ارتباط ناشناخته. ارتباط بدون سانسور. ارتباط برقرار نمی‌شود. سایت اصلی احتمالاً زیر سانسور است. ارتباط با سایت (های) موازی برقرار شد. ارتباط برقرار نمی‌شود. ارتباط اینترنت خود را امتحان کنید. احتمال دارد اینترنت به طور سراسری قطع شده باشد. ادامه مطلب

چپ جهانی در آزمون ایران و خاورمیانه؛ از کمپیسم تا دولت‌محوری و مرکزگرایی

شیوا رها ـ چپ جهانی، اگر قرار است همچنان داعیه‌ی رهایی داشته باشد، ناگزیر است از وفاداری به نقشه‌های ذهنی منجمد فاصله بگیرد و به تجربه‌های زیسته‌ی جامعه‌ها گوش بسپارد. ایران و خاورمیانه نشان می‌دهند که رهایی نه محصول پیروزی یک بلوک بر بلوک دیگر، بلکه نتیجه‌ی کنش جمعی، خودسازمان‌یافته و چندلایه‌ی جامعه‌هاست.

دیدگاه
این مقاله در بخش دیدگاه منتشر شده است. نظرهای مطرح‌شده در این بخش، دیدگاه نویسندگان را بازتاب می‌دهند و نه لزوماً دیدگاه تحریریه زمانه را. زمانه آمادگی دارد نظرهای در برابر این دیدگاه را نیز منتشر کند.

ایران و خاورمیانه در سال‌های اخیر به یکی از پیچیده‌ترین میدان‌های سیاست جهانی بدل شده‌اند؛ میدانی که در آن امپریالیسم جهانی، امپریالیسم‌های منطقه‌ای، دولت‌های اقتدارگرا و جنبش‌های اجتماعی به‌گونه‌ای درهم‌تنیده عمل می‌کنند که هیچ چارچوب ساده‌ای قادر به توضیح آن نیست. در این میان، آنچه بیش از خود تحولات منطقه‌ای جلب توجه می‌کند، ناتوانی بخش‌هایی از چپ جهانی در فهم و تحلیل این پیچیدگی است. این ناتوانی صرفاً یک اختلاف نظری نیست، بلکه نشانه‌ی بن‌بستی عمیق‌تر در شیوه‌ی اندیشیدن به سیاست، قدرت و رهایی است.

این یادداشت استدلال می‌کند که ایران و خاورمیانه نه صرفاً موضوع تحلیل، بلکه آزمونی نظری و سیاسی برای چپ جهانی‌اند. آزمونی که نشان می‌دهد آیا چپ قادر است از منطق‌های به‌جامانده از قرن بیستم ـ کمپیسم (چپ اردوگاهی)، دولت‌محوری و مرکزگرایی ـ عبور کند یا همچنان جهان امروز را با نقشه‌های ذهنی جنگ سرد می‌فهمد. در این آزمون، مسئله فقط موضع‌گیری درباره‌ی یک دولت یا یک منازعه نیست؛ مسئله این است که سیاست از کجا آغاز می‌شود: از دولت‌ها یا از جوامع؟

ایران نمونه‌ای فشرده از این آزمون است. از یک‌سو، جمهوری اسلامی در تقابل گفتمانی با غرب قرار دارد و خود را در جایگاه «مقاومت» تعریف می‌کند؛ از سوی دیگر، در داخل با ساختاری عمیقاً اقتدارگرا، و در منطقه با سیاست‌های مداخله‌گرانه عمل می‌کند. خیزش‌های اجتماعی، جنبش‌های زنان، کارگران و اقلیت‌های قومی در چنین زمینه‌ای شکل گرفته‌اند؛ اما در بسیاری از تحلیل‌های چپ، یا به حاشیه رانده می‌شوند، یا در چارچوب تقابل‌های ژئوپولیتیک بازتفسیر می‌گردند. خاورمیانه، با نمونه‌هایی چون سوریه، مسئله‌ی کوردها و تجربه‌ی روژاوا، این تناقض را به‌مراتب آشکارتر می‌کند.

چرا این آزمون، آزمون چپ است؟ زیرا چپ تاریخی خود را با نقد امپریالیسم، دفاع از رهایی و همبستگی با ستمدیدگان تعریف کرده است. اما زمانی که نقد امپریالیسم به دفاع از دولت‌های اقتدارگرا فروکاسته می‌شود؛ زمانی که سیاست به بازی بلوک‌ها تقلیل می‌یابد؛ و زمانی که جامعه و کنش از پایین نامرئی می‌شوند، این تعریف به بحران می‌رسد. آنچه در معرض پرسش قرار می‌گیرد، نه فقط مواضع سیاسی، بلکه اعتبار نظری و اخلاقی چپ است.

این یادداشت می‌کوشد نشان دهد که بن‌بست کنونی، حاصل خطاهای موردی یا فقدان اطلاعات نیست، بلکه نتیجه‌ی منطق‌های تحلیلی مسلطی است که همچنان بر بخشی از چپ جهانی سایه انداخته‌اند. با بررسی میراث کمپیسم، گذار آن به دولت‌محوری و مرکزگرایی، و پیامدهای این منطق‌ها در مواجهه با استبداد داخلی، مسئله‌ی کوردها و تجربه‌های رهایی‌بخش معاصر، استدلال می‌شود که عبور از این بن‌بست تنها از مسیر بازگشت به جامعه به‌عنوان سوژه‌ی سیاست ممکن است.

ایران و خاورمیانه، در این معنا، آینه‌ای‌اند که چپ جهانی می‌تواند در آن تصویر خود را ببیند: یا چپی که همچنان به نقشه‌های منجمد وفادار مانده، یا چپی که آماده است سیاست را دوباره از پایین، از زندگی اجتماعی و از تجربه‌های نوین رهایی‌بخش بازاندیشی کند. این متن تلاشی است برای روشن‌کردن معنای این انتخاب.

میراث کمپیسم: از دوگانه‌ی جنگ سرد تا جهان چندقطبی

بخش مهمی از چپ جهانی، از اروپا تا خاورمیانه، همچنان در چارچوبی می‌اندیشد که می‌توان آن را «کمپیسم» (چپ اردوگاهی) نامید؛ منطقی تحلیلی که جهان را به دو اردوگاه متقابل تقسیم می‌کند و هر نیرویی را که در تقابل با غرب قرار گیرد، به‌طور پیشینی «ضد امپریالیست» می‌خواند. مسئله‌ی اصلی کمپیسم نه صرفاً یک موضع سیاسی، بلکه یک منطق گفتمانی است: منطقی که سیاست را از بالا، از منظر دولت‌ها و بلوک‌های ژئوپولیتیک می‌بیند و پیچیدگی‌های قدرت در جهان معاصر را به دوگانه‌ای ساده تقلیل می‌دهد.

