در سوگ مرجان ساتراپی: «دق که ندانی تو چیست، دق...»
مرجانه ساتراپی، خالق اثر ماندگار پرسپولیس، کمی بیش از یک سال پس از مرگ همسرش، «از اندوه» مرد. اما آیا میتوان از اندوه مرد؟ در فارسی برای چنین مرگی کلمهای هست که هم عامیانه است و هم بیرحمانه دقیق: دق. کلمهای برای آن لحظه که سوگ از مرز روان میگذرد، در بدن رسوب میکند، میل به زندگی را آهسته میخشکاند و امکانی را پیش از رسیدن به پایان طبیعیاش قطع میکند. در پزشکی امروز از «سندروم قلب شکسته» یا تاکوتسوبو سخن میگویند. این یادداشتی در این خصوص و در سوگ مرگ ساتراپی است.

اسکرین شات از انیمیشن پرسپولیس
غصه و غم جانکاه، نهاده شدن داغ افسردگی بر دل، از بسیاریِ اندوه مردن؛ همهی اینها در یک کلمهی کوتاه و سنگین به هم میرسند: دق؛ همان که رضا براهنی نوشت: «دق که ندانی که چیست گرفتم، دق که ندانی تو خانم زیبا.»
خبر مرگ مرجانه ساتراپی، خالق اثر ماندگار پرسپولیس و یکی از صداهای خستگیناپذیر جنبش «زن، زندگی، آزادی» در سالهای اخیر، جامعهی ایران و فرانسه را در شوک فرو برد. او در پنجاهوششسالگی از جهان رفت؛ در سنی که معمولاً هنوز میتوان نوشت، تاب آورد، ساخت، خشمگین شد و شهادت داد. نزدیکان او گفتهاند ساتراپی کمی بیش از یک سال پس از مرگ همسرش، ماتیاس ریپا، «از اندوه» مرد؛ عبارتی که هم باید با احتیاط پزشکی فهمیده شود و هم با تمام وزن انسانیاش جدی گرفته شود.
این نمونهای از جوانمرگی است؛ نه فقط به معنای مرگ در جوانی، بلکه به معنای قطع شدن امکان. هوشنگ گلشیری وقتی از «جوانمرگی در نثر معاصر ایران» سخن میگفت، فقط به عدد عمر نویسندگان فکر نمیکرد. مسئله برای او نیمهتمام ماندن بود: بریده شدن مسیر، خاموش شدن امکانی که هنوز میتوانست ادامه یابد. مرگ ساتراپی نیز از همین جنس است: بریدن شاخهای که هنوز بار داشت.
سندروم قلب شکسته
اما آیا میتوان از اندوه مرد؟
دق تجربهای است که مردم پیش از پزشکان آن را فهمیدند و نام نهادند: اندوه اگر بیپناه بماند، میتواند از روان عبور کند و به بدن برسد. غم فقط در فکر نمیماند. خواب را میشکند، اشتها را میبرد، تن را فرسوده میکند، ایمنی بدن را پایین میآورد، قلب را زیر فشار میگذارد و میل به ادامه دادن را آرامآرام میخشکاند. دق عقبنشینی خاموش است؛ مرگ آهستهی میل به زندگی.
در پزشکی امروز از «سندروم قلب شکسته» یا تاکوتسوبو سخن میگویند؛ اختلالی قلبی که گاه پس از شوک شدید عاطفی یا جسمی رخ میدهد و از نظر نشانهها میتواند شبیه سکتهی قلبی باشد. این سندروم همهی معنای دق را توضیح نمیدهد، زیرا دق همیشه رخدادی ناگهانی نیست و همیشه به یک حادثهی قلبی فروکاستنی نیست. اما تاکوتسوبو یک چیز را روشن میکند: دل شکسته فقط استعاره نیست. بدن میتواند ضربهی عاطفی را به زبان عضله، فشار، تنگی نفس و اختلال قلبی ترجمه کند.
