ارتباط ناشناخته. ارتباط بدون سانسور. ارتباط برقرار نمی‌شود. سایت اصلی احتمالاً زیر سانسور است. ارتباط با سایت (های) موازی برقرار شد. ارتباط برقرار نمی‌شود. ارتباط اینترنت خود را امتحان کنید. احتمال دارد اینترنت به طور سراسری قطع شده باشد. ادامه مطلب

گفت‌وگو با نیما اورازانی درباره ادراک دیاسپورا از جامعه ایران

یک تصویر «تروما‌دیده» و کج‌ومعوج از جامعه ایران

دیاسپورا جامعه ایرانی را چگونه می‌بیند؟ ادراک ایرانیان دیاسپورا از جامعه ایران، آن‌گونه که نیما اورازانی در گفت‌وگو با رادیو زمانه توضیح می‌دهد، نه بازتابی مستقیم از واقعیت، بلکه محصولی گزینشی و اغلب «تروماتایز» است؛ تصویری که در آن برخی ابعاد زندگی بیش‌ازحد برجسته و برخی دیگر حذف می‌شوند. این بازنمایی کج‌ومعوج، گاه به نادیده‌گرفتن پیچیدگی و پویایی جامعه مدنی در داخل می‌انجامد و حتی می‌تواند به تحلیل‌هایی برسد که نقش و امکان کنش درون‌زا را تضعیف می‌کند. او تأکید می‌کند که بدون نوعی خودآگاهی دیاسپوریک و مواجهه آگاهانه با این تروما، فاصله ادراکی میان داخل و خارج نه‌تنها کاهش نمی‌یابد، بلکه بازتولید هم می‌شود.

بعد از اعلام آتش‌بس، در شبکه‌های اجتماعی تصاویری و ویدیوهایی از ایران منتشر شد؛ تصاویری از حضور مردم در خیابان‌ها، کافه‌ها و فضاهای عمومی، یا صحنه‌هایی از زندگی روزمره: نشستن در کافه‌ها، نوشیدن قهوه و چای، گفت‌وگوهای دوستانه، خرید کردن و تلاش برای ادامه‌ی زندگی عادی در دل روزهایی که هنوز زیر سایه‌ی جنگ و اضطراب پس از آن قرار داشتند. اما انتشار این تصاویر با واکنش‌های متفاوتی در میان ایرانیان دیاسپورا روبه‌رو شد. بخشی از دیاسپورا نسبت به این بازنمایی‌ها موضع انتقادی گرفتند و معتقد بودند چنین تصاویری لزوما بازتاب «واقعیت کامل» زندگی در ایران نیست و می‌تواند به نوعی سفیدشویی شرایط سخت و فشارهای روزمره مردم منجر شود. در مقابل، گروه دیگری نگاه متفاوتی داشتند. از نظر آن‌ها، تاکید بر پیچیدگی و چندلایگی زندگی اجتماعی در ایران ضروری است و نباید تنها یک روایت واحد و تقلیل‌گرایانه از رنج ارائه داد. در این نگاه، همین لحظات عادی زندگی با تمام تناقض‌ها و محدودیت‌ها بخشی از واقعیت اجتماعی ایران امروز هستند و باید همان‌طور که هست دیده و فهمیده شوند.

در همین زمینه، با نیما اورازانی، پژوهشگر روانشناسی اجتماعی، گفت‌وگویی داشتم درباره این واکنش‌ها. گفت‌وگو با او را بشنوید:

برای دیدن محتوای نقل شده از سایت دیگر، کوکی‌های آن سایت را بپذیرید

کوکی‌های سایت‌ دیگر برای دیدن محتوای آن سایت‌ حذف شود

زهرا باقری‌شاد ـ بگذارید با این سوال شروع کنم؛ ادراک دیاسپورا از جامعه ایران چگونه شکل می‌گیرد و چرا مدتهاست شاهد یک نوع از دوگانگی در برداشت‌ها از جامعه ایران هستیم.

