نقد داستان کوتاه «قمر در عقرب» نوشتهی مژده مشعلچی
در «قمر در عقرب»، عشق، خرافه، خواب و شبکههای اجتماعی درهم میآمیزند تا تنهایی انسان معاصر را روایت کنند؛ انسانی که میان عقل و میل، آگاهی و خرافه، معلق مانده است. محمد مروّج در این نقد نشان میدهد چگونه داستان مژده مشعلچی با استفاده از نشانهها، رنگها و جهان اینستاگرامی، رنج عاشقانه را به تصویری از «بازتولید درد برای مصرف جمعی» بدل میکند.

قمر در عقرب ـ طرح: ساخته هوش مصنوعی
ماژیک قرمز را برداشت و روی آینهی اتاق مرد ریشو نوشت: توت فرنگیام. اومدم بهت سر زدم.
و از پنجره اتاق بیرون پرید.
از خواب بیدار شد. تپش قلب شدیدی داشت. موهای بلندش خیس عرق به صورتش چسبیده بود. نور خورشید از لابهلای پرده چشمش را اذیت میکرد.
بلند شد و رفت یک لیوان آب خورد. روی صندلی آشپزخانه نشست و با خودش فکر کرد، من الان تو خواب کسی نرفتم. من دقیقن رفتم پیش اون آدم. یعنی دلیلش قمر در عقربه؟؟؟
شب قبل، با اینکه چشمانش از فرط خستگی باز نمیماند طبق معمول پیجهای اینستاگرام را بالا و پایین میرفت که یک لحظه، چهرهی مرد جوانی با ریش سیاه که داشت آرایش میکرد، توجهش را جلب کرد. مرد همانطورکه تینت میزد و سایهی قرمزش را پررنگتر میکرد از اعدادی حرف میزد که با تکرار آن میتوانید وارد خواب کسی که میخواهید، بشوید. کلیپ را از اول نگاه کرد.
مرد ریشو گفت:
خووووب توت فرنگیها، اگه میخواین وارد خواب کسی بشین، وقت خواب با خودتون این عددها رو تکرار کنین. یادتون باشه بعدش با کسی حرف نزنین و بخوابین. یادتون باشه وقتی قمر در عقربه اینارو نخونین. ۸۴۶۴۲۱ بعد سه بار۳۴۳، قمر در عقرب بود نخونین ها. از من گفتن بود. خدافظ توت فرنگیها.
چندبار ویدیو را تماشا و اعداد را تکرار کرد. گوشی از دستش افتاد و خوابش برد.
چشمانش را باز کرد. تصویر آشنایی دید. لوازم آرایش مرد ریشو روی میز بود. رویش را برگرداند و همان مرد را دید که با آن آرایش مضحک کنار سینی پر از شمع خوابش برده بود. از در و دیوار اشکال عجیب و غریبی آویزان بود. روی تقویم جلوی آینه با ماژیک قرمز نوشته شده بود: قمر در عقرب آذرماه. به یاد آورد که هشدار قمر در عقرب را داده بود. ماژیک قرمز را برداشت و روی آینه نوشت: توت فرنگیام. اومدم بهت سر زدم.
تمام روز فکرش درگیر خواب دیشب بود. توی تقویم دنبال قمر در عقرب گشت و در مورد اتفاقاتی که در آن روزها میافتد جستجو کرد. در تقویم دید که تا فردا ساعت ۱۴ هنوز ماه در خانهی عقرب است. شب بعد از رفتن آخرین مشتری، چراغهای سالن آرایشگاه را خاموش کرد و به خانه رفت. وقت خواب به سرش زد که دوباره امتحانش کند. اول استوریهای مرد ریشو را نگاه کرد. با تعجب دید از جملهای که دیشب روی آینه برایش نوشته، استفاده کرده و میگوید موکلی که برای شمعتراپی احضار کردهام، برایم یادداشت نوشته و از این قضیه کلی بازدید هم گرفته است.
