ارتباط ناشناخته. ارتباط بدون سانسور. ارتباط برقرار نمی‌شود. سایت اصلی احتمالاً زیر سانسور است. ارتباط با سایت (های) موازی برقرار شد. ارتباط برقرار نمی‌شود. ارتباط اینترنت خود را امتحان کنید. احتمال دارد اینترنت به طور سراسری قطع شده باشد. ادامه مطلب

ویترینِ وفاداری و بدن‌های مصادره‌شده: پارادوکس زن، ایدئولوژی و ملی‌گرایی در دوران پساجنگ

آزاده دواچی ـ آنچه امروز در ایران شاهدیم، یک ریاکاری ساختاری است. حضور زنان بی‌حجاب در نمایش‌های وطنی، فصلی از کتابِ بقای سیاسی است که در آن «بدن زن» به عنوان آخرین سنگرِ حاکمیت مصادره شده است. تا زمانی که بدن زن به عنوان ابزارِ قدرت شناخته شود، هیچ نمایشی در خیابان نمی‌تواند بحرانِ عمیقِ مشروعیت را پنهان کند. مبارزه زنان ایران، نبرد برای بازپس‌گیری «فردیت» از اسارت ایدئولوژی است؛ نبردی که از خیابان آغاز شده و تا امن کردنِ خصوصی‌ترین زوایای خانه ادامه خواهد داشت.

خیابان؛ صحنه نمایش یا سنگر مقاومت؟

​در حالی که غبار جنگ  هنوز بر چهره شهر سنگینی می‌کند، حکومت همچنان در حال برگزاری تجمعات تکلیفی و مناسک شبانه است. جامعه‌ای که بیش از ۷۰ روز است در انسداد مطلق اطلاعاتی و قطع سیستماتیک اینترنت به سر می‌برد، زیر سایه اعدام‌های روزمره و سرکوب عریان، سخت‌ترین دوران معیشتی و روانی خود را سپری می‌کند. اما در این میان، پارادوکسی خیره‌کننده در رسانه‌های رسمی رخ نموده است: حضور پررنگ و بی‌سانسورِ زنان «بی‌حجاب» در قاب تلویزیون دولتی.

​صدا و سیمای جمهوری اسلامی که دهه‌ها هر میلی‌متر عقب‌نشینی روسری را جرمی علیه امنیت ملی و کیان عقیدتی قلمداد می‌کرد، اکنون آغوش رسانه‌ای خود را برای زنانی گشوده است که با پوشش اختیاری، شعارهای ملی‌گرایانه سر می‌دهند و از قاب رسمی ستایش می‌شوند. این تغییرِ تاکتیکیِ شگرف، نه نشانی از تساهل یا به رسمیت شناختن حقوق شهروندی، بلکه نشانه‌ای از یک «فرافکنی ایدئولوژیک» عمیق و استیصال ساختار برای بازتولید مشروعیتِ از دست رفته است.

​عاملیتِ بازپس‌گرفته؛ از نافرمانی مدنی تا عقب‌نشینی استراتژیک قدرت

​پیش از آنکه جمهوری اسلامی بتواند از حضور زنان با پوشش اختیاری در نمایش‌های وفاداریِ خود سوءاستفاده کند، این خودِ زنان بودند که سال‌ها در خط مقدمِ خیابان برای تثبیت عاملیت و حقِ پوشش اختیاری هزینه‌های سنگینی پرداختند. دگردیسی بنیادینی که امروز در جامعه ایران پدیدار شده، حاصل مبارزه ی مداوم و پویایی است که در جنبش «زن، زندگی، آزادی» و با قتل ژینا (مهسا) امینی به نقطه عطف خود رسید. از آن زمان به بعد، مبارزه با حجاب اجباری از یک مطالبه حقوقیِ صرف، به یک «نافرمانی مدنی ساختاریافته» ارتقا یافت؛ جایی که زنان، تن و پوشش خود را به مثابه یک ساحتِ مستقلِ سیاسیِ بازگشت‌ناپذیر بازتعریف کردند.