از سوی دیگر، سوگ شدید و طولانی فقط اندوه روانی نیست. پژوهشهای پزشکی و روانپزشکی نشان دادهاند که فقدان همسر یا عزیز نزدیک میتواند خطر مرگ، بیماری قلبی، افسردگی، اختلال خواب و فرسایش سلامت عمومی را بالا ببرد. در طبقهبندیهای جدید نیز از «سوگ طولانیشده» سخن گفته میشود؛ وضعیتی که در آن سوگ از مسیر عادی خود خارج میشود و به اشتغال دائمی ذهن و بدن با فقدان بدل میگردد. پس «مردن از اندوه» را نباید بهعنوان تشخیص سادهی پزشکی گرفت، اما نباید آن را هم خیال شاعرانه دانست. اندوه میتواند بدن را تخریب کند، اگر به تنهایی، افسردگی، بیخوابی، بیاشتهایی، فرسودگی و ترک مراقبت از خود گره بخورد.
مرگ معشوق، اگر عشق عمیق بوده باشد، فرو ریختن معماری جهان است. آدمی که میمیرد، با خود بخشی از زمان را میبرد. گذشته بیصاحب میشود، آینده بینشانی، خانه بیمعنا، و روزها بیجهت. وقتی آن حضور میرود، بدن باید دوباره تنها ماندن را یاد بگیرد. بعضی بدنها یاد نمیگیرند. یا نمیتوانند. یا دیگر نمیخواهند.
دق، مالیخولیا و سوگ
دق با سوگ و مالیخولیا یکی نیست، اما با هر دو نسبت دارد. سوگ، حتی وقتی ویرانکننده است، هنوز صورتی از رابطه با فقدان است. فرد میداند چه کسی را از دست داده، چه چیزی فرو ریخته، کدام جای جهان خالی شده است. در سوگ، موضوع فقدان روشن است. مرده غایب است، اما غیبت او نام دارد. درد پراکنده و نامتعین نیست؛ به کسی، خاطرهای، خانهای، صدایی، بدنی، یا آیندهای ازدسترفته گره خورده است. به همین دلیل سوگ، اگر امکان بیان و همراهی داشته باشد، میتواند در زمان، زمینهی بازگشت نیرومندتر به زندگی را فراهم کند.
مالیخولیا وضع دیگری است. فروید در «سوگ و مالیخولیا» تفاوت اصلی را اینطور بیان میکند: در سوگ، جهان فقیر و تهی میشود؛ در مالیخولیا، خودِ من فقیر و تهی میشود. در سوگ، فقدان بیرون از من است، هرچند مرا میشکند. در مالیخولیا، فقدان به درون من منتقل میشود. فرد فقط معشوق یا موضوع ازدسترفته را از دست نمیدهد؛ با آن یکی میشود و سپس خشم، ملامت و ویرانی را علیه خود برمیگرداند. به همین دلیل مالیخولیا فقط غم نیست. نوعی فروپاشی رابطه با خود است. فرد نمیگوید فقط جهان بیمعنا شده؛ گویی خود او نیز دیگر سزاوار زیستن، میل داشتن، یا ادامه دادن نیست.
دق در این میان، نه دقیقاً سوگ است و نه صرفاً مالیخولیا. دق نام لحظهای است که سوگ از حد تحمل بدن عبور میکند و مالیخولیا به فرسایش زیستی نزدیک میشود. دق، سوگ نیست، چون فقدان در آن امکان زندگی را میبلعد. مالیخولیا هم نیست، چون لزوماً به زبان گناه، ملامت خود، یا ساختار روانکاوانهی بازگشت خشم به من بیان نمیشود. دق نام دقیق لحظهای است که فقدان از سطح معنا عقبنشینی میکند و به شکلی مادی در بدن رسوب میکند. در دق، مسئله این نیست که جهان بیمعنا شده؛ دق به معنا بیتفاوت است و با اشتها، خواب، صدا، پوست، قلب، حرکت، حافظه و میل سروکار دارد.