گوشی را گرفت و وارد پیج مرد جوانی شد. کسی که هر شب قبل از خواب عکس پروفایلش را با حسرت نگاه میکرد. همانطور که به عکس نگاه میکرد، تکرار کرد: «۸۴۶۴۲۱-۳۴۳-۳۴۳-۳۴۳»
آنقدر تکرار کرد تا خوابش گرفت.
این بار جایی که بیدار شد، آشنا نبود. سالها از او خبر نداشت و حتی نمیدانست خانهاش کجاست. کارش شده بود زل زدن به عکس پیج قفل شده. گوشهای از اتاق ایستاد. مرد کنار زنی سبزهرو خوابیده بود. قلبش تیر کشید وقتی موهای سفید شقیقهاش را دید. رفت لبهی تخت و زانو زد. چقدر نقشه داشت برای این لحظه ولی دلش نیامد بیدارش کند. بلند شد و با رژی که لب به لب عشقش میداد روی آینه ترانهای را که مرد همیشه برایش میخواند، نوشت:
تو اون شام مهتاب کنارم نشستی...
متن نقد
فالگیری، طالعبینی و بهویژه فال تاروت، پیشینهای کهن در فرهنگهای گوناگون دارد؛ از ستارهبینی در تمدنهای باستانی گرفته تا فال حافظ در ایران و کارتهای تاروت در اروپا. همواره انسانها برای درک آینده، کاهش اضطراب ناشی از بلاتکلیفی و یافتن معنا در شرایط مبهم به این ابزارها روی آوردهاند. هرچند این سنتها ریشهدار هستند، اما در سالهای اخیر بهویژه با گسترش شبکههای اجتماعی با موجی تازه از استقبال عمومی مواجه شدهاند و کارکردهای جدیدی علاوه بر چیزهایی که بالاتر گفته شد، پیدا کردهاند. تولید محتوای بصری تأثیرگذار، استفاده از لحن شخصی و الگوریتمهای پیشنهاد محتوا موجب افزایش چشمگیر مخاطبان فالگیری در پلتفرمهایی نظیر اینستاگرام شده است.
با شخصیتر شدن اینترنت و از منظر روانشناختی، گرایش به فال با سازوکارهای زیر قابل توجیه است:
«سوگیری تأییدی»: وقتی فرد سراغ فال میرود، معمولن با یک پرسش یا نگرانی مشخص میآید، مثلن آیا او به من برمیگردد؟ آیا در کارم موفق میشوم؟ سپس ذهن شخص هنگام تفسیر فال بهطور ناخودآگاه فقط قسمتهایی را برجسته میکند که تأییدکنندهی سوگیری اوست و بقیهی بخشها را از یاد میبرد یا بیاهمیت میبیند. این همان چیزیست که فال را همیشه «درست» جلوه میدهد. این مکانیزم از طریق جملات دوپهلو و پیشبینیهای مبهم شکل میگیرد تا مخاطب باتوجه به سوگیریای (bias) که دارد، گزینشی عمل کند.
«اثر بارنوم»: یک پدیدهی روانشناختی و نوعی سوگیری شناختیست مبتنی بر آمادگی افراد جهت پذیرش توصیفهای کلیِ شخصیتی بهعنوان توضیحات دقیق در مورد شخصیت خودشان. مثلن اگر یک طالعبین به ۲۰ نفر بگوید: «تو درونت استعداد بزرگی داری که هنوز بهطور کامل شکوفا نشده است»، احتمالن بیشترشان قانع میشوند که این جمله دقیقن برای آنها گفته شده و توضیحی دقیق دربارهی شخصیتشان است. بنابراین به بقیهی موارد گفته شده در فال نیز اعتماد میکنند.
