ارتباط ناشناخته. ارتباط بدون سانسور. ارتباط برقرار نمی‌شود. سایت اصلی احتمالاً زیر سانسور است. ارتباط با سایت (های) موازی برقرار شد. ارتباط برقرار نمی‌شود. ارتباط اینترنت خود را امتحان کنید. احتمال دارد اینترنت به طور سراسری قطع شده باشد. ادامه مطلب

گزارش میدانی

میان ترس، انتظار و بی‌اطمینانی؛ زندگی روزمره در هفته اول فروردین

کتایون کاویانی ـ این نوشته روایتی از زندگی روزمره در تهرانِ جنگ‌زده است؛ از شب‌هایی که صدای بمب، آژیر و ایست‌های بازرسی با گفت‌وگوهای خانوادگی، اضطراب، سوگ و تلاش برای ادامه دادن زندگی درهم می‌آمیزد. این گزارش، از خلال جزئیات کوچک و انسانی ــ از مَش‌اسماعیل رفتگر محله تا کتاب‌فروشی‌های شلوغ و خانه‌هایی که زیر آوار می‌روند ــ تصویری از جامعه‌ای ارائه می‌دهد که میان ترس، خشم و فرسودگی، هنوز می‌کوشد امید و همدلی را زنده نگه دارد.

۲ فروردین ۲۳ روز جنگ

نمی‌دانم برای چندمین شب متوالی‌ست که با صدای انفجار شدید از خواب بیدار می‌شوم. گیج و گنگم. گوش تیز می‌کنم. صداها از دور می‌آیند. «ر» روی زمین به شکم خوابیده است. سرم درد می‌کند. چشم‌هایم با سردردم را می‌گذارم پشت پلک‌هایم و می‌بندمشان. 

صبح زود بیدار می‌شوم. دلم می‌خواهد پیش از هر کاری ورزش کنم اما نمی‌توانم. می‌نشینم به خواندن کتاب «زن در تاریخ ایران معاصر». مجموعه مقالات مفصل که هر کدام به موضوع حضور زن در آموزش، تحصیلات، تشکیل گروه‌ها، احزاب و... می‌پردازند. این بخش در مورد فعالیت‌های کانون‌ها و احزاب زنان در دوران نخست وزیری مصدق است. «ر» چند روز پیش گفت اگر شما امروز توانسته بودید به خواسته‌‌های برحقتان برسید تو امروز به جای تاریخ مشروطه و قاجار، هگل می‌خواندی. حرفش را می‌فهمم و نمی‌فهمم. می‌فهمم چون سال‌ها مجادله بر سر حجاب و مسائلی از این دست چنان توان را از ما گرفته و تمرکز را (البته بر حق) به سمت خود کشانده که گاهی خودمان را فراموش می‌کنیم. ناخودآگاه یاد کمپین یک میلیون امضا می‌افتم. یاد آن همه تلاش و خانه‌ به خانه رفتن برای جمع کردن امضاء، دستگیری فعالان حقوق زن، منزوی شدن و مهاجرتشان(بخوانید تبعید) و نشستن گَرد ناامیدی به سر و رویمان. 

شب خانه خواهر «ر» دعوت شده‌ایم. دوستم زنگ می‌زند و به شوخی می‌گوید می‌خوام تبرمو بردارم برم جنگل هیزم بیارم. می‌گم باز چی شده؟ می‌گه مگه نمی‌دونی ترامپ ضرب الاجل ۴۸ ساعته داده! گفته اگه تنگه رو باز نکنید. تمام نیروگاه‌ها رو می‌زنم. نفسم در سینه حبس می‌شود. فرو رفتن در خاموشی مطلق . قطع ارتباط با همه چیز و همه کس و فلج شدن به معنای مطلق کلمه. به برج‌های عظیم چند طبقه اطرافمان فکر می‌کنم. اگر برق کل ایران برود. یکی از کوچک‌ترین اتفاقات این است که ساکنان این برج‌ها که اکثرا پیر و مسن هستند نمی‌توانند قدم از قدم بردارند و در خانه‌هایشان حبس می‌شوند. وضعیتمان چیزی شبیه رمان کوری خواهد شد. کلافه می‌شوم و برای انکار وضعیت دنبال تفریح جدیدی می‌گردم. علاوه بر فیدیبو، برنامه طاقچه را هم دانلود می‌کنم و کتاب «باختن به بدن» را می‌خرم. برنامه «نوار» را هم که کتاب‌های صوتی دارد دیروز ریخته‌ام. محاسبه می‌کنم برای حفظ ریتم  باید یک ساعت در فیدیبو، نیم ساعت در طاقچه، نیم ساعت در نوار کتاب بخوانم و ده صفحه هم «تاریخ اجتماعی زن در قاجار» را مرور کنم. راستش از اینکه سر کار نمی‌روم اصلا ناراحت نیستم. تنها دلتنگی‌ام برای شاگردانم است. اگر می‌توانستم غذا و ورزشم را منظم کنم وضعیت را به همین شکل دوست داشتم. 

