روایت: روزانههای یک دو قطبی
از روز نهم جنگ تا سالی که تحویل نشد!
کتایون کاویانی ـ برادرم ظهر آمد. گفت نیروگاه برق پیروزی را زدهاند. گفت کنارش یک فروشگاه اتکا بوده که آن را هم زدهاند. گفت خانه برادر دوستش هم آنجا بوده و کشته شده. گفت دوستش مثل دیوانهها توی پاساژ راه میرفته و توی سرش میزده. با «ر» هم حرف زدم خیابان ملکالشعرا را هم زدهاند. خانههای آن اطراف و خانه «ب» و «ی» هم تکان بدی خوردهاند. «ن.ر» اما میگفت شیرودی را زدهاند و ما در اوج بیخبری و بیاینترنتی و سیاهی مطلق خبرها را درست یا غلط دهان به دهان میگردانیم.

ابرهای دود تیره، خودروهای منهدم شده در نزدیکی آتشسوزی مداوم پس از حمله هوایی شبانه به پالایشگاه نفت شهران در شمال غربی تهران در ۸ مارس ۲۰۲۶ را در بر گرفتهاند. عکس: AFP
یکشنبه ۱۷ اسفند نهمین روز جنگ
صبح که چشم باز میکنم آسمان مثل قیر سیاه است. انبار نفت را زدهاند. دیشب تا صبح یک بند و بیامان صدای انفجار و لرزش شیشهها بود. سرخی خودش را پهن میکرد بالای سرمان و محو نمیشد که نمیشد. از جا بلند شدن کار دشواریست. دم صبح دشتان(پریود) شدهام و کلافگی پیاماس با بیخوابیهای چند شب گذشته در هم ضرب شده و نتیجهاش شده بدنی که انگار هزاران سنگ بر گرده و پاهایش آویزان است. دیروز وقت بازگشت از آتلیه «ن» به خانه راننده اسنپ پسر جوانی بود که شیشههای ماشینش را دودی کرده بود. برای همین دودی شیشههایش هرجا که ایست بازرسی بود ما را هم نگه میداشتند. رفتارشان چنان محترمانه بود که دلت میخواست بگویی چه میشد از اول با هم همینطور تا میکردیم؟ ما برای شما دیگری نبودیم و هموطن بودیم. راستش بغضی میشوم از زیستن در سرزمینی که انگار هیچ وقت در آن خواسته نشدم، خواسته نشدیم و چه تقلایی کردیم برای دوست داشته شدن و به رسمیت شناخته شدن و چه امیدوارم بودیم و چه بر عبث میپیماییدیم. پسر موزیک بلند رپ گذاشته بود و من مدام دلهره داشتم که نکند بزنند و نفهمم و هربار که توی تونل میرفتیم ضربان قلبم بالاتر میرفت. موزیک که قطع شد به او گفتم نمیخوای دودی شیشههاتو عوض کنی؟ با نوعی بیقیدی که زیرش خشم زبانه میکشید گفت مگه شیشههام چشونه؟ گفتم آخه مدام ایست نگهت میداره. اذیت میشی. سرعتش را کمی بیشتر کرد و گفت بالاخره اینجوری نمیمونه. نور بر تاریکی پیروز میشه. یه روزی نوبت ما میشه تو ایست بازرسی وایسیم. مستأصل و غمگین سرم را به شیشه ماشین تکیه دادم. ما از کجا به اینجا رسیدیم؟ کی این همه با هم دشمن شدیم؟ خوب میدانم و نمیدانم. کاش و فقط ای کاش و حسرت آماس میکند روی قفسه سینهام.
امروز نهمین روز جنگ است. نُه روز به اضافه باقی روزهای سیاه پیش از این، خفهخوان گرفته بودم و انگار توی سرم همه چیز سفید شده باشد. هیچ چیز برای گفتن نداشتم و ندارم هنوز از جهنم دی انگار مهی غلیظ سرتا پایم را پوشانده که مرا نمیهلد که نمیهلد. چرخ ماشینم پنچر شده، به هوای به ماتم نشسته نگاه میکنم. به سیاهی ماسیده بر ماشینهای سفید پارک شده در کوچه، به چرخ پنچر ماشینم و فکر میکنم چقدر همه چیزمان به همه چیزمان میآید و باز به این فکر میکنم که چه بلایی بر سر گنجشکهای آوازهخوان شهر آمده که امروز هیچ نمیخوانند.
