چنان نماند چنین نیز هم نخواهد ماند

ارتباط ناشناخته. ارتباط بدون سانسور. ارتباط برقرار نمی‌شود. سایت اصلی احتمالاً زیر سانسور است. ارتباط با سایت (های) موازی برقرار شد. ارتباط برقرار نمی‌شود. ارتباط اینترنت خود را امتحان کنید. احتمال دارد اینترنت به طور سراسری قطع شده باشد. ادامه مطلب

ایران، فروپاشی و خطای رؤیای ساده

علی مستولی‌زاده ـ در همین روزها برخی مخالفان جمهوری اسلامی، بی‌پروا از سناریوهایی مثل تصرف جزیره‌ی خارک یا کنترل هرمز یا بندرعباس توسط نیروهای آمریکایی-اسراییلی حرف می‌زنند؛ با این پیش‌فرض که می‌توان فشار نظامی را مرحله‌به‌مرحله جلو برد، بی‌آن‌که خودِ ایران به‌عنوان یک واقعیت ژئوپولیتیک دچار آسیب شود. اما تجربه‌ی این منطقه نشان داده است که هیچ مداخله‌ی نظامی فقط یک اقدام محدود باقی نمی‌ماند. هر تغییر در این جغرافیا خیلی زود وارد زنجیره‌ای از واکنش‌ها می‌شود که دیگر به‌سادگی قابل کنترل نیست. همین‌جا است که شعار «رفتن جمهوری اسلامی به هر قیمت» تبدیل به یک پرسش دشوار می‌شود: اگر این «هر قیمت» به جایی برسد که خود «ایران» به عنوان یک ماهیت تاریخی دچار فرسودگی و اضمحلال شود تکلیف چیست؟ اگر فشار نظامی از کنترل خارج شود، چه کسی می‌تواند تضمین کند که ایران به تجربه‌ای شبیه عراق یا سوریه نزدیک نشود؟

دیدگاه
این مقاله در بخش دیدگاه منتشر شده است. نظرهای مطرح‌شده در این بخش، دیدگاه نویسندگان را بازتاب می‌دهند و نه لزوماً دیدگاه تحریریه زمانه را. زمانه آمادگی دارد نظرهای در برابر این دیدگاه را نیز منتشر کند.

برای بسیاری از هم‌نسلان من در ایران و جنوب آسیا (خاورمیانه)، بعضی تصویرها از هر تحلیل سیاسی ماندگارترند. یکی از این تصویرها، مجسمه‌ی فرو افتاده‌ی صدام حسین در بغداد در آوریل ۲۰۰۳ است؛ تصویری که آن روز برای بسیاری نشانه‌ی پایان یک دیکتاتوری طولانی بود، پایان حکومتی که در برهه‌هایی چون بمباران شیمیایی حلبچه حتی به مردم خود نیز رحم نکرده بود. اما یازده سال بعد، تصویر دیگری در حافظه‌ی جمعی منطقه ماندگار شد: برافراشته شدن پرچم سیاه حکومت اسلامی (داعش) بر فراز موصل. تصویری که نشان داد سقوط یک دیکتاتور، لزوماً به معنای رسیدن به آزادی و امنیت در کوتاه مدت نیست.

میان این دو تصویر، خلائی وجود داشت که در محاسبات آمریکا و دیگر نیروهای مداخله‌گر در عراق چندان جدی گرفته نشد. حمله‌ی آمریکا به عراق در سال ۲۰۰۳ به حکومت ۲۴ ساله‌ی صدام پایان داد و ستون‌های دولت بعث را نیز فرو ریخت. ارتش منحل شد، دستگاه اداری کنار گذاشته شد، و هزاران نفر که سال‌ها بخشی از ساختار قدرت بودند، ناگهان جایگاه، اعتبار، درآمد و حتی چشم‌انداز آینده‌ی خود را از دست دادند. در ظاهر، یک رژیم خودکامه سقوط کرده بود؛ اما در زیر پوست جامعه، نیروهایی باقی مانده بودند که آموزش دیده بودند، مسلح بودند، تحقیر شده بودند، و بدون شغل و درآمدی برای تامین معاش خود و خانواده‌هایشان، چیز زیادی برای از دست دادن نداشتند. بخشی از همین نیروها بعدها در شاخه‌های نخستین القاعده در عراق و سپس در داعش ظاهر شدند؛ جریانی که فقط از ایدئولوژی تغذیه نمی‌کرد، بلکه از تجربه‌ی امنیتی و نظامی افسران کنار گذاشته‌شده نیز نیرو می‌گرفت. در سوی دیگر، گروه‌های مسلح شیعه با حمایت منطقه‌ای، به‌ویژه از سوی جمهوری اسلامی ایران، تقویت شدند و بعدها در قالب حشد الشعبی به بخشی از نظم رسمی عراق تبدیل شدند. آنچه در عراق شکل گرفت، فقط بی‌ثباتی نبود؛ نوعی بازگشت خشونت در قالب هویت‌های مسلح بود.