نیما اورازانی ـ یکی از مسائلی که وجود دارد و البته مختص دیاسپورا هم نیست، اما در دیاسپورا تشدید می‌شود، این تصور است که گویی یک «امر بیرونیِ عینی» وجود دارد و هر فرد، به‌عنوان یک سوژه‌ی مستقل، ادراک خاص خود را از آن واقعیت اجتماعی بیرونی دارد. اما می‌شود این فرض را به چالش کشید و پرسید: اساساً آن چیزی که ما به‌عنوان «امر بیرونی» درک می‌کنیم از کجا می‌آید؟ بله، یک واقعیت عینی بیرونی وجود دارد، اما در کنار آن یک ساختار ادراکی هم هست که هنگام مواجهه با آن واقعیت، چه آگاهانه و چه ناآگاهانه، تصمیم می‌گیرد کدام بخش‌ها را به‌عنوان «اطلاعات» ثبت و برجسته کند و کدام بخش‌ها را نادیده بگیرد. برای روشن شدن موضوع یک مثال ساده بزنیم: تصور کنید یک مسابقه فوتبال را تماشا می‌کنیم. من طرفدار استقلال هستم و شما طرفدار پرسپولیس. هر دو یک مسابقه را دیده‌ایم، اما وقتی از ما درباره آن سؤال شود، دو روایت متفاوت ارائه می‌دهیم. چون هرکدام از ما با مجموعه‌ای از پیش‌فرض‌ها، ارزش‌ها و انتظارات خاص خودمان به آن رخداد نگاه کرده‌ایم. در نتیجه، چیزی که در ذهن ما به‌عنوان «مسابقه فوتبال» شکل می‌گیرد، در واقع یک بازسازی ذهنی است؛ مجموعه‌ای از داده‌های انتخاب‌شده و تفسیرشده که ما به آن یک تصویر کلی داده‌ایم. بنابراین «مسابقه فوتبال» برای من یک چیز است و برای شما چیز دیگری. نه به این معنا که هیچ واقعیت بیرونی‌ای وجود ندارد، بلکه به این معنا که ما با «دو تجربه ادراک‌شده متفاوت» از یک واقعیت واحد مواجه هستیم.

در مورد تصور دیاسپورا از جامعه داخل هم همین اتفاق رخ می‌دهد. تصویری که از جامعه ایران ساخته می‌شود، وابسته است به ارزش‌ها، انتظارات، پیش‌فرض‌های سیاسی و همچنین منبعی که اطلاعات از طریق آن دریافت می‌شود. در این فرآیند، برخی چیزها نادیده گرفته می‌شوند، برخی برجسته می‌شوند، برخی تغییر شکل می‌دهند و در نهایت مجموعه‌ای از این گزینش‌ها تبدیل می‌شوند به آن چیزی که ما «جامعه ایران» می‌نامیم. در نتیجه، آنچه به‌عنوان واقعیت اجتماعی در ذهن ما شکل می‌گیرد، یک بازنمایی گزینشی از اطلاعات است؛ بازنمایی‌ای که به‌شدت تحت تأثیر پیش‌فرض‌ها و گرایش‌های ما قرار دارد. به همین دلیل، اگر کسی با پیش‌زمینه سیاسی خاصی به سراغ جامعه برود، یک تصویر دریافت می‌کند و اگر با پیش‌زمینه‌ای دیگر برود، تصویری کاملاً متفاوت شکل می‌گیرد.

