ارتباط ناشناخته. ارتباط بدون سانسور. ارتباط برقرار نمی‌شود. سایت اصلی احتمالاً زیر سانسور است. ارتباط با سایت (های) موازی برقرار شد. ارتباط برقرار نمی‌شود. ارتباط اینترنت خود را امتحان کنید. احتمال دارد اینترنت به طور سراسری قطع شده باشد. ادامه مطلب

قلم به‌مثابه‌ی سلاح

این متن، از خلال یاد مصطفی شعاعیان، به این پرسش می‌پردازد که آیا «قلم» هنوز می‌تواند سلاحی علیه نظم مسلط باشد یا خود به کالایی بی‌خطر در چرخه مصرف و نمایش بدل شده است. امیر خوش‌سرور با نقد مفاهیمی چون «نظر شخصی» و «نقد منصفانه»، از ضرورتِ نقدی جانبدار، مداخله‌گر و گسست‌آفرین دفاع می‌کند؛ نقدی که نه برای همزیستی با قدرت، بلکه برای به خطر انداختن آن نوشته می‌شود.

دیدگاه
این مقاله در بخش دیدگاه منتشر شده است. نظرهای مطرح‌شده در این بخش، دیدگاه نویسندگان را بازتاب می‌دهند و نه لزوماً دیدگاه تحریریه زمانه را. زمانه آمادگی دارد نظرهای در برابر این دیدگاه را نیز منتشر کند.

به‌یادِ «مصطفی شعاعیان»

این‌که قلم را «سلاح» بنامیم، اگر چیزی بیش از یک کلیشه‌ی فرسوده باشد، باید بتواند از آزمون واقعیت اجتماعی عبور کند. در غیر این صورت، این استعاره نه نشانه‌ی رادیکالیسم، بلکه نشانه‌ی خنثی‌سازی آن است. جامعه‌ای که بی‌وقفه از «قدرت قلم» سخن می‌گوید، اما این قلم هیچ گسستِ مؤثری در نظم مسلط، مناسبات قدرت و سازمان آگاهی پدید نمی‌آورد، پیشاپیش قلم را به شیئی بی‌اثر تقلیل داده است. در این وضعیت، نوشتن نه مداخله، بلکه مشارکت در بازتولید وضع موجود است.

قلم ذاتاً سلاح نیست. زیرا هیچ ابزاری خارج از مناسباتی که آن را تولید و توزیع می‌کنند عمل نمی‌کند. همان‌طور که یک کالا تنها در شبکه‌ی مبادله معنا پیدا می‌کند، نوشتار نیز فقط در نسبت با شرایط تولید، انتشار و دریافت‌اش کارکرد می‌یابد؛ زیرا معنای اجتماعیِ آن نه در خودِ متن، بلکه در توانایی‌اش در مواجهه، مداخله و تقابل با نظم موجود تعیین می‌شود. بنابراین، آن‌چه قلم را به سلاح بدل می‌کند، نه نیّت نویسنده و نه شجاعت اخلاقی او، بلکه جای‌گاه مادی و کارکرد اجتماعی آن است. 

نوشتار، هم‌چون هر شکل دیگری از تولید، یا در خدمت بازتولید ایده‌ئولوژی و مناسبات حاکم است یا در جهت نفی و انقطاع از آن عمل می‌کند. تصویر نویسنده‌ی قهرمان که با «قلم» خود به مصاف جهان می‌رود، اسطوره‌ای بورژوایی‌ست که مبارزه را به نمایش بدل می‌کند و تضاد را در سطح زبان منجمد می‌سازد. از همین‌رو، نوشتار تنها در صورتی می‌تواند از سطح کنش صرفاً نمادین فراتر رود که به لحظه‌ای از یک پراتیک جمعی بدل شود. قلم، مادام که در افقِ بیان فردی باقی بماند، در منطق نمایش و مصرف ادغام می‌شود. آن‌چه به نوشتار ظرفیت مداخله می‌دهد، نه «صدای منحصربه‌فرد» نویسنده، بلکه توانایی آن برای پیوند با شکل‌های واقعیِ سازمان‌یابی، حافظه‌ی جمعی و تضادهای واقعیِ اجتماعی‌ست.

شرط مادیِ «قلم به‌مثابه‌ی سلاح» روشن است؛ نوشتار باید بتواند در نظم نمادین مداخله کند، شکاف واقعی در آن ایجاد نماید و در مقیاس اجتماعی خوانده شود. زیرا متن، تا زمانی که در سازمان آگاهی جمعی وارد نشود، چیزی بیش از یک شی خاموش نیست. بدون این شرط، نوشتن چیزی بیش از تولید انبوه «متن» نیست که یا خوانده نمی‌شوند، یا اگر هم خوانده شوند، هیچ اثری بر مناسبات واقعی ندارند. مسأله صرفاً افول «فرهنگ مطالعه» نیست، بلکه وضعیتی‌ست که در آن، نوشتار دیگر توانایی مداخله در سازمان اجتماعیِ ادراک و معنا را از دست داده است. در این شرایط سخن گفتن از قلم به‌مثابه‌ی سلاح چیزی جز خودفریبی نیست.