«توهم کنترل»: یعنی باور نادرست انسان به اینکه میتواند بر نتایجِ اتفاقات تصادفی یا خارج از اختیارش کنترل داشته باشد. وقتی فردی به سراغ فال میرود، معمولن در شرایطی از ابهام یا بیقدرتی قرار دارد (مثلن آیندهی رابطه، پیدا کردن شغل، موفقیت مالی). فال با دادن یک پیشبینی یا راهکار، توهمِ داشتن مسیر و قدرت تصمیمگیری را به او میدهد. حتی اگر نتیجه واقعن خارج از اختیار فرد باشد، او حس میکند مدیریتش دست اوست.
«پروجکشن»: یا فرافکنیِ احساسات درونی روی تفاسیر بیرونی بهطوری که مخاطب بگوید چقدر دقیق بود و با زندگی من تطابق داشت. این یک مکانیسم دفاعیست برای نسبت دادن اَعمال یا مشکلات شخصی به دیگران جهت اجتناب از روبهروشدن و حل آنها. اینکار باعث کاهش اضطراب و تنش فرد میشود. مثلن فالگیر میگوید در مسیرت موانعی داری و اگر صبور باشی موفق میشوی. حال فردِ بیکار یا دانشجو یا کسی که درگیر مشکلات خانوادگیست، احساساتش را بر این فال منطبق میبیند و به آینده امیدوار میماند.
«اثر اثبات اجتماعی» (social proof): یعنی تمایل به پیروی از چیزی که دیگران هم به آن علاقه دارند. وقتی فالگیر در شبکههای اجتماعی هزاران یا میلیونها دنبالکننده دارد یا افراد زیادی زیر پست او نظر میگذارند که «چقدر دقیق بود»، ذهن مخاطب ناخودآگاه باور میکند که این فال معتبر است. این سازوکارِ روانی باعث میشود فالگیرها بهراحتی اعتماد جلب کنند.
عواملی که در بالا گفته شد در کنار تسکین تنهایی و نیاز به قطعیت در دنیایی پوچ و نیز حس دیده شدن و خاص بودن، باعث میشود افراد به فال بهعنوان ابزار تصمیمسازی یا تسکین روانی روی آورند.
موتیف مقید داستان «قمر در عقرب» عشق و رنج دوری از معشوق است؛ رنجی که شخصیت داستان را وسوسه میکند برای التیام آن، فالگیری را امتحان کند. به نام داستان بپردازیم. در ستارهشناسی، وقتی ماه (قمر) در حرکت مداریاش در مقابل صورت فلکی عقرب (اسکورپیو) قرار میگیرد، گفته میشود «قمر در عقرب» است. در متون دینی و طالعبینی آمده که در زمان قمر در عقرب انجام بعضی کارها مثل سفر، ازدواج، معامله و... خوشیمن نیست. البته از دیدگاه ستارهشناسی مدرن، قمر در عقرب صرفن یک موقعیت نجومی است و هیچ تأثیر فیزیکی خاصی بر زندگی انسان ندارد. بنابراین نام این داستان به یک وضعیت نجومی اشاره دارد. حال باید دید این نامگذاری چه اثری در روند روایت و حوادث داستانی دارد.
حال با گارد یک ساختارگرای جزئینگر، متن را به ۴ اپیزود تقسیم کرده و هر جزء را جداگانه بررسی میکنیم (اگر متن را باز فرض میکردیم و پیشنهاد ادیت و تغییر آن را میدادیم، نقد پساساختارگرایانه میشد).
اپیزود ۱
«ماژیک قرمز را برداشت و روی آینهی اتاق مرد ریشو نوشت: توت فرنگیام. اومدم بهت سر زدم.
و از پنجره اتاق بیرون پرید.
از خواب بیدار شد. تپش قلب شدیدی داشت. موهای بلندش خیس عرق به صورتش چسبیده بود. نور خورشید از لابهلای پرده چشمش را اذیت میکرد.