کمپیسم در بستر تاریخی جنگ سرد شکل گرفت؛ دوره‌ای که جهان واقعاً تا حد زیادی در قالب دو بلوک نسبتاً منسجم سازمان یافته بود و بسیاری از جنبش‌های رهایی‌بخش در آسیا، آفریقا و آمریکای لاتین در تقابل مستقیم با امپریالیسم غربی قرار داشتند. در ویتنام، الجزایر و کوبا، این دوگانه‌سازی ژئوپولیتیک تا حدی با واقعیت‌های عینی هم‌خوانی داشت. با این حال، حتی در همان دوره نیز متفکرانی چون فرانتس فانون و سمیر امین هشدار می‌دادند که دولت‌های پسااستعماری می‌توانند خود به بازتولیدکنندگان روابط سلطه بدل شوند و رهایی سیاسی را به دولت‌سازی اقتدارگرا تقلیل دهند.

پس از فروپاشی شوروی، انتظار می‌رفت این منطق تحلیلی نیز دگرگون شود. اما آنچه رخ داد، بازتولید کمپیسم در شکلی تازه بود: نه در دفاع از سوسیالیسم دولتی، بلکه در دفاع از هر نیرویی که در تقابل با غرب قرار گیرد. این «کمپیسم پسا‌جنگ‌سرد» جهان چندقطبی امروز را همچنان با نقشه‌ی ذهنی جنگ سرد می‌فهمد و تضادهای واقعی قدرت را به تقابل ساده‌ی «غرب / ضدغرب» فرو می‌کاهد.

در این چارچوب، سه فرض کلیدی به‌طور نانوشته پذیرفته می‌شود: نخست، اینکه جهان هنوز در قالب دو بلوک متقابل قابل فهم است؛ دوم، اینکه هر نیرویی که با آمریکا و متحدانش در تنش باشد، ذاتاً ضدامپریالیست است؛ و سوم، اینکه نقد دولت‌های اقتدارگرا در جنوب جهانی به‌طور خودکار به معنای هم‌سویی با غرب تلقی می‌شود.

این فروض که شاید در دهه‌های ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ کارکردی توضیحی داشتند، امروز در جهانی با ساختارهای قدرت چندمرکزی، نه‌تنها ناکارآمد، بلکه گمراه‌کننده‌اند. همان‌طور که گیلبرت آچکار اشاره می‌کند، نتیجه‌ی این وارونگی تحلیلی، نوعی «چپ‌گرایی معکوس» است: چپی که به‌جای نقد مناسبات قدرت، صرفاً جای قطب‌ها را عوض می‌کند.

جمهوری اسلامی نمونه‌ی بارز این تناقض است. این دولت از یک‌سو در سطح گفتمان رسمی خود را ضد امپریالیست معرفی می‌کند، و از سوی دیگر، در چهار دهه‌ی گذشته به‌طور مستمر در شبکه‌ای از تعاملات و وابستگی‌های پیچیده با قدرت‌های جهانی، از آمریکا تا چین و روسیه درگیر بوده است. آنچه آصف بیات از آن با عنوان «انقلاب بدون دگرگونی ساختاری» یاد می‌کند، دقیقاً به همین شکاف اشاره دارد: گسست در سطح شعار و ایدئولوژی، اما تداوم منطق دولت‌محور، اقتدارگرا و ژئوپولیتیک کلاسیک در سطح ساختار.

کمپیسم پسا‌جنگ‌سرد، با ناتوانی در فهم چندلایه‌گی قدرت، نمی‌تواند این تناقض‌ها را ببیند. در ادبیات نظری معاصر - از هارت و نگری تا آچیل مبمبه - قدرت جهانی نه به‌عنوان یک مرکز واحد، بلکه به‌مثابه‌ی شبکه‌ای از مناسبات اقتصادی، سیاسی، امنیتی و زیست‌محیطی فهمیده می‌شود. اما کمپیسم همچنان قدرت را در قالب تقابل دو مرکز می‌بیند و در نتیجه، نقش چین در امپریالیسم زیست‌محیطی، نقش روسیه در امپریالیسم منطقه‌ای، و نقش دولت‌های اقتدارگرا در بازتولید نظم سرمایه‌داری جهانی را کم‌اهمیت یا نامرئی می‌کند.

یکی از پیامدهای مستقیم این منطق، دولت‌محوری است. در تحلیل کمپیستی، دولت‌ها ـ نه جامعه‌ها ـ سوژه‌ی اصلی سیاست‌اند. به همین دلیل، جنبش‌های جامعه‌محور، شوراها، جنبش‌های زنان، کارگران و اقلیت‌های قومی و مذهبی از میدان تحلیل کنار می‌روند و سیاست اجتماعی، طبقاتی و جنسیتی به حاشیه‌ی ژئوپولیتیک رانده می‌شود. آنچه باقی می‌ماند، چیزی است که آصف بیات آن را «ژئوپولیتیک‌سازی سیاست» می‌نامد: جایگزین‌شدن کنش اجتماعی با منطق بلوک‌ها.

این ناتوانی تحلیلی در مواجهه با تجربه‌های رهایی‌بخش جدید آشکارتر می‌شود. پروژه‌هایی مانند روژاوا یا زاپاتیست‌ها، که بر خودمدیریتی، دموکراسی مشارکتی و سیاست از پایین استوارند، در چارچوب کمپیسم یا نادیده گرفته می‌شوند یا صرفاً به‌صورت نمادین تحسین می‌گردند، بی‌آنکه حمایت سیاسی واقعی دریافت کنند. کمپیسم، به‌جای فهم سیاست در جهان امروز، نقشه‌ی ذهنی منجمد جنگ سرد را بر واقعیت‌های پیچیده‌ی معاصر تحمیل می‌کند.

در مجموع، کمپیسم نه یک ابزار تحلیلی زنده، بلکه میراثی منجمد است؛ میراثی که جهان را ساده می‌کند، دولت‌ها را جایگزین جامعه می‌سازد و تجربه‌های رهایی‌بخش را به حاشیه می‌راند. عبور از این منطق، شرط لازم برای فهم تحولات ایران و خاورمیانه در جهان امروز است؛ جهانی که دیگر با دوگانه‌های قرن بیستم قابل توضیح نیست.