ظرف‌ها را زیر و رو می‌کنم و دنبال ظرفی می‌‌گردم که خواهر «ر» دوست داشته باشد. دستِ آخر یک ظرف خورشت خوری بزرگ می‌خریم با گل‌های سبز و دور طلایی.

توی خانه «ن» خواهر «ر» همه حرف‌ها حول و حوش ایران و اسرائیل و آمریکاست.

«ن» و شوهرش مدام با هم در حال جدال ‌ و مرافه‌اند. برایم عجیب است که چطور این زندگی بدون هیچ نقصی ادامه پیدا می‌کند.

«ز» خواهر دیگر «ر» است. وقتی می‌گویم بسیاری از مردم در دزفول وقتی بمب‌ها بر سرشان می‌ریخته کِل می‌کشیدند آه می‌کشد و غمگین می‌گوید لعنت به وضعیتی که برای ما برای ساخته‌اند. 

«ن» اما معتقد است ما به دلیل نفرت از ج.ا واقعیت‌ها را نمی‌بینیم. مخاطب این ما البته بیشتر همسرش «ع» است. «ع» می‌گوید هزاران جان عزیزِ مردم از دست رفته تو خودت بعد از ۳ سال که از مرگ بچه‌ات می‌گذره هر شب و هنوز با گریه می‌خوابی. چطور به این خانواده‌ها فکر نمی‌کنی؟ نمی‌دانم چرا از دهانم می‌پرد و می‌گویم به مردمی که سال را کنار خانواده‌های داغدار نو کرده بودند، حمله کرده‌اند. «ع» می‌گوید بفرما و ادامه می‌دهد این وطن برای من بدون هم‌وطن‌هایم معنا نداره. خاک بدون اونا برای من بی‌معناست. من به خاطر اونا اینجا رو کشور خودم می‌دونم. اگه قراره کسی اونا رو عزادار کنه می‌خوام نباشم. 

به سکوت «ن» فکر می‌کنم. به بغض فروخورده‌اش بعد از اشاره «ع» به مرگ دختر نوجوانشان. دختر «ع» و «ن» سه سال پیش از دست رفت. من در خانه «ر» بودم. یکی از هولناک‌ترین لحظات زندگی‌ام بود. ساعت ۳ صبح، پدر «ر» زنگ زد و گفت دخترک ایست قلبی کرده و تمام. خوب یادم هست چطور نفس «ر» رفت دولا شد و هق‌هق امانش را برید. آن صبح کذایی را خوب به خاطر می‌آورم که چطور «ن» نشسته بود روی مبل و خودش را تاب می‌داد و راه نفسش بند آمده بود و گریبان می‌‌درید. از آن وقت تا حالا موهای «ن» یک دست سفید شده‌اند. درست مثل موها و ریش «ر».

«ن» خورشت خلال درست کرده، خورشت خلال یکی از خوشمزه‌ترین غذاهایی‌ست که تا به حال خورده‌ام. «ن» با وجود مخالفت‌های تند و تیزش با همه ما به غایت مهربان است. رو می‌کند به من و می‌گوید به خاطر تو خورشت خلال درست کردم اولش می‌خواستم آلبالوپلو درست کنم. قربان صدقه‌اش می‌روم.

بعد از شام همه دور هم می‌نشینیم. ماهواره دارد حمله ایران به مجتمع‌های مسکونی اسرائیل را نشان می‌دهد. جان آدمی میانه این دو جنگ هیچ اهمیتی ندارد. اما وقتی اسرائیل اقدام را محکوم می‌کند و مدام از ارزش جان مردم کشورش حرف می‌زند. لجم می‌گیرد. انگار که جان ما اندازه ارزن نمی‌ارزد.

«ن» می‌گوید از وقتی فهمیدم می‌خوان نیروگاه‌ها رو بزنند با خودم فکری شدم که موهامو کوتاه کنم. مادر «ر» خطاب به من می‌گوید برو زود حمام. می‌گویم فایده نداره  اگه آب و برق قطع بشه احتمالا باید کچل کنم. «خ» می‌گوید با این تفاسیر همه باید کچل کنیم. توی سرم زنان و مردانی را می‌بینم با سرهای تراشیده که در تاریکی کورمال کورمال راه می‌روند و امیدشان را به آمدن روزهای خوب از دست داده‌اند.