بلند شد و رفت یک لیوان آب خورد. روی صندلی آشپزخانه نشست و با خودش فکر کرد، من الان تو خواب کسی نرفتم. من دقیقن رفتم پیش اون آدم. یعنی دلیلش قمر در عقربه؟؟؟
شب قبل، با اینکه چشمانش از فرط خستگی باز نمیماند طبق معمول پیجهای اینستاگرام را بالا و پایین میرفت که یک لحظه، چهرهی مرد جوانی با ریش سیاه که داشت آرایش میکرد، توجهش را جلب کرد. مرد همانطورکه تینت میزد و سایهی قرمزش را پررنگتر میکرد از اعدادی حرف میزد که با تکرار آن میتوانید وارد خواب کسی که میخواهید، بشوید. کلیپ را از اول نگاه کرد.
مرد ریشو گفت: « خووووب توت فرنگیها، اگه میخواین وارد خواب کسی بشین، وقت خواب با خودتون این عددها رو تکرار کنین. یادتون باشه بعدش با کسی حرف نزنین و بخوابین. یادتون باشه وقتی قمر در عقربه اینارو نخونین. ۸۴۶۴۲۱ بعد سه بار۳۴۳، قمر در عقرب بود نخونین ها. از من گفتن بود. خدافظظظ توت فرنگیها.»
چندبار ویدیو را تماشا و اعداد را تکرار کرد. گوشی از دستش افتاد و خوابش برد.»
خوابم یا بیدارم؟ اینها که دیدم واقعی بود!؟ این اتفاق خیلی وقتها برایمان میافتد، مخصوصن در اوایل بیدار شدن که هنوز در مرز خواب و بیداری هستیم. شخصیت اصلی داستان هم به چنین پرسشی برخورده است. او شب قبل کلیپ یک فالگیر را در اینستا دیده و از روی کنجکاوی و یا دلتنگی برای کسی که دوستش دارد، آن عددها را تکرار میکند و به خواب میرود. اما بهجای اینکه به خواب معشوق برود، سر از اتاق فالگیر ریشو درمیآورد.
مگر چنین چیزی میشود؟ آیا این خلاف قوانین طبیعت نیست؟ این اولین پرسشیست که احتمالن برای مخاطب پیش میآید. پاسخ این سؤال را باید در «منطق داستان» دید. یکی از عواملی که باعث علاقهی بشر به قصه از زمان غارنشینی تا به امروز شده، خرق عادت است. آدمی کارهایی که تخیل انسانی دوست داشته بکند اما طبیعت مانعش شده، در قالب داستان ممکن کرده است. بنابراین اگر نویسندهای در اثرش قوانین فیزیکی را نادیده بگیرد، به شرط اینکه در خدمت داستان باشد نه از روی ناتوانی او (بعضیها که در روابط علت و معلولی به مشکل میخورند، دست به دامان این بهانه میشوند!) هیچ اِشکالی ندارد. سورئالیسم و رئالیسم جادویی از جمله ژانرهایی هستند که واقعیت و خیال را درهم میآمیزند. بهعنوان مثال، ملکوت بهرام صادقی هم با چنین گزارهی غیرعلمیای شروع میشود: «در ساعت یازده شب چهارشنبهی آن هفته، جن در آقای مودت حلول کرد» که بلافاصله خواننده را وارد دنیایی سورئال و فلسفی میکند. یعنی مبنای پذیرش وقایع داستان ملکوت این است که وجود جن را بپذیریم هرچند به آن معتقد نباشیم.
حال به عناصر داستانی در این اپیزود بپردازیم. ماژیک، سایهی تینت و توت فرنگی همگی قرمز هستند، بنابراین رنگ قرمز، پسزمینهی (setting) داستان را میسازد و در راستای نشاندادن عشق شخصیت اصلیست. رنگ قرمز نماد چند چیز است: خشونت، سرکوب، مخالفت، سکس، عشق و... که با توجه به فضای معنایی داستان، مورد آخر درستتر بهنظر میرسد. درواقع پسزمینه ابزاریست در خدمت فهم و درک معنا. مثلن در فیلم آبی ساختهی کیشلوفسکی، نام فیلم و استفاده از رنگهای سرد با موتیف مقید داستان که افسردگیست، ارتباط دارد.
