ارتباط ناشناخته. ارتباط بدون سانسور. ارتباط برقرار نمی‌شود. سایت اصلی احتمالاً زیر سانسور است. ارتباط با سایت (های) موازی برقرار شد. ارتباط برقرار نمی‌شود. ارتباط اینترنت خود را امتحان کنید. احتمال دارد اینترنت به طور سراسری قطع شده باشد. ادامه مطلب

شوخی کافی است! این فاشیسم است

یاشار دارالشفاء ـ فاشیسم دیگر فقط یک احتمال دور نیست؛ به شکل یک امکانِ واقعی در روان جمعی، در زبان روزمره، در تصویر دشمن، در میل به ناجی، و در تمایل به خشونت علیه «ناموافق» حضور دارد. اگر این وضعیت جدی گرفته نشود ـ اگر نتوان بدیل‌هایی ساخت که هم معیشت را بفهمند، هم شأن را بازگردانند، هم همبستگی را احیا کنند، و هم سیاستِ رهایی‌بخش را از نو امکان‌پذیر کنند ـ آن‌وقت جامعه در بزنگاه بعدی، ممکن است نه فقط میدان سیاست، که توانِ تصور آزادی را هم از دست بدهد.

دیدگاه
این مقاله در بخش دیدگاه منتشر شده است. نظرهای مطرح‌شده در این بخش، دیدگاه نویسندگان را بازتاب می‌دهند و نه لزوماً دیدگاه تحریریه زمانه را. زمانه آمادگی دارد نظرهای در برابر این دیدگاه را نیز منتشر کند.

از نخستین نشانه‌ها تا ظهور یک جنبش

از ۱۸ دی ۱۴۰۴ ما در ایران وارد سطح دیگری از آنچه تحت عنوان «خطر در کمین فاشیسم اجتماعی» نامیده می‌شد، شده‌ایم. دقت کنیم که داریم از «فاشیسم اجتماعی» صحبت می‌کنیم؛ یعنی آن فاشیسمی که دیگر صرفا مربوط به حاکمیت نیست و در میان مردم ریشه دوانده؛ آن هم نه صرفا مردمِ مدافع حکومت، بلکه مردم مخالف آن. فاشیسم حاکمیت با کشتار هزاران نفر ظرف دو روز، صرفا بار دیگر احراز شد. اما در حال حاضر روندی فرصت ابرازِ بیش از پیش پیدا کرده که در مواجهه با آن خود را به ندیدن زدن، توجیه‌پذیر نیست.

موضوع مربوط به گروهی کوچک (مثل «نشریه‌ی ایرانشهر» یا حزب «سومکا» یا حزب «پان‌ایرانیست») که اندیشه‌ای را تبلیغ می‌کردند یا می‌کنند، نیست. موضوع حتی مربوط به گروهی کوچک که مبتنی بر تفکری فاشیستی، اقداماتی عملی می‌کند نیست (مثل «فدائیان اسلام»). مسأله جامعه‌ای‌ست که نشانه‌های گرایش به فاشیسم در رفتارش آشکار می‌شود و به اعتبار آن، حکومتی فاشیستی هم استعداد به‌قدرت رسیدن می‌یابد. اولین جلوه‌هایش در ۱۵ خرداد ۱۳۴۲ آشکار شد: معترضان به حکومت، گروهی از مردم بودند که با اعطای «حق رأی به زنان» تحت لوای لایحه‌ی «اصلاحات ارضی» مشکل داشتند و به اعتبار فراخوان خمینی به میدان آمده بودند. در حالی که شعار دانشجویان جبهه‌ی ملی «اصلاحات آری، دیکتاتوری نه» بود، این گروهِ به‌خیابان آمده در ۱۵ خرداد دقیقا با همان «اصلاحات» طرح مشکل داشتند و نه لزوما با «دیکتاتوری» شاه. در ادامه، از هنگام روال شدن تظاهرات‌های خیابانی منتهی به انقلاب بهمن ۱۳۵۷، شعارهایی در برخی از آن‌ها که هواداران خط خمینی بودند، شنیده می‌شد که خبر از چیزی بیش از «نه به رژیم پهلوی» دربر داشت. شعارهایی چون:

«فرح شُرتت چه رنگه، کارتر می‌گه سه رنگه»

«فرح پاشو جا بنداز، کار جیمی رو راه بنداز»

«فرح غصه نخور مملی بمیره، جیمی خودش میاد تو رو می‌گیره»

سردهندگان این شعارها کمی پس از پیروزی انقلاب، تبدیل به کمیته‌چی‌ها و حزب‌اللهی‌هایی شدند که به تجمعات گروه‌های مخالف حکومت جدید حمله می‌کردند، بساط کتابفروش‌های حزبی-سازمانی را برهم می‌زدند، همراه زهرا خانم به دختران کمونیست و مجاهد روزنامه‌فروش حمله می‌کردند، و دست آخر در مواردی چون «گروه قنات» در جهرم، به کسانی که فاحشه، بهایی، ترنس، کمونیست و مجاهد می‌دانستند به قصد کُشت حمله می‌کردند. محمد مختاری در مقاله‌ای درخشان در «کتاب جمعه» به واکاوی این موضوع پرداخته بود، اما شاید این تحلیل پساانقلاب، کمی دیر صورت گرفته بود.

این خطر بار دیگر در جریان یک نظرسنجی نه‌چندان معتبر از تهرانی‌ها در سال ۱۳۷۵ خود را نشان داد: مطالعه‌ی فردی به نام خواجه‌پور نشان می‌داد که ۶۹ درصد پاسخگویان حاضر نیستند در همسایگی یک پناهنده [افغانستانی] زندگی کنند، ۷۰ درصد معتقد بودند که مهاجرت افغانستانی‌ها به اقتصاد و جامعه‌ی ایران لطمه وارد کرده است (نک به: نصر اصفهانی، ۱۴۸-۱۴۷).