از کمپیسم تا دولت‌محوری و مرکزگرایی: سه منطق هم‌پوشان در چپ جهانی

کمپیسم صرفاً یک موضع ژئوپولیتیک نیست؛ نقطه‌ی عزیمت مجموعه‌ای از منطق‌های تحلیلی است که در نهایت به دولت‌محوری و مرکزگرایی می‌انجامند. اگر کمپیسم جهان را به دو بلوک متقابل فرو می‌کاهد، دولت‌محوری سیاست را به سطح دولت‌ها تقلیل می‌دهد و مرکزگرایی تجربه‌های پیرامونی و جامعه‌محور را نامرئی می‌کند. این سه منطق، اگرچه گاه با زبان‌ها و پیشینه‌های متفاوت ظاهر می‌شوند، در بزنگاه‌های تاریخی به‌طور معناداری هم‌پوشانی پیدا می‌کنند و به نتایج سیاسی مشابهی می‌رسند.

کمپیسم، با تعریف سیاست در قالب تقابل اردوگاه‌ها، نخستین گام در حذف جامعه است. در این چارچوب، دولت‌ها به‌عنوان نمایندگان «کمپ‌ها» ظاهر می‌شوند و نیروهای اجتماعی، طبقاتی، جنسیتی و قومی به حاشیه رانده می‌شوند. نتیجه‌ی منطقی این رویکرد، دولت‌محوری است: تمرکز بر رفتار، منافع و بقای دولت‌ها، نه بر مناسبات قدرت درون جامعه‌ها. دولت‌محوری در این معنا، نه یک انتخاب آگاهانه، بلکه پیامد ساختاری نگاه کمپیستی به جهان است.

در منطق دولت‌محور، نقد استبداد داخلی به مسئله‌ای ثانویه بدل می‌شود. سرکوب، تبعیض و حذف سیاسی، تا زمانی که دولت مربوطه در «سمت درست تاریخ» یا در تقابل با غرب قرار داشته باشد، یا نادیده گرفته می‌شوند یا به‌عنوان «تناقضات درون‌اردوگاهی» توجیه می‌گردند. به این ترتیب، دولت‌های اقتدارگرا نه به‌عنوان بخشی از سازوکار قدرت جهانی، بلکه به‌مثابه بازیگران «ناگزیر» یا حتی «مقاوم» بازنمایی می‌شوند. این همان نقطه‌ای است که ضد‌امپریالیسم به دفاع ضمنی از اقتدارگرایی فروکاسته می‌شود.

مرکزگرایی، سومین حلقه‌ی این زنجیره، از دل همین دولت‌محوری بیرون می‌آید. وقتی دولت‌ها واحد اصلی تحلیل باشند، تجربه‌های سیاسی که خارج از مرکزهای قدرت ـ چه جغرافیایی و چه نمادین ـ شکل می‌گیرند، به حاشیه رانده می‌شوند. در این منطق، پایتخت‌ها جای جامعه را می‌گیرند، «مسئله‌ی ملی» بر «مسئله‌ی اجتماعی» سایه می‌اندازد و سیاست از پایین به حاشیه‌ی تحلیل رانده می‌شود. مرکزگرایی فقط یک موضع جغرافیایی نیست؛ شیوه‌ای از دیدن جهان است که در آن پیرامون‌ها صرفاً حاشیه‌اند، نه سوژه‌های سیاسی مستقل.

این هم‌پوشانی میان کمپیسم، دولت‌محوری و مرکزگرایی، به‌ویژه در مواجهه‌ی چپ جهانی با ایران و خاورمیانه آشکار می‌شود. در بزنگاه‌هایی مانند جنگ، تحریم یا خیزش‌های مردمی، بخش‌هایی از چپ - از اروپا تا منطقه - به مواضعی نزدیک می‌شوند که می‌توان آن را «چپ دولت‌محور ضدغرب» نامید: موضعی که در آن تقابل با آمریکا یا ناتو، به معیار اصلی تحلیل بدل می‌شود و همه‌ی اشکال دیگر سلطه، از جمله امپریالیسم منطقه‌ای و استبداد داخلی، به حاشیه رانده می‌شوند.

در این چارچوب، مسئله‌هایی مانند حقوق کوردها، جنبش‌های زنان، شوراهای کارگری یا سیاست‌های خودمدیریتی، یا به‌عنوان «مسائل فرعی» تلقی می‌شوند یا به‌دلیل برهم‌زدن نظم ژئوپولیتیک مطلوب، با بدبینی نگریسته می‌شوند. آنچه اهمیت می‌یابد، حفظ انسجام «کمپ» است، نه گسترش امکان‌های رهایی‌بخش. این همان نقطه‌ای است که چپ کمپیست، چپ دولت‌محور و چپ مرکزگرا - با همه‌ی تفاوت‌های ظاهری - به یک نتیجه‌ی سیاسی مشترک می‌رسند.

این سه منطق را نباید به‌عنوان سه جریان مجزا فهمید، بلکه باید آن‌ها را سه چهره از یک بن‌بست ساختاری دانست. کمپیسم چارچوب ژئوپولیتیک را فراهم می‌کند؛ دولت‌محوری سوژه‌ی تحلیل را به دولت تقلیل می‌دهد؛ و مرکزگرایی امکان دیدن سیاست از پیرامون و از پایین را از میان می‌برد. نتیجه، ناتوانی چپ جهانی در فهم پیچیدگی‌های قدرت در ایران و خاورمیانه است: جایی که امپریالیسم جهانی، امپریالیسم‌های منطقه‌ای، و استبدادهای داخلی درهم‌تنیده‌اند و سیاست رهایی‌بخش لزوماً از مسیر دولت‌ها عبور نمی‌کند.

عبور از این بن‌بست، مستلزم گسست هم‌زمان از هر سه منطق است. نقد کمپیسم بدون نقد دولت‌محوری، به بازتولید همان خطاها می‌انجامد؛ و نقد دولت‌محوری بدون نقد مرکزگرایی، همچنان جامعه را در حاشیه نگه می‌دارد. ایران و خاورمیانه، در این معنا، نه موضوعی حاشیه‌ای، بلکه میدان آزمونی‌اند که نشان می‌دهند چپ جهانی تا چه اندازه قادر است سیاست را دوباره از جامعه، نه از دولت، آغاز کند.