ایران فقط یک ساختار حکومتی نیست؛ یک واقعیت تاریخی و سیاسیِ ممتد است که در طول قرن‌ها، با وجود جنگ‌ها، حمله‌ها و دگرگونی‌های سیاسی، تداوم خود را حفظ کرده است. دولت‌ها در آن تغییر کرده‌اند، اما خود ایران به‌عنوان یک بستر تاریخی باقی مانده است.

در سوریه نیز مسیر چندان متفاوت نبود. اعتراض سیاسی خیلی زود به میدان رقابت بازیگران فراملی تبدیل شد. گروه‌های جهادی، شاخه‌های داعش، و در سوی دیگر شبکه‌های شبه‌نظامی شیعه، بحران داخلی را به جنگی منطقه‌ای کشاندند. تجربه‌ی خاورمیانه نشان داده است که هرگاه یک حکومت مرکزی دچار گسست شده، خلأ قدرت معمولاً به‌دست نیروهایی پر شده که از پیش سازمان دارند، اسلحه دارند، و روایت خود را آماده کرده‌اند؛ نه لزوماً آن‌هایی که بیشترین پشتوانه‌ی اجتماعی را دارند. به همین دلیل است که هر سناریویی برای گذار از ایران، ناگزیر است بر واقعیت‌های میدانی، توازن نیروها، و پیچیدگی‌های اجتماعی استوار باشد، نه بر تصور سقوطی ساده و ناگهانی.

ایران فقط یک ساختار حکومتی نیست؛ یک واقعیت تاریخی و سیاسیِ ممتد است که در طول قرن‌ها، با وجود جنگ‌ها، حمله‌ها و دگرگونی‌های سیاسی، تداوم خود را حفظ کرده است. دولت‌ها در آن تغییر کرده‌اند، اما خود ایران به‌عنوان یک بستر تاریخی باقی مانده است. در چنین کشوری، بی‌ثباتیِ کنترل‌نشده فقط جابه‌جایی ساده‌ی قدرت نیست و می‌تواند هم‌زمان بحران‌های دیگری را فعال کند: از رقابت نیروهای قومی و منطقه‌ای در داخل گرفته تا مداخله‌ی بازیگران منطقه‌ای، حساسیت بازار جهانی انرژی، و فشار قدرت‌های بیرونی.

شاید به همین دلیل است که حتی دونالد ترامپ هم این روزها وقتی درباره‌ی ایران حرف می‌زند، از عراق مثال می‌آورد و می‌گوید نمی‌خواهد ایران به عراقی دیگر بدل شود. پشت این مثال، یک اعتراف مهم وجود دارد: این‌که حتی برای بخشی از سیاست‌گذاران آمریکایی، خطر فروپاشی کنترل‌نشده، خطری واقعی است.

البته ایران با عراق ۲۰۰۳ تفاوت‌های ساختاری مهمی دارد. آنچه ایران را متمایز می‌کند، فقط بقای نهادهای امنیتی یا اداری نیست؛ شبکه‌هایی است که طی چهار دهه، در لایه‌های عمیق‌تری از جامعه تنیده شده‌اند. جمهوری اسلامی در این سال‌ها فقط از طریق گسترش شبکه‌های اقتصادی، امنیتی و نظامی تولید قدرت نکرده است، بلکه در تولید آیین‌ها و گسترش نوعی زیست‌جهان شیعی نیز سرمایه‌گذاری گسترده‌ای انجام داده است.

