در ضرورتِ «جبههی فراگیر ضدفاشیسم»
امیر خوشسرور در این مطلب به بررسی سازوکارهای روانی و گفتمانی جریانی میپردازد که با حذف تکثر و اسطورهسازی از وحدت ملی، در صدد تثبیت مجدد تمرکز قدرت است. وی با نقد سیاستهای فردمحور، راه برونرفت را در ایجاد «هژمونی ضدفاشیستی» میبیند؛ جبههای متکثر از نیروهای چپ، ملیتها و فرودستان که علیه منطق مشترک فاشیسم مذهبی و سلطنتی قد علم کنند.

رومانی، مقابل سفارت ایران در بخارست ۵ مارس ۲۰۲۶ (عکس از دانیل میهایلسکو / AFP)
اول) نامگذاری بهمثابهی مداخلهی نظری
امتناع از نامگذاری، در سیاست، صرفاً یک احتیاط زبانی نیست؛ یک شکل از تعلیقِ داوری نظری و در نهایت، همدستی با آن چیزیست که باید مورد نقد قرار گیرد. آنجا که یک پدیدهی سیاسی با همهی نشانههای تاریخی و مفهومیاش در حال تکوین است، اما همچنان با واژهگانی خنثی چون «اقتدارگرایی»، «پوپولیسم»، «راست افراطی» و... توصیف میشود، مسأله دیگر فقدانِ دقت مفهومی نیست، بلکه عقبنشینی از میدانِ تعیینکنندهی مبارزهی نظریست. از اینرو، نخستین گام در مواجهه با آنچه امروز در میان سلطنتطلبها قابل مشاهده است، نه توصیهی اخلاقی و نه دعوت به مدارا، بلکه نامگذاری دقیق آن است؛ «فاشیسم پهلویمآب».

این نامگذاری از آنرو ضروریست که با پدیدهای مواجهایم که نه صرفاً در سطح برنامههای سیاسی، بلکه در سطح زبان، تخیل جمعی و سازمانیافتهگی عاطفی در حال تثبیت است. فاشیسم، چنانکه پیشتر نیز نشان داده شده است، پیش از آنکه بهصورت یک دولت ظاهر شود، در قالب یک گفتمان و یک روانشناسی تکوین مییابد؛ در زبانی که تکثر را برنمیتابد، در تخیلی که ملت را به تودهای همگن تقلیل میدهد و در سازوکاری که رهبر را بهمثابهی تجسم ارادهی ملی برمیکشد.(۱) آنچه امروز در گفتمان سلطنتطلبیِ متأخر مشاهده میشود، دقیقاً در همین سطح عمل میکند.
با این حال، تقلیل این پدیده به سطح گفتمان، خود یک خطای تحلیلیست. فاشیسم پهلویمآب را باید در پیوند با منطق عمیقتری فهم کرد؛ منطقی که در تاریخ دولت در ایران، بهصورت تمرکز قدرت و ثروت، خلعقدرت از جامعه و انحصار ابزارهای مادی سلطه تثبیت شده است. آنچه در قالب ایدهئولوژی ناسیونالیستی و اسطورهسازی از گذشته ظاهر میشود، در واقع صورت ایدهئولوژیکِ همان ساختار متمرکزیست که بارها در شکلهای مختلف بازتولید شده است.(۲) از این منظر، فاشیسم پهلویمآب نه یک انحراف از مسیر «عادی» سیاست، بلکه لحظهایست که در آن این ساختار، در شرایط بحران، در زبان بسیج تودهای، اسطورهسازی از وحدتِ ملی و حذف نظاممندِ دیگری فعلیت مییابد.
در این وضعیت، پرسش اصلی دیگر این نیست که آیا باید با این جریان مخالفت کرد یا نه؛ بلکه این است که چه شکل از سازمانیابی سیاسی قادر است همزمان با ابعاد ساختاری، گفتمانی و روانی این پدیده مواجه شود. تجربهی تاریخی نشان داده است که مواجهههای پراکنده و «اخلاقی» در برابر فاشیسم نهتنها ناکافی، بلکه در مواردی به بازتولید آن یاری رساندهاند. از اینرو، طرح مسألهی «جبههی فراگیر ضدفاشیسم» نه یک انتخاب تاکتیکی، بلکه ضرورتیست که از بطنِ خودِ شرایط برمیخیزد؛ ضرورتی برای سازماندهی نیروهای اجتماعی-سیاسی در برابر یک منطق مشترک که در اشکال مختلف- از جمهوری اسلامی تا بدیلهای ارتجاعی- در صدد تثبیت خویش است.
این مقاله میکوشد با اتکا به این درک، نخست فاشیسم پهلویمآب را در پیوند با ساختار تاریخیِ تمرکز قدرت و سازوکارهای روانی-گفتمانی آن صورتبندی کند، و سپس از ضرورت شکلگیری جبههای فراگیر سخن بگوید که بتواند این پدیده را نه در سطح علائم، بلکه در سطح ریشههای مادی و نمادیناش به چالش بکشد.
