فرسایش جهان معنایی در دیاسپورای ایرانی
علی مستولیزاده ـ آتشبس و پایان جنگ میتواند برای مدتی یا همیشه درگیری نظامی را متوقف کند، اما آنچه در سطح زبان، نشانهها، اخلاق و قضاوتهای جمعی جابهجا شده، با سکوت موشکها و جنگندهها ترمیم نمیشود. شکافی که این روزها میان ایرانیان، و بهویژه در میان ایرانیان دیاسپورا، شکل گرفته، تنها شکافی سیاسی نیست. آنچه آسیب دیده، افق مشترکی است که در فقدان آن حتی اختلافها نیز درست شنیده و فهم نمیشوند.

سانفرانسیسکو، کالیفرنیا، ایالات متحده آمریکا - ۷ مارس ۲۰۲۶: ایرانی-آمریکاییها در یک تظاهرات ضد جنگ، ضمن اعتراض به جنگ در ایران، حمایت خود را از آن اعلام کردند. منبع: شاتر استاک

چدین ماه پیش ویدیویی در فضای مجازی ایرانی به شدت وایرال شد؛ مجادلهای میان دو ایرانی مقیم خارج از کشور که در ظاهر دربارهی یک چیز حرف میزنند، اما در عمل هر کدام به جهان معنایی متفاوتی ارجاع میدهند. در یک سو مردی با ریشی بلند و لباسی منقش به پرچم شیر و خورشید ایستاده که نوشتهای با عنوان «رضا پهلوی، بچهی مولوی» به لباسش الصاق شده است. در سوی دیگر، بانویی مسن به همان نوشته اعتراض میکند.
فراتر از طنز ابزوردی که موقعیت مواجههی این دو فرد در دل خود دارد، این مواجهه تمثیلی گویاست از وضعیتی که بخش مهمی از ایرانیان دیاسپورا، بهویژه در یک سال اخیر و پس از جنگ دوازدهروزه، با آن روبهرو شدهاند. از سر گذراندن دو جنگ و پشت سر گذاشتن رخدادهای هولناک دیماه ۱۴۰۴، نوعی گسست در جامعه ایجاد کرده که توان شنیدن دیدگاههای متفاوت را فرسوده و شرایطی پدید آورده است که حتی واژههای مشترک نیز دیگر الزاماً به معناهای مشترک اشاره نمیکنند. در حالی که یک طرف از خیابان مولوی سخن میگوید و مقصودش ارجاعی سیاسی و شهری است؛ دیگری دغدغهاش «مولوی» شاعر و خطایی است که به گمان او در چنین جملهای نسبت به ادبیات فارسی رخ داده است. هر دوی این افراد یک واژه را تکرار میکنند، اما «مولوی» در ذهن هر کدام به چیزی متفاوت اشاره دارد. آدمهایی که در زیستجهانهای متفاوت حرکت میکنند و درست درنمییابند دیگری از چه سخن میگوید.
آتشبسی که در هفتم آوریل به راند دوم جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران پایان داد، اگرچه آتش درگیری نظامی را میان طرفین موقتاً فرو نشاند، اما شکافی را که در این مدت در میان ایرانیان دیاسپورا آشکار شد، ترمیم نکرد. این شکاف تنها به روابط دوستانه و خانوادگی محدود نمانده و به سطح نمادها و زبان جمعی نیز رسیده است. در گذار پرهزینه و پررنج از جمهوری اسلامی، حتی واژهها نیز در حال بازآراییاند و بسیاری از آنها دیگر به واقعیتهای مشترک پیشین اشاره نمیکنند. گویی بخشی از افق معنایی مشترکی که هنوز امکان گفتوگو میان ایرانیان را فراهم میکرد، در روزگار فعلی فرسوده و مضمحل شده است.