به این مسئله می‌توان یک لایه دیگر هم اضافه کرد که می‌توان آن را «تروما» نامید. منظور از تروما در اینجا این است که خودِ ساختار ادراکی ما نیز بی‌مسئله و خنثی نیست؛ بلکه دچار گسست‌ها، آسیب‌ها و ناهماهنگی‌هایی است که باعث می‌شود ادراک ما از واقعیت نیز دچار اعوجاج شود. در نتیجه، تصویر نهایی می‌تواند کاریکاتورگونه باشد: بعضی بخش‌ها بیش‌ازحد بزرگ می‌شوند، بعضی بیش‌ازحد کوچک، بعضی حذف می‌شوند و بعضی چیزهایی که اصلاً حضور ندارند، به آن اضافه می‌شوند. وقتی با چنین وضعیت ناهماهنگی به سراغ یک مسئله می‌رویم، تلاش می‌کنیم یک تصویر یکدست و منسجم بسازیم. مثلاً اگر بگوییم «ساختار سیاسی ایران دیکتاتوری است»، معمولاً سعی می‌کنیم تصویری از جامعه هم بسازیم که با این گزاره سازگار باشد. در نتیجه، جامعه باید کاملاً تحت فشار، سرکوب‌شده و یکدست تصور شود.

اما در واقعیت، این سازگاری غالبا وجود ندارد. چون در همان جامعه‌ای که ذیل یک ساختار سیاسی خاص تعریف می‌شود، اشکالی از کنش اجتماعی، آزادی بیان یا تنوع تجربه هم وجود دارد. برای اینکه این تناقض حل شود، ذهن معمولاً بخش‌هایی را حذف یا تحریف می‌کند تا تصویر نهایی «منسجم» باقی بماند. نتیجه این فرآیند، شکل‌گیری یک تصویر کج‌ومعوج از جامعه است؛ تصویری که بیش از آنکه بازتاب مستقیم واقعیت باشد، محصول تلاش ذهن برای ساختن یک روایت یکپارچه از واقعیتی پیچیده و چندلایه است.

به هر حال ما نمی‌توانیم ضرورت ارتباط میان جامعه مدنی ایران و بخش دیاسپورا را انکار کنیم. اما مسئله اینجاست که بر اساس آنچه شما گفتید این ادراکی که از این ارتباط شکل می‌گیرد، می‌تواند حتی به ضرر خود جامعه مدنی تمام شود. این نگرانی من آیا به جاست؟

بله این نگرانی نه‌تنها واقعی است، بلکه باید آن را جدی گرفت. در واقع، آن چیزی که من از آن با عنوان «تروما» یاد می‌کنم، اگرچه ریشه‌های روان‌شناختی دارد، اما نباید آن را صرفاً یک امر روانی فردی دانست، از دل یک تاریخ سیاسی طولانی بیرون آمده است. از همان ابتدای انقلاب، با مهاجرت‌های اجباری، مصادره اموال، اعدام‌ها، سرکوب‌ها، جنبش‌های اجتماعی، «شورش»های شهری، زندان‌ها و کشتارها، یک زنجیره‌ی پیوسته از تجربه‌های خشونت‌بار شکل گرفته که اثر آن تا امروز ادامه دارد؛ هم در داخل ایران و هم در خارج از کشور. این تروما قابل حذف شدن نیست. جامعه‌ای که درگیر تروماست، نمی‌تواند به‌سادگی از آن رها شود. این تجربه در لایه‌های عمیق‌تر، حتی ساختارهای ایدئولوژیک و شیوه‌ی ادراک را تحت تأثیر قرار می‌دهد. به همین دلیل، مسئله این نیست که تروما وجود دارد یا نه، بلکه این است که ما چگونه با آن مواجه می‌شویم. اگر این مواجهه طی یک فرآیند آگاهانه و شبیه به نوعی «سوگواری جمعی» طی نشود، تروما در شکل خام خود باقی می‌ماند و در ادراک ما از واقعیت اختلال ایجاد می‌کند. نتیجه آن می‌تواند شکل‌گیری نوعی نگاه تحریف‌شده باشد؛ نگاهی که واقعیت بیرونی را نه همان‌گونه که هست، بلکه از فیلتر آسیب و رنج بازسازی می‌کند.