راه‌پیمایی اربعین، که گاه از آن به عنوان «حج شیعیان» یاد می‌شود و در آخرین دوره بیش از ۲۱ میلیون نفر را به کربلا کشاند، یکی از روشن‌ترین نمونه‌های حیات این زیست‌جهان شیعی است. این راه‌پیمایی پیش‌تر بیشتر در مقیاسی محلی در عراق برگزار می‌شد، اما جمهوری اسلامی با سرمایه‌گذاری لجستیکی، اقتصادی و تبلیغاتی، آن را به آیینی فراملی و عرصه‌ای برای نمایش قدرت اجتماعی شیعه تبدیل کرد. راهیان نور، اعتکاف، هیئت‌ها و پایگاه‌های بسیج نیز از دیگر نمودهای همین فضا هستند؛ فضاهایی که علاوه بر کارکرد تبلیغاتی و بسیج سیاسی، برای بخشی از جامعه به‌تدریج به شکل‌هایی از تعلق، رابطه و معنا تبدیل شده‌اند.

برای بسیاری از نوجوانان و جوانانی که در این فضاها حضور پیدا می‌کردند، این حضور صرفاً ایدئولوژیک هم نبوده است. سفرهای جمعی، اردوها، دوستی‌ها، تقسیم نقش، و احساس دیده شدن، به این شبکه‌ها فراتر از پیام سیاسی آن، کارکردی اجتماعی هم داده است. در جامعه‌ای که امکان دیده شدن و تجربه‌ی جمعی سازمان‌یافته توسط دستگاه رسمی حاکمیتی کنترل و فیلتر می‌شود، این شبکه‌های بسیج عمومی همان چیزی را فراهم می‌کردند که نهادهای دیگر کم‌تر امکان ارایه‌اش را دارند: حس تعلق به یک جمع و مشارکت در چیزی بزرگ‌تر از زندگی فردی.

اهمیت این شبکه‌ها دقیقاً در لحظه‌ی بحران آشکار می‌شود؛ به‌ویژه به دلیل پیوند بخشی از آن‌ها با پایگاه‌های بسیج، ساختارهای محلی وفاداری، و دسترسی محدود اما واقعی به امکانات سازمانی و در برخی موارد سلاح. شبکه‌هایی از این دست، حتی اگر هسته‌ی رسمی قدرت تضعیف شود، الزاماً از میان نمی‌روند. آن‌ها می‌توانند حافظه‌ی وفاداری، امکان بازآرایی، و ظرفیت بسیج را در خود حفظ کنند و در شرایط بی‌ثباتی، به کانون‌هایی برای بازتولید هسته‌های سخت‌تر ایدئولوژیک بدل شوند. در کشوری که بخشی از این نیروها هنوز خود را حامل نوعی رسالت دینی و سیاسی می‌دانند، این احتمال را نمی‌توان نادیده گرفت که در صورت فروپاشی مرکز، همین شبکه‌ها ممکن است برای حفظ یا بازسازی نوعی نظم شیعی سیاسی در مقیاس‌های محلی یا منطقه‌ای وارد میدان شوند.

تجربه‌ی عراق نیز نشان داده است که در خلأ قدرت، شبکه‌های مذهبیِ سازمان‌یافته، به‌ویژه اگر از حافظه‌ی ایدئولوژیک، انسجام درونی، و دسترسی به منابع محلی برخوردار باشند، بسیار سریع‌تر از نیروهای مدنی به بازیگران تعیین‌کننده‌ی میدان بدل می‌شوند. وجود همین لایه‌های ایدئولوژیک و سازمان‌یافته یکی از دلایلی است که در ایران کنونی، تصور فروپاشی سریع از بیرون ــ از طریق بمباران هوایی یا مداخله‌ی محدود نظامی ــ بیش از آن‌که بر شناخت نیروهای موجود در میدان استوار باشد، به نوعی ساده‌سازی سیاسی و رویافروشی شبیه است. در میراث برجا مانده از جمهوری اسلامی، مسئله فقط سقوط یک مرکز قدرت نیست؛ مسئله شبکه‌هایی است که حتی در صورت از میان رفتن هسته‌ی مرکزی، می‌توانند بدون فرماندهی متمرکز و مستقل از مرکز، به حیات خود ادامه دهند.

