فراتر از دوگانهٔ جنگ یا وضع موجود: ضرورت صلح دموکراتیک برای آیندهٔ ایران
جلال رستمی گوران ـ مسئلهٔ صلح در ایران تنها مسئلهٔ جلوگیری از جنگ نیست. صلح بهطور مستقیم با آیندهٔ آزادی، دموکراسی و ثبات ایران پیوند خورده است. صلح پایداری که بتواند آیندهٔ ایران را حفظ کند، صلحی است که در آن جامعهٔ ایران هم با جنگ مخالفت کند و هم بتواند و کوشش کند ساختاری را که کشور را به سوی جنگ سوق داده است، تغییر دهد و آن را تصاحب کند.

پلاکارد صلح ـ ضدجنگ ـ ۳۰ مه ۲۰۱۵- لندنـ منبع: shutterstock

در سالهای اخیر، مسئلهٔ جنگ و نسبت آن با آیندهٔ ایران به یکی از مناقشهبرانگیزترین موضوعات در میان نیروهای سیاسی و روشنفکری ایرانی تبدیل شده است. بحثهایی که در فضای عمومی ـ بهویژه در شبکههای اجتماعی ـ دربارهٔ این موضوع شکل گرفتهاند، اغلب در قالب یک دوگانهای ساده طرح میشوند: یا پذیرش خطر جنگ بهعنوان راهی برای تغییر وضعیت موجود، یا مخالفت با جنگ به بهای استمرار همان وضعیتی که بسیاری از ایرانیان آن را غیرقابلتحمل میدانند. چنین دوگانهای، هرچند در نگاه نخست واقعبینانه به نظر میرسد، درعمل میتواند افقهای دیگر اندیشیدن به آیندهٔ ایران را مسدود کند.
در چنین شرایطی، جامعهای که همزمان با بحرانهای داخلی و یک جنگ ویرانکنندهٔ خارجی روبهرو است، بیش از هر زمان دیگری، اگر فرصتی فراهم شود، به فضایی برای گفتوگوی عقلانی نیاز دارد؛ فضایی که در آن اختلافنظرها نه از طریق خشونت کلامی و تخریب متقابل ـ بهویژه در فضای مجازی و رسانهای خارج از کشور، از جمله اتاقهای کلابهاوس ـ بلکه از راه استدلال و نقد متقابل بررسی شوند.
آنچه امروز در بسیاری از این فضاها مشاهده میشود، دقیقاً نقطهٔ مقابل چنین گفتوگویی است: فضایی آلوده به تنش، تخریب و قطبیسازی که امکان شکلگیری بحث منطقی را بهشدت تضعیف کرده است. همین امر ضرورت بازگشت به الگوی گفتوگوی عقلانی را دوچندان میکند.
یورگن هابرماس در نظریهٔ کنش ارتباطی خود این وضعیت را با عبارتی مشهور توصیف میکند: در یک گفتوگوی دموکراتیک، آنچه باید راهنمای تصمیمگیری باشد، «نیروی قانعکنندهٔ استدلال بهتر» است. به بیان دیگر، در یک فضای گفتوگوی آزاد، این استدلال بهتر است که باید قانع کند، نه استدلالی که بخواهد با زور، فشار یا خشونت خود را تحمیل کند.