از این نظر، دق شکستِ امکان سوگ است. جایی که فقدان نمادین نمیشود، در زبان جایی پیدا نمیکند، جمعی برای حمل آن ساخته نمیشود، و بدن ناچار میشود بهتنهایی و در شکلی نامپذیرناشده آن را تحمل کند. سوگ، وقتی امکان اجتماعی دارد، میتواند میان مرده و زنده فاصلهای بسازد؛ فاصلهای دردناک، اما لازم. دق زمانی آغاز میشود که این فاصله ساخته نمیشود. مرده از جهان نمیرود؛ در بدن زنده میماند. نه به شکل خاطره در معنای متعارف آن، بلکه همچون فشاری فرساینده.
ادای احترام به مرجانه ساتراپی در صفحهی اینستاگرام «لیبراسیون»؛ با آثاری از لوز، بهاره اکرمی، بنژامن شو، متیو سپن و بودوان
دق و سیاست مراقبت
مرجانه ساتراپی هنرمند شکستها و زخمهای پس از انقلاب ۱۳۵۷ بود. پرسپولیس فقط روایت کودکی یک دختر در ایران پس از انقلاب نبود. روایتی بود از ورود تاریخ به خانه، به مدرسه، به بدن زن، به موی دختر، به ترس خانواده، به خندهی مادربزرگ، به تبعید، و به زبان. او توانست تجربهای ایرانی را جهانی کند، بیآنکه آن را بیخطر یا تزیینی کند. به همین دلیل مرگ او برای ایرانیها سنگین است. او از معدود چهرههایی بود که توانست میان ایران و جهان، میان تصویر و سیاست، میان تبعید و حافظه، میان کودکی و خشونت تاریخی پلی بسازد. مرگ او از آن مرگهایی است که احساس میکنی چیزی در زبان عمومی کم شد.
مرگ مرجانه ساتراپی ما را بار دیگر به این حقیقت خشن برمیگرداند: انسان ظرفیت بیپایان برای تحمل ندارد.
ما دق را خوب میفهمیم، چون تاریخ معاصر ما انباشته از داغ است. تبعید دق میدهد. زندان دق میدهد. اعدام دق میدهد. شکست انقلاب دق میدهد. خبرهای پیدرپی مرگ دق میدهند. اما عقب راندن دق به میانجی نوعی سیاست سوگ را هم خوب میفهمیم. مادران داغدار، خانوادههای زندانیان، بازماندگان جنگ، مهاجران بیبازگشت و نسلهایی که مدام باید با فقدان زندگی کنند، همه میدانند که اندوه فقط احساس نیست. اندوه ماده است. وزن دارد. بر شانه مینشیند، در سینه تهنشین میشود و بدن را زودتر از موعد پیر میکند. آنها اما از اندوه سیاست زندگی ساختهاند.
دق را باید در نسبت با سیاست مراقبت فهمید. «ساده است ستایش گلی، چیدنش، و از یاد بردن که گلدان را آب باید داد.»
مرگ از اندوه را نباید زیبا کرد و نباید آن را اسم رمز وفاداری عاشقانه دانست. دق بیشتر از آنکه ستایش عشق باشد، نشانهی ناتوانی در امکان سوگ است: ناتوانی در نمادین کردن فقدان، در تقسیم اجتماعی آن، و در تبدیل اندوه به نیرویی برای ادامه دادن. جهان امروز سوگ را خصوصیتر کرده و آدم داغدار را بیش از پیش به اتاق، دارو، پیامهای کوتاه و تنهایی سپرده است.
مرجانه ساتراپی رفت، زودهنگام و شوکهکننده؛ اما کلمهای در خبر مرگ او از خود خبر سنگینتر بود: اندوه... او از اندوه مرد. یادش گرامی.


نظرها
دل آشنا
ی سوال بپرسم عمو !؟! من خودم ی پرزیدنت سایبر بودم و به نظر بعضی در کشور خودم بعضی ها حقشون هم هست ازبین بروند ! اما اگر ی نگاه به مملکت بندازیم می بینید هیچی ازش باقی نمونده !!!