دیروز وقتی توی بالکن نشسته بودیم یک موشک با صدای مهیب و ارتفاع پایین از بالای سرمان گذشت و همه هجوم آوردیم داخل و من یک آن یک لحظه به این فکر کردم که وقتی صبح راننده اسنپ تعریف میکرد که پنجرههای خانهاش در پیروزی کنده شده و پرتاب شده توی خانه، آن هم نیمه شب. چه حالی شدهاند؟ راننده اسنپ میگفت دختر ۳۰ سالهاش تشنج کرده، کف بالا آورده و سرش را محکم کوبیده به دیوار. او هم آنها را راهی شهرستان کرده و خودش مانده تهران تا لقمه نانی درآورد. البته اگر بتواند. میگفت خانم مردم یا پول دارند که میرن شمال و شهرستانهای دور یا جا دارن. آدم بیپول جایی ندارد بره.
یاد حرفهای برادرم میافتم که میگفت دوستش گفته خیلی از تهرانیهای به شمال گریخته تا سقف ۵۰ میلیون تومان هم از مغازهها خرید میکنند و هرچه کسبِ کسبه تهران کساد شده، چرخ کسب و کار آنها خوب میچرخد.
«ر» جک میزند و ماشین نشست کرده را بالا میآورد. برای پیدا کردن آچار چرخ همه همسایهها پایین میآیند و میخواهند کمک کنند اما هیچ کدام آچارهایشان به کار چرخ ما نمیآید. با «ر» سوار ماشین میشویم و میرویم آچار چرخ میخریم. دور و برِ ما خرابههای فروریخته پیدا نیست. فقط دیروز که از جلوی آرارات رد میشدم پادگانی را دیدم که در خود مچاله و فرو رفته بود. نزدیک خانه «ر» هم یک کلانتری داشت که آن را هم زدهاند. وقتی فیلم خبرگزاری از لحظات اول پس از بمباران را نشانم داد باورم نمیشد. همه چیز پودر شده بود و شیشههایی آن سوی خیابان هم از چارچوب کنده شده بودند.
لاستیک را در میآوریم و میبریم پنچرگیری. لاستیک پنچر نیست. سر سوپاپش شکسته است. نمیدانم خوشحال باشم که قرار است پول بیشتر ندهم با نه. انگار همه چیز تغییر کرده است. «ز» زنگ میزند. فردا قرار است «الف» آزاد شود. امروز روز جهانی زن است و من با خودم فکر میکنم، دستگیری غریبانه، حبس غریبانه و آزادی از همه اینها غریبانهتر.
به جوانک اسنپی فکر میکنم که با اوقات تلخ به من گفته بود هیچ وقت از ایست هفتتیر رد نشود. اونجا خیلی بده. منو اونجا پیاده کردن. موبایلمو گشتن. دو تا فیلم از دی گرفته بودم تو جمعیت، دیدن و تا میخوردم زدن منو.
تن نحیفش را به یاد میآورم و با خودم تکرار میکنم امروز روز جهانی زن است و هیچ کدام ما هیچ تصوری از روزهای روشن نداریم. آسمان هم همین را میگوید رنگ قیر سیاه است
دوشنبه ۱۸ اسفند دهمین روز جنگ
به راننده اسنپ زنگ میزنم و میگویم از کوچهای که به سمت میآید نیاید. میپرسد چرا؟ میگویم توی خیابون این کوچه قرارگاه خاتمه ممکنه در لحظه بزنن. با تلخی میگوید خانم کاش بزنن. کاش من بمیرم و خلاص شم. جوان است و سیه چرده و باید خیلی گوش تیز کنم تا از بین جملاتش که میان دندانهایش به زور بیرون میریزد، کلمهای پیدا کنم و حدس بزنم که دارد چه میگوید. بعضی از جملاتش را هم اصلا نمیفهمم و فقط با سر تأیید میکنم و مدام میگویم حقداری، حق داری. میگوید از شمال آمده اینجا برای کار. زن و بچهاش شمالاند و خودش در این وانفسای جنگ شبها جا ندارد و توی ماشین میخوابد. از درصدی که از اسنپ میگیرد مینالد. از خرج و مخارج بچه مینالد و چند بار میگوید ببخشید ببخشید عذر میخوام اما به جای بدبخت کردن دختر مردم یه دوست دختری چیزی میگرفتم این همه دردسر نداشتم. با خودم فکر میکنم دوست دختر برای او حتما کسیست که بیتوقع میبخشد و نیازهای جنسیاش را بی هیچ پذیرش مسئولیتی برآورده میکند. برای همین هم هست که از گفتنش شرم دارد. میگویم ایشالا جنگ تموم شه. شرایط شما هم بهتر میشه. با کلافگی میگوید خانم تموم شه. من راضیام تو ترافیک بمونم. راضیام... جنگ چیه؟ الان چی شد؟ دشمن مگه دلش به حال ما سوخته؟ میگن خاک آدم مثل ناموس میمونه. اینا به ناموس ما دارن تجاوز میکنن. فردا پس فردا هم پاشون برسه اینجا اولین کاری که با زنای ما میکنن همینه. سکوت میکنم و خیره میشوم به بیرون و سرم جایی دورتر آونگ میزند.