مقالهٔ حاضر تلاشی است برای اندیشیدن به وضعیت کنونی ایران برمبنای همین شرایط. هدف آن نه دفاع از جنگ است و نه پذیرش وضع موجود، بلکه اشاره به امکان اندیشیدن به راهی سوم است؛ راهی که بتواند از چرخهٔ خشونتی که میان سیاست خشم و منطق جنگ شکل گرفته فاصله بگیرد و زمینهٔ شکلگیری گفتمانی تازه دربارهٔ آیندهٔ ایران را فراهم کند. در این چارچوب، مفهوم صلح دموکراتیک بهعنوان افقی برای پیوند دادن مخالفت با جنگ خارجی و یا جنگ و انتقام و خشم و خشونت داخلی تلاش برای تغییر دموکراتیک ساختارهای قدرت مطرح میشود ـ افقی که شاید تحقق آن در شرایط کنونی دشوارو نامحتمل به نظر برسد، اما میتواند بهعنوان نقطهٔ آغاز گفتوگویی به دور از جنجال و اختلاف دربارهٔ آیندهٔ ایران عمل کند. در چنین فضایی است، که بازگشت به سنتی از تفکر سیاسی که نسبت میان خشم، خشونت انتقام و جنگ را به دقت بررسی کرده است، اهمیتی دوچندان پیدا میکند. سنکا در رسالهٔ مشهور خود دربارهٔ «خشم»، خشم را نیرویی میداند که میتواند شهرها را به ویرانی بکشاند و روابط انسانی را به چرخهای از انتقام و خشونت تبدیل کند:
بنیانِ شهرهای نامدار را بنگر که بهسختی میتوان آنها را بازشناخت؛ خشم آنها را فروافکنده است.ویرانهها را ببین که در آنها تا فرسنگها هیچ انسانی زندگی نمیکند؛ خشم آنها را خالی از سکنه کرده است.به فرماندهان بسیاری بنگر که تاریخ، سرنوشت آنان را بهعنوان نمونههایی از فرجامهای شوم به آیندگان رسانده است؛ خشم چنین انتقام میگیرد:یکی را در بسترش با خنجر از پای درمیآورد،دیگری را هنگام داوری و در برابر چشمان جمعیتی بسیار در میدان عمومی شهر تکهتکه میکند،پسری را وامیدارد که با دست خود خون پدرش را بریزد،بردهای را وادار میکند گلوی فرمانروایش را ببرد،و دیگری را به صلیب میکشد.
سنکا، دربارهٔ خشم۱
در شرایطی که تنشهای نظامی میان جمهوری اسلامی ایران از یک سو و ایالات متحده و اسرائیل از سوی دیگر به مرحلهای خطرناک رسیده است، جامعهٔ ایران در یکی از حساسترین و بحرانیترین مقاطع تاریخ معاصر خود قرار گرفته است. خطر گسترش جنگ و پیامدهای ویرانگر آن بر زندگی مردم، اقتصاد کشوروآیندهٔ ایران سایه افکنده است. همزمان، در میان ایرانیان نیز شکافی جدی در نحوهٔ مواجهه با این وضعیت شکل گرفته است.
در چنین فضایی، همانگونه که اوفا ینزن در کتاب خود «سیاست خشم » یادآور میشود، «اگر دستگاهی برای اندازهگیری شدت احساسات جمعی وجود داشت، اکنون بیتردید بالاترین میزان را نشان میداد. در بسیاری از بحثهای سیاسی، خشم، نفرت و ترس جای استدلال عقلانی و ملاحظهٔ متقابل را گرفتهاند.» ۲ چنین وضعیتی نه تنها به روشنتر شدن مسئله کمک نمیکند، بلکه میتواند امکان شکلگیری گفتوگویی عقلانی دربارهٔ آیندهٔ ایران را نیز دشوارتر سازد. زیرا چنین وضعیتی تنها یک پدیدهٔ روانی یا اجتماعی نیست، بلکه میتواند پیامدهای سیاسی بسیار مهمی داشته باشد. در شرایطی که فضای عمومی تحت تأثیر خشم، ترس و نفرت قرار میگیرد، امکان شکلگیری گفتوگوهای عقلانی دربارهٔ مسائل حیاتی، از جمله جنگ و صلح، کاهش مییابد و نظرات فعالین سیاسی پیرامون جنگ، بیش از پیش فضایی احساسی و قطبیشده را بهوجود میآورد.
در برابر این دوگانهٔ تقلیلگرایانه که مسئله را میان «جنگ» یا «ادامهٔ وضعیت موجود» فرو میکاهد، جامعهٔ ایران نیازمند صورتبندی گفتمانی است که بتواند هم با جنگ مخالفت کند و هم راهی برای گذار از سیاستهای تنشزا و جنگ افروزانه بگشاید. چنین افقی را می توان در مفهوم صلح دموکراتیک فرمول بندی کرد.
