روشنفکران و جنگ
تأملی در نسبت اندیشهٔ سیاسی و جنگ: نگاهی به وضعیت ایران
جلال رستمی گوران ـ روشنفکر مسئول کسی است که بهجای تشویق به منطق جنگ، از شرایط امکان حوزهٔ ارادهٔ عمومی دفاع کند. این دفاع البته به معنای بیطرفی نیست؛ بلکه به معنای وفاداری به این اصل است که تغییر سیاسی، برای آنکه انسانی و پایدار باشد، باید تا حد ممکن از راه گشودن عرصهٔ عمومی و تقویت عقلانیت جمعی صورت گیرد، نه از راه فروپاشی خشونتبار زندگی مشترک.

مردم در مقابل پرترههای ساکنان متوفی که بر روی ویرانههای ساختمانی در یک منطقه مسکونی که در ۹ مارس در تهران، ایران، در ۹ آوریل ۲۰۲۶ مورد اصابت قرار گرفت، به نمایش گذاشته شده است، جمع میشوند. عکس:Morteza Nikoubazl/ منبع: AFP

مسئلهٔ نسبت روشنفکران با جنگ، یکی از پیچیدهترین و در عین حال تعیینکنندهترین پرسشهای فلسفهٔ سیاسی مدرن است. روشنفکر، بهطور سنتی، بهعنوان وجدان انتقادی جامعه و مدافع ارزشهایی چون صلح، عدالت و آزادی شناخته میشود. با این حال، تاریخ بارها نشان داده است که همین روشنفکران در لحظات حساس تاریخی، یا منتقد جنگ بودهاند و یا گاه به مدافعان یا توجیهگران آن تبدیل شدهاند.
مقالهٔ حاضر که به این موضوع میپردازد، در واقع ادامه و تکمیلکنندهٔ مقالهای است با عنوان «دوگانهٔ جنگ و یا وضع موجود…». درآن مقاله، تلاش شد از تقابل سادهانگارانهٔ «جنگ یا صلح»، «طرفدار جنگ یا ضد جنگ و یا حفظ وضع موجود» عبور شود و امکانی مفهومی برای اندیشیدن به راهی سوم گشوده گردد؛ راهی که نه در توجیه مداخله و خشونت نظامی خلاصه میشود و نه در صلحطلبیِ منفعل و بیاثر. آن مقاله، بیش از هر چیز، طرحی مقدماتی از این مسئله بود: چگونه میتوان در شرایط بحرانی، موضعی اتخاذ کرد که همزمان از منطق جنگ فاصله بگیرد و درعین حال از مسئولیت سیاسی و اخلاقی نیز شانه خالی نکند.
مقالهٔ حاضر در ادامهٔ همان منطق است. اگر در مقالهٔ پیشین، «راه سوم» بهمثابه یک امکان مفهومی طرح شد، در اینجا تلاش میشود با تکیه بر تحلیل، جایگاه اندیشه در نسبت با سیاست و جنگ، بنیانهای نظری وعملی این امکان روشنتر گردد. به بیان دیگر، این مقاله میکوشد نشان دهد که تحقق یا حتی فهم راه سوم، بدون بازاندیشی در نقش روشنفکران و فعالان سیاسی ممکن نیست.
هستهٔ اصلی این مقاله بر دو منبع نظری استوار است. نخست، مقالهٔ «روشنفکران و جنگ» نوشتهٔ تیم ب. مولرTim B. Müller(۱ ) که با نگاهی تاریخی و انتقادی، بازگشت گرایشهای جنگطلبانه در میان روشنفکران معاصر را بررسی میکند و بر شکاف میان آرمانهای اخلاقی و واقعیتهای جنگ تأکید میگذارد. دوم، سخنان هابرماس (Jürgen Habermas) در سمپوزیوم فلسفی به مناسبت شصتمین سالگرد تولد یولیان نیدا-روملین در انستیتو زیمنس(۲)، که در آن بهنحوی دقیق به نسبت فیلسوف، روشنفکر و سیاست، و تنش میان استقلال فکری و مشارکت سیاسی پرداخته میشود.