در شرایطی که هر متن، هر موضع و حتی هر اعتراض به‌سرعت در چرخه تولید و مصرف ادغام می‌شود، نقد نیز از این قاعده مستثنا نیست؛ نقد تولید می‌شود، منتشر می‌شود، مصرف می‌شود و بی‌آن‌که چیزی را دگرگون کند، جای خود را به نقد دیگری می‌دهد. در این منطق، ارزش نقد نه به ظرفیتِ آن برای ایجاد گسست، بلکه به قابلیت گردش‌پذیری‌اش وابسته است. نقد موفق، نقدی نیست که در نظم موجود شکاف ایجاد کند، بلکه نقدی‌ست که بتواند بازتولید شود، نقل شود، مصرف شود و به‌سرعت جای خود را به ابژه‌ای تازه بدهد. زیرا آن‌چه در سرمایه‌داری به گردش درمی‌آید، صرفاً اشیاء مادی نیست، بلکه شکل‌های آگاهی نیز هستند. نقد، هنگامی که وارد این چرخه می‌شود، تابع همان منطقی می‌گردد که سایر کالاها را تنظیم می‌کند. در این فرآیند، آن‌چه حذف می‌شود نه خودِ نقد، بلکه امکان اثرگذاری آن است. در سرمایه‌داری متأخر، خودِ نقد به کالا بدل شده است.

با این حال، یک‌سان دانستن تمام شکل‌های نوشتار با کالاهای مصرفی، خود یک نوع از انتزاع است. زیرا همه‌ی متن‌ها صرفاً در گردش حل نمی‌شوند. برخی نوشتارها، به‌جای آن‌که صرفاً مصرف شوند، در حافظه‌ی جمعی رسوب می‌کنند، زبان سیاسیِ یک دوره را می‌سازند و امکان‌هایی برای ادراک تضاد پدید می‌آورند. تفاوت نه در «کیفیت ادبی» متن، بلکه در نسبت آن با نیروهای اجتماعی و امکانِ پیوند خوردن‌اش با یک وضعیت تاریخی معین است.

اما حتی زمانی که نوشتار بتواند در نظم موجود مداخله کند، قلم خود بخشی از دستگاه ایده‌ئولوژیک است. زبان، حامل همان مناسباتی‌ست که قرار است نقد شوند. از این‌رو، نقدی که در چارچوب زبان مسلط باقی بماند، اغلب چیزی جز بازتولید همان ایده‌ئولوژی در قالب «انتقادی» نیست. قلم نه بازتابِ صرفِ واقعیت، بلکه بخشی از سازوکار تولید آن است.

این‌جاست که دو اسطوره‌ی به‌ظاهر خنثی، اما در عمل مهارکننده، وارد میدان می‌شوند؛ «نظر شخصی» و «نقد منصفانه».

اسطوره‌ی «نظر شخصی» نخستین مکانیسم خنثی‌سازی‌ست. وقتی هر موضع به یک «نظر» تقلیل داده می‌شود، دیگر هیچ موضعی جدی‌ گرفته نمی‌شود. اختلاف، به تفاوت سلیقه فروکاسته می‌شود و تضاد، به هم‌زیستی مسالمت‌آمیز میان دیدگاه‌ها و سلایق بدل می‌گردد. در این فضا، نقد ناممکن می‌شود، زیرا نقد مستلزم آن است که چیزی را نادرست و کاذب اعلام کند. اما اگر همه‌چیز صرفاً نظر باشد، دیگر هیچ معیاری برای چنین داوری‌ای باقی نمی‌ماند. نتیجه نه تکثر، بلکه سکون است.

تقلیل موضع به نظر به این معناست که آن را از هر بنیان مادی و تاریخی جدا کنیم. آن‌چه دیگر به‌عنوان موضع مطرح می‌شود، نه بیان یک موقعیت عینی درون تضادهای اجتماعی، بلکه صرفاً ترجیح فردی‌ست. بدین‌ترتیب، آن‌چه محل نزاع است، به امر غیرقابل مناقشه تبدیل می‌شود، زیرا سلیقه را نمی‌توان نقد کرد، فقط می‌توان تحمل کرد. 