صلح، وضعیت طبیعی میان انسانها نیست؛ وضعیت طبیعی، جنگ است. یعنی اگرچه همیشه به صورت درگیری آشکار بروز نمیکند، اما همواره تهدید آن وجود دارد. از این رو صلح باید برقرار شود. صلحی پایدار.۳
ایمانوئل کانت: برای صلح پایدار
این سخن کانت یادآور این حقیقت بنیادی است که صلح امری خودبهخودی یا صرفاً حاصل پایان درگیریهای نظامی نیست، بلکه نیازمند شکلگیری ساختارهای سیاسی و فرهنگی و عاملیت مردم است که بتواند از بازتولید جنگ جلوگیری کنند. از این منظر، صلح تنها زمانی پایدار میشود که جامعه بتواند با عاملیت خود نظامی سیاسی ایجاد کند که بر پایهٔ مشارکت شهروندان، پاسخگویی قدرت و احترام به حقوق انسانها استوار باشد. در چنین چارچوبی است که مفهوم صلح دموکراتیک معنا پیدا میکند: صلحی که نه از طریق سرکوب و سکوت اجباری جامعه، بلکه از راه تغییر دموکراتیک ساختارهای قدرت و جایگزینی سیاستهای تنشزا با سیاستی مبتنی بر همکاری، عقلانیت و احترام متقابل شکل میگیرد.
در این معنا، صلح دموکراتیک به معنای سازش با سیاستهایی که جامعه را به سوی جنگ سوق میدهند نیست، بلکه به معنای ایجاد شرایطی است که در آن جامعه بتواند با تغییر ساختارها ی قدرت، مسیر تازهای در سیاست داخلی و خارجی بگشاید و زمینهٔ برقراری صلحی پایدار در داخل کشور، در منطقهٔ خاورمیانه و در روابط با جهان را فراهم کند. و این امر بدون یک پرژهٔ سیاسی برای گذار از جمهوری اسلامی و سیاست جنگ محور آن نیست. همان گونه هم تا کنون این سیاست توانسته پیامدهای ویرانگری برای آیندهٔ ایران به باربیاورد.
جنگ دوازدهروزه و ورود به مرحلهٔ دوم درگیری
برای فهم وضعیت کنونی ایران باید به تحولات نظامی اخیر توجه کرد. آنچه امروز در جریان است، ادامهٔ روندی است که با آنچه بهعنوان جنگ دوازدهروزه شناخته میشود آغاز شد.
در آن مرحله از درگیری، بخشهایی از زیرساختهای نظامی جمهوری اسلامی و برخی از مراکز مرتبط با برنامههای هستهای ایران هدف حملات شدید آمریکا و اسرائیل قرارگرفتند. این حملات، علاوه بر تخریب بخشی از توان نظامی جمهوری اسلامی، به کشته شدن تعدادی از فرماندهان و چهرههای مهم نظامی نیز انجامید. جنگ دوازدهروزهٔ نخست نشان داد که ساختار نظامی جمهوری اسلامی تا چه اندازه در برابر حملات گسترده آسیبپذیر است. در همان زمان بود که گرایشهای ملیگرایانه خود را بهروشنی نشان دادند و جمهوری اسلامی نیز کوشید برای مدتی کوتاه، این الگو را بهعنوان یک تغییر گرایش حکومتی به نمایش بگذارد.
اما تحولات در همانجا متوقف نشد جمهوری اسلامی به سیاست های گذشتهٔ خود روی آورد و درگیریها وارد مرحلهای تازه شد که میتوان آن را مرحلهٔ دوم جنگ دانست. در آغاز این مرحله، حملاتی صورت گرفت که در نتیجهٔ آن رهبر جمهوری اسلامی و شماری از سران اصلی نظام در دور دوم نیز کشته شدند. پس از آن، دامنهٔ حملات به مراکز مختلف نظامی، از جمله پایگاههای سپاه پاسداران، بسیج، ارتش و نیروهای انتظامی، گسترش یافت.