مخاطب مرد ریشو یا همان فالگیر از توت فرنگیها کیست؟ آیا میتوان میوهای دیگر را جایگزینش کرد؟ گاهی مردها به زنی زیبا و سکسی، توت فرنگی یا هلو میگویند، چون خوشمزهاند و شباهت ظاهری به اندامهای زنانه دارند. در خیلی از تبلیغهای بازرگانی حتمن چنین استفادهی ابزاری را دیدهاید. از طرف دیگر این اصطلاح میتواند تکیهکلام خاص مرد ریشو باشد (چنین فالگیری شاید در اینستاگرام باشد!). پس با توجه به دلایل زیر میوهی دیگری نمیتواند در اینجا بیاید:
-رنگ قرمزِ توت فرنگی منطبق با setting داستان
-معنای اروتیک که نمادین و استعاریست
-نویسنده از روی فالگیری که وجود خارجی دارد، برای شخصیت پردازی کاراکتر مرد ریشو در داستانش استفاده کرده است.
اپیزود ۲
«چشمانش را باز کرد. تصویر آشنایی دید. لوازم آرایش مرد ریشو روی میز بود. رویش را برگرداند و همان مرد را دید که با آن آرایش مضحک کنار سینی پر از شمع خوابش برده بود. از در و دیوار اشکال عجیب و غریبی آویزان بود. روی تقویم جلوی آینه با ماژیک قرمز نوشته شده بود: قمر در عقرب آذرماه. به یاد آورد که هشدار قمر در عقرب را داده بود. ماژیک قرمز را برداشت و روی آینه نوشت: توت فرنگیام. اومدم بهت سر زدم.»
تمام این اپیزود یک فلشبک است به سطر اول داستان، یعنی داریم میفهمیم قبل از اینکه شخصیت اصلی از پنجره بیرون بپرد، چه چیزهایی رخ داده است. این فلشبک زمان را غیرخطی کرده و به داستان فرم داده است. پس حتی در یک داستان مینیمال هم میتوان در زمان دست برد. این تکنیک یا آگاهانه توسط نویسنده بهکار رفته است که نشاندهندهی هوش بالای اوست، یا غیرآگاهانه و اتفاقی که در هر دو صورت میتواند در ادامهی مسیر نویسندگی به او کمک کند.
فالگیر در ویدیویی که شخصیت اصلی دیده، میگوید اگر این اعداد را تکرار کنید میتوانید به خواب کسی دیگر وارد شوید، اما اینجا شاهد دو اتفاق غیرمنتظره هستیم که خلاف منطق این داستان است:
۱) چرا بجای اینکه به خواب یک نفر دیگر برود، واقعن پیشش رفته و آنجا حضور فیزیکی داشته است؟
۲) چرا به اتاق مرد ریشو رفته نه جایی دیگر؟
جواب پرسش اول در این اپیزود است، جاییکه کاراکتر با دیدن تقویم میفهمد این روزها قمر در عقرب است. کاری نداریم که آیا موقعیت جغرافیایی ستارهها و سیارات بر سرنوشت انسان تأثیری دارد یا نه، بلکه فقط میخواهیم روابط علت و معلولی و چراییشان را بررسی کنیم. پس این پاسخ سوال اول. و اما مورد دوم. در داستان با دو جابجایی و رفتن به مکانی دیگر مواجه هستیم: یکبار در اتاق مرد ریشو و بار دیگر پیش معشوق. بار اول به اتاق فالگیر میرود چون لحظهی خوابیدن داشته چندبار ویدیوی او را میدیده (اپیزود ۱)، ولی بار دوم حواسش هست و عمدن به پیج مرد جوان نگاه میکند تا خوابش بگیرد (گوشی را گرفت و وارد پیج جوانی شد و همانطور که به عکس پروفایل او نگاه میکرد، خوابش گرفت. اپیزود ۳). بنابراین چرایی و چگونگی این رابطهی علت و معلولی به خوبی در داستان آمده است.