این حرف‌ها البته به معنای نادیده گرفتن نارضایتی عمیق اجتماعی در ایران نیست. جمهوری اسلامی در این سال‌ها با سرکوب صداهای مخالف، محدود کردن جامعه‌ی مدنی، حذف نیروهای متنوع اتنیکی و سیاسی و کشتار معترضان، یکی از بسته‌ترین دوره‌های سیاسی تاریخ معاصر ایران را ساخته است. شکافی که امروز میان بخش بزرگی از جامعه و حکومت وجود دارد، چیزی نیست که بتوان آن را انکار کرد. اما هم‌زمان، یک واقعیت دیگر هم وجود دارد: جمهوری اسلامی، با همه‌ی نقدهای جدی که به سیاست‌هایش وارد است، در عرصه‌ی سیاست خارجی تصمیم‌هایش را در چارچوب نوعی استقلال سیاسی پیش برده است. این استقلال لزوماً به معنای درست بودن این تصمیم‌ها نبوده و هزینه‌های سنگینی هم بر جامعه تحمیل کرده، اما ایران دست‌کم در دوران معاصر به جایی نرسیده که بخشی از موقعیت ژئوپولیتیک خود را واگذار کند.

در همین روزها برخی مخالفان جمهوری اسلامی، بی‌پروا از سناریوهایی مثل تصرف جزیره‌ی خارک یا کنترل هرمز یا بندرعباس توسط نیروهای آمریکایی-اسراییلی حرف می‌زنند؛ با این پیش‌فرض که می‌توان فشار نظامی را مرحله‌به‌مرحله جلو برد، بی‌آن‌که خودِ ایران به‌عنوان یک واقعیت ژئوپولیتیک دچار آسیب شود. اما تجربه‌ی این منطقه نشان داده است که هیچ مداخله‌ی نظامی فقط یک اقدام محدود باقی نمی‌ماند. هر تغییر در این جغرافیا خیلی زود وارد زنجیره‌ای از واکنش‌ها می‌شود که دیگر به‌سادگی قابل کنترل نیست. همین‌جا است که شعار «رفتن جمهوری اسلامی به هر قیمت» تبدیل به یک پرسش دشوار می‌شود: اگر این «هر قیمت» به جایی برسد که خود «ایران» به عنوان یک ماهیت تاریخی دچار فرسودگی و اضمحلال شود تکلیف چیست؟ اگر فشار نظامی از کنترل خارج شود، چه کسی می‌تواند تضمین کند که ایران به تجربه‌ای شبیه عراق یا سوریه نزدیک نشود؟ ضمنا در شرایط تهدید خارجی، حتی بخشی از جامعه‌ای که از حکومت ناراضی است، ممکن است از سر ترس، یا فقط از سر دفاع غریزی از کشور، به سمت حفظ وضع موجود متمایل شود. در این شرایط، چیزی که تا دیروز اختلاف سیاسی بود، ناگهان رنگ بقا می‌گیرد. در چنین موقعیتی، معمولاً نیروهای افراطی زودتر از بقیه عرصه‌ای برای جولان می‌یابند. چون جنگ، از عاملیت نیروهای اجتماعی و مدنی می‌کاهد، میدان گفت‌وگو را کوچک و میدان خشونت را بزرگ‌ و بزرگ‌تر می‌کند.

همین پیچیدگی‌ها است که هر تغییر ساختاری در جامعه‌ی ایرانی را بدون اتکا به ظرفیت‌های درونی و صرفاً از مسیر فشار خارجی با دشواری مواجه می‌کند. در طول ۴۷ سال حیات جمهوری اسلامی، این خود نیروی جامعه بوده است که بیش از هر نیروی دیگری رژیم را به عقب رانده و فرسوده کرده است. از خیابان تا دانشگاه، از جنبش زنان تا شکل‌های پراکنده اما مداوم نافرمانی روزمره. این فرسایش بیش از آن‌که محصول تحریم‌ها، انزوای بین‌المللی یا فشار بیرونی باشد، حاصل نادیده گرفتن خواسته‌های اجتماعی و هزینه‌ای است که خود جامعه در مقاطع مختلف پرداخته است.

اما فرسوده شدن یک نظم سیاسی، به خودی خود به این معنا نیست که نیروهای اجتماعیِ معترض، در لحظه‌ی خلأ قدرت نیز به همان اندازه آماده‌ی مداخله باشند. تجربه‌ی خاورمیانه بارها نشان داده است که میان تضعیف یک حکومت و توانایی اداره‌ی لحظه‌ی پس از آن تفاوت وجود دارد. در چنین لحظه‌ای، معمولاً آن‌هایی زودتر وارد میدان می‌شوند که زنجیره‌ی فرمان‌دهی کارآمدتری دارند و برای وضعیت بحرانی آماده‌ترند؛ حتی اگر از نظر پشتوانه‌ی اجتماعی در موقعیت ضعیف‌تری نسبت به رقبا باشند. مسئله در دوره‌ی گذار، بیش از آن‌که به نام‌ها وابسته باشد به این وابسته است که کدام نیرو واقعاً توان حضور مؤثر در میدان را دارد.