ترکیب این دو افق نظری امکان آن را فراهم میکند که مسئلهٔ جنگ نه صرفاً بهعنوان یک رخداد سیاسی، بلکه بهمثابه آزمونی برای جایگاه اندیشه در جهان معاصر فهم شود. در این چارچوب، پرسش اصلی این است: روشنفکر و گرایشات فلسفی در مواجهه با جنگ چه مسئولیتی دارند؟ آیا وظیفهٔ آنها صرفاً موضعگیری اخلاقی است، یا باید پیامدهای عملی و پیچیدگیهای واقعیت را نیز در نظر بگیرند؟ و مهمتر از آن، آیا میتوان موضعی اتخاذ کرد که از دوگانهٔ سادهٔ «طرفداران جنگ» و یا«طرفداران ضد جنگ » یا برای وضعیت ما در ایران «حفظ وضع موجود» فراتر رود؟
این مقاله میکوشد «راه سوم» را نه بهعنوان شعاری مبهم، بلکه بهمثابه امکانی قابل دفاع در عرصهٔ عمومی و در قالب یک گفتمان طرح کند. در این چارچوب، مفهوم «صلح دموکراتیک» نه بهمعنای سازش با حاکمیت، بلکه بهعنوان افقی برای شکلگیری نوعی همبستگی ملی و دموکراتیک فهم میشود؛ همبستگیای که در میان گونهگونیهای قومی، فرهنگی، اجتماعی و سیاسیِ جامعهٔ ایران شکل میگیرد و هدف آن، پرهیز از هرگونه جنگ خارجی و نیز جلوگیری از تشنج میان گروههای داخلی و اختلافات میان نحلههای سیاسیِ مخالف جمهوری اسلامی، و در عین حال حرکت در جهت گذار دموکراتیک از ساختار کنونی قدرت از طریق کنش و همبستگی جمعی و ملی است. بر این اساس، مبارزه با رژیم جمهوری اسلامی نه در قالب جنگ خارجی، بلکه در افق چنین همبستگی دموکراتیک و ملی صورتبندی میشود. در این مسیر است که، نقش روشنفکران و فعالان سیاسی بهطور خاص، نه بهعنوان مبلغان جنگ و نه بهعنوان ناظران منفعل، بلکه بهعنوان کنشگرانی که در تنش میان اندیشه و عمل سیاسی میتوانند افقهای تازهای برای فهم و کنش سیاسی بگشایند، برجسته میشود.
این چارچوب نظری، در مواجهه با وضعیت کنونی ایران، میتواند بهمثابه افقی تحلیلی برای فهم این وضعیت مورد توجه قرار گیرد. زیرا نسبت میان روشنفکران و فعالان سیاسی با قدرت سیاسی و جنگ، در شرایط امروز ایران، که با دو جنگ روبهروست؛ یکی جنگ حاکمیت برعلیه اکثریت جامعهٔ ایران و دیگری جنگ و حملهٔ خارجی؛ از دشوارترین مسائل سیاسی جامعهٔ ما در حال حاضر است. این دشواری از آنجا ناشی میشود که هر یک از این مفاهیم اگرچه همزمان به حوزهای مستقل تعلق دارند اما در بزنگاههای تاریخی، بهویژه در شرایط بحران و جنگ، بهشدت به هم نزدیک میشوند. مسئلهٔ اصلی این است که وقتی این عرصهها بر هم منطبق میشوند، چه میزانی از استقلال اندیشهٔ یک روشنفکر باقی میماند و چه اندازه مسئولیت سیاسی از او طلب میشود.
برای فهم این نسبت، نخست باید میان « روشنفکر مستقل» و «روشنفکرِ فعال سیاسی» تمایز گذاشت. (روشنفکر مستقل)، در معنای دقیق، کسی است که بهصورت نظاممند به مسائل بنیادین عقل، اخلاق، حقیقت و زندگی جمعی میاندیشد. کار او بیش از آنکه ناظر به رخدادهای زودگذر باشد، متوجه مبانی و صورتبندی مفاهیم عام است. در مقابل، نقش (روشنفکرِفعال سیاسی) پیش از هر چیز یک نقش فعال اجتماعی-سیاسی است: فردی که دانش، زبان و قدرت داوری خود را وارد فضای عمومی و سیاسی میکند و دربارهٔ مسائل جمعی موضع میگیرد. از اینرو، هر روشنفکری میتواند روشنفکرِ فعال سیاسی هم باشد، اما هر روشنفکری لزوماً فعال سیاسی نیست.(۱)
با این حال، دنیای جدید وضعیتی پدید آورده که در آن این دو نقش گاه در یک فرد جمع میشوند. هابرماس یکی از مهمترین نمونههای چنین وضعیتی است: فیلسوفی که در عین بنیانگذاری نظری، در مباحث اجتماعی و سیاسی نیز بهنحوی مستمر مداخله میکند. اهمیت این الگو در آن است که نشان میدهد اندیشهٔ فلسفی، اگر بخواهد در جهان مدرن زنده بماند، نمیتواند فقط در قلمرو آکادمیک محصور شود. اما درست در همینجا تنشی بنیادی پدید میآید: هرچه فیلسوف به قدرت سیاسی نزدیکتر شود، خطر از دست رفتن فاصلهٔ انتقادی بیشتر میشود.