در اینجا باز تکرار رنگ قرمز و نارنجی (هر دو از طیف رنگهای گرم و شبیه به هم) را میبینیم: ماژیک، توت فرنگی و آذر که ماهیست پاییزی که سازندهی پسزمینهاند.
اپیزود ۳
«تمام روز فکرش درگیر خواب دیشب بود. توی تقویم دنبال قمر در عقرب گشت و در مورد اتفاقاتی که در آن روزها میافتد جستجو کرد. در تقویم دید که تا فردا ساعت ۱۴ هنوز ماه در خانهی عقرب است. شب بعد از رفتن آخرین مشتری، چراغهای سالن آرایشگاه را خاموش کرد و به خانه رفت. وقت خواب به سرش زد که دوباره امتحانش کند. اول استوریهای مرد ریشو را نگاه کرد. با تعجب دید از جملهای که دیشب روی آینه برایش نوشته، استفاده کرده و میگوید موکلی که برای شمعتراپی احضار کردهام، برایم یادداشت نوشته و از این قضیه کلی بازدید هم گرفته است.
گوشی را گرفت و وارد پیج مرد جوانی شد. کسی که هر شب قبل از خواب عکس پروفایلش را با حسرت نگاه میکرد. همانطور که به عکس نگاه میکرد، تکرار کرد: «۸۴۶۴۲۱-۳۴۳-۳۴۳-۳۴۳»
آنقدر تکرار کرد تا خوابش گرفت.»
اینجا با دومین نقل مکان یا اصطلاحن طیالارض در داستان مواجه هستیم. همانطور که در اپیزود ۲ گفته شد، حالا شخصیت اصلی میداند با خواندن اعداد به آخرین جایی که قبل از خواب دیده، میرود. پس به پیج معشوق نگاه میکند تا خوابش بگیرد.
در این اپیزود یک نقد اجتماعی خیلی کمرنگ هم هست: مرد ریشو با سوءاستفاده از یادداشت کاراکتر اصلی روی آینه، آن را چیز دیگری جا زده و کلی بازدید گرفته است. متأسفانه در عصر اینترنت و فراگیری شبکههای اجتماعی، داشتن مخاطب حرف اول را میزند و تولیدکنندگان محتوا یا رسانهچیها با هر ترفندی سعی در ویوگرفتن دارند. پس متن داستان اینجا در کمال اختصار و با چند واژه که خاصیت نشانهای دارند (با تعجب دید...استفاده کرده...کلی بازدید هم گرفته) کلیت فالگیری را زیرسؤال میبرد و ازین جهت میتوان نمرهای مثبت به آن داد. این موضوع همان اثر اثبات اجتماعیست که در تمهید نقد به آن اشاره شد.
اپیزود ۴
«این بار جایی که بیدار شد، آشنا نبود. سالها از او خبر نداشت و حتی نمیدانست خانهاش کجاست. کارش شده بود زل زدن به عکس پیج قفل شده. گوشهای از اتاق ایستاد. مرد کنار زنی سبزهرو خوابیده بود. قلبش تیر کشید وقتی موهای سفید شقیقهاش را دید. رفت لبهی تخت و زانو زد. چقدر نقشه داشت برای این لحظه ولی دلش نیامد بیدارش کند. بلند شد و با رژی که لب به لب عشقش میداد روی آینه ترانهای را که مرد همیشه برایش میخواند، نوشت:
تو اون شام مهتاب کنارم نشستی...»
رسیدیم به آخر خط. کاراکتر داستان اینبار موفق میشود پیش عشقش برود اما او را در آغوش دیگری مییابد. پس باز با رنگ قرمز (طبق گفتههای پیشین نماد عشق و در راستای پسزمینه) ترانهای که هر دو با آن خاطره دارند، بر آینه مینویسد. اینجا بین متن و ترانهی «شام مهتاب» به خوانندگی داریوش اقبالی رابطهی بینامتنی برقرار شده که به مخاطب اطلاعاتی دربارهی گذشتهی عاشقی این دو میدهد. مضمون ترانه دربارهی بیوفایی معشوق و یا نوعی عشق نابرابر و ناهمگون است، بنابراین علت جدایی شخصیتهای داستان نیز میتواند چنین چیزهایی باشد.