استبداد داخلی به‌مثابه بخشی از سازوکار قدرت جهانی

یکی از بنیادی‌ترین خطاهای تحلیلی در بخشی از چپ جهانی، جداسازی استبداد داخلی از مناسبات قدرت جهانی است. در این نگاه، سرکوب سیاسی، تبعیض ساختاری و اقتدارگرایی دولتی به‌عنوان پدیده‌هایی «داخلی» فهمیده می‌شوند که یا در اولویت دوم قرار دارند یا در برابر «تناقض اصلی»، یعنی تقابل با امپریالیسم غرب، به حاشیه رانده می‌شوند. اما در جهان معاصر، استبداد نه یک انحراف محلی، بلکه جزئی جدایی‌ناپذیر از کارکرد نظم جهانی قدرت است.

در نظم سرمایه‌داری جهانی، دولت‌های اقتدارگرا نقش‌های مشخص و کارکردی ایفا می‌کنند. آن‌ها با کنترل جامعه، سرکوب نیروی کار، مهار جنبش‌های اجتماعی و تضمین «ثبات سیاسی»، شرایط لازم برای ادغام در بازارهای جهانی و چانه‌زنی ژئوپولیتیک را فراهم می‌کنند. استبداد داخلی، در این معنا، نه مانعی برای امپریالیسم، بلکه یکی از ابزارهای آن است. این همان نقطه‌ای است که تحلیل‌های انتقادی، از اقتصاد سیاسی مارکسیستی تا نظریه‌های پسااستعماری، بر آن تأکید گذاشته‌اند: سلطه‌ی جهانی بدون واسطه‌های محلی عمل نمی‌کند.

در خاورمیانه، این پیوند میان استبداد و نظم جهانی به‌ویژه عریان است. دولت‌هایی که از یک‌سو در گفتمان رسمی خود «ضد امپریالیست» یا «ضدغرب» معرفی می‌شوند، از سوی دیگر در عمل به مدیریت نظم امنیتی، کنترل مهاجرت، سرکوب نیروهای جامعه‌محور و تضمین جریان سرمایه و انرژی برای نظام جهانی یاری می‌رسانند. تناقض ظاهری میان شعار و عملکرد، تنها زمانی حل می‌شود که استبداد را نه به‌عنوان مسئله‌ای داخلی، بلکه به‌مثابه بخشی از تقسیم کار قدرت در سطح جهانی بفهمیم.

چپ دولت‌محور، با تمرکز بر رفتار دولت‌ها در عرصه‌ی بین‌المللی، این پیوند ساختاری را نادیده می‌گیرد. در این چارچوب، نقد سرکوب داخلی یا به‌عنوان «تضعیف جبهه‌ی ضد امپریالیسم» رد می‌شود یا به تعویق می‌افتد تا «تناقض اصلی» حل شود. نتیجه‌ی این تعلیق دائمی، عادی‌سازی خشونت دولتی و نامرئی‌شدن رنج اجتماعی است. سیاست، به‌جای آنکه از تجربه‌ی زیسته‌ی جامعه آغاز شود، به محاسبات ژئوپولیتیک تقلیل می‌یابد.

ایران نمونه‌ی روشنی از این منطق است. جمهوری اسلامی در عین تقابل گفتمانی با آمریکا، به‌طور هم‌زمان در شبکه‌ای از وابستگی‌ها و تعاملات اقتصادی، امنیتی و ژئوپولیتیک با قدرت‌های جهانی و منطقه‌ای ادغام شده است. سرکوب جنبش‌های اجتماعی، کنترل شدید فضای سیاسی و امنیتی‌سازی جامعه، نه فقط ابزار حفظ قدرت داخلی، بلکه پیش‌شرط ایفای نقش منطقه‌ای و چانه‌زنی در نظم جهانی است. در این چارچوب، استبداد داخلی و مداخله‌ی منطقه‌ای دو روی یک سکه‌اند.

درک استبداد به‌عنوان بخشی از سازوکار قدرت جهانی، پیامدهای مهمی برای تحلیل سیاسی دارد. نخست، این فهم نشان می‌دهد که نقد اقتدارگرایی الزاماً هم‌سویی با غرب نیست، بلکه شرط لازم هر سیاست رهایی‌بخش است. دوم، روشن می‌کند که ضد‌امپریالیسمی که چشم بر سرکوب داخلی می‌بندد، عملاً به بازتولید همان مناسبات سلطه‌ای کمک می‌کند که مدعی نفی آن است. و سوم، امکان پیوند دوباره‌ی نقد امپریالیسم با مبارزه برای آزادی‌های سیاسی و عدالت اجتماعی را فراهم می‌سازد.

در نهایت، جداسازی استبداد داخلی از نظم جهانی، نه یک خطای نظری بی‌ضرر، بلکه تصمیمی سیاسی با پیامدهای واقعی است. این جداسازی، جامعه را قربانی محاسبات دولتی می‌کند و سیاست را از تجربه‌ی زیسته‌ی انسان‌ها تهی می‌سازد. ایران و خاورمیانه، در این معنا، بار دیگر به میدان آزمونی بدل می‌شوند که نشان می‌دهد چپ جهانی تا چه اندازه قادر است هم‌زمان با نقد امپریالیسم، با هر شکل از اقتدارگرایی، چه داخلی و چه منطقه‌ای، مرزبندی روشن داشته باشد.

حذف جامعه: چرا چپ جهانی دولت را می‌بیند و مردم را نه

پیامد مشترک کمپیسم، دولت‌محوری و مرکزگرایی، حذف جامعه از تحلیل سیاسی است. در این منطق، سیاست نه از دل مناسبات اجتماعی، بلکه از رفتار دولت‌ها، توازن قوا میان بلوک‌ها و محاسبات ژئوپولیتیک فهمیده می‌شود. نتیجه آن است که جامعه با تمام پیچیدگی‌های طبقاتی، جنسیتی، قومی و فرهنگی‌اش به پس‌زمینه‌ای خاموش فروکاسته می‌شود؛ حضوری حاشیه‌ای که تنها زمانی دیده می‌شود که بتوان آن را در خدمت روایت‌های دولتی قرار داد.

در نگاه دولت‌محور، کنش سیاسی معتبر آن کنشی است که در سطح دولت یا در پی تصرف دولت رخ دهد. شوراها، جنبش‌های زنان، شبکه‌های همیاری، اعتصاب‌های کارگری و اشکال خودسازمان‌یافته‌ی سیاست از پایین، یا به‌عنوان پدیده‌هایی موقتی و ناپایدار نادیده گرفته می‌شوند یا به‌عنوان تهدیدی برای «ثبات» تلقی می‌گردند. این حذف، تصادفی نیست؛ پیامد منطقی نگاهی است که سیاست را با حاکمیت یکی می‌گیرد و رهایی را به تغییر جای بازیگران در رأس قدرت تقلیل می‌دهد.