در چنین شرایطی، ممکن است به نتایجی برسیم که اساساً جامعه مدنی را نادیده می‌گیرد یا آن را بی‌اثر تصور می‌کند؛ مثلاً این ایده که «هیچ راهی جز مداخله خارجی وجود ندارد» یا اینکه «جامعه مدنی در ایران عملاً کاری از پیش نمی‌برد». این نوع نتیجه‌گیری‌ها، بیش از آنکه تحلیل واقعیت باشند، محصول یک ادراک ترومازده‌اند. از این منظر، می‌توان گفت بخشی از آسیبی که به جامعه مدنی ایران وارد شده، نه فقط ناشی از سرکوب داخلی، بلکه ناشی از تصویری است که در دیاسپورا از آن ساخته و بازتولید می‌شود؛ تصویری که گاهی امکان دیده شدن دستاوردها و ظرفیت‌های واقعی جامعه مدنی را از بین می‌برد.

در این میان، پرسشی مطرح می‌شود که شاید بسیاری در ذهن داشته باشند: آیا دیاسپورا نسبت به جامعه داخل حسادت دارد؟

به چه معنا؟

به این معنا که آیا دیاسپورا به پویایی جامعه مدنی ایران و ایستادگی‌اش در برابر حکومت و حتی دستاوردهایش حسادت می‌کند یا غبطه می‌خورد؟

به نظر من، صورت‌بندی مسئله به این شکل دقیق نیست. مسئله حسادت نیست، بلکه نوعی فاصله‌گیری ادراکی است که ریشه در همان تروما و همچنین در بازنمایی‌های رسانه‌ای دارد. من حتی می‌خواهم از این فراتر بروم و بگویم که دیاسپورا، به دلایل مختلف، هنوز به سطحی از خودآگاهی نرسیده که بتواند حتی به جامعه مدنی ایران حسادت کند زیرا هنوز نمی‌تواند تشخیص دهد چگونه این تصویر از جامعه مدنی ایران در ذهنش شکل گرفته است. در نتیجه، با یک تصویر ناپیوسته، گزینشی و گاه کاریکاتوری از جامعه ایران مواجه می‌شود، بدون اینکه سازوکار تولید آن را به‌درستی بشناسد. به همین دلیل، اگر بخواهیم درباره نقش دیاسپورا به‌طور جدی فکر کنیم، نخستین گام باید شکل‌گیری نوعی «خودآگاهی دیاسپوریک» باشد؛ یعنی فهم این نکته که ادراک ما از جامعه ایران، محصول موقعیت، رسانه، تجربه‌های آسیب‌زا و پیش‌فرض‌های سیاسی ماست، نه یک بازتاب بی‌واسطه از واقعیت.

با این حال، تجربه‌هایی مانند جنبش «زن، زندگی، آزادی» نشان دادند که این وضعیت همیشه ثابت نمی‌ماند. در آن مقطع، نوعی غافلگیری جمعی رخ داد؛ بسیاری از تصورات پیشین درباره جامعه مدنی ایران دچار اختلال شد و به‌جای آن، نوعی ستایش و همدلی گسترده شکل گرفت. اما پرسش مهم این است که چرا این تغییر ادراکی رخ داد و چرا در برخی مقاطع دیگر چنین نمی‌شود؟

به این نکته باید اشاره کنم که ما در شرایطی قرار داریم که در آن تجربه‌ای مثل «کشتار دی‌ماه» رخ داده است. البته من نمی‌گویم در تاریخ جامعه ایران چنین کشتارهایی سابقه نداشته؛ کمااینکه در دهه شصت با کشتارهای بسیار وسیعی مواجه بودیم. فعلاً نمی‌خواهم وارد آن بحث شوم، چون آن یک مورد خاص است، با ویژگی‌ها و پیچیدگی‌های خاص خودش. اما نکته اینجاست که بعد از کشتار دی‌ماه، ما با یک وضعیت کاملاً متفاوت مواجه شدیم. در این دوره، شبکه‌های اجتماعی وجود دارند، سازمان‌های فکت‌چکینگ فعال‌اند، امکان راستی‌آزمایی بیشتر شده، اخبار به بیرون درز می‌کند، و اساساً فضای سیاسی و گفتمان عمومی نسبت به جمهوری اسلامی تغییر کرده است. همین عوامل باعث شده‌اند که کشتار دی‌ماه به‌نوعی «در معرض دید مستقیم» قرار بگیرد؛ به‌عبارت دیگر، به شکلی عریان‌تر و بی‌واسطه‌تر در برابر چشم مردم قرار بگیرد. این نکته‌ای است که نباید نادیده گرفته شود. منظور من از تروما هم در همین چارچوب قابل فهم است. یعنی این نوع تجربه‌ی جمعی، در مقایسه با آنچه پیش از دی‌ماه با آن مواجه بودیم، تفاوت بسیار جدی دارد.

