دوگانهی روشنفکر عاقل و تودهی فریبخورده
آیا تودههای مردم صرفاً «فریبخوردگانی» هستند که باید توسط روشنفکران «درمان» شوند؟ زهرا ابراهیمی در این نوشتار با نقد نگاه پاتولوژیک (آسیبشناسانه) عقلگرایان به جامعه، به بازخوانی شکاف میان روشنفکر عاقل و تودهی پرشور میپردازد. او با تکیه بر «چرخش عاطفی» در نظریات پساساختارگرا و آرای اندیشمندانی چون شانتال موف و لاکلائو، استدلال میکند که امتناع روشنفکران از درک ساحت عواطف و پیوندهای لیبیدویی، سپهر سیاسی را به تسخیر راست افراطی درآورده است. این مطلب دعوتی است برای عبور از «نسخهپیچیهای سرد عقلانی» و بازگشت به سیاست به مثابهی عرصهی شور، تخیل و هویتیابی جمعی.

خواب عقل هیولا میآفریند اثر گویا به تاریخ ۱۷۹۹ م

در اواخر قرن نوزدهم، روانشناسان تودهای[۱] و جماعتگرا[۲]، فیلسوفان و روانشناسان اجتماعی همچون ایپولیت تن و گوستاو لوبون از تعابیری برای تودههای انقلابی بهره میگرفتند که امثال آن را اکنون کموبیش از زبان روشنفکران عقلگرا در توصیف هواداری از جریان سلطنت و جنگ میشنویم. فیالمثل تِن برای توصیف کنشگران انقلابی از تعابیر گاه تکاندهندهای بهره میگیرد:
گوریل وحشی و هرزه، اهریمن و دیوانگانی که لایههای تمدن را کنار میزنند و ماهیت حیوانی و وحشیگری را که در نهاد انسان نهفته، آشکار میسازند. همچنین: توحشی که زنجیر گسسته، شروران بیسروپا، ماجراجویان ولگرد، جماعت تهییجشده و...
به شیوهای کمابیش مشابه، لوبون چنین توصیفاتی دارد:
به گونهای غریزی، همچون حشرهای که به سمت نور میرود، به سخنورانی روی میآورند، تودههایی که هیچگاه تشنهی حقیقت نبودهاند و از شواهدی که به مذاقشان خوش نیاید رویگرداناند و اگر خطا اغوایشان کند، ترجیح میدهند خطا را تقدس بخشند. ... تعبیرها، احساسها، عواطف و باورها میان تودهها به همان شدت مسریاند که میکروبها.
لاکلائو در دربارهی عقل پوپولیستی پس از مروری مفصلتر، پرسش لازم را میپرسد: ولی آیا واقعا چنین است؟ آیا واقعا هرآنچه ورای امکان اثبات عقلانی است، شکلی از دروغگویی است؟ به زبان سادهتر و متناسب با شرایط جامعهی ایران امروز، آیا پادشاهخواهان و هواداران جنگ اراذل، هیپنوتیزمشده، منحرف، بیمار، یا دستکم ناهنجاراند؟
جهانشمولگرایان چپی که آرمان خود را از راه رسیدن به گفتوگوهایی عقلانی و دموکراسیهای مشورتی و عاری از آنتاگونیسمها میجویند، با اتکای صرف به عقل، قلمروی عواطف و شور را وانهادهاند. در عمل نیز آن «گفتوگو» و «مشورت» را منحصر به خودِ پیامبرشان دانسته که همچنان قرار است رسالت «آگاهیبخشی» را ایفا کنند. توگویی جامعه برای «درمان» مصائب خویش به این «متخصصان» مراجعه خواهند کرد و با استدلالهای منطقی متقاعد خواهند شد که فیالمثل دموکراسی «نسخهی» مناسبی برای «مصرف» آنان است. گرچه این مراجعه رخ نمیدهد و تنها از دموکراسی «گفتن» نیز کفایت نکرد.
اما چرا چنین مراجعهای هرگز رخ نمیدهد؟ آیا دموکراسی با استدلال تجویزکردنی است؟ آیا نقد جنگخواهی به صرف آمار و ارقام تأثیر جدی دارد؟ آیا فهم، نکوهش، هشدار و نگاه عاقل (میتوان گفت اندر سفیهِ) روشنفکر کارساز است؟ آیا عقل به تنهایی برای کنشورزی سیاسی، بسیج مردمی و مبارزهی هژمونیک کافی است؟ آیا روشنفکر باید صرفاً بشناسد و فهم کند؟
لاکلائو به ظرافت ادامه میدهد که این روانشناسان جماعتنگر با استعارههای پزشکی، نظریات هیپنوتیزم، تشبیه مردم به دائمالخمرها، زنان یا مبتلایان به بیماری جماعت و... گفتمانهای خود را در تقابلهای دوتایی سترون فرد/جمع، عقلانی/غیرعقلانی، عادی/مرضی قرار دادند و به علت پیشداوری ایدئولوژیک ضدمردمی شکست خوردند.