موضع، برخلاف نظر، صورت‌بندیِ آگاهانه‌ی یک جای‌گاه تاریخی درون تضادهای اجتماعی‌ست، نه صرفاً بیانِ سلیقه‌ی فردی. از همین‌رو، جانبداری نه نفی حقیقت، شرطِ امکانِ مواجهه با آن است. بی‌طرفی، در جامعه‌ای که خود بر بنیاد تضاد سازمان یافته است، چیزی جز هم‌دستی با شکل مسلطِ همان تضاد نیست.

اسطوره‌ی نظر شخصی در نهایت چیزی نیست جز شکل ایده‌ئولوژیک فردگرایی؛ سوژه‌ای که خود را مستقل از تاریخ، طبقه و مناسبات اجتماعی تصور می‌کند، ناگزیر هر موضع را به تجربه‌ای خصوصی تقلیل می‌دهد.

این سکون، همان چیزی‌ست که نظم مسلط به آن نیاز دارد. تأکید بیش از حد بر «نظر داشتن» و «احترام به نظر» نه تنها اختلاف را از میان می‌برد، بلکه آن را پنهان می‌کند. این اسطوره دقیقاً در خدمت مخدوش ساختن اختلافات بنیادین است. در این وضعیت، به جای «تحلیل مشخص از شرایط مشخص» و انضمامی، با انبوهی از «دوست دارم/دوست ندارم»ها مواجه‌ایم که هیچ نسبتی با واقعیت اجتماعی ندارند. این‌جاست که قلم به ابزار بیان سلیقه و نه ابزار تحلیل و نقد بدل می‌شود.

اما این تنها نیمی از ماجراست. نیمه‌ی دیگر، اخلاق‌گرایی ریاکارانه‌ای‌ست که در قالب «نقد منصفانه» ظاهر می‌شود. این ترکیب، در ظاهر دعوت به تعادل و انصاف است، اما در واقع یکی از مؤثرترین ابزارهای مهار نقد است. «منصفانه» دقیقاً همان واژه‌ای‌ست که نقد را پیشاپیش عقیم می‌کند.

زیرا نقد، اگر قرار باشد چیزی را دگرگون کند، ناگزیر باید جانب بگیرد، باید به سود چیزی و علیه چیزی موضع بگیرد. نقدی که پیشاپیش خود را مقید به «انصاف» می‌کند، اغلب پیش از آن‌که وارد میدان تضاد شود، مرزهای خود را از پیش پذیرفته است و تسلیم شده است. زیرا نقد منصفانه تضاد را از سطح حقیقت و قدرت به سطح رفتار و لحن منتقل می‌کند. آن‌چه دیگر محل داوری قرار می‌گیرد، نه محتوای نقد، بلکه شیوه‌ی بیان آن است. بدین‌ترتیب، مسأله دیگر این نیست که چه چیزی باید نقد و نفی شود، بلکه این است که چه‌گونه باید سخن گفت تا تداوم نظم موجود واقعاً به خطر نیفتد. از سوی دیگر، معیار داوری درباره‌ی انصافِ نقد چیست؟ چه کسی داور است؛ منتقد، سوژه‌ی مورد انتقاد یا جامعه؟

تأکید بر «نقد منصفانه» در واقع اصرار بر بی‌اثر کردنِ نقد است. جایگزینی «نقد» با «نقد منصفانه» چیزی جز طفره رفتن از دلالت واقعی و آزاردهنده‌ی نقد نیست. آن‌که از منتقد می‌خواهد «منصف» باشد، در حقیقت از او می‌خواهد که مرزهای قابل‌تحمل را رعایت کند، که به جای طرح تضاد‌ها و اختلا‌ف‌ها، آن‌ها را به نفع سوژه‌ی مورد انتقاد مدیریت کند. در این چارچوب، نقد به مجموعه‌ای از گزاره‌های مؤدبانه و بی‌آزار فروکاسته می‌شود.

زیرا «انصاف» در این‌جا نه یک معیار معرفتی، بلکه یک حدگذاری ایده‌ئولوژیک- سیاسی‌ست. آن‌چه «منصفانه» تلقی می‌شود، دقیقاً همان چیزی‌ست که از مرزهای قابل‌تحمل نظم موجود فراتر نمی‌رود. بدین‌ترتیب، نقد پیشاپیش درون یک چارچوبِ مفروض قرار می‌گیرد که نتیجه‌ی آن را تعیین کرده است؛ نقدی که می‌تواند گفته شود، اما نمی‌تواند چیزی را دگرگون کند و حتی به خطر بیندازد.

برای نظم بورژوا- لیبرال آن‌‌چه اهمیت دارد نه حقیقت، بلکه قابلیت تحمل متقابل است؛ زیرا آن‌چه باید حفظ شود، نه امکان دگرگونی، بلکه تداوم هم‌زیستی درون نظم موجود است.