هابرماس در سخنان خود دربارهٔ یولیان نیدا-روملین خود برهمین تعارض تأکید میکند. به نظر او، یک فیلسوف (روشنفکر مستقل) میتواند از مرزهای جامعهٔ تخصصی فراتر رود، روشنفکری عمومی باشد، مشاور سیاست شود، یا حتی موقتاً مسئولیت سیاسی بپذیرد؛ اما این گذار بدون هزینه نیست. دانش فلسفی خواهان استقلال است، حال آنکه سیاست حزبی بر وفاداری، سازش، تصمیمگیری سریع و گاه مصلحت سنجی استوار است. از این منظر، مسئلهٔ اصلی نه این است که آیا فیلسوف یا روشنفکرِ مستقل باید وارد سیاست شود یا نه، بلکه این است که چگونه میتواند در این ورود، استقلال اندیشه را حفظ کند.(۲)
این پرسش، در شرایط جنگی، حادتر میشود. زیرا جنگ لحظهای است که در آن، اخلاق و سیاست به شدیدترین صورت ممکن با یکدیگر برخورد میکنند. اگر یک روشنفکر در زمان صلح میتواند با فاصلهای نسبی از قدرت سخن بگوید و آن را نقد کند، درزمان جنگ دیگر این فاصله ساده نیست. او ناگزیر باید دربارهٔ خشونت، دفاع، مداخله، مقاومت، صلح و مسئولیت اجتماعی موضع بگیرد. در اینجاست که روشنفکر مستقل و یا فعال سیاسی ممکن است از جایگاه منتقد قدرت، به جایگاه توجیهگر آن بلغزند.
مقالهٔ تیم ب. مولر با عنوان «روشنفکران و جنگ: دفاع از کارشناس لیبرال»(۳) دقیقاً این نقطهٔ بحرانی را برجسته میکند. مولر متن خود را با این مشاهده آغاز میکند که: روشنفکران دوباره خواستار جنگ شدهاند؛ رخدادی که پس از ۱۹۴۵ و پس از سنت صلحطلبی روشنفکری غرب، دیگر بدیهی به نظر نمیرسید. او هشدار میدهد که برخی چهرههای روشنفکری از مداخلهٔ نظامی (مداخلهٔ نظامی غرب در جنگ داخلی لیبی۲۰۱۱ ) دفاع میکنند، در حالی که نه نیروهای محلی را میشناسند، نه ساختارهای اجتماعی را، و نه پیامدهای واقعی جنگ را میتوانند ارزیابی کنند. افزون بر این، او بر فاصلهٔ عظیم میان ایده و عمل تأکید میکند: جنگ، پس از آغاز، تابع منطق خاص خود میشود و «واقعیات میدانی» اغلب آرمانگرایی های حقوق بشری و موضع گیری های اخلاقی را کنارمیزند.
درست در اینجا میتوان به تمایز کلاسیک ماکس وبر میان «اخلاق اعتقادی» (Gesinnungsethik) و «اخلاق مسئولیت» (Verantwortungsethik) مراجعه کرد. (۴) ماکس وبر در اثر خود با عنوان «سیاست بهمثابه حرفه» (سخنرانی ۱۹۱۹)، در بستر بحرانهای سیاسی و اجتماعی پس از جنگ جهانی اول، به مسئلهٔ جهتگیری اخلاقی در کنش انسانی میپردازد. او در چارچوب تحلیل جامعهشناختی خود تصریح میکند که در جامعهای که روزبهروز پیچیدهتر و تفکیک یافتهتر میشود، دیگر هیچ اخلاق واحدی نمیتواند برای تمامی عرصههای زندگی انسانی، هنجارهای محتوایی یکسانی تعیین کند.