بر مدار چنین روحیه‌ای، کار ساده‌ای بود که حاکمیت مبتنی بر گزارش‌های رسمی بر آتش این نژادپرستی بیشتر بدمد: گزارش سال ۱۳۷۴ سازمان برنامه و بودجه. در بخش‌هایی از گزارش به‌وضوح از ازدواج افاغنه با ایرانیان با وجود «امراض مقاربتی» مهاجران که نشان‌دهنده «فساد اخلاقی»شان است ابراز نگرانی شده بود و دلیل افزایش اجاره‌بها و کمبود مسکن به آن‌ها نسبت داده شده بود. افغانستانی‌ها دلیل تشدید و شیوع قتل، سرقت مسلحانه و عادی، تجاوز به عنف و ورود مالاریا معرفی شده بودند. بر این بستر هنگامی که در ۱۷ مرداد ۱۳۷۷ خبر کشته شدن ده دیپلمات ایران در کنسولگری جمهوری اسلامی واقع در مزار شریف به‌دست طالبان منتشر شد، موج جدیدی از خشونت از ناحیه‌ی شهروندان ایرانی علیه افغانستانی‌هایی که خود گریزان از طالبان به ایران پناه می‌آوردند، اعمال شد: نزدیک به ۵۰ مهاجر افغانستانی در مشهد و اصفهان به‌دست ایرانی‌ها کشته شدند. این موج‌های افغانستانی‌ستیزی به‌تناوب در دوره‌های دیگه‌ای هم تکرار شد و اوج آن کمی قبل از جنگ ۱۲ روزه و اخراج‌‌های گسترده‌ی مهاجران پس از جنگ بود.

سیاست‌های اقتصادی راست‌گرایانه‌ی رژيم علیه معیشت مردم، در کنار نوع خاص حمایت‌گری آن از مسأله‌ی فلسطین بر بستر اُفت انرژی مقاومت انترناسیونالیستی چپ برای فلسطین، روزبه‌روز افکار عمومی جامعه‌ی ایران را نسبت به حمایت از فلسطین دچار نفرت می‌کرد. مردم قانع می‌شدند که بخشی از بدبختی‌های معیشتی‌شان ناشی از تخصیص بودجه‌ی کشور به حمایت از فلسطینی‌هاست. این امر بر بستر مواجهه‌ی نژادپرستانه با اعراب که ریشه در گفتار «آریامهری» داشت و جمهوری اسلامی در جریان جنگ هشت ساله با عراق، به‌شدت از آن برای بسیج افکار عمومی در راستای «جنگ میهنی» استفاده کرد، زمینه‌ساز پیدا شدن شعار «نه غزه، نه لبنان، جانم فدای ایران» در جریان جنبش سبز بود. مسأله اما در صورت‌بندی‌های جامعه‌شناسانه و سیاسی، بیشتر از آنکه به «استعداد سربرآوردن گرایش‌های فاشیستی» نسبت داده شود، نوعی از مخالف‌خوانی با حاکمیت متأثر از زمینه‌های معیشتی دانسته شد، و نه لزوما ضدفلسطینی بودن معترضان.

حتی اگر با وسواسی بیشتر به طیف دیگری از شعارها دقت کنیم، مسأله‌ی گرایش‌های فاشیستی، مشابه برخی شعارهای سال ۵۷ آشکار می‌شود:

«یک هفته، دو هفته، محمود حموم نرفته»

اینکه مبتنی بر ظاهر احمدی‌نژاد، بر کثیف بودنِ ناشی از حمام نرفتنش و نیز مشابه دانستن او با «میمون چیتوز» دست گذاشته شده بود، تماما به حساب یک سرگرمی و شوخی گذاشته شد و نه یک تحقیر طبقاتی که یحتمل به پایگاه رأی او هم حمله می‌کرد. 

این بار اما کسانی این شعارها را سر می‌دادند که نمی‌شد مبتنی بر بینش‌های کلیشه‌ای جامعه‌شناسانه که می‌پندارد این حرف‌ها صرفا از دل لمپن پرولتاریا و فرودستان شهری درمی‌آید، پایگاه طبقاتی‌شان را چنین دانست. آن‌ها طبقه‌ي متوسط و رو به بالا بودند.

با گذشت سال‌ها، این بار در جریان دی ماه ۱۳۹۶، سروکله‌ی شعار جدیدی بر بستر نارضایتی‌های اقتصادی پیدا شد:

«رضاشاه، روحت شاد»

در اولین و فراگیرترین تحلیل‌های جامعه‌شناسانه و سیاسی از موضوع، مسأله کمابیش چنین تفسیر شد که «رضاشاه» در خاطره‌ی جمعی برساخت شده‌ی انسان ایرانی، نماد «برقراری نظم» است؛ و معترضان به این اعتبار از حکومت می‌خواهند که با خاتمه دادن به اوضاع آشوب‌ناک اقتصادی، نظمی نوین را برقرار سازد. به عبارت دیگر، رضاشاه نامی‌ست که معترضان به واسطه‌ی مطرح کردنش، از حکومت برخورد با فساد اداری را طلب می‌کنند.

نظر به اینکه در جریان خیزش دی ۹۶، شعار شناخته‌شده «اصلاح‌طلب، اصول‌گرا، دیگه تموم ماجرا» بود، ترجیح داده شد خیلی سر این بحث توقف نشود. 