دوم) فاشیسم پهلویمآب؛ صورت ایدهئولوژیکِ استبداد آسیایی
فهم فاشیسم پهلویمآب، بدون خروج از سطح پدیدارهای سیاسی و ورود به منطق تاریخی دولت در ایران، ممکن نیست. آنچه خود را در قالب شعارهای «نجات ملی»، «بازگشت به عظمت» یا «ضرورت رهبری واحد» عرضه میکند، صرفاً یک انحراف گفتمانی یا افراطگرایی نیست، بلکه صورتبندی ایدهئولوژیکِ لحظهایست که در آن ساختار متمرکز قدرت، در شرایط بحران، به بازآرایی خود دست میزند. از اینرو، مسأله نه «بازگشت سلطنت» بهمثابهی یک گزینه در میان گزینهها، بلکه بازتولید منطقیست که در آن تمرکز قدرت و انحصار منابع، شرط امکان سلطهی طبقاتیست.
در این چارچوب، آنچه پیشتر بهعنوان منطق «استبداد آسیایی» صورتبندی شد، اهمیت تعیینکننده مییابد. تمرکز منابع حیاتی- از زمین و آب تا نفت- در دست دولت، نهتنها ساختار اقتصادی جامعه را شکل داده است، بلکه امکان سازمانیابی مستقل نیروهای اجتماعی-سیاسی را نیز محدود کرده است. در این نظم، دولت نه صرفاً نهاد سیاسی، بلکه کانون اصلی انباشت و توزیع قدرت و ثروت است؛ نقطهای که در آن ابزارهای قهر، منابع اقتصادی و سازوکارهای اداری در یکدیگر ادغام میشوند و جامعه را در یک موقعیت تابع قرار میدهند.3 این تمرکز، بهجای آنکه استثنایی تاریخی باشد، به قاعدهای ساختاری بدل شده است؛ قاعدهای که هر بار در صورتبندیهای ایدهئولوژیکِ متفاوت خود را بازتولید میکند.
فاشیسم پهلویمآب را باید دقیقاً در همین افق فهم کرد. این پدیده، نه گسست از این منطق، بلکه یک کوشش برای تثبیتِ مجدد آن در شرایطیست که بحرانهای انباشتهی اقتصادی، سیاسی و اجتماعی امکان تداوم شکل پیشین آن را به مخاطره انداختهاند. در این وضعیت، بورژوازی و نیروهای همبسته با آن، برای حفظ موقعیت خود، به بازسازی ایدهئولوژیک روی میآورند که بتوانند همزمان دو کارکرد را پیش ببرند؛ از یکسو، بسیج تودهای حول یک تخیل مشترک، و از سوی دیگر، مشروعیتبخشی به حذف نظاممند هر آنچه این نظم را به چالش میکشد.
در سطح ایدهئولوژیک، این بازسازی از خلال سه مؤلفهی بههمپیوسته عمل میکند؛ نخست، اسطورهسازی از گذشته، که در آن تاریخ به یک روایتِ یکدست و عاری از تضاد تقلیل مییابد و «دوران شکوه» بهمثابهی افق بازگشت بازنمایی میشود؛ دوم، ملیگرایی افراطی که ملت را نه بهمثابهی مجموعهای از تفاوتها، بلکه بهعنوان یک کلیّت همگن و ارگانیک تصویر میکند؛ و سوم، ایدهی «نجات»، که در آن یک سوژهی مرکزی-رهبر- بهعنوان واسطهی تحقق این بازگشت و تضمین وحدت معرفی میشود. این سه مؤلفه، در کنار یکدیگر، نه صرفاً یک گفتمان سیاسی، بلکه یک دستگاه بسیج ایدهئولوژیک را شکل میدهند که قادر است بحرانهای واقعی را در قالب یک روایت سادهسازیشده و دوگانهساز بازنمایی کند.
اما آنچه این صورتبندی را به فاشیسم بدل میکند، صرف حضور این عناصر نیست، بلکه چهگونهگیِ پیوند آنها با منطقِ حذف و سرکوب است. در اینجا، «ملت» تنها از طریقِ حذف دیگری تعریف میشود؛ هر آنکه در این کلیّت همگن نمیگنجد، بهعنوان تهدیدی برای وحدت بازنمایی میشود. بدینسان، مرزهای سیاسی به مرزهای اخلاقی و وجودی تبدیل میشوند؛ مخالف، دیگر رقیب نیست، بلکه «خائن»، «مزدور»، «اجنبی»، «فاسد»، «تجزیهطلب» و... است. این جابهجایی، همان نقطهایست که ایدهئولوژی از سطح بازنمایی فراتر میرود و به پیششرط اعمال خشونت و سرکوب بدل میشود.
از این منظر، فاشیسم پهلویمآب را نمیتوان صرفاً به نوستالژی یک گذشتهی از دسترفته یا میل به بازگشت یک شکل حکومتی تقلیل داد. با پدیدهای مواجهایم که در آن یک ساختار تاریخی در قالب یک ایدهئولوژی بازآرایی میشود؛ ایدئولوژیای که از خلال اسطوره، وحدت انتزاعی و دشمنسازی، امکان تثبیت مجدد آن ساختار را فراهم میکند. بنابراین، نقد این پدیده تنها در سطح مخالفت با صورت و نمودِ سیاسی آن کافی نیست؛ بلکه مستلزم گسست از همان منطقیست که امکان ظهور آن را فراهم کرده است.