در این میان، بخشی از چهرههای مرجع، تحلیلگران رسانهای، فعالان سیاسی و صداهایی که در فضای عمومی برای بخشی از جامعه مرجعیت دارند نیز، آگاهانه یا ناآگاهانه، در دامن زدن به این وضعیت بیتأثیر نبودهاند. آنها با تولید دوگانههایی چون خائن/میهندوست، آگاه/فریبخورده، همدل/بیتفاوت و گاه وطنپرست/وطنفروش، امکان شنیدن تجربهی زیستهی افرادِ غیرهمفکر را دشوارتر کردهاند. این اختلاف نظرها که ناشی از فقدان افقهای معنایی مشترک است، صرفاً هم به تفاوت در تحلیل سیاسی محدود نمیماند، بلکه در موارد بسیاری به داوری دربارهی خودِ افراد میرسد: اینکه چه کسی در سمت درست تاریخ ایستاده و چه کسی نه.
شاید این همان وضعیتی باشد که هانا آرنت از آن با عنوان فرسایش «جهان مشترک» یاد میکند: لحظهای که در آن زبان، ارجاعها و نشانههایی که زمانی امکان فهم مشترک را فراهم میکردند، دیگر به یک واقعیت یکدست اشاره نمیکنند. در دیاسپورای ایرانیِ در حال گذار از جمهوری اسلامی، عناصر مشترکی که بتوانند افراد را زیر یک سقف نمادین نگه دارند، روز به روز تحلیل رفتهاند. بسیاری از نشانههایی که در جوامع دیگر نقش پیوند دهنده دارند، برای ایرانیان خارج از کشور خود محل برای مناقشه شدهاند.
سرود و پرچم رسمی فعلی ایران برای بخش بزرگی از ایرانیان خارج از کشور نه به عنوان نماد ملی، بلکه به عنوان نشانههای مستقیم حکومت فهم میشوند و اغلب مورد اعتراض یا طرد قرار میگیرند و جای خود را به پرچمهایی مثل شیر و خورشید یا سرود «ای ایران» دادهاند. مذهب نیز، دستکم در بخش مهمی از دیاسپورا، دیگر آن نقش پیشین در پیوند دادن تودهها را ندارد و خود به یکی از عرصههای فاصلهگذاری هویتی بدل شده است.
بسیاری از چهرههای تاریخی و فرهنگی (معاصر) همدیگر به حافظهای مشترک ارجاع نمیدهند. مصدق، با آنکه هنوز برای گروهی یادآور حساسیت نسبت به مداخلهی خارجی و ارزش استقلال است، برای گروهی دیگر به چهرهای بدل شده که در خوانشی انتقادی، ناتوان از حفظ انسجام سیاسی و عبور از بحران بوده است. احمد شاملو نیز در برخی روایتهای تازه، بیش از آنکه با شعر و زبانش خوانده شود، با نسبتش به سنت روشنفکری چپ داوری میشود.
حتی تیم ملی فوتبال، که برای دههها یکی از معدود نقاط اشتراک عاطفی ایرانیان حول محور پرطرفدارترین ورزش کشور بود، دیگر آن جایگاه بدیهی پیشین را ندارد. در جام جهانی ۲۰۲۲ قطر، بخشی از تماشاگران ایرانی در ورزشگاه، به جای تشویق، با دشنام از تیم ملی استقبال کردند واکنشی که از خشم عمومی نسبت به سکوت برخی بازیکنان در قبال سرکوب خیابانی حاکمیت در جریان خیزش زن، زندگی، آزادی مربوط میشد.
در چنین وضعیتی، زبان یکی از آخرین عناصر باقیماندهای است که هنوز از ظرفیت اشتراکسازی برخوردار است. اما همین زبان نیز در این دوران گذار آرامآرام وارد منطقهی بیثباتی شده و میشود. با اینکه واژهها هنوز مشترکاند، اما دیگر لزوماً به واقعیتی واحد اشاره نمیکنند. کلمات وقتی از زبان افراد مختلف بیرون میآید، دیگر الزاماً حامل معنای واحدی نیستند و هر کس آنها را در نسبت با تجربه، حافظه و افق سیاسی خود میفهمد.
این وضعیت را میتوان نوعی اختلال در همان چیزی دانست که پیر بوردیو از آن به عنوان قدرت نمادین نمادها یاد میکند؛ وضعیتی که در آن، نمادها دیگر مثل گذشته بینیاز از توضیح نیستند و مشروعیت معنای آنها دائماً محل کشمکش و نزاع است.