چپ کمپیست در این حذف نقشی محوری دارد. وقتی تقابل با غرب به معیار اصلی تحلیل بدل می‌شود، هر نیروی اجتماعی که این تقابل را پیچیده یا مختل کند، با سوءظن نگریسته می‌شود. جنبش‌های مستقل مردمی که هم‌زمان با استبداد داخلی و مداخلات خارجی مرزبندی دارند، در این چارچوب «نامطمئن»، «دوپهلو» یا «ابزار دست دشمن» تلقی می‌شوند. به این ترتیب، جامعه نه به‌عنوان سوژه‌ی رهایی، بلکه به‌عنوان متغیری مزاحم در معادلات ژئوپولیتیک ظاهر می‌شود.

این منطق در مواجهه‌ی چپ جهانی با خیزش‌های مردمی به‌وضوح دیده می‌شود. خیزش‌هایی که از دل مطالبات معیشتی، جنسیتی یا کرامتی برمی‌خیزند، اگر با پروژه‌ی دولت‌های «ضدغرب» هم‌راستا نباشند، یا نادیده گرفته می‌شوند یا با تردید و بدبینی تحلیل می‌گردند. سیاست از پایین، به‌جای آنکه نقطه‌ی عزیمت تحلیل باشد، به مسئله‌ای فرعی بدل می‌شود که باید منتظر «شرایط مناسب‌تر» بماند.

حذف جامعه، هم‌زمان به حذف تجربه‌های رهایی‌بخش غیر‌دولتی می‌انجامد. پروژه‌هایی که بر خودمدیریتی، دموکراسی مشارکتی و سازمان‌یابی افقی استوارند، در چارچوب دولت‌محور قابل فهم نیستند. از این رو، تجربه‌هایی مانند روژاوا یا جنبش‌های خودسازمان‌یافته در ایران، عراق، لبنان و سودان، یا صرفاً به‌صورت نمادین ستایش می‌شوند یا به‌دلیل نداشتن پشتوانه‌ی دولتی «ناواقع‌بینانه» خوانده می‌شوند. این برخورد دوگانه، بار دیگر نشان می‌دهد که مسئله نه فقدان اطلاعات، بلکه محدودیت چارچوب تحلیلی است.

آنچه در این میان نادیده گرفته می‌شود، این واقعیت است که بسیاری از اشکال مقاومت و رهایی در جهان امروز دقیقاً خارج از دولت‌ها و گاه در تقابل با آن‌ها شکل می‌گیرند. سیاست اجتماعی، جنبش‌های فمینیستی، مبارزات کارگری و کنش‌های اقلیت‌های قومی و مذهبی، همه در سطوحی عمل می‌کنند که منطق کمپیستی و دولت‌محور قادر به دیدن آن‌ها نیست. در نتیجه، چپ جهانی با وفاداری به نقشه‌ی ذهنی قرن بیستم، نه تنها امکان فهم سیاست قرن بیست‌ویکم را از دست می‌دهد، بلکه توان مشارکت و تاثیرگذاری در تحولات را از دست می‌دهد.

حذف جامعه، در نهایت به بحران اعتبار چپ می‌انجامد. چپی که نتواند زبان رنج، خواست و کنش مردم را بفهمد، ناگزیر یا به سخنگوی دولت‌ها بدل می‌شود یا به ناظری از دور که سیاست را به معادلات انتزاعی فرو می‌کاهد. در هر دو حالت، فاصله‌ی آن با تجربه‌ی زیسته‌ی جامعه افزایش می‌یابد و ادعای رهایی‌بخشی‌اش تهی می‌شود.

بازگشت جامعه به مرکز تحلیل، مستلزم گسست از منطق‌هایی است که دولت را جایگزین مردم کرده‌اند. این بازگشت به معنای نادیده‌گرفتن امپریالیسم یا ژئوپولیتیک نیست، بلکه به معنای بازتعریف آن‌ها از منظر جامعه است: دیدن اینکه چگونه سلطه‌ی جهانی، از خلال دولت‌ها بر زندگی روزمره‌ی انسان‌ها اعمال می‌شود و چگونه مقاومت نیز اغلب از همان سطح آغاز می‌گردد. بدون این جابه‌جایی بنیادین، چپ جهانی در آزمون ایران و خاورمیانه همچنان ناکام خواهد ماند.

مسئله‌ی کوردها: نقطه‌ی کور چپ جهانی در فهم قدرت و رهایی

مسئله‌ی کوردها یکی از روشن‌ترین نقاطی است که در آن بن‌بست تحلیلی چپ جهانی خود را آشکار می‌کند. این مسئله نه صرفاً یک «موضوع قومی» است و نه یک منازعه‌ی منطقه‌ای محدود، بلکه تلاقی‌گاه کمپیسم، دولت‌محوری، مرکزگرایی و ناتوانی در فهم سیاست از پایین است. به همین دلیل، نحوه‌ی مواجهه‌ی چپ با مسئله‌ی کوردها را می‌توان معیاری دقیق برای سنجش توان آن در فهم تحولات ایران و خاورمیانه دانست.

در منطق دولت‌محور، کوردها مسئله‌دارند زیرا در چارچوب دولت-ملت‌های موجود نمی‌گنجند. آن‌ها نه دولت مستقل دارند و نه به‌راحتی در روایت‌های رسمی دولت‌های منطقه - ایران، ترکیه، عراق و سوریه - قابل ادغام‌اند. همین وضعیت، کوردها را در تحلیل‌های چپ دولت‌محور به «حاشیه‌ای ناخواسته» بدل می‌کند: سوژه‌هایی که وجودشان نظم ژئوپولیتیک تثبیت‌شده را مختل می‌کند و بنابراین یا نادیده گرفته می‌شوند یا به‌عنوان عامل بی‌ثباتی تصویر می‌گردند.

کمپیسم این حذف را تشدید می‌کند. در چارچوب دوگانه‌ی «غرب/ضدغرب»، دولت‌هایی که با آمریکا یا ناتو در تنش‌اند، به‌طور پیشینی در جایگاه «مقاومت» قرار می‌گیرند. از این منظر، سرکوب کوردها توسط این دولت‌ها یا انکار می‌شود یا به‌عنوان «مسئله‌ای داخلی» توجیه می‌گردد. به‌این‌ترتیب، تجربه‌ی زیسته‌ی میلیون‌ها انسان به پای حفظ انسجام یک «کمپ» قربانی می‌شود. مسئله‌ی کوردها در این منطق نه به‌عنوان مسئله‌ای از جنس رهایی، بلکه به‌عنوان اختلالی در تقابل ژئوپولیتیک دیده می‌شود.