پلهها را با سرعت بالا میروم و «الف» را در آغوش میگیرم و هی میبوسمش. مدام میبوسمش. برای چندمین بار خوشحالم که حکمم به زندان نرسید. نه برای زندان، نه برای ترس از کشیدن حکم. از ترس اتصال پیدا کردن به جهانی که در آن جا داری و نداری. از ترس شناختن پخشانِ زیر حکم اعدام. «الف» هم اتاقی پخشان بوده و دلش را گذاشته آنجا و آمده بیرون. هر چند دقیقه یک بار زیر گریه میزند و به پخشان فکر میکند و من، منی که تنها سه روز بند عمومی بودم و یکسال را هر روز پس از زندان از پلههای بند پایین آمدهام. ندانسته و نزیسته میدانم چه دردیست گذاشتن و نگذشتن از آدمها. از پخشان میگوید که از حرف بد زدن بیزار است. همه کار بلد است. از سیمکشی تا مراقبت از مجروحان، تا جای ممکن با کسی درگیر نمیشود. همه دوستش دارند، به خصوص بچههای تازه وارد. با پرشنگ خواهر پخشان حرف میزند و میگوید، دیدی پخشان رو با خودم بیرون نیاوردم و زار میزند. «الف» همین است درست مثل هوای بهاری لحظهای خوب است و لحظهای دیگر با چشمهای سرخ و متورم تماشایت میکند. حالا هم که از زندان آمده حالش بدتر از همیشه است. بچهها اصرار دارند شب بمانم. من از شروع حملهها میترسم و دلم هم میخواهد بمانم اما پیش از شروع باید برگردم. امروز سه بار بیرون رفتهام و هر بار دلم شور افتاده و قلبم فشرده شده است. دوبار بابا را به بیمارستان و مطب بردیم. دکتر روزه بود و با این حال آمده بود تا به بیمارهایش برسد. دکتر گفت بابا چیزیش نیست. پاهایش دچار تورم شدهاند. دیشب تا ساعت ۴ صبح هواپیمایهای آمریکا و اسرائیل در نزدیکترین حالت ممکن بالای سرمان پرواز میکردند. «الف» را میبوسم راهی خانه میشوم و بلافاصله انفجارها به گوش میرسند.
شنبه ۲۵ اسفند هفدهمین روز جنگ
دیشب از ۲ تا ۴ صبح بیوقفه زدند و پنجرهها مدام لرزیدند و من هر بار از جا پریدم. صبح با خودم تصمیم گرفتم زودتر از توی تختخوابم بلند شوم اما هر کاری کردم باز هم نتوانستم ورزش کنم. بیش از دو هفته است که ورزش نکردهام. حرکاتم کنده شده و به سختی کارهای روزمره را انجام میدهم.
ساعت ۱۱ بود به گمانم که توی پارکینگ راه رفتم، دویدم و کمی حالم جا آمد. با خودم تصمیم گرفتهام از فردا با کتانی و لباس ورزشی آنجا بدوم. وقتی بالا آمدم به خرده فرمایشهای بابا گوش دادم. مدتیست که راه افتاده و لنگان لنگان به همه جای خانه سرک میکشد. اما هنوز از دردپا شکایت میکند. از اینکه نمیتواند خم شود یا حتی مدتی پشت میز نشیند. ظهر دوباره صدای انفجارها شروع شد و پنجرهها با شدتی بیشتر از دیشب لرزیدند. صداها خیلی نزدیک بودند. به «ر» زنگ زدم و خبردار شدیم، زرافشان نزدیک خانه مادر «ر» را زدهاند.گویا دو بانک دی و صادرات هدف بوده است. همزمان به ماهان برادرم زنگ زدم گفت نیم ساعت است دارند آنجا (منوچهری) را میزنند به یکی از دوستانم زنگ زدم برنداشت. صبح گفته بود برای تهیه گزارش از خرابیهای کاخ گلستان میرود. پیشترش به «الف.ه» زنگ زدم. از شدت انفجار ساختمان هوا و فضا در خیابان مهستان شیشههای خانه مادرش ریخته و آمده بود تا سراغ شیشهبر برود. وقتی زنگ زدم سر شهرک غرب بود و گفت سمت دبیرستان هدی را زدهاند. به «ف» زنگ زدم توی کتابفروشی پنهان شده بود. گفت طرفداران حکومت تمام دیوارهای انقلاب را شعارنویسی کردهاند.
چند روز پیش ایست بازرسی را جلوی خط اتوبوسها گذاشته بودند و مردم هم معترض بودند که میخواهید ما را به کشتن دهید. چند روزیست ریز پرندههای اسرائیل ایستهای بازرسی را میزنند.
