دونالد ترامپ از دیدگاه آنارکوفمینیستی و نسبتِ راست افراطیِ ایرانی با او
از منظر رکسانا تلارمی ترامپ تنها یک سیاستمدار نیست؛ نمادِ یک منطقِ قدرت است: پدرسالار، سلسلهمراتبی و مبتنی بر فرمانروایی. تلارمی نشان میدهد چرا همین الگو، برای راست افراطیِ ایرانی نیز جذاب است، جایی که «نجات از بالا» جای آزادی جمعی را میگیرد. این متن، پیوند میان مردسالاری، اقتدار و سرمایه را باز میکند و هشدار میدهد: مسئله فقط ترامپ نیست، مسئله میل به سلطهای است که جامعه را به تودهای فرمانبر تقلیل میدهد.

نیویورک، ایالات متحده آمریکا - ۸ مارس ۲۰۲۶: جشن ایرانیان در پارک میدان واشنگتن "متشکرم پرزیدنت ترامپ" منبع: shutterstock

از منظرِ ضدقدرت و در تقابل با پدرسالاری، سرمایه و اقتدار، ترامپ فقط یک سیاستمدارِ راستگرا نیست؛ او نمودِ الگویی از قدرت است که بر سلطه، فرمانروایی و تمرکزِ اقتدار استوار شده است. او نمایندهٔ همان ساختاری است که از موضعِ ضدقدرت و بر پایهٔ دیدگاهِ آنارکوفمینیستی، آن را از بنیاد نفی میکنیم: ساختاری مبتنی بر سلسلهمراتب، مردسالاری و بازتولیدِ سلطه.
جذابیتِ ترامپ برای راست افراطیِ ایرانی نیز دقیقاً از همینجا ناشی میشود؛ زیرا آن نیرو هم به ساختاری باور دارد که در آن یک نام، یک چهره، یک خاندان و یک اراده باید بر زندگیِ جمعی و جامعه حاکم شود. ترامپ برای آنان تجسمِ همان پدرِ مقتدری است که میتواند اقتدارِ مردی دیگر را نیز مشروعیت ببخشد، تاج بر سرش بگذارد و او را بر تختِ قدرت بنشاند؛ تجسمِ همان ذهنیتِ فرهنگیای که پدرسالاری و مردسالاری را طبیعی و موجه میپندارد.
از موضعِ ضدقدرت، پرداختن به ترامپ پرداختن به یک فرد نیست؛ رویارویی با فرهنگِ اقتدار و ارزشهایی است که او با خود حمل میکند: پدرسالاری، کیشِ اقتدار، سلسلهمراتب، طردِ دیگری، برتریطلبیِ ملی و ملیگراییِ افراطی. به همین دلیل، راست افراطیِ ایرانی چهرهٔ آشنای خود را در آینهٔ او میبیند؛ زیرا همان میلِ دیرینه به تمرکزِ اقتدار در شخص را در او بازمییابد؛ همان میلی که برای آن، سرنوشتِ جمعی فقط زیر سایهٔ «نامِ بزرگ»، شاه، رهبر، پدر یا عموی بزرگوار تعریف میشود و معنا مییابد. ترامپ جامعه را نه شبکهای از انسانهای برابر، بلکه تودهای فرمانبر میبیند که باید حول یک مرکزِ نمادین و فرماندهنده گرد آورده شود.
ترامپ برای تثبیتِ جایگاهِ خود از فریبکاری، بازیدادنِ افکارِ عمومی و شیوههای گوناگونِ سلطه بهره میگیرد. او بارها زبان، گویش، موجودیت و حضورِ مهاجران، زنان و اقلیتها را هدف قرار داده تا چهرهٔ مقتدرِ خود را بسازد. از موضعِ ضدقدرت، این فقط خشونتی کلامی نیست؛ بخشی از عملکردِ قدرت است. سلطه همواره با فرودستسازیِ دیگری عمل میکند. زن، مهاجر و اقلیت باید تحقیر شوند تا اقتدارِ مرکز بازتولید شود. راست افراطیِ ایرانی نیز از همین الگو پیروی میکند: با ستایشِ غرورِ ملی، گذشتهگرایی، «اصالت» و «نژادِ برتر»، به هر صدایی که از نابرابری، تبعیض، ستمِ ملی و تاریخِ سرکوب سخن بگوید حمله میکند. از این رو، شیفتگیِ آنان به ترامپ فقط سیاسی نیست؛ ریشه در همان ساختارِ روانی و اجتماعیِ قدرت دارد، ساختاری که برای بقای خود به تحقیرِ دیگری نیازمند است.