در برابر این وضعیت، نقد ناگزیر است از هر دو مرز عبور کند. باید اسطوره‌ی «نظر شخصی» را با تحلیل انضمامی درهم بشکند و اخلاق‌گراییِ «نقد منصفانه» را کنار بزند. این به معنای رها کردن دقت نیست، بلکه به معنای بازگرداندن نقد به کارکرد واقعی‌اش است؛ یک کنش جانبدارانه، مداخله‌گر و بالقوه ویران‌گر. 

نقد، برخلاف تصویر بورژوا-لیبرال از آن، لزوماً یک فرآیند آرام و تدریجی نیست؛ گاه تنها در شکل مداخله‌ای شتاب‌زده و قاطع امکان‌پذیر است، زیرا واقعیت منتظر استدلال نمی‌ماند. لحظه‌ای وجود دارد که در آن، تعلیق و تأمل جای خود را به قطع و گسست می‌دهد. زیرا زبان، به‌رغم تمام ظرفیت‌های‌اش، همواره درون نظمی عمل می‌کند که خود موضوع نقد است. هنگامی که این نظم به بن‌بست می‌رسد، تداوم گفت‌وگو دیگر به معنای پیش‌روی نیست، بلکه به معنای بازتولید همان بن‌بست است. زيرا گفت‌وگو تنها تا جایی رهایی‌بخش است که به پوششی برای تداوم وضع موجود بدل نشود.

با این حال، حتی این نیز مرز نهایی نیست. هیچ‌چیز ایده‌ئولوژیک‌تر و هم‌چنین ساده‌لوحانه‌تر از این باور نیست که همه تضادها را می‌توان در سطح زبان حل کرد. لحظه‌ای وجود دارد که در آن، نوشتار دیگر کافی نیست؛ جایی که واقعیت از ظرفیت‌های نمادین فراتر می‌رود. در این نقطه، پافشاری بر گفت‌وگو خود به شکلی از انکار بدل می‌شود. گاه قطع گفت‌وگو، خود شرط وفاداری به عقلانیت است. اما این لحظه را نمی‌توان به یک اصل انتزاعی بدل کرد. قطع گفت‌وگو تنها آن‌جا معنا دارد که امکانِ مداخله و مواجهه واقعی از پیش درون مناسبات موجود مسدود شده باشد. در غیر این صورت، نفی میانجی‌گری به‌ساده‌گی می‌تواند به بازتولید شکل دیگری از سلطه بدل شود.

بنابراین، اگر قرار است از قلم به‌مثابه‌ی سلاح سخن بگوییم، باید نخست این توهمات را کنار بگذاریم. قلم تنها زمانی سلاح است که از سطح «نظر» فراتر رود، از قید «انصاف» به معنای ایده‌ئولوژیک آن رها شود، و در خدمت نفی وضع موجود قرار گیرد. نقد، اگر قرار است چیزی بیش از یک کالای فرهنگی باشد، نمی‌تواند صرفاً به افشاگری محدود بماند. کارکرد آن نه فقط برهم‌زدنِ آرامشِ نظم موجود، بلکه سازمان‌دهیِ ادراکِ تضادهایی‌ست که این نظم می‌کوشد طبیعی و بدیهی جلوه دهد. قلم تنها آن‌جا به سلاح بدل می‌شود که بتواند تجربه‌های پراکنده را به آگاهیِ جمعی پیوند بزند و امکانِ مداخله را از بطنِ خودِ بن‌بست آشکار کند. در غیر این صورت، قلم چیزی نیست جز بخشی از همان سازوکاری که تضاد را می‌پوشاند و در نهایت، هر امکان تغییری را خنثی می‌کند. قدرتِ نظم موجود دقیقاً در همین‌جاست؛ نه در خاموش کردن صداها، بلکه در واداشتن آن‌ها به سخن گفتن به شیوه‌ای که هیچ‌چیز واقعاً به خطر نیفتد.

قلم به‌مثابه‌ی سلاح، تنها آن‌جا از سطح استعاره فراتر می‌رود که به مسأله‌ا‌ی مادی‌ بدل شود. و این سلاح، پیش از هر چیز، باید علیه تمام آن‌چه آن را بی‌خطر می‌کند به کار گرفته شود.

این مطلب را پسندیدید؟ کمک مالی شما به ما این امکان را خواهد داد که از این نوع مطالب بیشتر منتشر کنیم.

آیا مایل هستید ما را در تحقیق و نوشتن تعداد بیشتری از این‌گونه مطالب یاری کنید؟

.در حال حاضر امکان دریافت کمک مخاطبان ساکن ایران وجود ندارد

توضیح بیشتر در مورد اینکه چطور از ما حمایت کنید

نظر بدهید

در پرکردن فرم خطایی صورت گرفته

نظرها

نظری وجود ندارد.