برخی نیروهای در تبعید اپوزیسیون، از جمله طرفداران «شاهزاده رضا پهلوی»، این روزها خود را واجد چنین نقشی می‌دانند و از گردآوردن طیف‌های مختلف ایرانیان زیر یک پرچم واحد سخن می‌گویند. این گروه‌ها حتی مدعی‌اند که با برنامه‌های خود برای دوران گذار، در داخل کشور نیز شبکه‌سازی کرده‌اند. همراهی تعدادی از ایرانیان داخل و خارج از کشور با این گفتمان، امید به موفقیت آن را در لحظه‌ای بحرانی افزایش داده است. اما اتکای پررنگ این گفتمان به مداخله‌ی خارجی، در کنار آن‌که شبکه‌های مورد ادعا هنوز در میدان واقعی و بیرون از فضای رسانه‌ای آزموده نشده‌اند، این پرسش را مطرح می‌سازند که آیا در لحظه‌ی بحران، این شبکه‌ها توان کنش مؤثر و مقابله با گروه‌های رقیب سیاسی را خواهند داشت یا نه. تفاوت در این‌جاست که بخشی از نیروهای برآمده از ساختار موجود، حتی اگر از نظر مشروعیت اجتماعی در موقعیت ضعیف‌تری باشند، از تجربه‌ی سازماندهی، پیوندهای محلی، و آمادگی بیشتری برای حضور در میدان برخوردارند. اهمیت این نیروها لزوماً در توانایی‌شان برای ساختن یک نظم تازه نیست؛ بلکه در این است که می‌توانند در لحظه‌ی بی‌ثباتی، با مقاومت‌های موضعی، اقدام‌های ایذایی، و مختل کردن شکل‌گیری هر نظم جدید، بحران را طولانی‌تر کنند. بخشی از این نیروها آموزش دیده‌اند و برای کنش در وضعیت بحرانی الزاماً به فرماندهی کاملاً متمرکز هم نیاز ندارند. تجربه‌ی منطقه نشان داده است که میان شبکه‌ای که در سطحی نمادین مطرح می‌شود و شبکه‌ای که بتواند در لحظه‌ی خلأ قدرت، توان مدیریت میدان را داشته باشد، فاصله‌ی بسیاری وجود دارد.

تجربه‌ی عراق نشان می‌دهد که سرنگون کردن یک رژیم، بسیار آسان‌تر از بازسازی آن است. تجربه‌ی سوریه هم گواه آن است که جامعه‌ای که چندپاره شود، می‌تواند خیلی زود به میدان رقابت بازیگران ملی و بین‌المللی بدل شود. در خاورمیانه، فاصله‌ی میان افتادن یک مجسمه و بالا رفتن پرچم سیاه افراط‌گرایی، گاهی کوتاه‌تر از چیزی است که در لحظه‌ی هیجان سیاسی به چشم می‌آید. شاید در فضای هیجانی این روزها و در میانه‌ی جنگی که پایانش مشخص نیست، در کنار پاسخ دادن به این پرسش که چه چیزی باید پایان یابد، لازم باشد لحظه‌ای هم در این پرسش تامل کنیم که چه چیزی باید باقی بماند تا کشور بزرگی مثل ایران، با این وزن تاریخی و موقعیت ژئوپولیتیک حساس، پس از فروپاشی رژیم کنونی و در دوره‌ی گذار، علیه خودش مسلح نشود.

*علی مستولی‌زاده، پژوهشگر و جامعه‌شناس- فارغ‌التحصیل دکتری جامعه‌شناسی از دانشگاه واترلو، کانادا

در همین زمینه:

این مطلب را پسندیدید؟ کمک مالی شما به ما این امکان را خواهد داد که از این نوع مطالب بیشتر منتشر کنیم.

آیا مایل هستید ما را در تحقیق و نوشتن تعداد بیشتری از این‌گونه مطالب یاری کنید؟

.در حال حاضر امکان دریافت کمک مخاطبان ساکن ایران وجود ندارد

توضیح بیشتر در مورد اینکه چطور از ما حمایت کنید

نظر بدهید

در پرکردن فرم خطایی صورت گرفته

نظرها

نظری وجود ندارد.