ترامپ جامعه را در وضعیتِ اضطراری نگه میدارد، زیرا قدرتِ اقتدارگرا بر ترس از دیگری استوار است. انسانِ هراسان آسانتر اطاعت میکند، کمتر پیوند میسازد و دیرتر به خودسازماندهی میرسد. ترامپ بحران میسازد، تنش میآفریند و جنگ را به صحنهای برای بازگشتِ منجیِ قدرقدرت بدل میکند. همین الگو را در راست افراطیِ ایرانی نیز میتوان دید: در ویرانی، فروپاشی، فشار، حملهٔ خارجی و جنگ امکان میبیند؛ امکانِ آنکه جامعه زخمی و فرسوده شود و آنگاه چهرهای از بالا، پرچمی از گذشته و قدرتی موروثی خود را راهِ نجات معرفی کند. اینجا نیز میتوان دید که چگونه جنگ، مردسالاری و اقتدار دست در دستِ هم دارند.
در ترامپ، خودشیفتگی فقط یک ویژگیِ فردی نیست؛ شیوهای از حکومتکردن است. از موضعِ ضدقدرت و در نگاهِ آنارکوفمینیستی، این نوع شخصیتِ سیاسی را میتوان در قالبِ «پدرسالارِ نجاتبخش» فهمید: مردی که میخواهد همهچیز به او بازگردد و در او خلاصه شود. این دقیقاً با ذهنیتِ راست افراطیِ ایرانی همخوانی دارد، زیرا آنان نیز بهجای توزیعِ قدرت در میان مردم، به تمرکزِ آن در یک شخص گرایش دارند. آنچه برایشان اهمیت دارد آزادیِ جمعی نیست، حضورِ پدری مقتدر است که بتوان به او تکیه کرد. نزدیکیِ آنان با ترامپ نیز از همینجا شکل میگیرد: از دلِ همان هستهٔ پدرسالارانه.
اما ترامپ فقط چهرهای مردسالار، اقتدارگرا و خودشیفته نیست؛ او نمایندهٔ نظمِ سرمایهدارانهای هم هست که بر نابرابری، تمرکزِ ثروت و بازتولیدِ سلطه استوار است. از موضعِ ضدقدرت، سرمایهداری صرفاً یک نظامِ اقتصادی نیست؛ شکلی از سازماندهیِ سلطه است که بر کارِ نابرابر، طبیعیسازیِ فرمانروایی و تقسیمِ انسانها به فرماندهنده و فرمانبر تکیه دارد. این همان نقطهای است که موقعیتِ مرد در خانه، رهبر در سیاست و سرمایهدار در اقتصاد یکدیگر را تکمیل میکنند. در این معنا، پدرسالاری و سرمایهداری دو ستونِ جدا از هم نیستند؛ دو بازوی یک سیستماند.