از روشنترین نمونههای زبانی قابل بحث در اینوضعیت، مفهوم «دشمن» است؛ واژهای که این روزها برای همه به یک واقعیت مشترک اشاره نمیکند.
برای بخشی از ایرانیان، دشمن پیش از هر چیز ساختاری درونی است؛ ساختار جمهوری اسلامی که پیش از هر تهدید خارجی، با حافظهی خشونت، سوگ و سرکوب گره خورده است. در چنین فهمی، جنگ اصلی سالها پیش آغاز شده و آنچه امروز رخ میدهد، فقط ادامهی آشکارتر همان نزاع قدیمی است.
برای گروهی دیگر، دشمن هنوز همان معنی متعارفتر را دارد. نیرویی بیرونی که با حملهی نظامی، جان غیرنظامیان، امکان زیست روزمره و بقای اجتماعی را هدف گرفته است. حتی اگر حکومت همچنان بخشی از مسئله باشد، قوای متجاوز خارجی دشمن محسوب میشوند.
در نتیجه، یک واژه، دو یا چند افق معنایی کاملاً متفاوت پیدا میکند.
چهرههای مرجعی نظیر «شاهزاده رضا پهلوی» نیز در شکل دادن به این جابهجایی معنایی در روزهای جنگ بیتأثیر نبودند. او روز دوشنبه یازدهم اسفند ۲۰۲۶، در پیامی انگلیسی در شبکهی ایکس، با ابراز همدردی با خانوادهی نظامیان آمریکایی که در حملات اخیر کشته یا زخمی شده بودند، نوشت: «قلب من برای سه قهرمان آمریکایی که به دست رژیم کشته شدند و پنج نفری که زخمی شدند، به درد میآید.» این موضع تثبیت همان دیدگاهی بود که جمهوری اسلامی را دشمن اصلی میداند و هر نیرویی را که در تضعیف آن نقش داشته باشد، ولو یک نیروی نظامی متجاوز خارجی، در موقعیت ناجی و یاریگر قرار میدهد.
اما برای بخشی دیگر، این دیدگاه خالی از پرسش نبود؛ زیرا «قهرمان» نامیدن نیرویی که همزمان در حملهی نظامی به خاک ایران نقش دارد و نتیجهی مستقیم آن برای بخشی از جامعه با ویرانی و مرگ غیرنظامیان همراه است، برای آنها محل تردید بود. این تردیدها زمانی پررنگتر شد که همان سطح از حساسیت نسبت به کشته شدن غیرنظامیان هموطن، و بهویژه دانشآموزان دبستان شجرهی طیبه در میناب، دیده نشد؛ حملهای که بنابر آمار رسمی به کشته شدن ۱۶۸ نفر، عمدتاً کودک، انجامید. در چنین فضایی، این پرسش برای بسیاری پیش میآمد که کدام مرگ، در چه نسبتی با سیاست، شایستهی همدردی است. وقتی چهرهای مرجع از یک سو از نزدیک بودن «کمک» سخن میگوید و از سوی دیگر پیامد همین کمک با ویرانی و مرگ همراه میشود، افق مشترکی که واژههایی چون «دشمن»، «کمک»، «نجات» و «قهرمان» در چشمانداز آن برای بخشهایی از جامعه معنا مییافتند، بهتدریج دچار تردید میشود. پیامد رویدادهایی از این دست، افزایش دایرهی واژههایی است که برای بخشهای مختلف جامعه به واقعیتهای مشترک ارجاع نمیدهند.
این شکاف در واژهی «زیرساخت» نیز دیده میشود.
در جریان جنگ بسیاری از کارخانهها، پلها، خطوط حملونقل و تأسیسات حیاتی آسیب دیدند. در گفتمان برخی ایرانیان دیاسپورا، مهمترین زیرساخت ایران نه بتن و فولاد، بلکه جانهایی معرفی میشد که در این سالها به دست دستگاه سرکوب جمهوری اسلامی یا به واسطهی اقدامات حکومت از میان رفتهاند. در برخی روایتها، اعدام یک جوان، مهاجرت اجباری یک نسل، زندان، تبعید و فرسایش تدریجی نیروی انسانی، به معنای تخریب زیرساخت فهم میشد؛ زیرا جامعه فقط با ساختمان و شبکهی انتقال انرژی پابرجا نمیماند، بلکه با انسانهایی ادامه پیدا میکند که امکان ساختن، اندیشیدن، کار کردن و بازسازی آینده را دارند.