با این حال شعار مذکور، در کنار «نه غزه، نه لبنان، جانم فدای ایران» کمابیش در قیام‌های بعدی هم شنیده شد. لحظه‌ای که اما ابرازگری فاشیستی هم‌سنگ با برخی تظاهرات‌های سال ۵۷ بدن‌ها را لرزاند، طرح شعار «مرد، میهن، آبادی» از سوی سلطنت‌طلب‌ها در هنگامه‌ی قیام ژینا بود که مشخصا واکنشی بود به شعار «زن، زندگی، آزادی» که خاستگاهش سنت مبارزاتی چپ کردستان بود. این‌بار رضا پهلوی، هوادارنش و بنگاه تبلیغاتی‌شان (شبکه‌ی ایران اینترنشنال) به‌شکلی آشکار، نه‌تنها کوشیدند شعاری را که طرح کرده‌ بودند، جا بیندازند، بلکه مُجدانه برای سند زدن رهبری جنبش به نام خود تلاش کردند. شکل‌گیری ائتلاف «جُرج تاون» و ابراز وجود لُمپنیسم هوادارن پهلوی در فضای مجازی که برخی حاضران در این ائتلاف مضحک، نظیر «مسیح علینژاد»، «نازنین بنیادی» و «حامد اسماعیلیون» را شدیدا تحت فشارِ گردن گذاشتن به رهبری رضا پهلوی قرار دادند، و دست آخر از هم‌ پاشیدن ائتلاف ظرف چند ماه، هشدار مهمی بود که خطر فراگیر شدن این گرایش در میان بخشی از مردم مخالف جمهوری اسلامی را گوشزد می‌کرد. باز هم بسیاری با دست گذاشتن بر این نکته که تلاش آن‌ها برای جا انداختن شعارشان و نیز دست و پا کردن جایگاه کاذب رهبری برای پهلوی، شکست خورده است، نتیجه گرفتند که این گرایش اساسا آن‌قدرها اهمیت پرداختن ندارد و جامعه‌ی ایران در جریان قیام ژینا، یک‌شبه میزانی از راه ترقی‌خواهی را پیموده، که کل خاورمیانه تا آن لحظه نتوانسته بوده، بپیماید؛ پس حتی با بدبینانه‌ترین خوانش‌ها هم نمی‌توان تصور کرد که این مردم بپا خواسته با چنین شعاری، مجالی به رُشد گرایش فاشیستی در میان خود بدهند.

با این حال در هنگامه‌ی انتخابات ریاست‌جمهوری اضطراری بعد از مرگ رئیسی که به روی کار آمدن پزشکیان منجر شد، دار و دسته‌های فاشیستی شاه‌اللهی به شکل پُررنگی جلوی سفارت‌خانه‌های ایران به قصد آزار و فحاشی و تهدید جانی رأی‌دهندگان حاضر شدند. موضوع این نبود که نباید از دست رأی‌دهندگان خشمگین بود که پای چنین مضحکه‌ای می‌روند. مسأله‌ای که قابل تحمل نبود، تعرض جسمی به رأی‌دهندگان، تهدید جنسی و فحاشی‌های منزجرکننده بود.

با وقوع جنگ ۱۲ روزه، و سرانجام با طی شدن همه‌ی این زمینه‌ها، رسیدیم به لحظه‌ی قیام دی ۱۴۰۴. با گذشت پنج روز از حرکت و روشن شدن بحث تشخیص فیک بودن بخشی از ویدئوها که گفته می‌شد سلطنت‌طلب‌ها روی آنها شعارهای مدنظرشان را صداگذاری کردند، این موضوع دیگر قابل انکار نبود که بخش قابل توجهی از معترضان کاملا مدافع پهلوی هستند. تا ۱۷ دی هم اگر تردیدی نسبت به فراگیر شدن این گرایش در میان مردم وجود داشت، دیگر در جریان اعتراضات روزهای خونین ۱۸ و ۱۹ دی، موضوع جدی‌تر از آن بود که بشود با گفتن حرف‌هایی نظیر اینکه «لزوما همه‌ی معترضان به پهلوی گرایش ندارند» یا «پهلوی نیرویی تعیین‌کننده نیست»، خود را به ندیدن زد. در جریان برخی تظاهرات، به‌وضوح هر کس که از دادن شعارهایی در حمایت از پهلوی امتناع می‌کرد، می‌توانست هدفی مشروع برای مورد حمله واقع شدن از جانب حامیان پهلوی باشد. 

با پایان کشتار بزرگ، انتظار برای حمله‌ی نظامی آمریکا و اسرائیل به ایران در میان اکثریت معترضان، عملا لباس یک «خواسته‌ی ملی» را بر تن کرد. این موضوع در نوع خود یک تناقض بزرگ است: نیروهایی که مدعی ملی‌گرایی و وطن‌پرستی هستند مداوم درخواست حمله‌ی نیروهایی خارجی را به کشورشان دارند که آن نیروها، نه با معیارهای چپگرایانه، بلکه به اعتبار معیارهای لیبرالی و آزادیخواهانه، بزرگترین ناقضان حقوق بشر هستند (یعنی اسرائیل نتانیاهو و آمریکای ترامپ). البته توجیهی که ایشان برای درخواست حمله‌ی نظامی دارند، از نظر خودشان صدمه‌ای به «ملی‌گرایی»شان نمی‌زند:

اولا می‌گویند ما درخواست اشغال نظامی کشور را که نداریم، می‌خواهیم آمریکا خیلی مشخص سرکوبگران، مراکز و نهادهای سرکوبگر را مورد هدف قرار دهد.

دوما می‌گویند تاریخ نشان داده که در برابر رژیم‌هایی چون جمهوری اسلامی، نمی‌توان بی کمک خارجی انتظار سرنگونی داشت. 

سوما می‌گویند اینکه آمریکا از چنین حمله‌ای دنبال منافع اقتصادی خودش باشد، و نه لزوما آزادی مردم ایران، اهمیتی ندارد، چون این حمله برای نیروهای ضد رژیم بسترساز دستیابی به آزادی خواهد بود. آزادی هم خیلی مشخص یعنی راحت شدن از شر جمهوری اسلامی.