مرکزگرایی نیز نقش مهمی در این نقطه‌ی کور دارد. تحلیل‌هایی که از پایتخت‌ها و مراکز قدرت سیاسی به جهان می‌نگرند، قادر به دیدن سیاستی نیستند که در پیرامون‌ها شکل می‌گیرد. کوردستان، در هر چهار بخش آن، در این نگاه به حاشیه‌ای جغرافیایی و سیاسی تقلیل می‌یابد؛ جایی که سیاست «واقعی» در آن رخ نمی‌دهد و تنها بازتابی از بازی قدرت‌های بزرگ‌تر است. این نگاه، عاملیت سیاسی کوردها را انکار می‌کند و آن‌ها را به ابژه‌های رقابت دولت‌ها بدل می‌سازد.

اما مسئله‌ی کوردها صرفاً قربانی این منطق‌ها نیست؛ این موضوع برای آن‌ها چالشی مستقیم محسوب می‌شود. جنبش‌های کوردی، به‌ویژه در دهه‌های اخیر، اشکالی از سیاست را پیش نهاده‌اند که با منطق دولت‌محور ناسازگار است: تأکید بر خودمدیریتی، دموکراسی مشارکتی، سازمان‌یابی افقی، برابری جنسیتی و پیوند سیاست با زندگی روزمره. این تجربه‌ها، از روژاوا تا ساختارهای خودسازمان‌یافته در کوردستان ایران و ترکیه، نشان می‌دهند که رهایی لزوماً از مسیر دولت‌سازی کلاسیک عبور نمی‌کند.

دقیقاً همین ویژگی است که مسئله‌ی کوردها را برای چپ کمپیست «نامطمئن» می‌کند. جنبشی که هم‌زمان با امپریالیسم جهانی، امپریالیسم‌های منطقه‌ای و دولت‌های اقتدارگرا مرزبندی دارد، در چارچوب دوگانه‌های ساده قابل رمزگذاری نیست. در نتیجه، چپ کمپیست یا آن را به‌طور گزینشی می‌ستاید، بی‌آنکه پیامدهای سیاسی‌اش را بپذیرد؛ یا با بدبینی به آن می‌نگرد و آن را به «ابزار قدرت‌های خارجی» فرو می‌کاهد.

مسئله‌ی کوردها همچنین نشان می‌دهد که چگونه استبداد داخلی و امپریالیسم منطقه‌ای به هم گره خورده‌اند. سرکوب کوردها در ایران، ترکیه و سوریه نه صرفاً مسئله‌ای امنیتی، بلکه بخشی از راهبردهای دولت‌سازی متمرکز، کنترل پیرامون‌ها و تثبیت نقش منطقه‌ای این دولت‌هاست. نادیده‌گرفتن این پیوند، به معنای ناتوانی در فهم سازوکار واقعی قدرت در خاورمیانه است.

در نهایت، اگر چپ جهانی نتواند مسئله‌ی کوردها را به‌عنوان مسئله‌ای مرکزی بفهمد - نه حاشیه‌ای، نه ابزاری، نه صرفاً ژئوپولیتیک - ادعای آن در دفاع از سیاست رهایی‌بخش به‌طور جدی زیر سؤال می‌رود. کوردها نه استثنا، بلکه نمونه‌اند: نمونه‌ای از اینکه چگونه سیاست از پایین، جامعه‌محور و فراملی می‌تواند هم‌زمان با چندین شکل سلطه درگیر شود. ناتوانی در دیدن این واقعیت، نشانه‌ی آن است که چپ جهانی هنوز در آزمون ایران و خاورمیانه مردود است.

آزمون‌های شکست: وقتی منطق‌های مسلط فرو می‌ریزند

اگر کمپیسم، دولت‌محوری و مرکزگرایی صرفاً خطاهای نظری بودند، می‌شد آن‌ها را به اختلاف‌نظرهای انتزاعی تقلیل داد. اما این منطق‌ها در بزنگاه‌های تاریخی پیامدهای سیاسی عینی داشته‌اند؛ پیامدهایی که اغلب به نادیده‌گرفتن خشونت، توجیه سرکوب و حذف نیروهای جامعه‌محور انجامیده‌اند. بررسی چند نمونه‌ی مشخص نشان می‌دهد که این چارچوب تحلیلی نه‌تنها ناکافی، بلکه در بسیاری موارد گمراه‌کننده بوده است.

سوریه: فروکاستن یک فاجعه اجتماعی به بازی بلوک‌ها

در سوریه، بخش‌هایی از چپ جهانی از همان آغاز خیزش ۲۰۱۱، تحولات را نه به‌عنوان یک جنبش اجتماعی پیچیده، بلکه صرفاً در چارچوب تقابل ژئوپولیتیک تحلیل کردند. دولت اسد، به‌دلیل قرارگرفتن در تقابل با آمریکا و متحدانش، در جایگاه «ضد امپریالیسم» تثبیت شد و خیزش مردمی، به‌سرعت به «توطئه‌ی خارجی» فروکاسته شد.

این روایت، نقش روسیه به‌عنوان یک قدرت امپریالیستی مداخله‌گر، نقش ایران به‌عنوان بازیگر امپریالیسم منطقه‌ای، و نقش دولت سوریه در سرکوب گسترده‌ی جامعه را به حاشیه راند. نتیجه، نه دفاع از رهایی، بلکه عادی‌سازی یکی از خشن‌ترین سرکوب‌های قرن بود. سوریه به‌روشنی نشان داد که ضدغرب‌بودن یک دولت، نه‌تنها تضمین‌کننده‌ی سیاست رهایی‌بخش نیست، بلکه می‌تواند پوششی برای خشونت ساختاری باشد.

ایران: ضد‌امپریالیسم گفتمانی و استبداد کارکردی

در مورد ایران، منطق کمپیستی به شکلی دیگر عمل کرده است. جمهوری اسلامی در گفتمان رسمی خود ضد امپریالیسم را به یکی از ارکان مشروعیت بدل کرده، اما در عمل، استبداد داخلی، امنیتی‌سازی جامعه و مداخله‌ی منطقه‌ای را به‌عنوان ابزارهای اصلی سیاست دنبال کرده است. بخش‌هایی از چپ جهانی، با تمرکز بر تقابل ایران و آمریکا، این شکاف میان گفتمان و ساختار را نادیده گرفته‌اند.