در چنین نگاه دوگانهسازی، عقل راهگشا و نجاتبخش و عواطف جایگاهی فرومرتبه، زنانه، بدون حسابوکتاب، حیوانی، عوامانه، تودهای، اوباشی و ... دارد. این نگاه پاتولوژیک به عواطف، حقیقت را یکپارچه، سوژه را منسجم، دسترسی به قرائت استعلایی را ممکن و عقل را بنیان میانگارد؛ لذا رستگاری را از طریق سرکوب عواطف با اتکا به قوهی عقل میجوید.
چرخش عاطفی
در مقابلِ لنز عقلگرا، بینش پساساختارگرا و روانکاوی مدتهاست که توهم سوژهی عاقل و اندیشمند دکارتی (خودآگاه، مستقل و منسجم)، را از ما زدودهاند و در عوض ما با تکثرگرایی، سوبژکتیویته، نظام نشانهها و رد بنیان (عقل) طرفایم. فروید نوری بر ساحت ناخودآگاهمان افکند و لکان شکافخوردگی سوژه را یادآور شد. بنابراین مجدد باید پرسید که آیا عقل به تنهایی کافی است؟
در ابتدا، به رسالهی سیاسی اسپینوزا ارجاع میدهم که «چون عواطف بیش از عقل راهبر انسانهایند، پس طبیعتاً بیشماران متحد خواهند شد و رضایت خواهند داد که یک ذهن نه با رهنمود عقل، که از طریق عاطفهای مشترک راهنمایشان باشد.»
شانتال موف با رجوع به اسپینوزا و مفهوم «کناتوس»اش[۳] متذکر میشود که از قضا آنچه بشر را وامیدارد که به یک جهت بهجای جهتی دیگر حرکت نماید و کنش کند، عواطف است. همچنین این مفهوم قرابتهایی با مفهوم «لیبیدو»ی فروید دارد. به گفتهی فروید در کتاب روانشناسی گروهی و تحلیل اگو:
یک گروه را آشکارا نوعی قدرت کنار هم نگه میدارد و چه قدرتی بهتر از اروس، که همهچيز را درجهان گرد هم نگه میدارد.
موف در اثر در دفاع از پوپولیسم چپ این موضوع را متذکر میشود که پیوندی اجتماعی، پیوندی لیبیدویی است و عواطف، در فرایندهای هویتیابی جمعی نقشی اساسی ایفا میکنند. به علاوه، این نکته که شورها «جانشینها»یی[۴] برای عناصری مانند تخیل یا امیال هستند که به منافع عقلانی قابل تقلیل نیستند.
ژیژک بر این نکته دست میگذارد که آنچه به یک آرمان انسجام میبخشد، جوهر لذت است. قدرت یک ایدئولوژی در استدلالهای عقلی خلاصه نمیشود، بلکه در تواناییاش برای ساماندهی به لذت (ژوئیسانس) سوژهها از طریق فانتزی است. استاوراکاکیس نیز با خوانش مفهوم «ژوئیسانس» لکان نشان میدهد هویتیابیهای خاص تا حدی ریشه در ژوئیسانس بدن دارند؛ بدون در نظر گرفتن انرژی ناخودآگاه و ژوئیسانس بدنی، نمیتوان «نیروی» سرمایهگذاریهای ایدئولوژیک و مقاومت در برابر تغییر اجتماعی را توضیح داد.
با این اوصاف باید پرسید که روشنفکر «آگاه» تکیه بر کدام بخش از میل و ژوئیسانس بدن داشته است؟ گفتمان خود را چه از حیث سلبی چه از حیث ایجابی، تا چه اندازه از خلال عواطف میسازد؟ چگونه تخیل و امیال برآمده از شور را به عنوان نیروی محرکهی تغییر اجتماعی پاسخ میدهند؟ چه اسطورههایی ارائه میدهد؟ اگر از بازگشت روبهعقب و قدرتگیری راست افراطی در قامت آلترناتیو نالان است، خود، این فضای تهی را با چگونه و با چه ابزاری پر میکند (اگر اصلا پر کند)؟
اغلب عقلگرایان با وسواسِ «ایدئولوژیزدگی یا افیونسازی»، ساحت عواطف و شور را به راست افراطی واگذار کرده و از این رو شاهد چرخش تمایلات جنبشها به سمت و سوی فاشیسم بودهاند (چنانکه بلوخ جذابیت هیتلر را در درک او از مطالبات سرکوفتهی آلمان برمیشمارد). موف تکوین هویتهای سیاسی را در گروی عواطف میداند و بر آن است که جریان چپ با محصورکردن خود در چارچوبی عقلگرا از درک پویاییهای سیاست درمانده است و لجوجانه از بسیاری از آموزههای روانکاوی خودداری میکند.