حتی درباره‌ی اسرائیل هم می‌توانند با پذیرش جنایتکار بودنش، پراگماتیستی و فرصت‌طلبانه بگویند اسرائیل برای فلسطینی‌ها حکم جنایتکار را دارد، اما برای ما می‌تواند حکم نیروی آزادساز را داشته باشد.

موضوع در راهپیمایی‌های ایرانیان خارج از کشور حتی ابعاد فاجعه‌بارتری هم دارد. تقریبا در اکثر راهپیمایی‌ها در کنار پرچم شیر و خورشید، پرچم اسرائیل حمل می‌شود. نکته اینجاست که اگر این موضوع را از عینک نیروهای جنبشی کشورهای اروپایی و آمریکا که قریب به اتفاق تظاهرات‌های ایرانیان خارج از کشور در آنها برگزار شده و می‌شود، ببینیم، این پرسش برایشان مطرح می‌شود که «این چطور جنبش آزادیخواهانه‌ای در ایران است که مردمش پرچم کشوری متهم به جنایت جنگی را حمل می‌کنند؟». عموم این نیروهای جنبشی در حمایت از مردم غزه و فجایعی که اسرائیل در آنجا به‌وجود آورد، بارها و بارها راهپیمایی‌های گسترده با پرچم فلسطین انجام دادند: از جنبش‌های کارگری تا جنبش‌های زنان و از جنبش‌های کوئير تا جنبش‌های دانشجویی. برای ایشان کاملا روشن است که رژیم جمهوری اسلامی یک رژيم قاتل و قصاب است، اما نمی‌فهمند که مردمی که علیه چنین رژیمی برای دستیابی به آزادی و برابری برخاستند، چطور می‌توانند مدافع یک رژیم قاتل و قصاب دیگر به نام اسرائیل باشند و از آن طلب کمک کنند؟ اینجاست که آنان به ماهیت این حرکت شک می‌کنند. حتی تا مرز «انقلاب رنگی» دانستن آن (از جنس جنبش‌های اعتراضی با حمایت مالی آمریکا در بلوک شرق) پیش می‌روند و نتیجه می‌گیرند این «جنبشی راست و ارتجاعی» است؛ و آرزو می‌کنند که به پیروزی نرسد.

از بابت نگاه کردن به محتوای «دفترچه‌ی اضطرار» پهلوی هم که تکلیف روشن است: ما با سر کار آمدن «ولایت فقیهی» مواجه‌ایم که تفاوتش با هنگامه‌ی انقلاب ۱۳۵۷ این است که اگر در آن زمان اساسا ایده‌ای درباره‌ی نوع حکومت آینده وجود نداشت و حتی در زمان برگزاری رفراندوم ۱۲ فروردین ۱۳۵۸، بسیاری نمی‌دانستند بناست محتوای پدیده‌ای به نام «جمهوری اسلامی» چه باشد، الآن دیگر چنین توجیهی وجود ندارد و پهلوی به‌دقت این آینده‌ی استبدادی را ترسیم کرده و مشاهده می‌کند که بخش قابل توجهی (اگر نه اکثریت) از مخالفان رژیم جمهوری اسلامی، با آن همراه‌اند.

چنین است که بی‌بروبرگرد باید گفت ما با سربرآوردن و رژه‌ی یک جنبش فاشیستی در بخش قابل‌توجهی (و نه اکثریت) از اعتراضات داخل کشور و اکثریت تظاهرات‌های خارج از کشور مواجه‌ایم.

آیا کارگر/ تهیدست فاشیست از دست رفته است؟

این نکته را در هنگامه‌ی قیام دی ۱۴۰۴ بسیاری گفتند که لزوما تمامی نیروهای حاضر در خیابان که به نفع پهلوی شعار سر می‌دهند، دلداده‌ی او و ایده‌هایش نیستند. مسأله ذهنی‌ است که خود را در انسداد سیاسی و بن‌بست و شکست مداومی یافته که می‌پندارد با تمسک به آنچه امکان عبور از این مرحله‌ی تاریخی را در هیأت آن قدرتمندتر از هر وقت دیگری می‌بیند، می‌تواند امیدوارانه مبارزه کند. شاید بخشی از  این گروه حتی می‌دانند که پهلوی می‌تواند آن صفحه‌ی تاریخ پس از جمهوری اسلامی باشد که به شیوه‌ای دیگر آن را تکرار کند، اما با این حال مبتنی بر یک مکانیسم روانی «می‌دانم، اما ...» به حمایتش از او ادامه می‌دهد.

این «می‌دانم، اما ...» نوعی دانستنِ نیمه‌هوشیارانه، همراه با تعلیقِ عامدانه‌ی پیامدهاست؛ دانستنی که حذف نمی‌شود، بلکه از مسیرهای دیگری خنثی می‌شود تا امکانِ کنش فراهم بماند. این مکانیسم فقط یک خطای شناختی نیست، بلکه اغلب یک سازوکار بقا در وضعیت انسداد است؛ راهی برای اینکه ذهن در شرایط بی‌افقی و بی‌قدرتی از فروپاشی کامل نجات پیدا کند ـ حتی اگر هزینه‌اش پیوستن به نیرویی باشد که خود، بالقوه، ویرانگر است.

اریک فروم در گریز از آزادی یکی از کلاسیک‌ترین توضیح‌ها را می‌دهد: انسان مدرن، به‌خصوص پس از فروپاشی نظم‌های سنتی، آزادتر شده است. آزادی یعنی مسئولیت داشتن، انتخاب کردن، اضطراب کشیدن، تنهایی وجودی را تاب آوردن، و شکست‌پذیری را پذیرفتن.