سوم) سازوکار روانی و گفتمانی فاشیسم پهلویمآب
اگر در بخش پیشین نشان داده شد که فاشیسم پهلویمآب صورت ایدهئولوژیکِ یک ساختار استبدادیست، در اینجا باید به سطحی گذر کرد که این ساختار در آن «زیست» میشود؛ سطحی که در آن قدرت نه فقط از خلال نهادها، بلکه از خلال زبان، عاطفه و تخیل جمعی بازتولید میگردد. فاشیسم، در این معنا، صرفاً یک پروژهی سیاسی نیست؛ یک سازمانیافتهگی روانیست که فرد را در یک کل همگن ادغام میکند و بدینسان، امکان عمل انتقادی را از درون تهی میسازد.
در این سطح، نقطهی عزیمت، فروپاشی فردیّت انتقادیست. فرد، در مواجهه با بحرانهای انباشته و بیثباتی ساختاری، از موقعیت یک «سوژهی داور» به موقعیت یک «عضو همصدا» رانده میشود. آنچه پیشتر در مقام قضاوت و سنجش عمل میکرد، جای خود را به همنوازی با جمع میدهد؛ پرسش به تکرار فروکاسته میشود و تردید جای خود را به یقین هیجانی میدهد. این جابهجایی، نه یک لغزش روانی فردی، بلکه شرط امکان شکلگیری تودهایست که بتواند حامل یک پروژهی فاشیستی باشد. زیرا فاشیسم، پیش از هر چیز، نیازمند تعلیقِ قضاوت فردی و جایگزینی آن با یک همصدایی جمعیِ یکدست است.
در این وضعیت، جایگاه «ایگوی آرمانی»- آن نقطهای که فرد تصویر مطلوب خویش را در آن میبیند- از درونِ فرد به بیرون منتقل میشود و در شخصِ رهبر تثبیت میگردد. رهبر، در اینجا، نه نمایندهی سیاسی، بلکه تجسم یک هویت جمعیست؛ آینهای که توده، خودِ آرمانیاش را در آن بازمیشناسد. این رابطه، رابطهای عقلانی یا قراردادی نیست؛ یک پیوند عاطفی و لیبیدوییست که در آن اطاعت، نه نتیجهی اقناع، بلکه پیامد همذاتپنداریست.(۴) از همینرو، نقد رهبر بهسرعت به حملهای شخصی تعبیر میشود و هرگونه «انتقاد»، بهعنوان خیانت تجربه میگردد. در اینجا، سیاست از عرصهی نهادها و برنامهها خارج میشود و به میدان وفاداری بدل میگردد.
همزمان، این پیوند عمودی با رهبر، یک پیوند افقی میان افرادِ وفادار ایجاد میکند؛ پیوندی که نه بر پایهی تفاوت، بلکه بر مبنای همسانی شکل میگیرد. افراد، از طریق دلبستهگی مشترک به یک مرکز، به یکدیگر متصل میشوند و بدینسان، «ما»یی شکل میگیرد که تفاوتهای درونی خود را سرکوب میکند. این «ما»، نه یک کلیّت باز و چندلایه، بلکه یک بدن همگن است که هرگونه اختلاف و تفاوت در آن بهمثابهی «شکاف» تجربه میشود. در این ساختار، تکثر نه یک واقعیت اجتماعی، بلکه تهدیدی برای انسجام تلقی میشود؛ و از همینرو، نفی تفاوت به فضیلت بدل میگردد.
اما این انسجام تنها از طریق عشق به رهبر تثبیت نمیشود؛ به همان اندازه، نیازمند نفرت از دیگریست. فاشیسم، برای حفظ انسجام درونی، ناگزیر از تولید مداوم یک «دیگری تهدیدکننده» است؛ عنصری که بتوان انرژی پرخاشگرانهی توده را بهسوی آن هدایت کرد و از این طریق، همزمان دو کارکرد را پیش برد؛ تخلیهی تنشهای درونی و تقویت مرزهای هویتی. در گفتمان فاشیسم پهلویمآب، این دیگری میتواند شکلهای متعددی به خود بگیرد- از نیروهای سیاسی مخالف تا ملیتهای تحت ستم، از روشنفکران تا هر صدای ناهمسو- اما کارکرد آن ثابت است؛ تثبیت وحدت از طریق حذف و سرکوب. در اینجا، مخالف نه بهعنوان یک موقعیت سیاسی، بلکه بهعنوان یک آلودهگی وجودی و مظهرِ «فساد» تعریف میشود؛ و بدینسان، حذف او نه صرفاً مجاز، بلکه ضروری جلوه میکند.
اینجا نقطهایست که زبان، نقش تعیینکننده مییابد. پیش از آنکه خشونت در سطح عمل تحقق یابد، در سطح گفتار عادیسازی میشود. واژهها تغییر میکنند، مرزها جابهجا میشوند و آنچه پیشتر ناممکن مینمود، بهتدریج به یک افق قابل تصور بدل میگردد. فحاشی، اتهام، شیطانسازی، تهدید و...، نه انحراف از گفتمان، بلکه بخشی از سازوکار آن میشوند. زبان، بهجای آنکه ابزار ارتباط باشد، به ابزار مرزبندی، حذف و سرکوب بدل میشود؛ و بدینسان، خشونت، پیش از آنکه اجرا شود، در تخیل جمعی نهادینه میگردد.
از این منظر، فاشیسم پهلویمآب را باید بهمثابهی یک ساختار روانی-گفتمانی فهم کرد که در آن سه عنصر بهطور همزمان عمل میکنند: تضعیف فردیّت انتقادی، برکشیدن رهبر به جای ایگوی آرمانی و تولید یک دیگریِ دائماً تهدیدکننده. این سهگانه، اسکلت درونی آن نظمیست که در سطح سیاسی بهدنبال تثبیت خود است. بدون فهم این سطح، هرگونه مواجهه با فاشیسم به سطح نهادها و برنامهها محدود میماند و از درک آنچه در عمقِ حیات اجتماعی در حال تکوین است، بازمیماند.