ظهر با دوستم سر کوچه قرار دارم. میبینم آن سوی بلوار ایست بازرسی گذاشتهاند. دلم میریزد. تا به حال چند ایست بازرسی را زدهاند. حتما با ریز پرنده هم بوده است. به «ن» میگویم من اصلا راضی به مرگ هیچ کس نیستم. «ن» میگوید این مسیریست که خودشان انتخاب کردهاند و من برایشان دلسوزی نمیکنم. «ل.غ» میگوید فعلا که اینها پای کار ایستادهاند. «ر» میگوید اینها نباشند کی امنیت شهر را تأمین کند؟ «ی» میگوید اینها قاتل بچههای ملتاند. سعی میکنم با بیشترین فاصله از کنارشان رد شوم. از لباسهایشان پیداست سپاهیاند. اما زیادی جواناند. کودک یا نوجوان نیستند. جواناند. فکر میکنم این طور مردن چقدر تلخ و گران است.
توی پارک سر کوچه سیگاری میگیرانیم. یکی از همینها انگار که به من مشکوک شده باشد. چند بار از کنارمان رد میشود. حتی وقتی میرویم از سوپر مارکت مترو خرید کنیم به بهانهای میآید تا خرید کند. ماندهام چه چیز من مشکوک است؟ نوع لباس پوشیدنم یا هرچیز دیگری که خودم اصلا نمیدانم. مامان زنگ میزند که نان لواش بگیر. نان لواشی کنار ایست بازرسیست، پس بیخیالش میشوم. مامان غرولند میکند که خودم میروم. اما همه صدایمان را بالا میبریم و پشیمانش میکنیم. با خودم برای حمام رفتن میجنگم و آخر تسلیم میشوم و به جای حمام رفتن میروم ۱۰ هزار قدم راه بروم و هم زمان همشهری داستان گوش میدهم. «ف» گفته بود از شهرستانها به شکل عجیبی سفارش کتاب دارند. «ح» هم میگوید اشتباه کردیم کتابفروشی را بستیم این مدت خوب میفروختیم. «ل» میگوید یکی از دوستانش در مشهد مجموعه بزرگ فرهنگی دارد و هربار با قطع اینترنت تعداد مشتریهایش زیادتر میشود!
امشب نزدند. ساعت ۱۲ صدای موزیک و الله اکبر و حیدرحید بلند میشود. یاد خانه «ر» میافتم. هفته دوم جنگ بود به گمانم که همسایهها در شعار دادن با هم دعوایشان شده بود و کار به داد و بیداد و فحاشی کشیده بود و گویا همسایهای با بسیج محل تماس میگیرد و آنها هم میآیند. میریزند توی پارکینگ. تهدید میکنند و تیر هوایی در محوطه پارکینگ میزنند. بمب روی سرمان، فریاد حیدرحیدر توی گوشمان و گلوله توی دیوار خانههایمان. این است وضعیت این روزهای ما.
برادرم ظهر آمد. گفت نیروگاه برق پیروزی را زدهاند. گفت کنارش یک فروشگاه اتکا بوده که آن را هم زدهاند. گفت خانه برادر دوستش هم آنجا بوده و کشته شده. گفت دوستش مثل دیوانهها توی پاساژ راه میرفته و توی سرش میزده. با «ر» هم حرف زدم خیابان ملکالشعرا را هم زدهاند. خانههای آن اطراف و خانه «ب» و «ی» هم تکان بدی خوردهاند. «ن.ر» اما میگفت شیرودی را زدهاند و ما در اوج بیخبری و بیاینترنتی و سیاهی مطلق خبرها را درست یا غلط دهان به دهان میگردانیم.
«ی» میگوید به محض اینکه زدند راه افتاده و رفته خانه مادرش امیرآباد و بعد نمیدانم چه میشود که سرخوش با مادرش میروند تجریش برای خرید سبزه و سمنو! من واقعا تمام بدنم عرق میکند پایم را از خانه بیرون میگذارم. برادرم امروز گفت کفشهایش را ببرم خشکشویی و من دور شمسی قمری زدم تا به آنجا برسم. میترسم از جلوی در قرارگاه خاتم که سر راهم است رد شوم. از تصور اینکه توی ماشین جزقاله شوم حالت تهوع میگیرم. ظهر بعد از مدتها غذا درست میکنم. پاستا با سس پستو. عصر تا آمد پشت پلکهایم گرم شود همسایهمان آمد تا آمپولهای مامان را بزند. رفتم توی اتاق برادرم و خزیدم کنارش توی تخت. دوستش زنگ زد. میانه خوش و بشهایشان یک مرتبه پرسید راست میگن دختر خاله فلانی هم کشته شده؟ صدای پای تلفن جواب داد. پودر شده. محل کارش کاله بوده. ساختمان روبهروی کاله رو میزنن. این تو ماشین جلوی در بوده. چقدر عطش دارد این خاک لامذهب. چرا سیر نمیشود؟ همین چند ساعت پیش «پ» پیام داده بود نگران شده بود. گفتم خوبم. گفت ده روزیست رفته رشت و حالا حتی دلش برای قابلمههایش هم تنگ شده است. گفت خانه مادرش در اصفهان آسیب جدی دیده و در و پنجرهها کامل کنده شدهاند.