وقتی جامعه‌ای بحران‌زده است و فرد احساس می‌کند هیچ انتخابی واقعاً مؤثر نیست، آزادی به تجربه‌ای دردناک تبدیل می‌شود: «تو مسئول زندگی‌ات هستی، ولی ابزار تغییر نداری.» این تضاد خردکننده است. در چنین لحظه‌ای ذهن به‌دنبال «راه خروج» می‌گردد. یکی از راه‌ها این است که آزادی را پس بدهد؛ یعنی یک قدرت بیرونی پیدا کند تا تصمیم را از دوش او بردارد. فاشیسم از همینجا جذاب می‌شود: رهبر می‌گوید «من به‌جای تو تصمیم می‌گیرم» و توده با نوعی آسودگی می‌گوید: «بالاخره کسی هست.»

در دورانی که زندگی می‌کنیم، مردم لزوماً ساده‌لوح نیستند. آنها اغلب می‌دانند که شعارها دروغ است. اما همچنان در آن مشارکت می‌کنند. آنها خوب می‌دانند چه می‌کنند، اما باز هم آن را انجام می‌دهند.

در چنین شرایطی، مبارزه با فاشیسم فقط با افشای دروغ یا آموزش مفهوم فاشیسم به توده‌ها پیش نمی‌رود. باید برای سه مؤلفه‌ای که فاشیسم پاسخ ارائه می‌کند، پاسخ‌هایی بدیل داد؛ یعنی:

رنج را قابل توضیح کند،

خشم را قابل تخلیه کند،

فرد را از درماندگی بیرون بکشد.

این همه، یعنی اشتباه است که این پیاده‌نظام فاشیسم را از دایره‌ی مخاطب ایدئولوژی انقلابی خارج کرد. در هنگام عروج فاشیسم، چپ انقلابی باید متوجه این نکته باشد که به خاطر اشتباهات و شکست‌هایش، فاشیسم طبقه‌ای را که به‌جهت تئوریک و پراتیک «سوژه‌ی انقلاب» چپ است، از چنگش درآورده و حالا او باید به عوض قطع امید از آن، در اندیشه‌ی بازپس‌گیری‌اش باشد.

به این ترتیب بیراه نیست اگر بگوییم حدفاصل دی ۱۳۹۶ تا دی ۱۴۰۴، ما در مجموع یک انقلاب شکست‌خورده را ازسر گذراندیم که به فاشیسم امکان این را داد که لحظه به لحظه همچون یک راه‌حل در ذهن توده‌های عاصی، تحقیر شده و سوگوار، خانه کند.

باید بتوان برنامه‌ی عمل انقلابی‌ای ارائه داد که برای تخلیه‌ی خشم و بیرون کشاندن فرد از درماندگی راه‌حل داشته باشد. چپ باید راه‌حل‌هایی را ارائه کند که ضمن پاسخ به این دو مؤلفه، خصلت‌ویژه‌های ایدئولوژیک چپ را با خود داشته باشد. به اعتبار این دو مؤلفه شاید بتوان فرصت‌هایی را برای ارائه‌ی توضیحاتی با شکل‌های جدید برای رنج توده‌ها خلق کرد؛ و الا چپ سال‌هاست که به کفایت درباره‌ی «سرمایه‌داری»، «امپریالیسم» و «نئولیبرالیسم» به مثابه‌ی سه منشأ بنیادی رنج، رو به توده‌ها، توضیح داده و افشاگری کرده است، اما مبتنی بر این توضیحات، برنامه‌ی عمل مؤثر و جذابی پیشِ‌روی مخاطبانش قرار نداده است.

به سوی «سازمان» یا به سوی «جبهه‌ی فراگیر ضدفاشیسم»؟

ایده‌ی «جبهه متحد» اساساً از یک تشخیص می‌آید:

فاشیسم یک خطر هستی‌شناختی برای میدان سیاست است، نه صرفاً یک رقیب سیاسی.

یعنی اگر تثبیت شود، دیگر میدان رقابت عادی باقی نمی‌ماند؛ احزاب، اتحادیه‌ها، مطبوعات، انجمن‌ها و حتی روابط اجتماعی را می‌بندد. بنابراین نیروهایی که در شرایط عادی رقیب‌اند، در برابر فاشیسم با خطر مشترکی مواجه‌اند که اگر مهار نشود، همه را حذف خواهد کرد.

در همین معنا «جبهه متحد» قرار نیست یک «حزب واحد» بسازد، بلکه قرار است یک سازوکار هم‌افزایی حداقلی ایجاد کند تا نیروهای پراکنده بتوانند ظرفیت دفاع از جامعه را حفظ کنند. پس مسئله‌ی محوری جبهه متحد همیشه این بوده: وحدت در کنش، بدون وحدت در عقیده.

تجارب تاریخی «جبهه‌ی متحد ضد فاشیستی» نشان می‌دهد که مشکل جبهه متحد معمولاً این نیست که اختلاف نظری وجود دارد؛ مشکل این است که اختلاف نظری سریعاً تبدیل می‌شود به یکی از این دو اتهام:

«تو داری جبهه را برای خودت تصاحب می‌کنی»

«تو داری به جبهه خیانت می‌کنی»

این همان لحظه‌ای است که جبهه متحد به جای اینکه ضد فاشیسم باشد، تبدیل می‌شود به میدان «پاکسازی داخلی».

در وضعیت کنونی ایران ما هم با فاشیسم حاکم مواجه هستیم و هم فاشیسم محکوم که سودای رسیدن به قدرت را دارد. در چنین شرایطی جبهه‌ی ضد فاشیسم باید همزمان ظرفیت مقاومت مدنی/سیاسی علیه اقتدار موجود را حفظ کند و مصونیت هنجاری/سازمانی در برابر لغزش به اقتدارگرایی بدیل بسازد. یعنی شما فقط با «دشمن بیرونی» مواجه نیستید؛ با خطر «جانشین اقتدارگرا» هم مواجهید.