جملهی «با رژی که لب به لب عشقش میداد...» ماهیتی شاعرانه دارد. نویسنده میتوانست به شکل «با رژ لب زن سبزهرو که حالا از عشقش لب میگرفت...» بنویسدش، اما بهخوبی و با تغییر در سیستم همنشینی کلمات ماهیتی شاعرانه به آن بخشیده است.
دیگر چه نشانههایی در بخش پایانی داستان هست؟ «سپیدی موی شقیقهی مرد» که هم نشاندهندهی گذر سالهاست، هم استرس و فشاری که زندگی بر مرد وارد کرده، طوریکه انگار از وضع کنونیاش ناراضیست. «زل زدن به پیج قفل شده» و «تیر کشیدن قلب» و «دلش نیامد بیدارش کند» هم نشانههای عشقیست که شخصیت اصلی به مرد جوان دارد و هم اینکه انگار خود را مقصر جدایی میداند.
حال برویم سراغ جنسیت شخصیت اصلی داستان. در متن هیچ اشارهی مستقیمی به جنسیت نشده و در عوض این خُرده دیتاها را مییابیم:
_موهای بلند
_سالن آرایشگاه دارد.
_وارد پیج مرد جوانی شد.
_طرف عشقیاش را خوابیده کنار زنی میبیند.
این نشانهها تقریبن برای هر دو جنس مرد و زن صدق میکند (کاراکتر داستان میتواند همجنسگرا باشد)، اما با توجه به اینکه او هم آرایشگاه دارد هم وسایل آرایش مثل تینت را بهخوبی میشناسد (شاید ده درصد مردان در نگاه اول بدانند چیست) و هم با دیدن زن سبزهرو شوکه شده میتوان نتیجه گرفت که او یک زن است. راه دیگر اینکه مخاطب چندبار داستان را بخواند و هربار جنسیت کاراکتر را مرد یا زن درنظر بگیرد و ببیند کدامشان بهتر جواب میدهد.
خروجی نقد
با توجه به توضیحاتی که گفته شد، قمر در عقرب در قالب یک داستان مینیمال، مختصر و مفید بهخوبی از پس خود برآمده است. از طرف دیگر نویسنده چیدمان مناسبی از نشانهها داشته و از رنگها و اشیاء در راستای ساخت پسزمینه (setting) و خلق فضای معنایی بهره برده است. نکتهی مثبت دیگر داستان میتواند استفاده از اُبژههای مدرن و نقششان در پیشبرد روایت باشد؛ چیزی که اکثر نویسندگان فارسی در آن ضعف دارند. به عبارت دیگر در این عصر تکنولوژی و هوش مصنوعی که هر ماه آپدیتهای جدید و نرمافزارهای تازه به بازار میآید، در داستانهای ایرانی کاربرد آنها را نمیبینیم. خیلی از کارهای روزمرهی ما با کمک اینترنت انجام میشود (ai، گوگلمپ، سرچ دربارهی چیزی و...)، پس بد نیست گاهی نویسندگان از این عناصر جهت پیشبرد داستان بهره ببرند. نکتهی مثبت بعدی، نام داستان است. یعنی یک وضعیت نجومی که عاملی میشود برای برهم خوردن نظم طبیعی زندگی. پس نام داستان بخشی از تأویل میشود و در خدمت روایت است.