چهارم) هواداری بهمثابهی میدان بازتولید فاشیسم
اگر فاشیسم پهلویمآب در سطح ساختاری به منطق تمرکز قدرت و ثروت متکیست و در سطح روانی-گفتمانی از خلال فروپاشی فردیّت انتقادی و برکشیدن پیشوا عمل میکند، آنگاه پرسش تعیینکننده این است که این سازوکار در کجا تثبیت و بازتولید میشود؟ پاسخ را نمیتوان صرفاً در رأس هرم یا در سطح گفتار رسمی جستوجو کرد. آنچه این پدیده را از یک مقولهی گذرا به یک نیروی اجتماعی بالفعل بدل میکند، میدانِ هواداریست؛ جایی که گفتمان، از سطح بیان به سطح عمل اجتماعی منتقل میشود.
در اینجا باید از یک پیشفرض رایج گسست: این تصور که رفتارهای خشونتآمیز بدنهی هواداری، یک انحراف از «گفتمان اصیل» رهبریست. این تفکیک، بیش از آنکه تحلیلی باشد، سازوکاری برای تعلیق مسئولیت رهبریست. در واقعیت، آنچه در میدان هواداری تکرار میشود، نه سوءتفاهم، بلکه بازتولید و تعین همان افق معناییست که در سطح رهبری ساخته شده است. به این اعتبار، هوادار نه صرفاً مصرفکنندهی پیام، بلکه حامل و بازتولیدکنندهی آن است؛ نقطهای که در آن گفتمان به هنجار، و هنجار به کنش بدل میشود.(۵)
در شرایطی که سیاست تا حد زیادی از صورتهای نهادمند تهی شده و میدانهای غیررسمی- بهویژه شبکههای اجتماعی- به عرصهی اصلی کنش سیاسی بدل شدهاند، اهمیت این سطح دوچندان میشود. کارکردهایی که در یک سیاست نهادمند بر عهدهی احزاب، اتحادیهها و سازمانهاست- از تفسیر مواضع تا تنظیم مرزبندیها- به بدنهی هواداری منتقل میشود. بدینسان، هواداری به یکی از اصلیترین مکانهای تولید معنا، اعمال فشار و تثبیت مرزهای سیاسی بدل میگردد. در این وضعیت، شدت و تکرار کنشهای هواداران، نه نشانهی «هیجان»، بلکه یک شاخص از جهتگیری گفتمانیست.
در میدان هواداری فاشیسم پهلویمآب، این فرایند بهوضوح قابل مشاهده است. الگوهای گفتاری مشخص بهصورت تکرارشونده ظاهر میشوند و بهتدریج به هنجار بدل میگردند. مرزهای «خودی» و «غیرخودی» نه از خلال بحث سیاسی، بلکه از طریق حذف نمادین ترسیم میشوند. مخالف، پیش از آنکه در عرصهی واقعی حذف شود، در زبان از دایرهی مشروعیت خارج میگردد. این حذف نمادین، پیششرطیست برای هرگونه حذف مادی؛ زیرا آنچه از حیث اخلاقی بیاعتبار شده است، بهسادهگی میتواند از حیث سیاسی نیز سرکوب شود.
در اینجا، باید بر یک نکتهی تعیینکننده تأکید کرد: تکرار، نشانهی ساختار است. هنگامی که الگوهای مشابه در مقیاس گسترده و بهصورت مداوم بازتولید میشوند، دیگر نمیتوان آنها را به «کنشهای فردی و هیجانزده» فروکاست. با یک نظم گفتمانی مواجهایم که در آن، خشونت زبانی، شیوهای مشروع برای کنش سیاسی تلقی میشود. این نظم، نه در حاشیه، بلکه در مرکز فرایند بسیج تودهای قرار دارد؛ زیرا دقیقاً از خلال همین مرزبندیهای خشونتآمیز است که هویت جمعی تثبیت میشود.
افزون بر این، سازوکار فاصلهگذاری- آنجا که رهبر از کنشهای خشونتآمیز اعلام برائت میکند بیآنکه افق معنایی آنها را تغییر دهد- به این فرایند امکان تداوم میبخشد. در این سازوکار، هزینهها خصوصی میشود و منافع سیاسی عمومی باقی میماند. هوادار میتواند به حذف، تهدید و تخریب متوسل شود، در حالی که گفتمان رسمی، همچنان در سطح «معتدل» بازنمایی میشود. بدینسان، دو سطح بهطور همزمان حفظ میشوند؛ یک سطح برای مشروعیت عمومی و سطح دیگر برای اعمال فشار واقعی. این دوگانهگی، نه تناقض، بلکه بخشی از منطق عمل فاشیستیست.
از این منظر، میدان هواداری را نمیتوان حاشیهای تلقی کرد. این میدان، یکی از اصلیترین عرصههای تثبیت فاشیسم پهلویمآب است؛ جایی که زبان به کنش بدل میشود، مرزها عملیاتی میشوند و توده، خود را بهمثابهی یک کل همگن بازمیشناسد. از همینرو، هر پروژهی ضدفاشیستی که این سطح را نادیده بگیرد، ناگزیر از درک ناقص پدیده رنج خواهد برد. مقابله با فاشیسم، نهتنها در سطح نهادها و ساختارها، بلکه در سطح فرهنگ سیاسی-اخلاقی و الگوهای روزمرهی کنش نیز باید صورت گیرد؛ جایی که فاشیسم، پیش از آنکه به قدرت برسد، خود را بهعنوان یک امکان عادی و حتی مطلوب بازمینمایاند.