​این مقاومت مدنی، گرچه در ظاهر مجموعه‌ای از کنش‌های فردی زنان در گذار از خیابان‌ها به نظر می‌رسید، اما در واقعیت، شبکه پنهان و پویایی از یک «جنبش مشترک» را در سراسر کشور شکل داد. این پیوند ارگانیک، مفهوم حجاب اجباری را از آن فرمت اولیه و کارکردِ تعریف شده حاکمیت خارج کرد. جودیت باتلر، فیلسوف و نظریه‌پرداز فمینیست، درباره این شکل از عاملیت جسورانه بدنی می‌نویسد:

​زمانی که بدن‌های سرکوب‌شده بدون اجازه حاکمیت در فضای عمومی ظاهر می‌شوند، خودِ این حضور، یک فعلِ سیاسیِ کلامی و نشانه‌ای از بازپس‌گیری عاملیتِ سلب‌شده است. تنِ زن در این وضعیت، دیگر ابزارِ نمایشِ قدرتِ ساختار نیست، بلکه رسانه‌ای برای طردِ آن است.

​این بازتاب گسترده، به‌سرعت از سطحِ اعتراضات خیابانی فراتر رفت و خود را در زندگی روزمره زنان تثبیت کرد؛ از محیط‌های کاری خصوصی و فضاهای عمومی شهری گرفته تا سرپیچیِ آشکار زنان در سینما، هنر و حضور زنان در فضاهای عمومی. تلاش‌های چندباره و خشونت‌بار حکومت برای بازپس‌گیری این سنگرِ از دست رفته، عملاً با دیوارِ سختِ این «فردیتِ مستقل و تثبیت‌شده» برخورد کرد و بی‌نتیجه ماند.

​این عاملیت روزمره تا جایی پیش رفته که حتی به درون بدنه و استراتژی‌های رسانه‌ای حاکمیت نیز نفوذ کرده است؛ تا جایی که ساختارِ قدرت، در یک چرخشِ متناقض، تن به تسلیم و نوعی عقب‌نشینی استراتژیک داده است. امروزه، حاکمیت برای بازسازی مشروعیتِ ترک‌خورده‌ی خود، ناچار به بازنشر و رسمیت بخشیدن به تصاویرِ زنان بدون حجاب اجباری در رسانه‌های رسمی، راهپیمایی‌ها و مناسک حکومتی شده است. این بهره‌برداریِ ابزاری و حتی نمایشی از پوشش اختیاری، بیش از آنکه نشان از یک گشایشِ عقیدتی باشد، سندی آشکار از فروریختن هژمونی فرهنگی حکومت و تسلیمِ ناگزیرِ آن در برابر واقعیتِ مبارزه زنان در خیابان‌ها است. حاکمیت ناچار شده است پدیده‌ای را که تا دیروز آن را «جرم» و «توطئه» می‌نامید، امروز برای بقای نمایشِ سیاسیِ خود به رسمیت بشناسد؛ و این خود نشانه‌ای عیان از دگرگونی و بازتعریفِ مسئله‌ی پوشش زنان در مفهومی بس گسترده‌تر است. 

​حجاب نمادین؛ پوسته‌ای خالی در برابر واقعیتِ خیابان

با توجه به آنچه که در بالا گفته شد، در حال حاضر حجاب اجباری تبدیل به صحنه‌ای از کشاکش مبارزه زنان برای حق پوشش و استفاده ایدئولوژیکی حکومت از حق حجاب اختیاری به عنوان ابزار سیاسی  تبدیل شده است.​ آصف بیات به درستی اشاره می‌کند که حجاب اجباری اکنون به یک «مرز نمادینِ قلیل‌یافته» تبدیل شده است؛ حکومتی که روزی حجاب را ستون فقرات و پرچم هویت خود می‌دانست، اکنون در کف خیابان با فروپاشی کامل استانداردهای اجرایی مواجه شده است. بیات این شکستِ پراگماتیکِ ساختار را حاصل «پیشروی آرام» در نا‌جنبش‌های اجتماعی می‌داند و می‌نویسد: ​

مقاومت روزمره زنان در حیات اجتماعی، نوعی از سیاستِ پدیدارشناختی است. این کنش‌های مداومِ خرد، از طریق تکرار روزانه در خیابان و محل کار، واقعیتِ جدیدی را بر ساختارِ قدرت تحمیل می‌کنند که سرکوبِ سیستماتیک دیگر قادر به محو کردن یا بازگرداندن آن به نقطه صفر نیست.