چپ ایرانی نیز در همین منطق، تا پیش از جنگ بهجای تحلیل شرایط تاریخیِ برسازندهی این نوع از هویتیابی با شاهمنجی، فریاد «وااسفا! به خود بیایید که فاشیسم پشت در است» را بالاتر برد. پس از جنگ نیز در پی هویتیابی این بخش از جامعه با بمبمنجی، این «وااسفا» به سمت «وطنفروشی»، «حماقت»، «فریبخوردگی»، «خیانت» و امثال آن چرخید. این رویکرد متخصصگرای تجویزدهنده با بیمارانگاریِ اخلاق جامعه، با ندیدن یا در بهترین حالت، نگاه آسیبشناسانه به عواطف، یا (مجدد به عبارت موف،) با نگاه «بازگشت طاعون قهوهای» به جنبشهای ارتجاعی، «تکانههای غیرعقلانی تودهها»، «آنان که تحت تاثیر شورهای بدویاند»، دقیقتر، «آنان که از تاریخ درس نمیگیرند»، «آنان که میخواهند داوطلبانه رعیت باشند»، «آنان که در برابر نابودگری جنگ کوراند» «آنان که هیپنوتیزم روایت شبکههای بهخصوصیاند» و اجمالاً «آنان که چشم دیدن و تشخیص رهِ ترکستان از ره آزادی را ندارند»، صرفاً قافله را به پوپولیسم راست باخته است و میبازد.
پوپولیسم چپ چه تکنیکی دارد؟
تکنیک پوپولیسم چپ نه عوامفریبی، نه ارائهی نسخهای برای همه، نه تجویز دموکراسی غربی وارداتی و نه «راهکار» و برنامهی کامل است. همچنین به دنبال ربودن گوی سبقت از مواضع «ایدئولوژیک» رقیب نیست. بلکه، با خوانشی که موف از رویکرد آگونیستی سیاست دموکراتیک دارد، ترسیم تقابل ما/آنان به شیوهای است که به کینتوزی دامن نزند، در عوض در پی ایجاد عواطفی باشد که معطوف به عدالت اجتماعیاند.
بحث در اینجا بر سر مبارزهی هژمونیک است، مبارزهای که بههیچوجه عملیاتی مطلقاً عقلانی نیست که در پی ادلّه، آمار و دادههای علمی (همچون بررسی دروغینبودن وعدههای منجی یا خرابیها و آمار کشتهشدگان غیرنظامی در جنگ) برای متقاعدکردن مردم باشد. چرا که بلافاصله آمار هولناکتر متقابلی هم وجود دارد. بل، نبرد هژمونیک همواره با هویتیابیهایی سروکار دارد که بُعد عاطفیِ حائز اهمیتی دارند. لذا راهبرد پوپولیسم چپ، خلق رژیم متفاوتی از خواهشها و عواطف از طریق حکشدگی در کنشهای گفتمانی/عاطفی (تؤامان) است که اشکال نوینی از هویتیابی را به ارمغان بیاورد. به عبارت دیگرِ موف، «ایدهها دقیقا زمانی قدرت میگیرند که با عواطف پیوند بخورند.» در اینجا باید مجدد به اسپینوزا گوش بسپاریم که میگوید تنها راه کنارگذاشتن یک عاطفه، ایجاد عاطفهای قدرتمندتر است.
امتناع چپ عقلگرا از شور و عواطف نه مختص اکنون است و نه مختص چپ ایرانی؛ ارنست بلوخ در سالهای ۱۹۳۰ از تمایل مارکسیستها به کماهمیت جلوهدادن نیاز مردم آلمان به امنیت، خانه، اجتماع و دیگر اشکال وابستگی مینویسد. نسبت چپ «آگاهیبخش» یا حداکثر انذاردهندهی متأسف ایرانی امروزه نیز از آن موضعِ ارتدکس ناظر بر «آگاهسازی طبقاتی تودهها» و اشاعهی ایدهآلهای اخلاقیِ صرف و منفک از شرایطِ خاص، فاصلهی چندانی نگرفته است.
