حقوق بینالملل انرژی هستهای در سایه حاکمیت، عدم اشاعه و موازنه قدرت
محمد مقیمی در این یادداشت نشان میدهد که حق استفاده صلحآمیز از انرژی هستهای، هرچند در معاهده NPT به رسمیت شناخته شده، در عمل زیر سایه ملاحظات امنیتی و موازنه قدرت محدود میشود. با تمرکز بر پرونده ایران، نویسنده به تعارض تفسیرهای حقوقی و وجود استانداردهای دوگانه در نظام عدم اشاعه میپردازد. به گفته مقیمی هر توافقی که تحت فشار جنگ و تهدید شکل گیرد، به دلیل فقدان رضایت واقعی، از منظر حقوق بینالملل قابل تردید و بیاعتبار است.

ایران، آمریکا و برنامه هستهای ـ عکس از Shutterstock

بحث درباره برنامههای هستهای کشورها یکی از پیچیدهترین حوزههای تلاقی حقوق بینالملل، امنیت و سیاست جهانی است. این موضوع نهتنها به قواعد حقوقی، بلکه به ساختار قدرت در نظام بینالملل نیز گره خورده است. در حقوق بینالملل، اصل حاکمیت دولتها، بر منابع و مسیر توسعه خود یکی از اصول بنیادین محسوب میشود. این اصل همراه با مفهوم حق توسعه، این ایده را تقویت میکند که دولتها حق دارند از فناوریهای صلحآمیز برای پیشرفت اقتصادی و علمی استفاده کنند.
در این چارچوب، استفاده صلحآمیز از انرژی هستهای نیز به رسمیت شناخته شده است. معاهده منع گسترش سلاحهای هستهای (NPT) در ماده ۴ خود تصریح میکند که دولتها حق دارند از انرژی هستهای برای اهداف صلحآمیز بهرهمند شوند، مشروط بر رعایت تعهدات عدم اشاعه. بنابراین، این حق در عمل مطلق نیست و رژیم حقوقی عدم اشاعه همواره تلاشی برای ایجاد توازن میان حق توسعه کشورها، دغدغههای امنیت کشورها و ملاحظات سیاسی قدرتهای جهانی بوده است.
پرونده ایران و چالش تفسیر حقوقی
در وضعیت حساس کنونی، پرونده هستهای ایران دقیقا در کانون این مناقشه قرار دارد. مساله «حق غنیسازی» نمونهای بارز از برخورد میان دو تفسیر حقوقی است. ایران با استناد به ماده ۴ معاهده NPT، غنیسازی را بخشی جداییناپذیر از حق توسعه فناوری صلحآمیز میداند. در مقابل، برخی قدرتها با استناد به نگرانیهای امنیتی، این حق را مشروط به پذیرش محدودیتهای استثنایی میدانند. این وضعیت نشان میدهد که چگونه یک عبارت حقوقی، در غیاب یک مرجع تفسیرگر بیطرف، به ابزاری برای فشار دیپلماتیک تبدیل میشود.
استانداردهای دوگانه و بحران مشروعیت
برخی تحلیلگران معتقدند؛ یکی از جدیترین نقدها به رژیم عدم اشاعه، وجود «استانداردهای دوگانه» است. در حالی که فشارهای بینالمللی بر اعضای NPT مانند ایران به حداکثر میرسد، کشورهای خارج از این معاهده مانند اسرائیل که بهطور غیررسمی توانمندی هستهای به آنان نسبت داده میشود، با هیچگونه نظارت یا تحریمی روبهرو نمیشوند. از سوی دیگر، مورد کره شمالی نشان داد که وقتی موازنه قدرت نظامی به نفع یک بازیگر تغییر میکند، حقوق بینالملل در عمل در بازگرداندن وضعیت به قبل ناتوان میماند. میتوان استدلال کرد که این تبعیض در اجرا، مشروعیت حقوقی رژیم عدم اشاعه را با چالش جدی مواجه کرده است. این موارد صرفا نمونههایی از الگویی گستردهتر هستند که در آن، اجرای قواعد حقوق بینالملل بهطور قابل توجهی از ملاحظات قدرت تأثیر میپذیرد.
تقابل شورای امنیت و NPT: حقوق در برابر سیاست
در سلسله مراتب نهادهای بینالمللی، همواره این پرسش مطرح است که در صورت بروز اختلاف، دست بالا با کیست؟ اگرچه NPT یک معاهده حقوقی است که آژانس بینالمللی انرژی اتمی را ناظر خود میداند، اما در عمل، شورای امنیت سازمان ملل متحد با قدرت صدور قطعنامههای تحت فصل هفتم، حرف آخر را میزند. شورای امنیت قادر است تکالیف حقوقی مندرج در معاهدات را با تصمیمات سیاسی خود تحتالشعاع قرار دهد.