اما چرا ائتلاف چپ انقلابی با نیروهای موسوم به دموکراسی‌خواه در چنین بستری مستعد شکست است؟ از همان روز اول، دعوا بر سر شکل دولت آینده، اقتصاد، مالکیت، یا هویت ملی تعیین‌کننده می‌شود، و لذا جبهه به سرعت از حالت «حداقل مشترک» خارج می‌شود. همچنین بر سر درگرفتن مبارزه‌ی قهرآمیز با فاشیسم (چه حاکم و چه محکوم)، اختلاف می‌تواند در حد «معیار عضویت در جبهه» باشد و در نتیجه امکان شکل‌گیری جبهه را از ابتدا منتفی کند.

این مسأله چیز مسخره و ساده‌ای نیست. از نظر تاریخی، چپ حق دارد که از ورود به چنین ائتلاف‌هایی بترسد؛ آن هم در شرایطی که به جهت تشکیلاتی در شرایط مناسبی به سر نمی‌برد. فقدان پشتوانه‌ی مالی مؤثر و پایگاه طبقاتی قابل عرض در میان کارگران و فرودستان برای نیروهای چپ، کمک می‌کند که این ائتلاف به فرادستی نیروهای دموکراسی‌خواه بینجامد. شاید پرسیده شود که خب داریم می‌گوییم دموکراسی‌خواه، نمی‌گوییم که دیکتاتورخواه یا چیزی شبیه به این. چپ چه عنادی با دموکراسی‌خواهی دارد؟

موضوع کاملا روشن است. همانقدر که از یک نام کلی و ناروشن چون «جمهوری اسلامی» داستان‌ها بیرون زد، محتمل است که از «جمهوری دموکراتیک» هم داستان‌ها بیرون بزند.

دموکراسی‌خواهان بر حق «تشکل‌یابی» و «تحزب» معترف‌اند، اما هنگامی که پای بحث «دموکراسی در کار» وسط می‌آید و صحبت از حق اداره‌ی واحدهای تولیدی و خدماتی به‌دست خود کارگران است، آنها مستعد بر زبان آوردن جمله‌ی معروف بنی‌صدر هستند که «شورا پورا مالیده جانم، برو کار کن»! یا برای مثال دموکراسی‌خواهان در خصوص «شیوه‌ی حکمرانی کشور» همچنان به‌شدت دارای تفکر «تمرکز سیاسی» هستند و حق «خودمختاری» را با «جدایی‌طلبی» یکی می‌گیرند. از سوی دیگر آنها با این اعتقاد که ستون فقرات دموکراسی در هر کشوری «طبقه‌ی متوسط» است، نه تنها برنامه‌ای برای بهبود رفاه طبقه‌ی کارگر و تهیدستان شهری ندارند، بلکه به‌ضرب قاطع به تداوم سیاست‌های راستگرایانه‌ی اقتصادی باور دارند.

به عبارت دیگر در این صورتبندی از دموکراسی، آنها انتظار دارند که چون مملکت ۴۶ سال تحت لوای جمهوری اسلامی به‌سر برده، ما باید با برقراری سطحی از دموکراسی غربی، به ویژه از حیث وعده‌ی محقق شدن حدی از «آزادی‌های سیاسی و اجتماعی» (از «پوشش اختیاری» و «جدایی دین از حکومت» و نیز «شکل‌گیری احزاب و اتحادیه‌ها»)، کلاهمان را هوا بیندازیم و دیگر زیاده‌خواهی نکنیم. در واقع آنان می‌پندارند که چون جمهوری اسلامی به «مرگ» گرفته، پس حالا ما باید به «تب» راضی شویم.

این تازه خوشبینانه‌ترین برداشت از نیروهایی است که ذیل عنوان کلی «دموکراسی‌خواه» از آنها یاد کردیم. اگر دقیق‌تر به طیفی که ذیل این برچسب قرار می‌گیرند بنگریم، آنها از جریان موسوم به «اصلاح‌طلبان حکومتی» (از خاتمی‌چی‌ها تا روحانی‌چی‌ها) تا «گذارطلبان» (از تاج‌زاده تا نرگس محمدی) و نیز از گرایش‌های موسوم به «جمهوری‌خواه» تا «حقوق بشری» را دربر می‌گیرند. این نیروها تفاوت‌ها و شباهت‌هایی باهم دارند که ائتلاف با هر یک از  ایشان بنا بر همین تفاوت‌ها، داستان خود را دارد.

در هر حال باید به تجربه‌ی تاریخی این دست ائتلاف‌ها به‌طور جدی نظری مجدد افکند:

تجربه‌ی ائتلاف شکننده‌ی دموکرات‌ها و اعتدالیون در مشروطیت.

تجربه‌ی ائتلاف شکننده‌ی نیروهای ملی و کمونیست در جنبش جنگل.

تجربه‌ی ائتلاف ملی‌ها و حزب توده در آستانه‌ی کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲.

تجربه‌ی ائتلاف گروه‌های مختلف سیاسی در کنفدراسیون دانشجویان ایرانی.

تجربه‌ی شکل‌گیری و جدایی‌ها در شورای ملی مقاومت در دهه‌ی ۱۳۶۰.