خیزش‌های مردمی، از جنبش‌های کارگری و زنان تا اعتراضات سراسری، در این چارچوب یا کم‌اهمیت تلقی شده‌اند یا به‌عنوان پیامد فشار خارجی تحلیل شده‌اند. بدین ترتیب، جامعه بار دیگر قربانی محاسبات دولتی شده و سیاست از پایین در سایه‌ی ژئوپولیتیک محو گشته است. ایران نشان می‌دهد که ضد‌امپریالیسمی که نتواند استبداد داخلی را نقد کند، عملاً به بازتولید همان نظمی کمک می‌کند که مدعی نفی آن است.

اوکراین: وارونگی قربانی و متجاوز

جنگ روسیه علیه اوکراین شاید روشن‌ترین آزمون شکست کمپیسم پسا‌جنگ‌سرد باشد. در اینجا، بخش‌هایی از چپ جهانی، حمله‌ی نظامی روسیه را نه به‌عنوان یک کنش امپریالیستی، بلکه به‌عنوان «پاسخ به ناتو» یا واکنشی دفاعی بازنمایی کردند. در این روایت، عاملیت اوکراین، حق حاکمیت آن و تجربه‌ی زیسته‌ی مردمش به حاشیه رانده شد.

این موضع‌گیری، امپریالیسم روسیه را نامرئی کرد و بار دیگر نشان داد که در منطق دوگانه‌ی غرب/ضدغرب، تجاوز نظامی نیز می‌تواند به‌عنوان سیاستی «واکنشی» توجیه شود. اوکراین به‌وضوح نشان داد که کمپیسم نه‌تنها قادر به دفاع از قربانیان نیست، بلکه گاه به وارونه‌سازی اخلاقی و سیاسی می‌انجامد.

یک الگوی مشترک: حذف جامعه و طبیعی‌سازی خشونت

اگرچه این سه مورد از زمینه‌های متفاوتی می‌آیند، الگوی مشترکی در آن‌ها دیده می‌شود. در هر سه، تمرکز بر دولت‌ها و بلوک‌ها، به حذف جامعه انجامیده است؛ خشونت دولتی یا مداخله‌ی امپریالیستی، به نام «تناقض اصلی» توجیه شده؛ و نیروهای جامعه‌محور، یا نادیده گرفته شده‌اند یا به حاشیه رانده شده‌اند. این الگو نشان می‌دهد که مسئله، خطای موردی نیست، بلکه ناکارآمدی یک چارچوب تحلیلی است.

این آزمون‌های شکست، بار دیگر تأکید می‌کنند که بدون عبور از کمپیسم، دولت‌محوری و مرکزگرایی، چپ جهانی قادر نخواهد بود سیاست را از منظر جامعه بفهمد. ایران و خاورمیانه، در کنار سوریه و اوکراین، نشان می‌دهند که جهان امروز نه میدان تقابل دو بلوک، بلکه شبکه‌ای از سلطه‌های درهم‌تنیده است و رهایی، اگر معنایی داشته باشد، از دل همین پیچیدگی و از پایین شکل می‌گیرد.

از روژاوا تا کودار: سیاست از پایین در برابر ژئوپولیتیک از بالا

اگر آزمون‌های شکست نشان می‌دهند که منطق‌های کمپیستی، دولت‌محور و مرکزگرا در فهم واقعیت‌های سیاسی امروز ناکام‌اند، تجربه‌هایی چون روژاوا و کودار امکان اندیشیدن به سیاستی دیگر را پیش می‌کشند. این تجربه‌ها نه صرفاً پروژه‌هایی محلی یا موقتی، بلکه تلاشی آگاهانه برای بازتعریف سیاست، قدرت و رهایی در جهانی‌اند که دولت‌محوری و ژئوپولیتیک کلاسیک در آن به بن‌بست رسیده است.

روژاوا، به‌عنوان یکی از برجسته‌ترین نمونه‌های سیاست از پایین در خاورمیانه‌ی معاصر، بر بنیان‌هایی شکل گرفت که مستقیماً با منطق دولت‌محور در تعارض‌اند: خودمدیریتی محلی، دموکراسی مشارکتی، برابری جنسیتی، کثرت‌گرایی قومی و پیوند سیاست با زندگی روزمره. در این چارچوب، قدرت نه در مرکز، بلکه در شبکه‌ای از شوراها، کمون‌ها و نهادهای محلی توزیع می‌شود. سیاست نه به‌مثابه تصرف دولت، بلکه به‌عنوان سازمان‌دهی جمعی جامعه فهم می‌شود.

دقیقاً همین ویژگی‌هاست که روژاوا را برای چپ کمپیست و دولت‌محور مسئله‌دار می‌کند. از منظر این منطق‌ها، پروژه‌ای که دولت-ملت مستقل تولید نمی‌کند، در بلوک‌های ژئوپولیتیک جا نمی‌گیرد و هم‌زمان با چند قدرت مسلط مرزبندی دارد، «ناپایدار»، «غیرواقع‌بینانه» یا «ابزار دست دیگران» تلقی می‌شود. در نتیجه، روژاوا اغلب یا به‌صورت نمادین تحسین می‌شود، بی‌آنکه پیامدهای سیاسی‌اش پذیرفته شود؛ یا در بزنگاه‌های حیاتی به‌حال خود رها می‌گردد.

کودار (کنفدرالیسم دموکراتیک جوامع کوردستان) این افق را فراتر از یک جغرافیای خاص گسترش می‌دهد. کودار نه یک پروژه‌ی دولت‌سازی، بلکه تلاشی برای سازمان‌دهی فراملی جامعه‌هاست؛ مدلی که مرزهای دولت-ملت را به‌عنوان چارچوب نهایی سیاست به چالش می‌کشد و بر پیوند افقی میان جوامع، شوراها و کنشگران محلی تأکید می‌کند. در این منطق، سیاست رهایی‌بخش نه از مرکز، بلکه از پیرامون‌ها و از پایین زاده می‌شود.

اهمیت روژاوا و کودار دقیقاً در همین‌جاست: آن‌ها نشان می‌دهند که امکان مقاومت هم‌زمان در برابر امپریالیسم جهانی، امپریالیسم‌های منطقه‌ای و استبدادهای داخلی وجود دارد، بی‌آنکه سیاست به دفاع از یک دولت خاص تقلیل یابد. این تجربه‌ها، برخلاف روایت‌های کمپیستی، ثابت می‌کنند که ضد‌امپریالیسم لزوماً دولتی نیست و می‌تواند ریشه در خودسازمان‌یابی اجتماعی داشته باشد.