پنجم) شکست رویکردهای موجود در برابر فاشیسم پهلویمآب
اگر فاشیسم پهلویمآب را در تلاقی ساختار متمرکز، سازمانیافتهگی روانی و بازتولید گفتمانی فهم کنیم، آنگاه روشن میشود که چرا بخش عمدهای از پاسخهای موجود در برابر آن، پیشاپیش محکوم به ناکارآمدیاند. مسأله صرفاً «ضعف در اجرا» یا «کمبود ارادهی سیاسی» نیست؛ بلکه عدمتناسب سطح تحلیل با سطح پدیده است. آنجا که فاشیسم در چندین سطح بهطور همزمان عمل میکند، پاسخهایی که در یک سطح محدود باقی میمانند، نهتنها قادر به مهار آن نیستند، بلکه در مواردی به بازتولید آن یاری میرسانند.
نخست، رویکرد لیبرالیست که فاشیسم را به «افراط» یا «انحراف» تقلیل میدهد. در این چارچوب، مسأله نه در ساختار قدرت، بلکه در شدت کنش سیاسی جستوجو میشود؛ گویی با تنظیم مجدد توازن، دعوت به مدارا و بازگشت به قواعد بازی، میتوان این پدیده را مهار کرد. این نگاه، از آنجا که پیوند فاشیسم با منطق تمرکز قدرت و انحصار منابع را نادیده میگیرد، ناگزیر در سطح علائم باقی میماند. نتیجه، نوعی سیاستِ تدافعیست که بهجای مواجهه با ریشهها، میکوشد پیامدها را مدیریت کند. در این افق، فاشیسم نه بهعنوان یک خطر ساختاری، بلکه بهعنوان یک افراطِ قابل اصلاح تلقی میشود- ارزیابیای که بهطور تاریخی بارها به شکست انجامیده است.
دوم، رویکردهای رفرمیستیاند که اگرچه ممکن است به ابعاد نهادی مسأله توجه نشان دهند، اما همچنان در چارچوب نظم موجود باقی میمانند. این رویکردها، با تمرکز بر اصلاح سازوکارهای سیاسی در مواجهه با جمهوری اسلامی میکوشند از درون همان ساختاری که بستر امکان فاشیسم پهلویمآب را فراهم کرده است، راهحلی برای مهار آن بیابند. اما چنانکه پیشتر نشان داده شد، در ساختاری که تمرکز منابع و قدرت، قاعدهای تاریخیست، اصلاحات بدون گسست از این منطق، بهسادهگی میتواند به تثبیت شکلهای تازهای از همان سلطه بینجامد. فاشیسم، در این معنا، نه انحراف از این نظم، بلکه یکی از امکانهای درونی آن است؛ و از همینرو، اصلاح در سطح نهادها، بدون دگرگونی در سطح مناسبات مادی قدرت و ثروت، نمیتواند مانع از بازتولید آن شود.
سوم، رویکردیست که در بخشی از اپوزیسیون بهچشم میخورد و میتوان آن را «سیاست فردمحور» نامید. در این چارچوب، مسألهی فاشیسم به سطح چهرهها و افراد تقلیل مییابد؛ گویی با جایگزینی یک رهبر با رهبر دیگر، میتوان از خطر آن عبور کرد. این نگاه، از آنجا که نسبت میان رهبری و میدان هواداری را نادیده میگیرد، عملاً در همان منطقی عمل میکند که فاشیسم بر آن استوار است؛ تمرکز بر شخص، بهجای ساختار و گفتمان. در نتیجه، نهتنها قادر به نقد ریشهای فاشیسم نیست، بلکه در مواردی، به بازتولید همان الگوی رهبرمحور یاری میرساند.(۶)
وجه مشترک این سه رویکرد، ناتوانی آنها در ارزیابی و فهمِ پیوند میان سطوح مختلف پدیده است. لیبرالیسم، سطح ساختاری را نادیده میگیرد؛ رفرمیسم، سطح مادی قدرت را دستنخورده باقی میگذارد؛ و سیاست فردمحور، سطح گفتمانی و اجتماعی را به حاشیه میراند. در نتیجه، فاشیسم پهلویمآب یا اساساً دیده نمیشود، یا بهشکل نادرست صورتبندی میگردد، و یا به سطحی تقلیل مییابد که امکان مهار واقعی آن از میان میرود.
از این منظر، شکست این رویکردها تصادفی نیست، بلکه برآمده از محدودیتهای درونی آنهاست. تا زمانی که فاشیسم بهعنوان یک پدیدهی چندلایه فهم نشود، پاسخها نیز ناگزیر یکبعدی باقی خواهند ماند. و در این یکبعدیبودن، دقیقاً همان شکافی شکل میگیرد که فاشیسم از خلال آن خود را بازتولید میکند؛ شکاف میان ساختار و گفتمان، میان نهاد و توده، و میان قدرت مادی و تخیل جمعی. پر کردن این شکاف، مستلزم گذار از این رویکردهای ناکافی و طرح افقیست که بتواند این سطوح را در یک کلیّت واحد به هم مفصلبندی کند- افقی که در مفهوم «جبههی فراگیر ضدفاشیسم» صورتبندی میشود.