بدون به رسمیتشناختن احساس حقارت، ناامیدی، استیصال، خشم و بیعدالتی که در بطن جامعهی امروز ایران زبانه میکشد، بدون پرسیدن و اندیشیدن به این موضوع که چگونه مردم را خواهان ایدهآلهای دیگری همچون کنش مدنی، خوداتکایی، دموکراسی یا جمهوری کنیم، بهگونهای که مطالباتشان را در آن ببینند و بهگونهای که نه تنها متقاعد، بلکه نیاز آن را احساس کنند، تجویزِ سرد بیهوده خواهد ماند. موف چنین نوشته است که بعید است که بدون فعالکردن بُعد عاطفی، [خیال کنیم] سیاستهای خوب کافیاند تا رضایت و هواخواهیِ خودبهخودی ایجاد کنند، و بر مردم اثر بگذارند. برقراری اتصال با جنبههای تجربهی مردمی باید از اینجا آغاز شود که آنها در کجا قرار دارند، چه احساسی دارند و سپس به آنها بینشی درمورد آینده بدهد و بهجای نکوهش به آنها امید ببخشد.
پرمسلم است که این موضع نه انکار نقش و اهمیت عقل، بلکه اشاره به ناکافیبودن آن دارد. تلنگری بر این تلقی سنتی که عقل قاضی مصلح جهانی و بیطرف، و عواطف غیرمنطقی، آشفته و تهدیداند. از گرامشی نقل میکنم که بر عرضهی عمومی فلسفهی پراکسیس باور دارد: گذر از شناخت[۵] به فاهمه[۶] و سپس احساس[۷]؛ و بهعکس از احساس به فاهمه و سپس شناخت:
«توده «احساس میکند» اما الزاماً همیشه «شناخت ندارد» یا نمیفهمد؛ روشنفکر «شناخت دارد» اما الزاماً همیشه نمیفهمد و مخصوصاً همیشه «احساس نمیکند». بنابراین این دو حدِ نهایی ملانقطیبازی و بیذوقی، و از طرف دیگر شورِ کور و فرقهگرایی هستند.
نمیتوان سیاست- تاریخ را بدون این شور، بدون اینکه پیوند عاطفی میان روشنفکران و مردم-ملت ساخت. نه این که یک ملانقطی نمیتواند شور و شوق داشته باشد؛ به هیچوجه این طور نیست. ملانقطیگری شورورزانه به اندازهی تندترین فرقهگرایی و عوامفریبی خندهدار و البته خطرناک است. خطای روشنفکر در این باور است که میتوان بدون احساس و شوقِ نسبت به موضوعِ دانش، شناخت داشت. روشنفکر نمیتواند از مردم جدا باشد و بدون فهم شورهای اساسی آنها و بدون پیوند دیالکتیکی این شورها با قوانین تاریخ و دانشی منسجم، به شناخت برسد. در غیاب این پیوند عاطفی، روابط به نظمی دیوانسالارانه و صوری فروکاسته میشود و روشنفکران به یک رستهی رسمی و جدا از مردم تبدیل میگردند.
رویکرد آگونیستی سیاست دموکراتیک
اما چه نوع شوری با ارزشها و نهادهای دموکراتیک سازگار است و توان احیای مشارکت مدنی را دارد؟ این پرسش را استاوراکاکیس مطرح میکند و در وجه سلبی دو راه را کنار میگذارد:
- فانتزیهای بنیادگرایانه که در پی جامعهای کاملاً هماهنگ و بدون منازعهاند (یوتوپیای تمامیتخواه)، و
- پسادموکراسی که سیاست را به مدیریت تکنوکراتیک و فاقد شور تقلیل میدهد.
در مقابل، او دموکراسی رادیکال را عرصهای برای منازعهی معنادار سیاسی میداند. نکتهی کلیدی، پرورش نوع درست «ژوئیسانس» (لذت) با پرهیز از دو خطر است: نخست، «لذت فالیک» قدرت که به سلطهطلبی و خودکامگی میانجامد (خواه رهبر خودکامه، خواه روشنفکر مدعی که خود را تجسم ملت یا تاریخ میدانند.)؛ دوم، یوتوپیا وعدهی لذت کامل و هماهنگی نهایی که برای تحققش ناچار به حذف دیگری و تفاوتهاست و به تمامیتخواهی میانجامد.