در «قمر در عقرب» خواب نه گریز از واقعیت است و نه پناه، بلکه شکل دیگری از مواجهه است؛ مواجههای که جسارتش از بیداری بیشتر است. شخصیت در جهانی که الگوریتمها بهجای تقدیر نشستهاند و فالگیر اینستاگرامی نقش کاهن اعظم را بازی میکند، به اعداد پناه میبرد. آنهم نه از سر اعتقاد، بلکه بهخاطر درماندگی. قمر در عقرب بیش از آنکه وضعیتی نجومی باشد، وضعیتی روانیست: لحظهای که عقل تعلیق میشود و میل، فرمان را به دست میگیرد. داستان نشان میدهد که فال، خواب، عدد و قمر در عقرب هیچکدام علت (دال) نیستند؛ بلکه همگی بهانهاند. درواقع علت، همان فاصلهایست که پر نمیشود، همان «دیدن بدون دیدهشدن!». تکنولوژی در این متن، ابزار مدرن دلتنگیست: پیج قفلشده، استوری، بازدید و بازتولید رنج برای مصرف جمعی. حتی معجزه هم اگر وایرال نشود، انگار اتفاق نیفتاده است. «بازتولید رنج جمعی» یعنی دردِ شخصی از حالت خصوصی خارج و در یک چرخهی اجتماعی مدام تکرار و مصرف میشود، طوریکه دیگر فقط متعلق به یک فرد نیست. در گذشته، رنجِ عاشقانه معمولن در خلوت میماند: نامه، دفترچه، شعر، یا نهایتن گفتن به یک دوست. اما امروزه رنج در فضای شبکههای اجتماعی نمایشپذیر میشود: استوری، پست، فال، کلیپ، کامنت. وقتی فالگیر میگوید «موکلم برایم یادداشت گذاشته» و از آن ویو میگیرد، درد یک نفر تبدیل میشود به محتوایی که هزاران نفر میبینند و با آن همذاتپنداری میکنند. اینجا دو اتفاق همزمان میافتد:
-فردِ رنجکشیده احساس میکند دیده شده و تنها نیست.
-جمع، رنج مشابه خودش را دوباره و دوباره میبیند و تأیید و بازتولید میکند.
پس رنج حل نمیشود، بلکه تکثیر شده و به شکل ظاهرن زیبا، سانتیمانتال، کوتاه و مصرفپذیر درمیآید. یعنی در داستان یادداشت خصوصی روی آینه تبدیل میشود به استوری پربازدید. بنابراین دردِ عاشقانه بهجای عبور، وارد چرخهای میشود که هم فالگیر از آن سود میبرد، هم مخاطب با گفتن «چقدر شبیه منه» آن را زنده نگه میدارد. پس بهطور خلاصه بازتولید برای مصرف جمعی یعنی وقتی دردها بهجای درمانشدن، به محتوا تبدیل میشوند.
پایان نه با وصال که با تماشا بسته میشود. شخصیت به نهایت خواستهاش میرسد (دیدن) اما دقیقن همانجا متوقف میشود. بیدار کردن معشوق، دخالت در خواب دیگری، شکستن این تصویر، همه میتوانست باشد، اما او انتخاب میکند که فقط بنویسد و برود. این انتخاب، بلوغ درد است: پذیرفتن اینکه بعضی عشقها فقط باید دیده شوند، نه زیسته.
«قمر در عقرب» داستانِ ناتوانی انسان معاصر از رهاشدن است، انسانی که میان عقل انتقادی و میل خرافی، میان آگاهی و امید، معلق مانده. داستان نه فال را تأیید میکند و نه انکار، فقط نشان میدهد وقتی رنج به اندازهی کافی عمیق باشد، هر عددی بهعنوان دستاویز میتواند مقدس شود.
در پایان، فال و طالع بینیهایِ امروز وایرال شده اگر هم جایی در زندگی ما داشته باشند، قرار نیست جای عقل و اراده را بگیرند. فال شاید بتواند در بزنگاهها نوری کوچک بیندازد و حس بهتری برای انتخاب مسیر بدهد، اما وقتی به تکیهگاهِ هر تصمیمی تبدیل شود، ما را از مسئولیت انتخاب دور میکند. راه درست را در نهایت نه ستارهها، که جسارتِ خود ما روشن میکند.




نظرها
نظری وجود ندارد.