باید برای خود روشن کنیم که هر کنش جهتدار میتواند اخلاقاً تحت یکی از دو اصل کاملاً متفاوت و آشتیناپذیر قرار گیرد: یا میتواند مبتنی بر اخلاق اعتقادی یا بر اخلاق مسئولیت باشد. اینگونه نیست که «اخلاق اعتقادی» معادل بیمسئولیتی و« اخلاق مسئولیت» معادل بیاعتقادی باشد. بههیچوجه چنین نیست.
با این حال، میتوان بهطور خلاصه گفت که وبر «اخلاق مسئولیت» را بهعنوان اخلاقی آیندهنگر برای جامعهای عقلانیشده میفهمد، در حالی که «اخلاق اعتقادی» را؛ که نمونهٔ کلاسیک آن در سنت مسیحی قابل مشاهده است؛ بیشتر بهعنوان واکنشی انتقادی نسبت به جهان مدرن و خودمختار ارزیابی میکند. در این چارچوب، میتوان برخی اشکال ایدئولوژیک معاصر، از جمله اسلام سیاسی در ایران، را نیز از چنین منظر مشابهی تحلیل کرد.
بر این اساس، فرد پایبند به «اخلاق مسئولیت» دیگر نمیتواند پیامدهای کنش خود را به مرجعیتی بیرونی (برای مثال: خدا ویا ایدئولوژی) واگذارکند: «او آنها را به عنوان کنش خود به رسمیت میشناسد و مسئولیتشان را می پذیرد.»(۵)
علاوه بر این، در تحلیل ماکس وبر، وضعیت جهان معاصر ما؛ چنانکه مولر نیز بر آن تأکید میکند؛ با تحولی مهمتر نیز مشخص میشود: از میان رفتن مرجعیت واحد در عرصهٔ دانش و داوری عمومی. ما دیگر با یک صدای معتبر و مسلط روبهرو نیستیم؛ بلکه برای هر صدایی یک صدای مخالف و برای هر نظر کارشناسی، نظر کارشناسی مخالف وجود دارد و در کنار آن، بلاگرها؛ رسانهها و گروههای مختلف نیز در تولید و توزیع نظرهای مختلف مشارکت میکنند. در نتیجه، دانش و اطلاعات، بهویژه در حوزههایی چون حقوق بینالملل و اخلاق؛ بهشدت پراکنده و چندپاره شده است. این تکثر، اگرچه از یکسو نشاندهندهٔ گسترش دسترسی به اطلاعات است، از سوی دیگر به تضعیف اقتدار معرفتی روشنفکران و کارشناسان و دشوارتر شدن شکلگیری داوریهای جمعیِ پایدار در عرصهٔ عمومی انجامیده است.
به هرجهت در هر وضعیتی، روشنفکران معمولاً از موضع اعتقاد خود سخن میگویند: از آزادی، عدالت، حقوق بشر و کرامت انسانی. اما سیاست، بهویژه در شرایط جنگی، قلمرو «مسئولیت» است؛ قلمرو سنجش پیامدها، محدودیتها و نتایج واقعیِ کنشهای عینی و تصمیمهای سیاسی، مانند ورود به جنگ یا خروج از آن. هرگاه روشنفکر بدون آنکه بار چنین تصمیمها و پیامدهای واقعی آنها را بر دوش بکشد، از جنگ دفاع کند، در معرض سقوط به نوعی اخلاقگرایی بیمسئولیت قرار میگیرد. او در این حالت، همچنان زبان اخلاق را حفظ میکند، اما از سطح واقعیت فاصله میگیرد.
با این همه، نقد روشنفکران جنگطلب نباید به این نتیجهٔ ساده بیانجامد که روشنفکر باید از هر نوع مداخلهٔ سیاسی کناره بگیرد. مولر چنین نتیجهای نمیگیرد. او برعکس، از گونهای دیگر از روشنفکر دفاع میکند: روشنفکریِ آگاه، خودبازاندیش و کارشناس؛ روشنفکری است که بهجای هیجان رسانهای، بر دانش مستحکم و فهم پیچیدهٔ مسائل تکیه میکند. او برای نمونه به میانهٔ قرن بیستم بازمیگردد و از دورهای سخن میگوید که در آن، شماری از روشنفکران لیبرال و چپ، از طریق حضور کارشناسانه در نهادها، به مهار خشونت و تنشزدایی کمک میکردند. در این الگو، نفوذ روشنفکر نه از راه فریاد عمومی، بلکه از راه دانش، تحلیل و خویشتنداری سیاسی حاصل میشد.