در برابر این نگاه، گروهی دیگر بر این تأکید داشتند که زیرساخت، هرچند بدون انسان بیمعناست، اما معنای مشخص خود را نیز دارد و نمیتوان آن را به تمامی به سطح استعاره منتقل کرد. آب، برق، مدرسه، بیمارستان، راه، کارخانه و شبکههای حیاتی همان چیزهاییاند که ادامهی زندگی روزمرهی میلیونها نفر به آن وابسته است و تخریب آنها، مستقل از هر داوری سیاسی، مستقیماً بر امکان زیست جمعی مردم عادی اثر میگذارد. در این میان، چهرههای مرجع دیاسپورا نظیر «شاهزاده رضا پهلوی» کوشیدند با تفکیک میان «زیرساختهای غیرنظامی ایران» و آنچه «ماشین سرکوب جمهوری اسلامی» مینامیدند، مرزی روشن میان آنچه باید حفظ شود و آنچه میتواند هدف قرار گیرد ترسیم کنند. با این حال، از آنجا که همین چهرهها پیشتر نابودی جمهوری اسلامی را به مداخلهی بیگانه گره زده بودند، در متن یک جنگ واقعی برای بسیاری روشن نبود که این مرز دقیقاً کجا قرار میگیرد و چه چیزی را میتوان از دایرهی تخریب بیرون نگاه داشت. چرا که در چنین منطقی، ویرانی از پیش بهعنوان بخشی از هزینهی تغییر سیاسی پذیرفته شده است.
برخی دیگر ناچار شدند برای دفاع از معنای واژه، به تعریفهای توسعهای و جامعهشناختی رجوع کنند و توضیح دهند که زیرساخت، در معنای فنی، به چه چیزهایی اطلاق میشود و به چه چیزهایی نه. اما همین به بازگشت به تعریفهای علمی هم نشانهای از همان وضعیتی بود که در آن که واژهها دیگر مانند گذشته بدیهی نیستند و هر بار و بر اساس دیدگاه سیاسی گوینده باید در مورد معنای آنها استدلال کرد.
نمونهی دیگر این فرسایش و بازسازی معنایی را میتوان در واژهی «جاویدنام» دید؛ واژهای که در سالهای اخیر، بهویژه پس از کشتار معترضان در دی ماه ۱۴۰۴، به تدریج وارد زبان عمومی شد تا جای واژههایی را بگیرد که دیگر برای بخشی از جامعه توان حمل معنای فقدان را نداشتند. برای بسیاری، تعبیرهایی چون «شهید» یا «کشتهشده» و «جانباخته» نمیتوانستند بار عاطفی، اخلاقی و سیاسی مرگی را که در متن اعتراض و سرکوب رخ داده بود، بهدرستی منتقل کنند. طی دههها عنوان «شهید» چنان با زبان رسمی، روایت حکومتی و بار ایدئولوژیک گره خورده بود که دیگر توان حمل تجربهی فقدان در زمینهای متفاوت را نداشت. «جاویدنام» آفرینش زبانی نویی بود که هم یاد فرد از دسترفته را حفظ کند، هم او را از دستگاه معنایی رسمی بیرون بکشد و هم شأنی مستقل به مرگ او بدهد.
اما حتی همین واژه با وجود تازگی و قدرت اولیهاش، بهتدریج با محدودیتهایی روبهرو شد. با آغاز جنگ، این واژه محل تردید شد. اینکه چه کسی «جاویدنام» خوانده میشود و چه مرگی در این دایره قرار میگیرد مورد پرسش قرار گرفت. آیا میتوان همان واژهای را که برای کشتهشدگان سرکوب حکومتی به کار میرفت، برای قربانیان حملات نظامی خارجی نیز به کار برد؟ ضمنا این پرسشی بود در مورد اینکه که کدام مرگ، در چه نسبتی با سیاست، سزاوار چه نامی است. پرسشی نزدیک به آنچه جودیت باتلر در مفهوم «سوگپذیری» مطرح میکند: اینکه همهی جانها همیشه به یک اندازه در زبان عمومی شأن سوگواری پیدا نمیکنند. در نتیجه، واژهای که برای گشودن افقی تازه در زبان سوگواری ساخته شده بود، خود نیز آرامآرام وارد همان میدان تمایز، انتخاب و مناقشه شد.