​با تکیه بر همین واقعیتِ تحمیل‌شده به قدرت است که دانیال کالیچمن استدلال می‌کند: «وقتی یک نماد اجباری می‌شود اما طنین اجتماعی خود را از دست می‌دهد، به یک "پوسته خالی" تبدیل می‌شود». جمهوری اسلامی اکنون از همین پوسته خالی به عنوان ابزار بقا استفاده می‌کند.

​از همین روست که با یک پارادوکس عریان مواجه می‌شویم: زنی که در محیط‌های اداری، دادگاه‌ها و دانشگاه‌ها به دلیل نوع پوشش با تحقیر سیستماتیک روبروست، ناگهان در راهپیمایی‌های رسمی به عنوان نماد «اتحاد ملی» ستایش می‌شود. این تناقض فاش می‌کند که در نگاه حاکمیت، «زن» فاقد فردیت و اصالت است؛ او تنها زمانی وجود دارد و رسمیت می‌یابد که تنِ او بتواند به مثابه یک «بیلبورد تبلیغاتی» در خدمت بازنمایی اقتدارِ رو به زوالِ نظام قرار گیرد.

​استحاله فرهنگی و خشونت ایدئولوژیک

​تبدیل فرهنگ به ایدئولوژی در دوران پساجنگ، لاجرم منجر به تولید خشونت ساختاری در تمام ارکان جامعه می‌گردد. داریوش شایگان در خصوص این مکانیسم توتالیتر می‌گوید:

وقتی ایدئولوژی جایگزین فرهنگ می‌شود، هر پدیده اجتماعی به یک سنگر جنگی بدل می‌گردد. در این وضعیت، خشونت نه یک ابزار، بلکه به تنها زبانِ ممکن برای حفظ آن "هویتِ برساخته" تبدیل می‌شود.

​در این بازسازی فرهنگی، بدن زن از ساحتِ فردی، انسانی و طبیعی خود تهی شده و به یک «منطقه جنگی» تبدیل می‌شود. زمانی که حاکمیت تن زن را از هویت انسانی‌اش تفکیک کرده و به آن کارکردی صرفاً «ابزاری، سیاسی و نمادین» می‌بخشد، این رویکرد به شکلی ارگانیک در نهاد جامعه و خانواده بازتولید می‌شود. زنانی که در دوران پساجنگ، چه در فضای عمومی و چه در امر خصوصی و خانگی خود خشونت را تجربه می‌کنند، در واقع قربانیان یک تخلیه معنایی سیستماتیک هستند.

​در چنین فضایی، هر تنی که از خاستگاه فرهنگی تعیین‌شده دور شود یا بخواهد هویت مستقل خود را ابراز کند، «غیر» محسوب شده و مستحق مجازات است. این خشونتِ توجیه شده، تضادی عمیق میان دو چهره از زن ایجاد می‌کند و سبب می‌شود که ساختارهای حقوقی، عرف جامعه و حتی اعضای خانواده، اعمال فشار بر زن را امری عادی بپندارند. در نهایت، تقلیل وضعیت زنان از یک گفتمان تأثیرگذار اجتماعی به «بدن به مثابه ابزار ایدئولوژی»، چرخه‌ای از خشونت پنهان و آشکار را می‌سازد که از خیابان آغاز شده و تا خصوصی‌ترین زوایای خانه ادامه می‌یابد.