در اینجا نسبت هابرماس و مولر به هم نزدیک میشود. هابرماس از یک سو بر نقش روشنفکر عمومی تأکید میکند و از سوی دیگر، نسبت به همهویتی کامل فیلسوف (روشنفکر مستقل) با حزب و قدرت هشدار میدهد. مولر نیز از روشنفکرانی دفاع میکند که بهجای ژست روشنفکری، دارای آگاهی کارشناسانه هستند، اما به جنگافروزی نمیغلتند. در هر دو مورد، نکتهٔ اصلی این است که روشنفکر باید از قدرت فاصله داشته باشد، اما نباید به روشنفکری بیعمل تبدیل شود. فاصله لازم است، اما انزوا و بیعملی نه.
اگر اکنون این چارچوب نظری را به وضعیت ایران تعمیم دهیم، مسئله صورتی بسیار عینیتر پیدا میکند. البته همانگونه که پیشتر اشاره شد، منظور در این مقاله انطباق فکتها بر محور بحث، یعنی روشنفکر یا روشنفکر فعال سیاسی است، نه فیلسوفان در معنای دقیق آن، بهویژه در دورههای تشدید تنش خارجی، تحریمهای فلجکننده، تهدید نظامی یا درگیریهای منطقهای، دو گرایش عمده در میان برخی روشنفکران سیاسی و فکری دیده میشود: یکی گرایش به مداخلهٔ خارجی یا جنگ بهعنوان راهی برای شکستن بنبست داخلی؛ و دیگری مخالفت با جنگ از منظر انسانی، ملی یا مدنی. اما این دو موضع، اگر بدون دقت مفهومی و تاریخی صورتبندی شوند، هر دو میتوانند به خطا بروند همان طورکه در مقالهای که ذکر آن آمد نیز اینگونه به آن پرداخته شده بود که:
طرفداران جنگ یا مداخلهٔ خارجی معمولاً از این پیشفرض حرکت میکنند که ساختار سیاسی موجود آنچنان بسته و اصلاحناپذیر است که تنها یک ضربهٔ بیرونی میتواند آن را متزلزل کند. از این منظر، جنگ نه مطلوب، بلکه ابزاری ناگزیر برای گشودن راه تغییر معرفی میشود. این موضع غالباً خود را با زبان رهاییبخش بیان میکند: نجات مردم، پایان دادن به سرکوب، یا شکستن انسداد تاریخی. اما همینجا باید پرسید: آیا واقعاً میان فروپاشی خشونتآمیز یک نظم سیاسی و تأسیس نظمی آزادتر، رابطهای ضروری وجود دارد؟ پاسخ تاریخی منفی است. در تجربههای متعدد منطقهای، مداخلهٔ نظامی بیشتر به فروپاشی نهادها، تشدید چندپارگی اجتماعی، گسترش خشونت و فرسایش بلندمدت امکان سیاست مدنی انجامیده است. بنابراین، از منظر منطقی، استدلال طرفداران جنگ دچار یک جهش ناموجه است: از نامطلوب بودن وضع موجود، نتیجه میگیرند که مداخلهٔ نظامی میتواند بدیلی رهاییبخش باشد؛ حال آنکه این نتیجه نه از نظر تجربی و نه از نظر هنجاری بهخودیخود ثابت شده نیست.
از سوی دیگر، مخالفت با جنگ نیز اگر صرفاً به صلحطلبی انتزاعی تقلیل یابد، کافی نیست. مخالفت با جنگ هنگامی از نظر فلسفی و سیاسی معتبر است که همزمان نسبت به اشکال دیگر خشونت نیز حساس بماند: خشونت ساختاری، سرکوب سیاسی، حذف اجتماعی، اعدام، زندانیان سیاسی و ویرانی زیستجهان مدنی و زیست محیطی. اگر مخالفت با جنگ به سکوت در برابر دیگر اشکال نامبردهٔ خشونت منجر شود، خود به نوعی محافظهکاری خاموش بدل می گردد. در نتیجه، روشنفکر ایرانی نمیتواند فقط بگوید «جنگ بد است» و در همانجا متوقف شود؛ او باید نشان دهد که بدیل جنگ چیست و چگونه میتوان بدون توسل به جنگ و ویرانی، افق تغییر را زنده نگه داشت. امری که در شرایط فعلی و با این اختلاف و خشونت لفظی و کلامی که در بین روشنفکران و فعالان سیاسی ما بهوجود آمده، بدون یک همبستگی ملی و گسترده، بدون ریزش در بدنه سیاسی و نظامی حکومت امری ناممکن به نظر میرسد.