در ادامه، برخی زیرساختهای اقتصادی و مراکز مرتبط با فعالیتهای دولتی نیز هدف قرار گرفتند و دامنهٔ تخریبها گستردهتر شد. این روند نشان میدهد که جنگ بهتدریج از حملات محدود نظامی به سوی ضربه زدن به زیرساختهای گستردهتر کشور و حذف باقیمانده سران رژیم حرکت کرده است؛ روندی که اگر بهسوی کامل ویران کردن زیرساختها ادامه پیدا کند، میتواند پیامدهای بسیار سنگینی برای جامعهٔ ایران در آینده داشته باشد.
در همین حال، جمهوری اسلامی تلاش کرده است با استفاده از ادبیات تبلیغاتی و روایتهای حماسی، نه به شکل ملیگرایانهٔ پس از جنگ دوازدهروزه، بلکه در چارچوب گفتمان رسمی خود، این وضعیت را بازنمایی کند. او همچنان کوشش میکند با حمله به کشورهای عربی حاشیهٔ خلیج فارس و اخلال در رفت وآمد کشتیها درتنگهٔ هرمز ابعاد جنگ را وارد مراحل تازهای کند.
شکاف در میان ایرانیان دربارهٔ مسئلهٔ جنگ
با تشدید تنشهای منطقهای، در میان ایرانیان دو دیدگاه عمده دربارهٔ مسئلهٔ جنگ شکل گرفته است.
گروهی از ایرانیان با جنگ مخالفاند و بر این باورند که جنگ پدیدهای ویرانگر است و نمیتواند دموکراسی به همراه بیاورد. تجربهٔ کشورهای مختلف نشان داده است که جنگهای خارجی اغلب به نابودی زیرساختهای اقتصادی و اجتماعی، کشته شدن مردم بیدفاع و بیگناه و گسترش رنج عمومی منجر میشوند.
در مقابل، گروهی دیگر معتقدند که بدون فشار خارجی، جمهوری اسلامی از قدرت کنار نخواهد رفت. از نگاه این گروه، تجربهٔ دهههای گذشته نشان داده است که این نظام در برابر اصلاحات و مطالبات اجتماعی مقاومت میکند و هرگونه اعتراض داخلی را با سرکوب و کشتار گسترده پاسخ میدهد.
اما در اینجا مسئله صرفاً در حقانیت هرکدام از این دو دیدگاه نیست که طبیعی به نظر میرسند. اما مشکل از آنجا آغاز میشود که این دو دیدگاه و مواضع سیاسی پیرامون آن در نهایت به شکلی تقلیلگرایانه در برابر یکدیگر قرار میگیرند و به دوگانهای ساده فروکاسته میشوند: «یا جنگ، یا ادامهٔ وضع موجود.» چنین دوگانهای نهتنها به روشن شدن مسئله کمک نمیکند، بلکه شکاف در میان نیروهای اجتماعی و اپوزیسیون را عمیقتر میسازد و امکان همکاری و همبستگی ملی را کاهش میدهد.
در برابر این دوگانه است، که جامعهٔ ایران به شکلگیری یک گفتمان صلح دموکراتیک نیاز دارد.
صلح دموکراتیک تنها به معنای مخالفتی کلی و انتزاعی با جنگ نیست. همان طور که آمد مفهوم و گفتمان صلح باید بهعنوان یک فرهنگ سیاسی و اجتماعی در جامعه رشد کرده باشد تا بتواند در لحظههای بحرانی به نیرویی بازدارنده تبدیل شود.