اما در وجه ایجابی، وی تأکید بر «لذتِ جزئیِ غیرفالیک»[۸] دارد. راه سوم پذیرش فقدان و نقص است. پذیرش این که هیچ جامعهی کاملی در کار نیست، هیچ راهحل نهایی و قطعی برای منازعات سیاسی وجود ندارد وهمیشه «دیگری» و «تفاوت» باقی خواهد ماند. بنابراین در عوض، به جای آنکه لذت را به آیندهای موعود (یوتوپیا) حواله دهد، سوژه یاد میگیرد از همان لذتهای محدود و جزئی که در دسترس اوست لذت ببرد. این لذتها عبارتند از:
- لذت مشارکت در منازعهی سیاسی آنتاگونیستی
- لذت همبستگی با دیگران در مبارزات مشترک
- لذت خلاقیت و آفرینشگری در کردارهای دموکراتیک
- لذت تفاهمهای موقت و ناقص
این لذت جزئی تواضعآمیز است. ادعای نمایندگی تمام جامعه یا حقیقت نهایی را ندارد. میداند که فقط یک «جزء» است و همیشه جزءهای دیگری هم هستند که باید با آنها در رقابت آگونیستی تعامل کرد. لذا در سطح هنجاری، دموکراسی را به عنوان فقدانِ شور در نظر ندارد؛ بلکه در پی لذتی است که از تمامیتخواهی و سلطه میگریزد و در عین حال، شورمندیِ سیاسی را زنده نگاه میدارد.
موف نتیجه میگیرد که هدف دموکراسیِ کارآمد حذف شورها نیست، بلکه بسیج آنها در راستای طرحهای دموکراتیک است. نهادهای دموکراتیک با فراهمآوردن مجاری برای ابراز شورهای جمعی، میتوانند از تبدیل آنتاگونیسم به خشونت جلوگیری کنند. استدلالهای عقلانی کافی نیستند و آنچه مردم را به نبرد وامیدارد، باور به وجود یک «قانون تاریخ» نیست. مردم علیه اشکال گوناگونی از سلطه میجنگند که در زندگی روزمرهشان تجربه میکنند، نه برای تحققبخشیدن به ایدههایی انتزاعی. به تعبیر بوردیو، هیچ نیروی درونخیزی معطوف به ایدههای حقیقی وجود ندارد.
این آن نیرویی است که بهدقت توسط پروپاگاندای جنگ (خواه در داخل، خواه خارج از کشور) مورد بهرهبرداری قرار میگیرد. شاید سرمایهگذاری بر عواطفی چون نفرت، انتقام، تحقیر همهجانبه، کینتوزی و سرخوردگی بهویژه پس از کشتار دی ماه، یکی از بنیانهای موفقیت هژمونی گفتمان اسطورهی منجی در کسوت شاهزادهای سوار بر اسبِ جنگ باشد که قادر است اژدها را برای نجات گروگانان بهشدت زخمخورده از بین ببرد. یا از سوی دیگرِ این روایت، اژدهایی که بنا به اقتضاء، خود را عامل «امنیت» آن قلعه در برابر اژدهای ابرقدرت میخواند، بر عواطف ناسیونالیستی آحادی از جامعه انگشت میگذارد؛ البته که بدین وسیله، هر دو در پی اسطورهسازیهای خود هستند.
اگر سپهر عمومی را نه فضایی یکدست که قرار است به آشتی غایی برسد، بلکه فضایی برای پیشبرد پروژهی هژمونیک با هدف تعمیق دموکراسی ببینیم، در عوض نفی و طرد «حماقت توده» تمامی عواطف سرخوردگان را به رسمیت خواهیم شناخت. برای واداشتن آنکه به خودکشی جمعی راضی شده به کنشورزی سیاسی جدید، به چیزی فراتر از ایدهها و تئوریها نیاز داریم؛ ما به اسطورهشکنی و یا به عبارت بهتر واسازی اسطورهها نیاز داریم، به عواطف مشترکی که جمعی مترقی میتواند حول آن تبلور یابد، به اروس به عنوان یک قدرت جمعی و به پیوند لیبیدویی به مثابهی یک پیوند اجتماعی.
پانویس:
[1] Mass
[2] Crowd
[3] Conatus: قانون صیانت ذات/ تلاش کلی برای حفظ بقا
[4] Placeholder: در نظریهی موف، «شور» یک جای خالی را پر نمیکند، بلکه بهجای عناصر غیرقابلتقلیل مینشیند؛ از این رو معادل «جانشین» به کار برده شد.
[5] Knowing
[6] Understanding
[7] Feeling
[8] non-phallic partial enjoyment




نظرها
نظری وجود ندارد.