از این منظر، بی‌اعتنایی یا بدبینی چپ جهانی نسبت به این پروژه‌ها نه حاصل کمبود اطلاعات، بلکه پیامد محدودیت چارچوب تحلیلی است. وقتی سیاست فقط از دریچه‌ی دولت‌ها دیده شود، تجربه‌هایی که عمداً از منطق دولت فاصله می‌گیرند، نامرئی یا نامفهوم می‌شوند. در نتیجه، چپ جهانی به‌جای یادگیری از این تجربه‌ها، آن‌ها را به حاشیه می‌راند و بار دیگر به همان نقشه‌ی ذهنی آشنای ژئوپولیتیک بازمی‌گردد.

روژاوا و کودار همچنین پیوندی زنده میان مبارزه‌ی اجتماعی و رهایی سیاسی برقرار می‌کنند. مسئله‌ی جنسیت، محیط زیست، اقتصاد محلی و همزیستی قومی، نه به‌عنوان موضوعات فرعی، بلکه به‌عنوان عناصر مرکزی سیاست در نظر گرفته می‌شوند. این درک از سیاست، مستقیماً با منطق‌هایی که رهایی را به «پس از پیروزی ژئوپولیتیک» موکول می‌کنند، در تضاد است.

در نهایت، اهمیت این تجربه‌ها نه در بی‌نقص‌بودن آن‌ها، بلکه در افقی است که می‌گشایند. روژاوا و کودار نشان می‌دهند که سیاست می‌تواند از جامعه آغاز شود، نه از دولت؛ می‌تواند شبکه‌ای، مشارکتی و فراملی باشد؛ و می‌تواند بدون افتادن در دام دوگانه‌های جنگ سرد، هم‌زمان با اشکال مختلف سلطه درگیر شود. اگر چپ جهانی قرار است از آزمون ایران و خاورمیانه سربلند بیرون آید، ناگزیر است این افق را جدی بگیرد، نه به‌عنوان استثنا، بلکه به‌عنوان امکان.

بازگشت به جامعه: ضرورت بازنگری نظری در چپ جهانی

این یادداشت از این پیش‌فرض آغاز شد که ایران و خاورمیانه صرفاً موضوع تحلیل نیستند، بلکه میدان آزمونی‌اند که توان نظری و سیاسی چپ جهانی را آشکار می‌کنند. در این میدان، آنچه بیش از هرچیز به چشم می‌آید، ناتوانی بخشی از چپ در عبور از منطق‌هایی است که از قرن بیستم به ارث رسیده‌اند: کمپیسم، دولت‌محوری و مرکزگرایی. این منطق‌ها، اگرچه در بزنگاه‌هایی از تاریخ کارکرد توضیحی داشته‌اند، امروز نه‌تنها ناکافی، بلکه مانع فهم واقعیت‌های پیچیده‌ی قدرت و رهایی‌اند.

مرور تجربه‌های ایران، سوریه، اوکراین و مسئله‌ی کوردها نشان داد که تقلیل سیاست به تقابل بلوک‌ها، به حذف جامعه و عادی‌سازی خشونت می‌انجامد. در این چارچوب، استبداد داخلی به حاشیه رانده می‌شود، امپریالیسم‌های منطقه‌ای نامرئی می‌گردند و جنبش‌های اجتماعی یا نادیده گرفته می‌شوند یا به‌عنوان عوامل مزاحم در معادلات ژئوپولیتیک تصویر می‌شوند. چنین تحلیلی، به‌جای نقد مناسبات سلطه، ناخواسته به بازتولید آن‌ها یاری می‌رساند.

در برابر این بن‌بست، تجربه‌هایی چون روژاوا و کودار نشان می‌دهند که سیاست رهایی‌بخش الزاماً از مسیر دولت‌ها عبور نمی‌کند. این تجربه‌ها بر خودمدیریتی، دموکراسی مشارکتی، برابری جنسیتی و سازمان‌یابی از پایین استوارند و امکان مقاومت هم‌زمان در برابر امپریالیسم جهانی، امپریالیسم‌های منطقه‌ای و اقتدارگرایی داخلی را پیش می‌کشند. اهمیت آن‌ها نه در بی‌نقص‌بودن، بلکه در گشودن افقی متفاوت برای اندیشیدن به سیاست است.

بازنگری نظری در چپ جهانی، پیش از هر چیز، مستلزم جابه‌جایی سوژه‌ی سیاست است: از دولت به جامعه. این جابه‌جایی به معنای انکار نقش امپریالیسم یا ژئوپولیتیک نیست، بلکه به معنای بازتعریف آن‌ها از منظر زندگی اجتماعی است؛ دیدن اینکه سلطه چگونه در سطح بدن‌ها، کار، جنسیت، قومیت و محیط زیست عمل می‌کند و چگونه مقاومت نیز اغلب از همین سطوح آغاز می‌شود. بدون این تغییر منظر، هر نقدی از امپریالیسم در خطر آن است که به دفاع از اقتدارگرایی فروکاسته شود.

چپ جهانی، اگر قرار است همچنان داعیه‌ی رهایی داشته باشد، ناگزیر است از وفاداری به نقشه‌های ذهنی منجمد فاصله بگیرد و به تجربه‌های زیسته‌ی جامعه‌ها گوش بسپارد. ایران و خاورمیانه نشان می‌دهند که رهایی نه محصول پیروزی یک بلوک بر بلوک دیگر، بلکه نتیجه‌ی کنش جمعی، خودسازمان‌یافته و چندلایه‌ی جامعه‌هاست. این همان درسی است که آزمون ایران و خاورمیانه پیش روی چپ جهانی می‌گذارد ـ درسی که نادیده‌گرفتن آن، به معنای تداوم بن‌بست نظری و سیاسی خواهد بود.

در همین زمینه:

این مطلب را پسندیدید؟ کمک مالی شما به ما این امکان را خواهد داد که از این نوع مطالب بیشتر منتشر کنیم.

آیا مایل هستید ما را در تحقیق و نوشتن تعداد بیشتری از این‌گونه مطالب یاری کنید؟

.در حال حاضر امکان دریافت کمک مخاطبان ساکن ایران وجود ندارد

توضیح بیشتر در مورد اینکه چطور از ما حمایت کنید

نظر بدهید

در پرکردن فرم خطایی صورت گرفته

نظرها

نظری وجود ندارد.