البته که این دگرگونی فقط در سطح واژهها باقی نماند و به خودِ آیینهای سوگواری هم سرایت کرد و حتی خود شیوههای سوگواری را نیز تغییر داد. برخی خانوادههای جانباختگان دی ماه، به جای شکلهای آشنای سوگواری، در مراسمهای یادبود عزیزانشان موسیقی شاد پخش کردند، لباس رنگی پوشیدند، یا حتی بر سر مزار عزیزانشان رقصیدند. همهی این تغییرات بیانگر نوعی فاصلهگذاری آگاهانه با فرمهای کهنهای بود که برای بسیاری دیگر توان حمل این حجم از رنج را نداشت. به تعبیر ارسطو، نوعی کاتارسیس یا پالایش عاطفی از مسیر شکستن فرمهایی که مشروعیت پیشین خود را از دست دادهاند.
برای بخشی از ایرانیان، هر میزان فرسایش ساختار موجود، حتی اگر با هزینههای سنگین همراه باشد، گامی ضروری برای امکان آیندهای دیگر تلقی میشود. جامعهای که در وضعیت گذار قرار میگیرد، معمولاً پیش از آنکه به زبان و نشانههای مشترک تازهای برسد، مدتی را در مرحلهای میگذراند که در نشانههای مشترک دیگر اقتدار پیشین را ندارند و نشانههای تازه هم هنوز تثبیت نشدهاند. از این منظر، بخشی از آنچه امروز در میان ایرانیان دیده میشود، میتواند نشانهی ورود به دورهای باشد که در آن زبان، اخلاق و نمادها در حال بازآراییاند. با این حال، در همین فاصلهی انتقالی، این خطر نیز وجود دارد که اختلافها به ناتوانی مفرط در شنیدن تجربهی دیگری بدل شوند.
آتشبس و پایان جنگ میتواند برای مدتی یا همیشه درگیری نظامی را متوقف کند، اما آنچه در سطح زبان، نشانهها، اخلاق و قضاوتهای جمعی جابهجا شده، با سکوت موشکها و جنگندهها ترمیم نمیشود. شکافی که این روزها میان ایرانیان، و بهویژه در میان ایرانیان دیاسپورا، شکل گرفته، تنها شکافی سیاسی نیست. آنچه آسیب دیده، افق مشترکی است که در فقدان آن حتی اختلافها نیز درست شنیده و فهم نمیشوند.
جامعهی ایرانی برای ادامهی مبارزه برای آزادی و رسیدن به توسعه، بیش از هر زمان دیگری نیازمند بازسازی حداقلی از فهم مشترک و چهرهها یا گفتمانهای مرجعی است که قادر به ترمیم این شکافها باشند. بدون چنین افق و گفتمانی، حتی واژههای مشترک نیز تضمینی برای رسیدن به آیندهای مشترک نیستند. البته که فهم مشترک به معنای نفی اختلافات و تنوع فکری نیست، بلکه به معنای حفظ، آفرینش یا بازآفرینی سطحی از نشانهها و زبان مشترک است که در آن بتوان اختلاف را شنید، فهمید و از دل آن به امکانهای تازه رسید. فروپاشی یک نظم سیاسی بدون بازسازی امکان فهم متقابل و زبان مشترک، میتواند تنها به شکل دیگری از انسداد و تعلیق اجتماعی منتهی شود. هر گذار سیاسی ناچار است در کنار تغییر ساختار قدرت، امکاناتی هر چند حداقلی برای فهم افقهای فکری مخالف ایجاد کند. برای رسیدن به آینده، باید جایی دوباره واژهها را از زیر آوار سوءظن، خشم و فرسودگی بیرون کشید و امکان شنیدن دیگری را از نو بنا کرد.


نظرها
نظری وجود ندارد.