جمع‌‌بندی

در نهایت، اگر بخواهیم تمام این مسیر را در یک قاب واحد جمع کنیم، باید گفت مسئله فقط «ظهور یک نیروی فاشیستی» یا «قدرت گرفتن یک چهره‌ی سیاسی» نیست؛ مسئله این است که جامعه‌ای زیر فشارِ شکست‌های پیاپی، انسداد سیاسی، فرسایش معیشتی و فروپاشی افق جمعی، به مرحله‌ای رسیده که فاشیسم می‌تواند خودش را نه فقط به‌عنوان یک ایدئولوژی، بلکه به‌عنوان یک کارکرد روانی ـ اجتماعیِ نجات‌بخش جا بزند: وعده‌ی نظم، وعده‌ی انتقام، وعده‌ی پایانِ بلاتکلیفی. همینجاست که باید گفت ما با «فاشیسم اجتماعی» طرفیم ـ با رفتاری که دیگر صرفاً از بالا تحمیل نمی‌شود، بلکه از پایین تولید می‌شود، محبوبیت می‌گیرد، توده می‌سازد، و در نهایت برای فاشیسمِ حکومتیِ بدیل، زمین آماده می‌کند.

اما خطر فقط در «خواستِ اقتدار» خلاصه نمی‌شود؛ وجوهی دیگر هم در سراسر متن زیر پوست روایت حرکت می‌کنند که اگر وارد جمع‌بندی نشوند، تصویر ناقص می‌ماند. یکی از این وجوه، بحران معنا و بحران حقیقت است: در وضعیتی که روایت‌های جعلی، صداگذاری‌ها، ویدئوهای مشکوک و جنگ تبلیغاتی به بخشی از تجربه‌ی روزمره تبدیل می‌شود، جامعه به‌جای آنکه در برابر «دروغ» واکسینه شود، به‌تدریج نسبت به مرزهای حقیقت بی‌حس می‌شود. در این وضعیت، مسئله فقط این نیست که چه کسی راست می‌گوید و چه کسی دروغ؛ مسئله این است که نیاز به حقیقت جای خود را به نیاز به اطمینان روانی می‌دهد. فاشیسم دقیقاً در همین شکاف رشد می‌کند: نه چون حقیقت را می‌گوید، بلکه چون با قطعیت حرف می‌زند و تردید را حذف می‌کند.

وجه دیگر، اخلاق سیاسیِ وارونه‌شده است؛ جایی که معیارهای همدردی و عدالت، به معیارهای «مفید بودن» و «به‌درد ما خوردن» تقلیل پیدا می‌کند. در چنین سازوکاری، می‌شود همزمان به جنایت اذعان کرد و آن را در عمل پذیرفت، چون سود سیاسی دارد؛ می‌شود به اسرائیل به‌عنوان جنایتکار نگاه کرد و باز هم پرچمش را بالا برد، چون نقش «اهرم» علیه دشمن داخلی پیدا می‌کند. این فقط یک تناقض سیاسی نیست؛ نوعی تسلیمِ اخلاقی است: لحظه‌ای که در آن «نجات» جای «رهایی» را می‌گیرد و هدف، هر وسیله‌ای را مجاز می‌کند. پیامد این وضعیت، نه آزادی، بلکه نهادینه شدنِ منطق بیرحمی و بی‌ارزش شدنِ جان انسان‌هاست ـ و این همان اکسیژن فرهنگیِ فاشیسم است.

در کنار این، باید به اقتصاد سیاسیِ نفرت هم توجه کرد؛ چیزی که متن به‌طور پراکنده نشان می‌دهد اما می‌شود آن را صریح‌تر جمع کرد. نفرت از مهاجر، نفرت از عرب، نفرت از «غزه»، نفرت از «حاشیه»، نفرت از «دیگری»، صرفاً نتیجه‌ی جهل یا تبلیغات نیست؛ در جامعه‌ای که منابع کمیاب شده، امنیت شغلی فروپاشیده، و چشم‌انداز رفاه جمعی مسدود است، «دیگری» به شکل یک رقیب برای بقا تصویر می‌شود. فاشیسم با مهارت، این بحران اقتصادی را به بحران هویتی تبدیل می‌کند: به‌جای اینکه دشمن، ساختارهای غارت و سرکوب باشند، دشمن می‌شود آن کسی که نزدیک‌تر است، ضعیف‌تر است، بی‌صداتر است، و حذفش کم‌هزینه‌تر.

همچنین یک نکته‌ی مهم دیگر که در متن به شکل تلویحی حضور دارد، فروپاشی ظرفیت همبستگی و تخریب پیوندهای اجتماعی است. وقتی جامعه به نقطه‌ای می‌رسد که حتی در دل اعتراض، «امتناع از تکرار شعار اکثریت» می‌تواند مجوز حمله باشد، یعنی اعتراض از درون تهی می‌شود و به‌جای گشودن میدانِ آزادی، خودش تمرینِ زور می‌شود. این همان لحظه‌ای است که سیاست بدل می‌شود به مسابقه‌ی سلطه: اینکه چه کسی بلندتر فحش می‌دهد، چه کسی رادیکال‌تر تهدید می‌کند، چه کسی سریع‌تر حذف می‌کند. در چنین وضعی، دیگر «رهایی» پروژه‌ی مشترک نیست، بلکه به «مالکیت سیاسی» یک جریان بدل می‌شود.

از این زاویه، خطر اصلی فقط «پهلوی‌گرایی» یا «شاه‌اللهی‌گری» به‌عنوان یک گرایش مشخص نیست؛ خطر اصلی آمادگی فرهنگی برای اقتدارگرایی است. ممکن است نام‌ها عوض شوند، اما سازوکار ثابت است: میل به ناجی، میل به یکپارچگی اجباری، میل به حذف مخالف، میل به تطهیر خشونت، میل به برقراری نظم از طریق سرکوب. این دقیقاً همان چیزی است که متن با رجوع تاریخی‌اش نشان می‌دهد: فاشیسم یکباره از آسمان نمی‌افتد؛ از شوخی‌ها، تحقیرها، نژادپرستی‌های روزمره، شعارهای به ظاهر «طنز»، و عادی شدنِ خشونت می‌روید.