در همین چارچوب، در مقالهٔ «زن، زندگی، صلح، آزادی» ، مسئلهٔ صلح بهعنوان یک مطالبهٔ اجتماعی و سیاسی پس از جنگ دوازدهروزه مطرح شد. اگر چنین گفتمان و مطالبهای، با فعالیت نیروهای سیاسی و اجتماعی فعال در داخل و خارج از کشور برای فشار بر حکومت، در دستور کار تمامی نیروهای مخالف جمهوری اسلامی، بهویژه در داخل ایران، قرار میگرفت و از اتاقهای کلاب هاوس و شبکههای اجتماعی فراتر میرفت و به جنبشی سراسری بدل میشد، شاید امروز میتوانست بهعنوان گفتمانی با پشتوانهٔ اجتماعی، پلی میان مخالفت با جنگ و تلاش برای تغییر شرایطی باشد که کشور را به سوی این بحران بزرگ و ویرانگر سوق داده است.
مسئولیت اصلی بحران
چرا جمهوری اسلامی ایران را به سوی جنگ کشاند؟
برای درک وضعیت امروز، باید به تجربهٔ تاریخی جامعهٔ ایران در چهار دههٔ گذشته توجه کرد. در طول ۴۷ سال حاکمیت جمهوری اسلامی، جامعهٔ ایران بارها کوشیده است مسیر تغییر را از راههای مختلف دنبال کند: از شرکت در انتخابات گرفته تا شکلگیری جنبشهای مدنی و اعتراضات گستردهٔ اجتماعی.
جنبشهای اعتراضی علیه جمهوری اسلامی، از اعتراضات گستردهٔ زنان علیه حجاب آغاز شد و در ادامه در قالب جنبشهای دههٔ ۶۰، جنبش دانشجویی دههٔ ۷۰، اعتراضات گستردهٔ جنبش سبز در دههٔ ۸۰، اعتراضات اقتصادی دههٔ ۹۰ و در نهایت جنبش «زن، زندگی، آزادی» ادامه یافت. همچنین جنبش میلیونی اخیر در روزهای ۱۸ و ۱۹ دیماه، که با کشتاری بیسابقه و گسترده روبهرو شد، از بزرگترین تلاشهای مسالمتآمیز برای تغییر به شمار میآید. این تلاشهای مسالمتآمیز همواره با پاسخ حکومت از طریق سرکوب گسترده، بازداشتهای وسیع، شکنجه، تجاوز در زندانها، اعترافات اجباری تلویزیونی و اعدام روبهرو شده است.
در نتیجهٔ این تجربهٔ تاریخی، جامعهٔ ایران امروز به نقطهای رسیده است که از یک سو دیگر تحمل ادامهٔ این وضعیت را ندارد و از سوی دیگر با ساختاری از قدرت روبهروست که اساساً امکان هرگونه تغییر مسالمت آمیزرا از میان برده است.
برای فهم جنگی که امروز ایران درگیر آن شده است، علاوه بر سیاست سرکوب داخلی باید به سیاستهای جمهوری اسلامی درعرصهٔ سیاست خارجی آن در چهاردههٔ گذشته نگاه کرد. این جنگ نه حادثهای ناگهانی، بلکه نتیجهٔ روندی طولانی از سیاستهای داخلی و منطقهای جمهوری اسلامی است.
جمهوری اسلامی از نخستین سالهای شکلگیری خود، سیاستی مبتنی بر تقابل ایدئولوژیک با بسیاری از بازیگران منطقهای و بینالمللی اتخاذ کرد. این سیاست در طول زمان به ایجاد شبکهای از نیروهای همسو یا وابسته در کشورهای مختلف منطقه انجامید؛ شبکهای که هدف آن گسترش نفوذ سیاسی و نظامی ایدئولوژیک جمهوری اسلامی بود.
در چارچوب این راهبرد، جمهوری اسلامی در کشورهای مختلف خاورمیانه از گروهها و نیروهایی حمایت کرد که در رقابتهای منطقهای نقش ایفا میکردند. چنین سیاستی بهتدریج ایران را در مرکز مجموعهای از تنشهای ژئوپلیتیک قرار داد.