درست با توجه به همین تحلیل است که همچنان میتوان از آلترناتیو «موضع سوم » بهعنوان طرح یک گفتمان دفاع کرد؛ موضعی که هم با جنگ و مداخلهٔ خارجی مخالفت میکند و همان طور که ذکر شد از نقد رادیکال وضع موجود دست نمیکشد. این موضع بر سه اصل استوار است: نخست، رد قاطع جنگ بهعنوان ابزار رهایی؛ دوم، حفظ فاصلهٔ انتقادی نسبت به قدرت داخلی و افشا، مبارزه و سازماندهی علیه آن؛ و سوم، دفاع از امکان تحول از مسیر تقویت نهادهای مدنی، حوزهٔ عمومی، همبستگی ملی -اجتماعی و اشکال عقلانی مقاومت؛ گرچه دیر، اما همچنان ممکن؛ چنین موضعی نه تسلیم در برابر قدرت است و نه دل بستن به جنگ توسط نیروهای خارجی.
در این معنا، وظیفهٔ روشنفکر مستقل و روشنفکر فعال سیاسی یا حزبی در وضعیت ایران، بیش از هر چیز، پالایش مفهومی و اخلاقیِ زبان سیاست است. روشنفکران مستقل باید نشان دهند که آزادی بدون حفظ بستر اجتماعیِ زیست جمعی، آزادی نیست؛ و رهاییای که بر ویرانی زیرساختهای زندگی مردم بنا شود، درون خود تناقضی عمیق دارد. فعالان سیاسی نیز باید این نقد را وارد حوزهٔ عمومی کنند، زبان اغواگر جنگطلبی را بیاعتبار سازند، و در عین حال نگذارند که مخالفت با جنگ به سپری برای توجیه سکون، سرکوب یا انفعال بدل شود.
در اینجا هابرماس همچنان راهنماست. در افق نگاه او، مشروعیت سیاسی نه از خشونت، بلکه از ارتباط، استدلال و شکلگیری ارادهٔ عمومی ناشی میشود. جنگ، حتی وقتی با زبان حقوق بشر توجیه میشود، اغلب جای گفتوگوی استدلالی را با یک منطق «استثنا » سد میکند. به همین دلیل، روشنفکر مسئول کسی است که بهجای تشویق به منطق جنگ، از شرایط امکان حوزهٔ ارادهٔ عمومی دفاع کند. این دفاع البته به معنای بیطرفی نیست؛ بلکه به معنای وفاداری به این اصل است که تغییر سیاسی، برای آنکه انسانی و پایدار باشد، باید تا حد ممکن از راه گشودن عرصهٔ عمومی و تقویت عقلانیت جمعی صورت گیرد، نه از راه فروپاشی خشونتبار زندگی مشترک.
از اینرو، میتوان گفت که رابطهٔ روشنفکران و جنگ، در نهایت آزمونی برای نسبت اندیشه و مسئولیت است. روشنفکر اگر فقط «اخلاقی» باشد و از واقعیت بیخبر، ممکن است به مبلغ جنگ بدل شود. اگر فقط «واقعگرا» باشد و اخلاق را کنار بگذارد، به مشاطهگر قدرت تقلیل مییابد. و اگر از هر دو فاصله بگیرد، به ناظری بیاثر بدل میشود. وظیفهٔ او جمع کردن سه امر است: حساسیت اخلاقی، آگاهی تاریخی و مسئولیت سیاسی.
پانویسها:
۳-Tim B. Müller, „Intellektuelle und Krieg“, INDES. Zeitschrift für Politik und
Gesellschaft, Herbst 2011, S. 69–74.
۴- , Max Weber, Politik als Beruf, 1919.




نظرها
نظری وجود ندارد.