ششم) جبههی فراگیر ضدفاشیسم؛ تعریف، ضرورت، مرزبندی
اگر فاشیسم پهلویمآب در پیوند ارگانیک میان ساختار متمرکز، سازمانیافتهگی روانی و بازتولید گفتمانی عمل میکند، آنگاه پاسخ به آن نیز نمیتواند در قالب یک ائتلاف ساده یا وحدت صوری باقی بماند. آنچه در اینجا از آن بهعنوان «جبههی فراگیر ضدفاشیسم» گفته میشود، نه یک آرایش تاکتیکی موقت، بلکه یک شکل از سازمانیابی سیاسیست که از بطنِ ضرورتهای مادی و تاریخی برمیخیزد. جبهه، در این معنا، نامیست برای یک فرایند که در آن نیروهای باورمند به نفیِ توأمان و مطلقِ فاشیسم مذهبی و فاشیسم پهلویمآب، حول یک منطق مشترکِ نفی سلطه گرد هم میآیند- نه برای تعلیق تضادها، تفاوتها و اختلافها، بلکه برای مواجهه با منطقِ فاشیسم که خود، امکان هرگونه تضارب دموکراتیکِ آراء را از میان میبرد.
ضرورت چنین جبههای دقیقاً از چندلایهبودن فاشیسم ناشی میشود. در برابر پدیدهای که همزمان در سطح اقتصاد سیاسی، روانشناسی و زبان عمل میکند، هیچ نیروی منفردی- خواه یک طبقه، یک جنبش یا یک سازمان- بهتنهایی قادر به مهار آن نیست. از اینرو، «فراگیری» در اینجا نه یک فضیلت اخلاقی، بلکه یک ضرورت راهبردیست. اما این فراگیری، بههیچوجه به معنای انحلال تفاوتها و اختلافها در یک کلیّت انتزاعی نیست؛ برعکس، تنها در صورتی میتواند مؤثر باشد که بر پایهی شناسایی و مفصلبندی همین تفاوتها و اختلافها شکل گیرد.
در این چارچوب، نخستین مؤلفهی جبهه، خصلت طبقاتی آن است. فاشیسم، در نهایت، پروژهای برای تثبیت نظم طبقاتیست؛ و از همینرو، نیروی اصلی مقابله با آن را باید در همانجایی جستوجو کرد که این نظم بیش از همه به چالش کشیده میشود؛ در میان کارگران، فرودستان و آن بخشهایی از جامعه که بهطور مستقیم در معرض خلعقدرت مادی قرار دارند. بدون محوریت این نیروها، هر جبههای بهسادهگی در سطحی از سیاست نمادین یا اخلاقی باقی میماند و از اتصال به بنیانهای مادی مبارزه بازمیماند.
دومین مؤلفه، خصلت چندگانه و متکثر آن است. فاشیسم پهلویمآب، چنانکه نشان داده شد، با نفی تکثر و بازنمایی ملت بهمثابهی یک کلیّت همگن عمل میکند.(۷) از اینرو، جبههی ضدفاشیستی تنها در صورتی میتواند در برابر آن بایستد که خود، بر پایهی بهرسمیتشناختن این تکثر شکل گیرد؛ چپها، مجاهدین خلق، ملیتها، طیفهای متنوع جمهوریخواه، زنان، اقلیتهای جنسی، فرهنگی و...، و همهی آن نیروهایی که در منطق فاشیستی به حاشیه رانده میشوند. این بهرسمیتشناسی، شرط امکان شکستِ همان کلیّت همگنیست که فاشیسم بر آن استوار است.
سومین مؤلفه، جهتگیری ضدتمرکز جبهه است. از آنجا که فاشیسم پهلویمآب بر بستر منطق تمرکز قدرت و انحصار منابع شکل میگیرد، هرگونه مقابلهی مؤثر با آن، ناگزیر مستلزم گسست از این منطق است. جبههی ضدفاشیستی، در این معنا، نهفقط در سطح شعار، بلکه در سطح سازمانیابی خود نیز باید در برابر تمرکز بایستد؛ تقویت نهادهای مستقل، توزیع قدرت و ایجاد امکان مداخلهی واقعی نیروهای اجتماعی-سیاسی در فرایندهای تصمیمگیری. بدون این جهتگیری، خطر آن وجود دارد که جبهه، خود در همان منطقی حل شود که در صدد نفی آن است.
بدینسان، جبههی فراگیر ضدفاشیسم را باید بهمثابهی یک کلیّت در حال تکوین فهم کرد؛ یک کلیّت که نه از طریق حذف تفاوتها، بلکه از خلال مفصلبندی آنها در یک افق مشترک شکل میگیرد. افقی که در آن، مقابله با فاشیسم از سطح واکنشهای پراکنده فراتر میرود و به پروژهای بدل میشود برای بازآرایی مناسبات قدرت- پروژهای که تنها در صورت پیوند میان سطوح مادی، گفتمانی و اجتماعی میتواند از چرخهی بازتولید سلطه عبور کند.