در کنار این سیاست منطقهای، برنامههای نظامی و هستهای جمهوری اسلامی نیز به یکی از محورهای اصلی مناقشه با قدرتهای جهانی تبدیل شد. این روند باعث شد که ایران بهطور فزایندهای در معرض فشارهای بینالمللی، تحریمها و تهدیدهای نظامی قرار گیرد.
در نتیجه، مجموعهای از عوامل سیاسی، ایدئولوژیک و نظامی بهتدریج شرایطی را ایجاد کرد که امروز به جنگ انجامیده است. به بیان دیگر، آنچه اکنون در حال وقوع است صرفاً نتیجهٔ تصمیمات لحظهای نیست، بلکه حاصل مسیری است که جمهوری اسلامی در طول دههها دنبال کرده است.
این واقعیت به این معنا نیست که مسئولیت جنگ تنها به یک طرف محدود میشود. در نظام بینالملل، قدرتها بر اساس منافع خود عمل میکنند و رقابتهای ژئوپلیتیک بخشی از واقعیت سیاست جهانی است. اما برای جامعهٔ ایران مسئلهٔ اصلی این است که سیاستهای جمهوری اسلامی کشور را در موقعیتی قرار داده است که اکنون مردم ایران هزینههای آن را میپردازد.
چرا گفتمان ضد جنگ باید پیش از هر چیز جمهوری اسلامی را مخاطب قرار دهد؟
اگر قرار باشد در ایران گفتمانی برای صلح شکل بگیرد، این گفتمان نمیتواند بیجهت و بیطرف باشد. در هر جامعهای که درگیر بحرانهای ژئوپلیتیک و تنشهای نظامی است، گفتمان ضد جنگ ناگزیر باید نخست به سیاستهایی بپردازد که آن جامعه را به سوی جنگ سوق دادهاند. از این رو، در مورد ایران نیز هرگونه جنبش ضد جنگ و صلح ناگزیر است در درجهٔ نخست جمهوری اسلامی و سیاستهای آن را مخاطب قرار دهد.
در چنین شرایطی، اگر گفتمان صلح بهجای تمرکز بر این سیاستها، بحث را صرفاً با محکوم کردن قدرتهای خارجی آغاز کند، ناخواسته ممکن است به بازتولید همان روایتی کمک کند که جمهوری اسلامی سالهاست از آن برای مشروعیتبخشی به سیاستهای خود استفاده میکند؛ روایتی که هر بحران و هر جنگی را صرفاً نتیجهٔ «دشمنی خارجی» معرفی میکند و از بررسی مسئولیتهای داخلی پرهیز دارد.
یادآوری این نکته هم ضروری است، که در فضای بحرانی، مرز میان داوری سیاسی و واکنش احساسی بهسرعت فرومیریزد و همین امر میتواند امکان شکلگیری یک گفتمان مسئولانه را تضعیف کند.
جنبش صلح در ایران، اگر بخواهد نقشی واقعی و مؤثر ایفا کند، باید این فضای تقابلی را بشکند. چنین جنبشی باید نشان دهد که دفاع از صلح به معنای نادیده گرفتن واقعیتهای سیاست جهانی نیست، بلکه به معنای نقد سیاستهایی است که یک جامعه را به سوی تنش و جنگ سوق میدهند. در این معنا، مطالبهٔ صلح در ایران پیش از هر چیز باید به بازنگری در سیاستهایی بینجامد که کشور را در معرض بحرانهای مداوم قرار دادهاند.
از این منظر، صلح تنها یک شعار اخلاقی نیست، بلکه پروژهای سیاسی و اجتماعی است که هدف آن جلوگیری از تکرار جنگها و حفظ آیندهٔ یک جامعه است. برای ایران نیز چنین پروژهای تنها زمانی معنا پیدا میکند که جامعه بتواند بر سیاستهایی که کشور را در مسیر تقابل دائمی قرار دادهاند تأثیر بگذارد و راهی متفاوت در سیاست داخلی و خارجی بگشاید.