سهشنبه ۲۶ اسفند هجدهمین روز جنگ
ساعت ۱۲ شب «ن» زنگ زد. صدای بارش باران، غرش رعد و برق با صدای بمبها قاطی میشدند و میافتادند روی پنجرهها. از وقتی دادگاه انقلاب و پاسگاه ترکمنستان را که با خانه او فاصله زیاد نداشتند را زدهاند، «ن» دچار حملههای هراس میشود و وقت راه رفتن پاهایش خالی میکنند و میخورد زمین. چند روز پیش که دیدمش لکههای بنفشِ کبودی روی پاهایش عجیب پیدا بودند. به او میگویم نفس بکش و صدای رعد و برق بلندتر شنیده میشود. میگویم بیا راجعبه چیزهای بیربط حرف بزنیم. صدای بمبها خانههایمان را میلرزاند. تا خود صبح با «ن» حرف میزنم و هوا رو به روشنی مطلق که میگذارد صدای بمبها هم دیگر شنیده نمیشوند. با هم خداحافظی میکنیم. دراز میکشم و به سقف خیره میشوم. صدای «س» از آن سوی آبها توی گوشم زنگ میزند بگو که دوام میاری و زیر لب میگویم دوام میارم. بهت قول میدم و اشکهایم آرام از گوشه چشمهایم روی گلهای متکا میریزد. ۱۸ روز است که اینترنت به اصطلاح ملی شده است، اینترنت ملی یعنی افتادن در سیاهی محض. یعنی بیخبری، تحقیر، خشم فرو خورده.
به چشمهای سرخم توی آینه زل میزنم. مامان از خانهنشینی خسته شده، میگوید برویم بیرون. میگویم چشم. میرویم مرکز خرید مارکیز تا از لمیز قهوه بخریم. رسیده نرسیده «ر» زنگ میزند که صدای انفجار میآید. زود راهی خانه شوید. پشت چراغ میدان شهرداری دود سیاه را میبینم که از پشت ساختمانها بالا میآید. مامان با بیقیدی میگوید یعنی نمیریم لادن شیرینی بخریم. عصبی میگویم نه، نمیبینی. باز با بیخیالی عجیبی که مرا میترساند میگوید ببین اگر ما رو بزنن در لحظه از بین میریم هیچ نمیفهمم که چرا اینقدر میترسی! با حیرت نگاهش میکنم.
خیابان ولیعصر را زدهاند. به «الف.ه» زنگ میزنم که در این گیر و دار رفته علاالدین موبایلش را درست کند. میگویم لعنتی ولیعصر رو زدن کدوم گوری هستی؟ چرا رفتی اونجا؟ میگوید میدونم میدونم دارم برمیگردم خونه.
امروز چهارشنبهسوری است. رضا پهلوی باز هم فراخوان داده است. انگار مردم جانشان را از سر راه آوردهاند. میدانم هیچ کس پایش را از خانه بیرون نخواهد گذشت.
ظهر خبر میرسد که لاریجانی و ۱۶ نفر دیگر را زدهاند. تلویزیون ایران هنوز چیزی اعلام نکرده، اما گویا بیبیسی خبر را تایید کرده است.
با «الف.غ» حرف میزنم. از مردم عصبانیست. هنوز عصبانیست. سعی میکنم با او همدلی کنم. دقیقا نمیدانم چرا این کار را میکنم. شاید میخواهم کمی آرام شود تا بهتر مردم را ببیند. بیشتر درک کند. من خشم مردم را درک میکنم. استیصال آنها را میفهمم و مثل «الف.غ» به خیلی از آنها آدمخوار نمیگویم. من هم از این همه خشم و کینه و جوی خونی که میان مردم راه افتاده ناراحت و ناامیدم.
اما چه کسانی مقصر بودند؟ ما که این همه سال برای رسیدن به خواستههای ابتداییمان مدارا کردیم و از هر دری وارد شدیم. ما که این همه بیتوقع بودیم.
دوستم میگوید گفتهاند اتابک (جنوب شرقی تهران) را باید خالی کنند. برادرش ساکن آن محله است و دلش برای خانهاش شور میزند. شنیدهام تا امروز بیش از هزار خانه در تهران ویران شدهاند.