هفتم) تناقضهای درونی جبهه و مسألهی «هژمونی»
صورتبندی جبههی فراگیر ضدفاشیسم، اگر از سطح انتزاع فراتر رود و به میدان واقعی نیروهای اجتماعی-سیاسی قدم بگذارد، ناگزیر با شبکهای از تناقضهای درونی مواجه میشود. این تناقضها نه امری عرضی، بلکه بیانِ خودِ واقعیت اجتماعی-سیاسیاند؛ واقعیتی که در آن نیروهای مختلف، با تاریخها، منافع و افقهای متفاوت، در برابر دشمن مشترک قرار میگیرند. از اینرو، مسأله نه حذف این تضادها، بلکه شیوهی مواجهه با آنهاست. هر پروژهای که بر انکار یا تعلیق این تناقضها بنا شود، دیر یا زود به انسداد میرسد- یا از درون فرو میپاشد، یا در یک کلیّت بیخاصیت حل میشود.
نخستین سطح این تناقض، در نسبت میان نیروهای رادیکال و رفرمیست بروز مییابد. از یکسو، گرایشهایی وجود دارند که فاشیسم را در پیوند با ساختار مادی قدرت و منطق تمرکز تحلیل میکنند و از همینرو، بر ضرورت گسست ساختاری تأکید دارند؛ از سوی دیگر، نیروهایی که همچنان افق خود را در اصلاح نظم موجود جستوجو میکنند و میکوشند با مهار سیاسی فاشیسم، از گسترش آن جلوگیری کنند. این دو رویکرد، نه صرفاً در سطح تاکتیک، بلکه در سطح فهم مسأله با یکدیگر در تنشاند. با این حال، در شرایطی که فاشیسم امکان هرگونه کنش دموکراتیک را تهدید میکند، این تنش را نمیتوان بهسادهگی به تقابلِ طردکننده تبدیل کرد. مسأله، ایجاد یک شکل از همزیستیِ مناقشهآمیز است که در آن، امکان عمل مشترک در عین حفظ اختلافها فراهم شود.
سطح دوم تناقض، در نسبت میان مبارزهی طبقاتی و سیاستهای هویتیِ گسسته از بنیانهای مادی قدرت بروز میکند. فاشیسم پهلویمآب، با نفی تکثر و بازنمایی ملت بهمثابهی یک کلیّت همگن، بهطور مستقیم نیروهایی را هدف قرار میدهد که بر ستم ملی تأکید دارند. از اینرو، حضور این نیروها در جبههی ضدفاشیستی نه یک انتخاب، بلکه یک ضرورت راهبردیست. با این حال، خطر آنجاست که این مبارزهها، در صورت گسست از بنیانهای مادی قدرت، به یک سطح نمادین فروکاسته شوند و نتوانند پیوند خود را با منطق اقتصادی-سیاسی سلطه حفظ کنند. در اینجا، چالش اصلی، مفصلبندی این سطوح است؛ بهگونهای که نه مبارزهی طبقاتی در یک کلیّت انتزاعی حل شود و نه مطالبههای هویتی از پیوند با ساختار قدرت و ثروت جدا افتد.
در برابر این شبکهی پیچیده از تناقضها، پرسش تعیینکننده به مسألهی هژمونی بازمیگردد. جبههی فراگیر، اگر فاقد یک جهتگیری نظری مسلط باشد، بهسادهگی به مجموعهای ناهمبسته از نیروها تبدیل میشود که در لحظههای بحرانی، قادر به تصمیمگیری و کنش مؤثر نیستند. هژمونی، در این معنا، نه بهمثابهی سلطهی یک حزب یا سازمان بر دیگران، بلکه بهمثابهی توانایی صورتبندی یک افق مشترک است؛ افقی که بتواند این تفاوتها و اختلافها را در یک پروژهی قابل عمل مفصلبندی کند.
در شرایط کنونی، این نقش تنها میتواند از سوی یک افق رادیکال ایفا شود؛ افقی که قادر است پیوند میان فاشیسم، ساختار متمرکز قدرت و مناسبات طبقاتی را بهطور همزمان توضیح دهد. بدون این افق، خطر آن وجود دارد که جبهه، یا در سطحی از سازشهای حداقلی متوقف شود و به سیاست تدافعی تقلیل یابد، یا در برابر فشارهای درونی و بیرونی از هم گسسته شود. به بیان دیگر، بدون هژمونی نظری، فراگیری به پراکندهگی بدل میشود.
از این منظر، مسألهی اصلی نه حذف اختلافها، بلکه جهتدادن به آنهاست. جبههی ضدفاشیستی تنها در صورتی میتواند از تناقضهای درونی خود عبور کند که آنها در چارچوب یک افق رهاییبخش مفصلبندی شوند؛ افقی که در آن، مبارزه با فاشیسم از سطح نقد و نفی فراتر رود و به بخش مهمِ پروژهای گستردهتر برای دگرگونی مناسبات قدرت و رهایی اجتماعی بدل گردد.
هشتم) از ضدفاشیسم تدافعی تا پروژهی رهاییبخش
تا اینجا روشن شده است که فاشیسم پهلویمآب نه یک انحراف گذرا، بلکه یکی از امکانهای درونی نظمیست که بر تمرکز قدرت و انحصار منابع استوار است. با این حال، بخش قابل توجهی از مواجههها با این پدیده، همچنان در افق تدافعی باقی میمانند؛ افقی که در آن هدف، صرفاً جلوگیری از قدرتگیری فاشیسم یا مهار آثار آن است. این رویکرد، اگرچه در لحظههای بحرانی میتواند کارکرد بازدارنده داشته باشد، اما در سطح عمیقتر، از یک محدودیت بنیادین رنج میبرد: تثبیت همان نظمی که فاشیسم از دل آن برمیخیزد.