از همین رو، اگر قرار باشد گفتمان ضد جنگ و صلح در ایران معنا پیدا کند، نمیتواند از نقد این سیاستها چشم بپوشد. گفتمان صلح دموکراتیک در ایران نمیتواند از مسئلهٔ مسئولیت سیاسی صرفنظر کند. اگر این گفتمان صرفاً به محکوم کردن کلی جنگ بسنده کند و از نشان دادن ریشههای بحران پرهیز داشته باشد، بهسرعت به شعاری بیاثر تبدیل خواهد شد.
یکی از خطراتی که امروز گفتمان ضد جنگ را تهدید میکند، رویکردی است که میکوشد بحث را همانطور که آمد با محکوم کردن نیروهای خارجی، آمریکا و اسرائیل آغاز کند. بدون تردید، هر جنگی قابل نقد است و هیچ قدرتی از نقد مصون نیست. اما هنگامی که بحث از این نقطه آغاز میشود، نتیجهٔ عملی آن غالباً این است که مسئلهٔ اصلی، یعنی نقش جمهوری اسلامی در شکلگیری بحران، به حاشیه رانده میشود.
به این ترتیب، حتی اگر چنین رویکردی از نیتهای صلحطلبانه ناشی شده باشد، در عمل میتواند ناخواسته به بازتولید روایت رسمی جمهوری اسلامی کمک کند؛ روایتی که همواره میکوشد خود را در مقام «مدافع میهن» یا «مدافع اسلام» معرفی کند.
در چنین شرایطی، نقش روشنفکران، روزنامهنگاران، جامعهشناسان، فعالان مدنی و همهٔ کسانی که دغدغهٔ آیندهٔ ایران را دارند، اهمیت ویژهای پیدا میکند. وظیفه تنها مخالفت با جنگ نیست، بلکه باید تلاش کرد آگاهی عمومی را نسبت به پیامدهای سیاستهای کنونی جمهوری اسلامی نیز افزایش داد. نیروهای سیاسی نیز باید کوشش کنند از دعواها و اختلافات گروهی و فردی دست بردارند، میبایستی براین امر واقف بود که هیچ نیروی در جامعهٔ متکثر ایران به تنهایی نخواهد توانست جامعهٔ ایران را به مقصد خود که سرنگونی جمهوری اسلامی است هدایت و یا رهبری کند، حتا اگر این مسئله هم با کمک نیروهای خارجی به نفع نیرویی در خوشبینانهترین فرض خود، صورت بگیرد، نمیتواند از مشارکت و خواستهای متنوع و متکثر مردم بهخصوص نسل جوان برای مشارکت در امور مربوط به خود جلوگیری کند. پس چرا از همین اکنون نباید برای این مشارکت متنوع تلاش کرد و انرژی خود را بر هدفی مشترک، یعنی مبارزه با جمهوری اسلامی، متمرکز کرد و کوشش نکرد که در دام اختلافافکنیهای جمهوری اسلامی و تبلیغات آن نیفتد.
نقش نیروهای نظامی در جلوگیری از فاجعه
در شرایطی که خطر ویرانی کشور را تهدید میکند، مسئولیت بدنهٔ نیروهای نظامی نیز اهمیتی ویژه پیدا میکند. بخشی از این نیروها که دغدغهٔ دفاع از خاک و میهن دارند، نمیتوانند و نباید صرفاً بهعنوان ابزارهای قدرت سیاسی عمل کنند، بلکه باید به مسئولیت تاریخی خود در برابر ملت توجه داشته باشند.
ادامهٔ جنگی که مردم در آن نقشی ندارند و هزینهٔ اصلی آن را میپردازند، نمیتواند به نفع آیندهٔ ایران باشد؛ بهویژه در شرایطی که حکومت، جز طرفداران وابستهٔ خود، بقیهٔ مردم را دشمن مینامد و جز حفظ بقای خود، به هیچ امر دیگری که در راستای منافع مردم و کشور باشد، نمیاندیشد.