در اینجا وجه دیگری هم باید در جمع‌بندی برجسته شود: شکست سیاستِ امیدساز. مشکل این نیست که مردم «نمی‌فهمند»، بلکه این است که مردم چیزی برای چنگ زدن ندارند. اگر نیروهای رهایی‌خواه صرفاً افشا کنند، صرفاً تئوری تولید کنند، و صرفاً هشدار بدهند، اما نتوانند شکل‌های واقعیِ کنش را بسازند، فاشیسم با یک مزیت ساده پیروز می‌شود: پیشنهاد عمل می‌دهد. حتی اگر آن عمل ویرانگر باشد، حتی اگر مبتنی بر جنون باشد، دستکم «عمل» است و احساس قدرت می‌آورد. بنابراین «می‌دانم، اما…» فقط یک خطای ذهنی نیست؛ نوعی واکنش بقاست در برابر بی‌قدرتی مزمن.

همینجا یکی از کلیدی‌ترین نتایج متن روشن می‌شود: مبارزه با فاشیسم، صرفاً مبارزه‌ی گفتمانی نیست؛ مبارزه‌ی سازمانی ـ عاطفی ـ مادی است. باید برای رنج توضیحی داد که هم دقیق باشد و هم قابل لمس؛ باید برای خشم کانالی ساخت که هم تخلیه کند و هم به پیشروی منجر شود؛ باید برای درماندگی، تجربه‌ی قدرت جمعی خلق کرد. و این یعنی اگر قرار است «سوژه‌ی انقلاب» از چنگ فاشیسم بیرون کشیده شود، باید دوباره به او امکانِ تجربه‌ی پیروزی‌های کوچک، شبکه‌های حمایتی، و احساس مالکیت بر آینده داده شود ـ نه صرفاً وعده‌ی یک روز بزرگ و دور.

در این بستر، مسئله‌ی «سازمان یا جبهه‌ی متحد ضدفاشیسم» هم معنایی عمیقتر پیدا می‌کند. نه سازمان به‌تنهایی کافی است، نه جبهه به‌تنهایی. جبهه بدون سازمان، تبدیل می‌شود به تجمعی پر از بی‌اعتمادی، پاکسازی درونی، و مسابقه‌ی مرزبندی؛ و سازمان بدون هم‌افزایی حداقلی، در انزوا خرد می‌شود و قدرت مداخله در صحنه‌ی عمومی را از دست می‌دهد. علاوه بر این، تجربه‌های تاریخی نشان داده‌اند که مسئله فقط «اختلاف نظر» نیست؛ مسئله این است که هر اختلافی می‌تواند به اتهام «تصاحب» یا «خیانت» تبدیل شود و جبهه را به میدان جنگ داخلی بدل کند—همان چیزی که فاشیسم از آن تغذیه می‌کند.

و شاید مهمترین وجهِ تکمیلی این جمع‌بندی همین باشد: ما در وضعیت کنونی فقط با یک دشمن بیرونی روبه‌رو نیستیم. همزمان با سرکوبِ فاشیسم حاکم، باید جلوی این را هم گرفت که خشمِ مشروع مردم، به سرمایه‌ی سیاسیِ فاشیسم جانشین تبدیل شود. این یعنی باید شکل‌های مقاومت و سرنگونی را چنان صورتبندی کرد که «آزادی» به معنای حذف جمهوری اسلامی، به تنهایی کافی تلقی نشود؛ آزادی باید شامل امکانِ سازمان‌یابی مستقل، برابری اجتماعی، حقوق اقلیت‌ها، حق مهاجران، و نفیِ مداخله‌گری و جنگ‌طلبی هم باشد. اگر این مؤلفه‌ها حذف شوند، جامعه از دیکتاتوریِ موجود عبور می‌کند تا وارد دیکتاتوریِ بعدی شود ـ با پرچم و زبان متفاوت.

به اعتبار همه‌ی اینهاست که می‌گویم زمانِ شوخی، ساده‌سازی و خوش‌خیالی تمام شده. فاشیسم دیگر فقط یک احتمال دور نیست؛ به شکل یک امکانِ واقعی در روان جمعی، در زبان روزمره، در تصویر دشمن، در میل به ناجی، و در تمایل به خشونت علیه «ناموافق» حضور دارد. اگر این وضعیت جدی گرفته نشود ـ اگر نتوان بدیل‌هایی ساخت که هم معیشت را بفهمند، هم شأن را بازگردانند، هم همبستگی را احیا کنند، و هم سیاستِ رهایی‌بخش را از نو امکان‌پذیر کنند ـ آن‌وقت جامعه در بزنگاه بعدی، ممکن است نه فقط میدان سیاست، که توانِ تصور آزادی را هم از دست بدهد. و در چنین لحظه‌ای، دیگر مسئله این نخواهد بود که «چه کسی حکومت می‌کند»؛ مسئله این است که آیا هنوز چیزی به نام «زندگی سیاسیِ آزاد» باقی مانده یا نه.

بیشتر بخوانید:

این مطلب را پسندیدید؟ کمک مالی شما به ما این امکان را خواهد داد که از این نوع مطالب بیشتر منتشر کنیم.

آیا مایل هستید ما را در تحقیق و نوشتن تعداد بیشتری از این‌گونه مطالب یاری کنید؟

.در حال حاضر امکان دریافت کمک مخاطبان ساکن ایران وجود ندارد

توضیح بیشتر در مورد اینکه چطور از ما حمایت کنید

نظر بدهید

در پرکردن فرم خطایی صورت گرفته

نظرها

  • ایران ویران

    ممنون از یاشار.