ضدفاشیسم تدافعی، با تمرکز بر «دفع خطر»، ناگزیر به ائتلافهایی تن میدهد که افق آنها فراتر از حفظ وضع موجود نمیرود. در این چارچوب، فاشیسم بهعنوان «بدترِ ممکن» تعریف میشود و هر نیرویی که در برابر آن قرار گیرد، بهطور موقت در موقعیت مشروع قرار میگیرد- بیآنکه نسبت آن با ساختارهای مادی سلطه مورد پرسش قرار گیرد. نتیجه، یک نوع تعلیق نقد است؛ تعلیقی که در آن، نیروهای اجتماعی بهجای گسست از منطق تمرکز، در مدار آن باقی میمانند و صرفاً صورتِ افراطی آن را نفی میکنند. این همان نقطهایست که ضدفاشیسم، ناخواسته، به یکی از سازوکارهای بازتولید نظم موجود بدل میشود.
در برابر این افق محدود، ضرورت گذار به ضدفاشیسمِ تهاجمی و رهاییبخش مطرح میشود. این گذار، پیش از آنکه به معنای تشدید کنش سیاسی باشد، به معنای تغییر در سطح صورتبندی مسأله است. فاشیسم، اگر بهمثابهی لحظهای از بازآرایی نظم موجود فهم شود، آنگاه مقابله با آن نیز نمیتواند به سطح مهار این لحظه محدود بماند، بلکه باید خودِ این نظم را به چالش بکشد. ضدفاشیسم، در این معنا، تنها زمانی از وضعیت تدافعی خارج میشود که به بخشی از پروژهای بدل گردد که هدف آن، دگرگونی در مناسبات تولید، توزیع قدرت و ساختارهای نهادیست.
این پروژه، مستلزم پیوند ارگانیک میان ضدفاشیسم و مبارزهی ضدسرمایهداریست. زیرا فاشیسم، در نهایت، یکی از شکلهای ممکن تثبیت نظم سرمایهدارانه در شرایط بحران است؛ شکلی که در آن، تضادهای اجتماعی نه از طریق مشارکت دموکراتیک، بلکه از طریق حذف، سرکوب و بسیج ایدهئولوژیک حلوفصل میشوند. از اینرو، هر ضدفاشیسمی که نسبت خود را با این بنیان مادی تعیین نکند، در بهترین حالت به تعویقِ بحران یاری میرساند، نه به حل آن.
همزمان، این گذار مستلزم بازاندیشی در مفهوم دموکراسی نیز هست. در افق ضدفاشیسم رهاییبخش، دموکراسی نمیتواند به مجموعهای از سازوکارهای حقوقی یا انتخاباتی تقلیل یابد؛ بلکه باید بهعنوان فرایندی برای اجتماعیکردن قدرت و مالکیت فهم شود. تنها در شرایطی که نیروهای اجتماعی-سیاسی از پایهی مادی استقلال برخوردار باشند و بتوانند در تصمیمگیریهای سیاسی و اقتصادی مداخله کنند، امکان آن فراهم میشود که چرخهی تمرکز، سرکوب و بازتولید فاشیسم گسسته شود.
بدینسان، گذار از ضدفاشیسم تدافعی به ضدفاشیسم تهاجمی، نه یک انتخاب تاکتیکی، بلکه یک ضرورت راهبردیست که از درک این واقعیت برمیخیزد که فاشیسم را نمیتوان صرفاً دفع کرد؛ باید شرایط امکان آن را از میان برد. و این مهم، جز از خلال پیوند میان مبارزهی ضدفاشیستی و پروژهی گستردهترِ رهایی اجتماعی- آنچه میتوان آن را «پیشروی سوسیالیستی» نامید- ممکن نیست.
باری! پرسش نهایی را نمیتوان به امکان یا عدم امکان شکلگیری جبههی ضدفاشیسم فروکاست. پرسش اصلی این است: چهگونه میتوان این جبهه را از سطح واکنش به سطح هژمونی ارتقا داد؟ چهگونه میتوان آن را به نیرویی بدل کرد که نهتنها در برابر فاشیسم مذهبی و فاشیسم پهلویمآب مقاومت میکند، بلکه افق بدیلی را پیش مینهد که در آن، بازگشتِ این منطق اساساً ناممکن شود؟ پاسخ به این پرسش، نه در سطح نظری صرف، بلکه در میدان واقعی مبارزه تعیین خواهد شد- در همانجایی که نسبت میان سلطه و رهایی بهطور مادی رقم میخورد.
پانویسها:
- خوشسرور، امیر. «روانشناسی تودهای و ظهور فاشیسم در ایران». اخبار روز. ۱۴۰۵
- خوشسرور، امیر. «استبداد آسیایی و پروژهی احیای سلطنت در ایران». اخبار روز. ۱۴۰۴
- خوشسرور، «استبداد آسیایی...».
- خوشسرور، «روانشناسی تودهای...».
- خوشسرور، امیر. «هوادار، سیمای واقعیِ «گفتمان» و رهبریست!». اخبار روز. ۱۴۰۵
- خوشسرور، «هوادار...».
- خوشسرور، «روانشناسی تودهای...».







نظرها
نظری وجود ندارد.