​قطع اینترنت و مهندسی سکوت

​حذف دسترسی به اینترنت در این دوران بحرانی، تلاشی سیستماتیک برای اخته کردن روایتگری مستقل زنان است. اینترنت برای زن ایرانی، فضای تنفس، شبکه همبستگی و تریبون روایتِ عریانِ تن بود. با انسداد این فضا و برقراری فیلترینگ مطلق، صدا و سیما در یک خلأ رسانه‌ایِ خودساخته، به بازسازی کارخانه‌ایِ واقعیت مشغول شده است.

​تصویرِ مخدوشی که رسانه رسمی ارائه می‌دهد، زنی است که گویی در خلأ حقوقی و اجتماعی زندگی می‌کند؛ او نه دغدغه حضانت فرزند دارد، نه از حق طلاق بی‌بهره است و نه بحران معیشت را لمس می‌کند. او در این ویترین، تنها یک رسالت دارد: ایستادن در برابر دوربین و تکرار مکانیکی شعارهای حاکمیت. در این میان، صدای واقعی میلیون‌ها زنی که زیر آوار بحران‌های اقتصادی و تبعیض‌های حقوقی خرد شده‌اند، در سکوتِ تحمیلی اینترنت مدفون می‌ماند.

​اقتصادِ تظاهر و طرد سیستماتیک سرمایه انسانی

​پیوند میان بازنمایی ایدئولوژیک و معیشت زنان، یکی از تاریک‌ترین بخش‌های ساختار کلان در دوران پساجنگ است. سعید مدنی در تحلیل این انسداد ساختاری می‌نویسد: ​

در دوران پساجنگ، حاکمیت با استفاده از رانت، حجاب را در مراسم‌های دولتی به مثابه یک "ویترین وفاداری" بازنمایی کرد؛ اما این تقلیلِ کرامت زن به ابزار تبلیغاتی، باعث طرد بخش بزرگی از سرمایه انسانی و نیروهای متخصص از چرخه اقتصاد ملی شد.

​این سیاست طردکننده باعث شده است که بازار کار و اشتغال رسمی بر مدار «ریاکاری ساختاری» بچرخد. زنان مستقلی که حاضر نیستند بدن و سبک زندگی خود را به عنوان وثیقه‌ای برای استخدام در اختیار ایدئولوژی قرار دهند، به حاشیه رانده و حذف می‌شوند. از سوی دیگر، هزینه‌های گزاف دستگاه‌های موازی نظیر «پلیس فرهنگی» و نهادهای گشت‌زنی، بودجه‌های کلانی را می‌بلعد که باید صرف بازسازی زیرساخت‌ها، رفع فقر و اشتغال‌زایی واقعی برای زنان می‌شد. اقتصاد رانتی اکنون نه در خدمت رفاه عمومی، بلکه در اختیار بازتولید نيروهایی است که به این «بازنمایی‌های دروغین» تن می‌دهند.

​بحران پنهان: حقوق فراتر از پوشش

​تمرکزِ مفرط بر «حجاب نمادین» در نمایش‌های دولتی، دامی استراتژیک برای نادیده گرفتن و به حاشیه بردن مطالبات ساختاری‌تر و عمیق‌تر فمینیستی است. در حالی که حاکمیت با نشان دادن یک روحانی در کنار دختری بی‌حجاب، ژستِ کاذبِ حل شدن مسئله و آشتی ملی را می‌گیرد، واقعیت‌های حقوقی در پشت صحنه فاجعه‌بارند.

​مسئله حق مطلق حضانت، نابرابری در ارث، نبود قوانین بازدارنده در برابر خشونت خانگی و همسرآزاری، و فقدان چتر حمایتی برای زنان بدسرپرست، همچنان به عنوان زخم‌های باز جامعه باقی مانده‌اند. دعوت از زنان برای حضور در خیابان‌ها به نام دفاع از مرزها یا تجمعات ملی، بدون پشتوانه حقوقی و برابر، چیزی جز «استثمار عواطف ملی» و بهره‌کشی جنسیتی از مفهوم وطن نیست.