«ل» زنگ میزند. نگران است. هر وقت نگران است یک نفس حرف میزند. از اینکه جای خودش امن است و ما در این مخمصه گیر افتادهایم دچار عذاب وجدان شده است. از بچههایش که میگوید قلبم میتپد. چند سالیست که او مرکزی آموزشی در یکی از روستاهای دور افتاده برای بچههای افغان، بیسرپرست و بدسرپرست راه انداخته و در دل تاریکی آنجا با چراغ راه افتاده و ناامید نشده هیچ و نمیشود هرگز. برایم با شوق تعریف میکند که ما هیچ وقت توزیع در سیارک نداشتیم اما اوضاع اینقدر خراب شد که تعدادی از شاگردان را جدا کردیم تا به آنها صبحانه و ناهار بدهیم. گفت نمیدانی غذاخوردن چه تاثیری در روحیه بچهها دارد. بغضم میگیرد و اشکهایم میریزد.
از پشت پنجرهها به تاریکی شب زل میزنم. امشب چهارشنبهسوریست و من هیچ حسی ندارم. صدای انفجار مدام شنیده میشود. مامان میگوید دلم گرفته برویم تو باغچه بنشینیم. باورم نمیشود داریم به صدای بمبها عادت میکنیم. راه میافتیم. پایین که میرسیم میبینیم همسایهها همه جمع شدهاند و دارند چوب خشک برای آتش جمع میکنند. بچهها ذوق دارند. فشفشه آوردهاند. از ذوق آنها جان میگیرم. کُپه چوب شعلهور میشود و همه از رویش میپرند و من فقط تماشا میکنم و میگویم سرخی تو از من ، زردی من از تو
۲۸ اسفند بیستمین روز جنگ
صبح زود برای خرید نان بلند میشوم. صفهای نان این روزها خیلی شلوغاند. صبح زود میروم تا کمتر توی صف بمانم. سنگک با آرد آزاد دورو کنجدی ۵۰ تومان است. دم خانه «ز» خواهر «ر» ۶۰ تومان همین نان را میدهند. چند روز پیش «ز» بر سر همین قیمت در نانوایی دعوایش شده بود و دق و دلی جنگ و همه چیز را بر سر نانوا خالی کرده بود. دم خانه «ر» اما خبری از صف نان نیست. نان ساده را هم ۱۵ تومان میدهند. تهران شهر عجیبیست هیچ چیزش با هیچ چیزش جور در نمیآید.
دیشب از ۲ تا ۴ صبح زدند. صداها دور بود اما شدتش پخش میشد. میگویند از سنگرشکن استفاده میکنند. به جز پهباد و پدافند، سنگرشکن هم به دایره لغاتمان اضافه شده، از آن لغتها که هیچ دلت نمیخواست یادش بگیری. «ن» زنگ میزند. ناخوشی به مغز استخوانش رسیده و من همان طور که نانها را قیچی میکنم و توی فریزر جایشان میدهم با او صحبت میکنم. میگوید کم آورده و حسابی به روانکاوش نیاز دارد. من احساس نیاز نمیکنم. یعنی اگر روانکاوم بود خوب میشد اما حالا که نیست کاری نمیتوان کرد. میگوید چند روز پیش از کنار سوخاری دی که رد میشده ویرانههای آنجا را دیده و دلش لرزیده. اعلامیه ترحیم صاحب سوخاری دی هم که همان جا کشته شده به در و دیوار خرابهها زده بودند.
امروز ایران به مواضع و زیر ساختهای پتروشیمی اسرائیل حمله کرده و گویا یک هواپیمای F35 را هم زده است. نمیدانم این داستان قرار است تا کی ادامه پیدا کند. تنها میدانم باز هم مردم آواره، کشته، بیکار و بیپول شدهاند. این تاکنون دستاورد جنگی بوده که بسیاری از سر استیصال یا کینه آن را انتظار میکشیدند.
۲۹ اسفند بیست و یکمین روز جنگ
امروز قرار است ساعت ۶:۱۵ دقیقه عصر سال نو شود. عجب سالی بود. تجربه دو جنگ و دی ماه خونین. طبق معمول هر صبح ظرفها را میشویم. چای دم میکنم. به بابا صبحانه میدهم. پماد دیکلوفناکش را میزنم. قرصهایش را میدهم و دسته آخر لیوان را از قهوه پر میکنم و مینشینم جرعه جرعه بلعیدن آن و توامان بلعیدن بغضی که از صبح گریبانم را گرفته است.
از ۳:۳۰ تا ۴:۳۰ صبح زدهاند. صدا میآمد. محکم و قوی پخش میشد و من تعداد انفجارها را میشمردم و با خودم میگفتم حالا چند نفر مردهاند؟ چند نفر بیخانه شدهاند؟
قرار است بعد از نو شدن سال برویم خانه مادربزرگ، درست مثل همیشه، همیشهای که دیگر همیشه نیست. مامان بزرگ دیگر نمیتواند بیاید استقبالمان، واکر کنار تختش جا خوش کرده و خودش را میاندازد روی آن و توی خانه به سختی راه میرود. پزشکان لعنتی اسم این موقعیت را گذاشتهاند خطای پزشکی، که بعد از عمل جراحی قلب برایش رقم خورد.