این برتری نه لزوما ناشی از «منطق حقوقی»، بلکه برآمده از «موازنه قدرت» است. در واقع، یک واقعیت نهادی(institutional fact) است: یعنی ساختار حقوقی از ابتدا با در نظر گرفتن موازنه قدرتِ پس از جنگ جهانی دوم طراحی شده، نه اینکه صرفا «بهطور غیررسمی» تحت تأثیر قدرت باشد. چنانکه نحوه برخورد با هند و امضای توافقنامههای هستهای با آن کشور (با وجود عضو نبودن در NPT) نشان داد که چگونه مصالح ژئوپلیتیک و نیاز به موازنه قدرت در برابر چین، میتواند قواعد عدم اشاعه را به نفع یک متحد استراتژیک تغییر دهد.
بطلان معاهدات تحت اکراه: از تئوری تا واقعیت ِجنگ
از منظر حقوق معاهدات، یکی از ارکان صحت هر توافقی «رضایت» (Consent) طرفین است. بر اساس مواد ۵۱ و ۵۲ کنوانسیون ۱۹۶۹ وین، هرگونه قراردادی که با تهدید یا اعمال زور (نظامی) علیه یک دولت منعقد شود، از اساس باطل (Void) است. باید تاکید کرد که اگر جنگ و تهدید بهطور واقعی به حدی برسد که منجر به اکراه شود، این شدت فشار در عمل «رضایت» در قرارداد را از میان میبرد و «در صورت احراز شرایط اکراه، قابل استناد به بطلان است».
تاریخ حقوق بینالملل نمونههای سیاهی از این دست دارد؛ مانند اقدامی که آلمان نازی در سال ۱۹۳۹ انجام داد و با تهدید به نابودی و بمباران پراگ، رئیسجمهور وقت چکسلواکی را در وضعیتی قرار داد که برای حفظ کشورش، چارهای جز امضای سند تسلیم و تجزیه نداشته باشد. واقعه جنگ ۴۰ روزه اخیر (از ۹ اسفند ۱۴۰۴ تا ۱۹ فروردین ۱۴۰۵) و تلاش رهبرانی چون ترامپ و نتانیاهو برای تحمیل توافقی که رئیس جمهور آمریکا بارها از آن با عنوان «تسلیم»، بازتولید همان منطق «صلح اجباری» است. هرگونه توافقی که در اتمسفر ناشی از این جنگ و تحت فشار زور به دست آید، به دلیل مخدوش بودن رکن «رضایت»، «در صورت احراز شرایط اکراه، قابل استناد به بطلان است».
تفکیک نقد سیاسی از اصول حقوقی
نگارنده این سطور، اگرچه نقد جدی به سیاستهای هستهای و رویکرد روابط خارجی جمهوری اسلامی دارد و بر این باور است که مواضع تهدیدآمیز نسبت به موجودیت اسرائیل، رویکردهای تنشآمیز در برابر ایالات متحده آمریکا، برخی سیاستهای مناقشهبرانگیز این حکومت در منطقه و غنیسازی فراتر از نیازهای صلحآمیز، زمینهساز بحرانهای فعلی بوده است، اما از منظر حقوقی تأکید میکند که هیچکدام از این موارد، مجوزی برای نقض قواعد آمره حقوق بینالملل و توسل به جنگ نیست.
رفتار یک دولت در عرصه بینالملل، هر چقدر هم مورد نقد باشد، حق حاکمیت کشورها و ضرورت وجود رضایت آزادانه در معاهدات را از بین نمیبرد. پذیرش محدودیتهای هستهای نباید نتیجه اکراه ناشی از جنگ باشد، چرا که در آن صورت، چنین سندی نه یک پیمان، بلکه تحمیلی است که حقوق بینالملل آن را به رسمیت نمیشناسد.
حقوق بینالملل انرژی هستهای را نمیتوان صرفا بهعنوان یک نظام حقوقی خالص یا ابزار قدرت تحلیل کرد. این حوزه در نقطه تلاقی حقوق، امنیت و سیاست قرار دارد. اگر قرار باشد حقوق بینالملل به ابزاری برای مشروعیتبخشی به نتایج توافقی مبتنی بر اکراه تبدیل شود، دیگر چیزی از اعتبار آن باقی نخواهد ماند. برای گذار از این بنبست، نیاز به بازتعریف نسبت میان امنیت بینالمللی و حق حاکمیت کشورها است؛ به گونهای که عدالت حقوقی فدای منافع سیاسی قدرتهای بزرگ نشود.


نظرها
نظری وجود ندارد.