​نتیجه‌گیری: عبور از فرافکنی

​آنچه امروز در پهنه سیاسی ایران شاهدیم، یک ریاکاری ساختاری است. حضور مهندسی‌شده‌ی زنان بی‌حجاب در نمایش‌های وطنی، فصلی از کتابِ بقای سیاسی هسته‌ای سخت است که در آن «بدن زن» به عنوان آخرین سنگرِ حاکمیت برای فرار از فروپاشی مصادره شده است. زن ایرانی در دوران پساجنگ، میان دو لبه قیچی گرفتار است: خشونتی که به نام دین بر او در خیابان اعمال می‌شود و خشونتی که به دلیل بی‌‌پناهی قانونی و تخلیه معنایی در خانه تجربه می‌کند.

​تا زمانی که بدن زن به عنوان ابزارِ قدرت و بیلبورد مشروعیت‌سازی شناخته شود، هیچ نمایشی در خیابان نمی‌تواند بحرانِ عمیقِ مشروعیت را پنهان کند. مبارزه زنان ایران، نبرد برای بازپس‌گیری «فردیت» و کرامت انسانی از اسارت ایدئولوژی است؛ نبردی که گرچه از خاکریز پوشش در خیابان آغاز شده، اما تا امن کردنِ خصوصی‌ترین زوایای خانه و قوانین حقوقی ادامه خواهد داشت. صدای واقعی زنان، نه از تریبون‌های یک‌طرفه و تلویزیون‌های حکومتی، بلکه از عمقِ مقاومت خاموش اما صلب روزمره‌ای شنیده می‌شود که خواهانِ پایان دادن به «مصادره تن» در تمام عرصه‌هاست و درنهایت راه خود را پیدا خواهد کرد. 

​منابع و مراجع تحلیلی:

  • بیات، آصف. (۱۳۷۹). سیاست‌های خیابانی: جنبش تهیدستان در ایران. ترجمه سید اسدالله نبوی، تهران: شیرازه. (بهره‌گیری از نظریه «پیشروی آرام» و تبیین تقابل نمادین در فضاهای عمومی شهری و مفهوم ناجنبش‌های اجتماعی).
  • شایگان، داریوش. (۱۳۸۰). افسون‌زدگی جدید: هویت چهل‌تکه و تفکر سیار. تهران: فرزان روز. (مورد استفاده در تبیین مکانیسم استحاله فرهنگ به ایدئولوژی و تولید خشونت ساختاری هویتی).
  • مدنی، سعید. (۱۴۰۰). آسیب‌شناسی اجتماعی و ساختار قدرت در ایران پساجنگ. تهران: نشر روزنه. (استفاده شده در تحلیل رانت‌های دولتی در پروژه‌های فرهنگی، اقتصاد تظاهر و طرد سرمایه انسانی زنان از بازار کار).
  • باتلر، جودیت. (۱۳۹۸). ملاحظاتی پیرامون نظریه اجرای گردهمایی. (مورد استفاده در تحلیل تئوریک حضور بدن‌های سرکوب‌شده در فضای عمومی به مثابه کنش سیاسی).
  • کالیچمن، دانیال. (۲۰۲۲). نشانه شناسی سیاسی و نمادهای توخالی در ساختارهای ایدئولوژیک. مجله مطالعات انتقادی گفتمان. (مورد استفاده در تبیین مفهوم نماد اجباری به مثابه پوسته خالی).

از همین نویسنده:

این مطلب را پسندیدید؟ کمک مالی شما به ما این امکان را خواهد داد که از این نوع مطالب بیشتر منتشر کنیم.

آیا مایل هستید ما را در تحقیق و نوشتن تعداد بیشتری از این‌گونه مطالب یاری کنید؟

.در حال حاضر امکان دریافت کمک مخاطبان ساکن ایران وجود ندارد

توضیح بیشتر در مورد اینکه چطور از ما حمایت کنید

نظر بدهید

در پرکردن فرم خطایی صورت گرفته

نظرها

نظری وجود ندارد.