران همیشگی شده؛ شلوغ، پررفت‌وآمد، با ترافیک، همهمه و سروصدا، بدو‌بدو و عجله. حتماً آلودگی هوا هم شروع می‌شود. تازه فهمیدم چقدر دلم برای تهران همیشگی تنگ شده بود و وقتی خوب فکر می‌کنم، می‌بینم برای تنها چیزی از این چهل روز که دلم تنگ می‌شود، آسمان آبیِ آبیِ تهران است که سال‌ها بود حسرت دیدنش را داشتیم و جنگ فرصتی شد تا آن را دوباره ببینیم. فرصتی که از هر جای تهران که به شمال نگاه می‌کردی، دماوند را می‌دیدی و گاهی که به این زیباییِ گسترده نگاه می‌کردم، از خودم می‌پرسیدم: «آخه چطور از دل این زیبایی، مرگ و وحشت می‌بارد.»

تهران 

فروردین ۱۴۰۵

بیشتر بخوانید:

این مطلب را پسندیدید؟ کمک مالی شما به ما این امکان را خواهد داد که از این نوع مطالب بیشتر منتشر کنیم.

آیا مایل هستید ما را در تحقیق و نوشتن تعداد بیشتری از این‌گونه مطالب یاری کنید؟

.در حال حاضر امکان دریافت کمک مخاطبان ساکن ایران وجود ندارد

توضیح بیشتر در مورد اینکه چطور از ما حمایت کنید

نظر بدهید

در پرکردن فرم خطایی صورت گرفته

نظرها

نظری وجود ندارد.