ورزش میکنم و میانه نفسنفس زدنهایم «الف. ه» زنگ میزند که آمده نزدیک ما مادرش را ببیند. با هم قرار میگذاریم. مامان پیله کرده میخواهد برود بازارِ بالای سر خانه که همیشه به وقت عید دستفروشها آنجا بساط پهن میکنند و جای سوزن انداختن هم ندارد. من حوصله شلوغی و پیدا نکردن جای پارک را ندارم. با برادرم چک و چانه میزنم که مامان را ببرد. بابا کارتش را میدهد که سر راه برای مامان پول کارت به کارت کنم. پیش از راه افتادنشان دوباره میزنند. سه، چهار، پنج انفجار. به «الف.ه» زنگ میزنم. خدا خدا میکنم از خیابان پشتی به سمت خانه ما نیاید. آنجا قرارگاه خاتم است و مدام دلم شور میزند نکند آنجا را بزنند و هر روز دارم به سوپری روبهرویش و خانههای اطرافش حتی مسجد کناریاش فکر میکنم.
وقت کارت به کارت کردن میبینم خانمی از عابربانک پول میگیرد و تعجب میکنم. از ابتدای جنگ پول نقد نایاب شده و کارتخوانها نم پس نمیدهند و با سوپر محل هم باید به زور سر و کله زد. پول را کارت به کارت میکنم. برادر و مادرم میروند خرید و من منتظر «الف. ه» میمانم. «الف.ه» با قد بلندش، موهای لخت و براق کوتاهش، شلوار جین تنگ و جلیقه بادمجانیاش از دور پیدا میشود. لبخند میزند و میگوید با این تیپ اومدی کارت به کارت کنی؟ (از وقتی جنگ شده نه خودم را میبینم نه حواسم به لباس پوشیدنم است اما به نظر «الف.ه» همیشه خوبم). میخندم. هنوز ماه رمضان است. اما کافه چند کوچه آن سوتر باز است. یعنی باز که نیست در پشت را باز گذاشته تا هر کس خواست وارد شود. فضا از دود سیگار سنگین است. دلم میخواهد و نمیخواهد سیگار بکشم. آخرین باری که «الف. ه» را دیدم، به گمانم هفته دوم جنگ بود. با دخترها توی بالکن آتلیه جمع شده بودیم. بحث شدیدی میانِ «الف.غ» و «ن، ر» در گرفته بود. در مورد مواضع آمریکار و روژاوا حرف میزدند. «الف.غ» میگفت روژاوا از آمریکا اسلحه میگیرد و در نتیجه کنار این کشور ایستاده است. «ن. ر» از تحلیل او عصبانی شده بود و میگفت اگر اسلحه نگیرند چه کار کنند؟ سلاخی شوند؟ میان این جدال، یک مرتبه موشکی از بالای سرمان رد شد. اینقدر پایین بود که انگار میخواست به سقف بالای سرمان ساییده شود. همه با سرعت عجیبی داخل پریدیم. نفس هیچ کداممان بالا نمیآمد. همان وقت به «الف.ه» زنگ زدم. کجایی؟ بیخیال گفت دارد پیاده سمت ما میآید. از وقتی جنگ شده بیمهابا همه جای شهر را با متروی مجانی وجب میکند. گفتم زدند. باز با بیخیالی گفت: آره میدونم. وقتی هم که آمد پریشان بود. انگار هذیان میگفت. میگفت همه ما در وضع موجود مقصریم. همه جمع میشوند تا توجیهش کنند و بار تقصیر را از روی دوش خودش و خودمان بردارد. اما کار به جاهای باریک میکشد و «ه» که وارد بحث جدیدی شده، ناامید و عصبانی کنار میکشد.
«الف.ه» امروز بهتر است. حرفها را بهتر میشنود و درک میکند. میگویم وضعیت موجود غمانگیز است اما من نه از دست مردم عصبانیام، نه سرزنششان میکنم. آنها هر چه در توان داشتند برای گفتوگو با ساختار قدرت به کار بستند و هربار چیزی جز ناامیدی و سرکوب نصیبشان نشد. تأیید میکند. میگویم رسانههایی مثل ایران اینترنشنال به مردم رویافروشی کردند و رسانههای ج.ا هم اینقدر گند زدهاند که مردم نه تنها اعتمادی به آن ندارند که حتی اگر راست هم بگویند باز هم فکر میکنند مهمل و پرت است.
«الف.ه» با دقت به حرفهایم گوش میدهد. فکر میکنم آن روز دچار بحران شده بود. میانه حرف زدنهایمان دستش میخورد و پیشدستی چوبی کنار دستش سقوط میکند. پسری که کنار ما در حال تختهبازیست از جا میپرد و همه میخندیم. وضعیت جوریست که به کوچکترین صداها حساس شدهایم. به مامان زنگ میزنم. توی شلوغی دستفروشها گیر افتادهاند.