اگر جنبش «زن، زندگی، آزادی» را با جنبش دی‌ماه یا با اتفاقات پس از دی‌ماه مقایسه کنیم، می‌بینیم که این‌ها از یکدیگر فاصله دارند. در واقع در «زن، زندگی، آزادی» و حتی در دوره پس از آن با وجود سرکوب و خشونت و کشتار، همچنان یک عنصر مهم وجود داشت: امید. در آن مقطع، امید به‌طور جدی در فضا حاضر بود. در مقابل، در فضای امروز که پس از دی‌ماه شکل گرفته، بیشتر با نوعی استیصال مواجهیم. اگر در آن زمان استیصال به آن شدت دیده نمی‌شد، امروز این حس پررنگ‌تر شده است. در جنبش «زن، زندگی، آزادی»، جامعه توانست نوعی گفتمان تولید کند که این گفتمان دست‌کم مسیر را برای باز شدن یا جا افتادن یک سبک زندگی فراهم کرد؛ سبکی که دهه‌ها برای آن تلاش شده بود. آنچه در «زن، زندگی، آزادی» رخ داد، در واقع هم‌زمان شدن نیروها و هویت‌های مختلف بود. حتی در خود ژینا - مهسا امینی می‌توان دید که این هویت‌های مختلف چگونه در یک نقطه به هم می‌رسند: زن بودن، مسئله حجاب، تعلق به حاشیه، جوان بودن، همه این‌ها در یک پیکر جمع شده بودند. این هویت‌های متکثر در نهایت یک خواست مشترک را در میان چند خواست صدا زدند؛ خواستی که البته سابقه طولانی داشت: این‌که ما سبک زندگی مشخص خودمان را می‌خواهیم. و این خواست، تا حد قابل توجهی توانست پیش برود.

اما وقتی به دی‌ماه نگاه می‌کنیم، آن‌جا با نوعی بروز استیصال مواجهیم که خودش را به‌وضوح نشان می‌دهد. و اگر این دو تجربه را کنار هم بگذاریم، می‌بینیم که یک چرخش معنادار از فضای «زن، زندگی، آزادی» به فضای پس از دی‌ماه رخ داده است.  البته وقتی این‌ها را کنار هم می‌گذارم، منظورم این نیست که آنچه در دی‌ماه رخ داد الزاماً بازگشت به گذشته یا به معنای دقیق کلمه امری ارتجاعی بوده است. چنین ادعایی نمی‌کنم. اما نکته این است که اگر بخواهیم میزان «پیشرو بودن» یا «پروگرسیو بودن» جنبش‌ها را در نظر بگیریم، به نظر می‌رسد در «زن، زندگی، آزادی» با سطحی جدی‌تر و پررنگ‌تر از این پویایی مواجه بودیم.

این مطلب را پسندیدید؟ کمک مالی شما به ما این امکان را خواهد داد که از این نوع مطالب بیشتر منتشر کنیم.

آیا مایل هستید ما را در تحقیق و نوشتن تعداد بیشتری از این‌گونه مطالب یاری کنید؟

.در حال حاضر امکان دریافت کمک مخاطبان ساکن ایران وجود ندارد

توضیح بیشتر در مورد اینکه چطور از ما حمایت کنید

نظر بدهید

در پرکردن فرم خطایی صورت گرفته

نظرها

نظری وجود ندارد.