از همین زاویه، ترامپ برای راست افراطیِ ایرانی فقط یک الگوی سیاسی نیست؛ یک الگوی اقتصادی هم هست. زیرا این نیرو با نابرابریِ ساختاری، سلسلهمراتبِ طبقاتی و سرمایهداری مسئلهای ندارد. آنچه میخواهد نه عدالتِ اجتماعی و نه رهاییِ همگانی، بلکه بازسازیِ وضعیتی است که در آن فرمان در بالا و تمکین در پایین تثبیت شود. همانگونه که در خانوادهٔ پدرسالار، پدر فرمان میدهد و دیگران باید تبعیت کنند، راست افراطیِ ایرانی نیز در رؤیای دخالتِ قدرتهای بزرگ، فشارِ بیرونی و بازگشتِ یک مرکزِ فرماندهنده زندگی میکند؛ جایی که مردم حذف میشوند و نیروهای بالادست، چه سیاسی و چه اقتصادی، تصمیم میگیرند. برای همین در برابر ترامپ سر فرود میآورد، زیرا در او همان وعده را میشنود: نجاتِ مردم بدون حضورِ مردم، نجات از بالا، نجات با زورِ اسلحه، و وضعیتی که در آن سرمایه و اقتدار همزمان بازتولید میشوند.
ترامپ با زبانِ سلسلهمراتب سخن میگوید: یکی بالا، دیگران پایین؛ یکی فرمان میدهد، دیگران پیروی میکنند. این زبان برای راست افراطیِ ایرانی نیز آشناست، چون این نیرو هم در جهانِ پدر و فرزندِ سیاسی، چهرهٔ نجاتبخش و جمعیتِ منتظرِ پدرشاهی تنفس میکند. به همین دلیل، همسوییِ آنان با ترامپ صرفاً تاکتیکی نیست؛ این همسویی از جهانبینیِ مشترکشان برمیخیزد. آنان در ترامپ همان تصویری را میبینند که خود در حسرتِ آناند: جهانی که در آن شاهان، پدران، فرماندهان و منجیان تاریخ را از بالا برای مردم رقم میزنند.
با اینهمه، این نزدیکی فقط به راست افراطیِ ایرانی محدود نمیشود. ترامپ به خانوادهٔ بزرگتری تعلق دارد: خانوادهٔ جهانیِ راست افراطی که بر ترس، اقتدار، مردسالاری، ناسیونالیسمِ افراطی، دشمنسازی و تمرکزِ قدرت بنا شده است. از موضعِ ضدقدرت، این خانواده شبکهای از اشکالِ سلطه است: سلطهٔ مرد بر زن، دولت بر جامعه، سرمایه بر کار، مرکز بر حاشیه و رهبر بر جمع. در نگاه آنان، جامعه نه مجموعهای از انسانهای برابر، بلکه بدنهای برای هدایت، مهار و فرمانبری است. درست به همین دلیل است که با برابری مسئله دارند، زیرا برابری تهدیدی علیه بنیانهای پدرسالاری، سرمایهسالاری و اقتدارِ فردمحور است.
ساده بگوییم: از موضعِ ضدقدرت، ترسِ اصلیِ این نیروها از مردمی است که خودشان بایستند، خودشان سازمان یابند، خودشان پیوندهای همبستگی بسازند و ثروت و قدرت را از بالا پس بگیرند. آنچه آنان از آن هراس دارند آزادیِ واقعی است: آزادیِ انسانهایی که دیگر به هیچ ارباب، منجی، پدر، عموی قدرتمند، شاه یا سرمایهدارِ نجاتبخشی نیاز نداشته باشند. به همین دلیل، نقدِ ترامپ فقط نقدِ یک فرد نیست؛ نقدِ تمامِ آن وضعیتی است که سلطه را در خانه، دولت، اقتصاد، فرهنگ و بدن بازتولید میکند. این نقد نیز دقیقاً از همینجا آغاز میشود: از ردِّ همهٔ شکلهای فرمانروایی و از دفاع از جهانی که در آن زندگی نه بر پایهٔ سلطه، بلکه بر پایهٔ برابری، همیاری و آزادیِ جمعی سازمان یابد.
این مقاله تلاشی است برای نشاندادنِ همپیوندیِ مردسالاری، راست افراطی و سلطهٔ سرمایهدارانه؛ آنجا که ترامپ و راست افراطیِ ایرانی در تقابل با برابری، خودسازماندهی و آزادیِ جمعی به یکدیگر میرسند.
رکسانا تلارمی، معلم ساکن استکهلم



نظرها
نظری وجود ندارد.