باران گرفته. من به ماشینم فکر میکنم که تازه تمیز شده بود. «الف.ه» میگوید بعد از بمباران هوا و فضا یک موتور پرتاب شده و سر از پشتبام خانه مادرش درآورده است. چشمانم گرد میشوند و سریع میپرسم سرنشین هم داشته؟ میگوید نه. یاد جنگ ۱۲ روزه میافتم. خانه دوستی در نارمک خراب شده بود و جنازه کسی از خانه مقابل توی خانه آنها افتاده بود. از فضای خفه و دود سیگار کافه خسته میشویم و میگویم برویم. با هم تا دم خانه ما پیاده میرویم. وقت خداحافظی میبوسمش و تاکید میکنم از کوچه کنار قرارگاه خاتم نرود.
مامان و برادرم میآیند. مامان یک دسته گلشبو گرفته. برادرم مسخره میکند این همه توی شلوغی پِیِ چهار تا شاخه گل رفتیم. بعد ادامه میدهد اما حال میکنم با مردم انگار نه انگار جنگ است. همه آمده بودند خرید شب عید.
ما امسال سفره هفت سین نداریم. عزاداریم. دل و دماغی هم نداریم. «الف» میگوید با پخشان حرف زده و او سفره هفت سینش را توی اوین چیده و بعضی از بچهها به او خرده گرفتهاند. «الف» غر میزند. چرا شما نمیاندازید؟ از وقتی «الف» آمده اینترنت قطع است. او هنوز تصاویر را ندیده، نَفَسِ فاجعه محکم توی صورتش نخورده. هنوز هیچ چیز نمیداند. با این همه من خوشحالم که خیلیها هنوز برای زندگی میجنگند و سفره انداختهاند. زندگی کردن خودِ مقاومت است.
برادرم با تعجب میگوید از بیبی نقل خریدیم بستهای ۵۰۰ هزار تومان. پول، این روزها مثل آب از کف آدمی میرود. هیچ کاری هم نمیتوان کرد. بیچاره مردم، خسته و فرسوده شدهاند. حق ما، حق مردم این نبود.
مامان شنیتسل درست میکند. کار سختیست. من فکر میکنم کمکم دارم با آشپزی آشتی میکنم. از وقتی از زندان آمده بودم با تمام تابهها و قابلمههای جهان قهر بودم.
چیزی به سال تحویل باقی نمانده و من از دست خودم عصبانیام. دلم میخواست بهشت زهرا بودم و این سال را کنار خانوادههای عزادار تمام میکردم. لجم میگیرد که هیچ وقت به خواستههای خودم اهمیت نمیدهم. به برادرم میگویم. گریه میکند. همدیگر را بغل میکنیم. ما هزاران گل پرپر از دست دادهایم. هزاران گل پرپر. راه میافتیم سمت خانه مامانی. تهران عجیب خلوت است. ماهان میگوید جنگ به این شهر نمیآید. به این کشور نمیآید.
وقتی میرسیم مامانی دراز کشیده ما را که میبیند با خوشحالی از جا بلند میشود. هنوز هم به با واکر راه رفتنش عادت نکردهام. اما این همه پافشاری این زن را برای زندگی میستایم. ماهواره دارد خندهها و رقصهای بچههای کشته شده را نشان میدهد. مادربزرگم به سینهاش میکوبد و نفرین میکند. مادرم به سینهاش میکوبد و قربان صدقه بچههایی میرود که دیگر نیستند.
امروز به محض تحویل سال نو زدند. گویا جماران را هم زدهاند. دیروز چند نفر دیگر از سران را هم کشتهاند. تعدادشان زیاد شده و اسامی را گاهی پس و پیش میگویم. دایی دیر وقت میآید. به همه جا برای غذا زنگ زدهایم. اینقدر سرشان شلوغ است که هیچ کس به ما غذا نمیدهد. همه میگویند یک تا یک ساعت و نیم طول میکشد. با برادرم پیاده راه میافتیم. توی کوچه یک فستفودی داغان پیدا کردهام. خبری از مشتری نیست. سفارش میدهیم. توی راه میخندیم که امشب حتما میمیریم از کیفیت مزخرفِ این فستفودی سوت و کور.
پسرداییام یک ایست بازرسی دیده که همه دراز به دراز خوابیده زیر کاورهای مشکی و کشته شدهاند. دایی میگوید من میدانم اینها بچههای مردم را کشتهاند اما باز دلم میسوزد. امشب شب عید است و آنها هم چشم انتظارهایی داشتند. مجتبی خامنهای پیام داده، بدون تصویر و صورت حتی. یک نوشتار و این نبودش شایعهها و شائبهها را زیاد میکند.
با هم غذا میخوریم، میخندیم و برمیگردیم خانه. برادرم راست میگوید جنگ به این شهر نمیآید.




نظرها
نظری وجود ندارد.