به همین دلیل، در بسیاری از تجربههای تاریخی، زمانی که کشورها در آستانهٔ فاجعه قرار گرفتهاند، بخشی از بدنهٔ نیروهای نظامی با خودداری از تبدیل شدن به ابزار جنگهای ویرانگر حاکمیتهای خود، راه را برای تغییرات اساسی و جلوگیری از ویرانی کامل کشور باز کردهاند. چنین فداکاریهایی توانسته است همراه با یک اپوزیسیون متشکل مسیر تحولات را برای یک همبستگی ملی هموار کند. بدون این ریزش و اقدام آگاهانه، روند مبارزه با جمهوری اسلامی در ایران بهسختی و با هزینههای گزاف انسانی امکانپذیرخواهد بود.
آیندهٔ ایران و ضرورت تغییر مسیر
یکی از پیامدهای مهم سیاستهای منطقهای جمهوری اسلامی در این جنگ، شکلگیری نوعی همگرایی امنیتی میان برخی کشورهای منطقه و همچنین دیگر بازیگران ذینفع در برابر ایران است. در سالهای اخیر، نوعی نزدیکی و هماهنگی میان برخی کشورهای عربی حوزهٔ خلیج فارس و نیز شماری از کشورهای تاثیرگذار اتحادیهٔ اروپا در واکنش به سیاستهای جمهوری اسلامی شکل گرفته است.
ادامهٔ این روند میتواند در بلندمدت به تضعیف موقعیت ژئوپلیتیک ایران در منطقه بینجامد. به بیان دیگر، سیاستهایی که به نام قدرت منطقهای دنبال میشوند، در عمل ممکن است ایران را در موقعیتی قرار دهند که حتی در فردای پس از جمهوری اسلامی نیز بازیابی قدرت و نفوذ منطقهای برای آن بسیار دشوارتر شود.
کسانی که به تاریخ، فرهنگ و جایگاه ایران در منطقه اهمیت میدهند، باید به این واقعیت توجه کنند که تداوم این مسیر میتواند برای سالهای طولانی به تضعیف موقعیت ایران در سطح منطقهای و جهانی بینجامد.
ایرانی ضعیف ـ کشوری که زیرساختهای آن در جنگ تخریب شده و در انزوای بینالمللی قرار گرفته باشد ـ بدون شکلگیری همبستگی ملی نخواهد توانست در فردای پس از جمهوری اسلامی به آسانی دوباره قدرت و ثبات خود را بازیابد. از این منظر، دفاع از آیندهٔ ایران به معنای تلاش برای پایان دادن به مسیری است که کشور را به سوی جنگ و ویرانی سوق داده است.
اگر جمهوری اسلامی در پایان این جنگ به هر شکلی در قدرت باقی بماند، این احتمال وجود دارد که فضای پس از جنگ با تشدید سرکوب در داخل کشور همراه شود و چشمانداز و مطالبهٔ آزادی و دموکراسی از جامعهٔ ایران برای سالها دچار وقفهٔ جدی شود.
صلح بهعنوان دفاع از آیندهٔ ایران
بنابراین، مسئلهٔ صلح در ایران تنها مسئلهٔ جلوگیری از جنگ نیست. صلح بهطور مستقیم با آیندهٔ آزادی، دموکراسی و ثبات ایران پیوند خورده است. صلح پایداری که بتواند آیندهٔ ایران را حفظ کند، صلحی است که در آن جامعهٔ ایران هم با جنگ مخالفت کند و هم بتواند و کوشش کند ساختاری را که کشور را به سوی جنگ سوق داده است، تغییر دهد و آن را تصاحب کند.
پانویسها:
۱-اوفا ینزن، سیاست خشم (Zornpolitik)، انتشارات زورکامپ (Suhrkamp).
۲- اوفا ینزن، همان
۳-ایمانوئل کانت، صلح جاودان (Zum ewigen Frieden)، ۱۷۹۵.





نظرها
نظری وجود ندارد.