۴ فروردین ۲۵ روز جنگ

خانوم محل کار من باغ سپه سالاره. روزی پنج شیش دفعه باید این مسیر رو برم و بیام و هر بار چند تا ایست ماشینمو زیر و رو می‌کنن. یه بار به یکی‌شون که صندوقو بالا زده بود گفتم برادر سفت بگرد. گفت چی؟ گفتم برادر سفت بگرد. حسابی بگرد، شاید یه چیزی پیدا کنی. یارو گفت ما رو ایستگاه کردی؟ گفتم نه والا شما ایست گذاشتین ما رو ایستگاه کردید. منو هر روز همه‌اتون دارید چند بار می‌گردید چیزی پیدا کردید آخه؟ 

این‌ها را راننده اسنپی می‌گوید که من را از خانه «ن»  به خانه خودمان می‌برد. همه این‌ها را وقتی می‌گوید که از ایست خیابان شریعتی عبور می‌کنیم. تا یادم می‌آید همیشه نرسیده به سر معلم شب‌ها ایست بازرسی بود. اما «ن» می‌گفت چند روز اخیر و بعد از اینکه ایست بازرسی هفت تیر را زده‌اند. آن را جمع کرده‌اند. حالا می‌بینیم که دوباره پهن است.

از خیابان‌های خالی و سوت و کور و تاریک می‌گذریم و راننده اسنپ می‌گوید من وقتی فردوسی و میدون شهدا رو زدن ‌همون نزدیکی بودم دست و پا بود که جمع می‌کردن. 

صبح هم که به سمت «ن» می‌رفتم. یکی از شاگردانم «ه» زنگ زد و گفت فردای انفجار زرافشان رفته سر کارش که ۲۰۰متری با محل ویرانی فاصله دارد و می‌بیند همین طور جنازه است که از زیرِ آوار بیرون می‌کشند. 

بعد از خواندن کتابِ «جنگ چهره زنانه ندارد» من هر وقت که حرف دست و پای قطع شده می‌شود به سرباز زن روسی فکر می‌کنم که می‌گفت زمان زیادی را بالای دیگی می‌ایستاده که در آن دست و پای کشته‌شدگان جنگ می‌جوشیده.

توی چمران که می‌افتیم راننده اسنپ می‌گوید من نمی‌دونم این امتحان الهیه که ما داریم از سر می‌گذرونیم یا عذاب الهی. دی این همه آدم کشته شدن. الان این همه آدم دارن کشته میشن. 

در لاین مخالف ماشین‌هایی را می‌بینم که با پرچم ایران و تصویرهایی از آیت الله و مجتبی خامنه‌ای الله اکبر و حیدرگویان پشت هم به ردیف در حال حرکت‌اند. به کلمه عذاب فکر می‌کنم و دلم می‌گیرد و به راننده می‌‌گویم اسمش هر چه باشد حق ما این نیست و نبوده.

خوب یادم است مردم در جنگ ۱۲ روزه چقدر برای هم سنگ تمام گذاشتند. همدیگر را به خانه‌‌های هم دعوت می‌کردند. حتی غریبه‌ها را در شهرهای مختلف با روی باز به خانه‌هایشان راه می‌دادند.  هرکس ماشین داشت، پرس و جو می‌کرد اگر کسی هم مسیرش بود او را هم با خودش می‌بُرد. گروهی تلگرامی هم برای همین کار درست کردند تا بتوانند با هم همسفر شوند. کشورِ دوست و همسایه ترکیه تعجب کرده بود که مردم به مرزهایش هجوم نبرده‌اند. حالا بوده‌اند این میان تعدادی که از وضعیت سوءاستفاده کرده بودند. مثل بعضی راننده‌ تاکسی‌های خط تهران_کرج، تا سقف ۱۵ میلیون تومان نفری از هر مسافر خواسته بودند. اما تعدادشان کم بود.

من خوب می‌دانم علی‌رغم دوقطبی شدن جامعه، ما مردم خوبی هستیم، مداراگر بوده‌ایم همیشه و این روزها تنها مستاصلیم و طاقتمان تاق شده است.

راننده مچ دست‌هایش را می‌بوید و می‌گوید حالا خانوم توی این گیر و دار منو ببینید چه دل خجسته‌ای دارم. اون روز رفتم تجریش گفتم یکم چرخ بزنم. رفتم عطرفروشی دو تا عطر داشت با قیمت پنج شش میلیون. یکیش هم عطر علی دایی بود. دو تاشو زد به دستم. بهش گفتم اگه بوش تا فردا بمونه میام می‌گیرمش. بعد باز دوباره مچ دستش را می‌بوید و می‌گوید این عطر علی دایی عجب بویی داره.

در میانه روزهای ترس، وحشت و اضطراب، زندگی خودش را به در و دیوار می‌زند و تقلا می‌کند تا رهایش نکنیم. راست می‌گویند نیروی زندگی بسیار قوی‌تر از حد تصور ماست.

۵ فروردین ۲۶ روز جنگ

صدای انفجار می‌افتد روی کفش‌هایم، روی کاشی‌های لقِ کفِ پارکینگ. دست می‌گذارم روی شقیقه‌هایم و بغضم را قورت می‌دهم. از دیشب تا به حال صورت مَش اسماعیل، رفتگر محله‌امان از جلوی چشمانم دور نمی‌شود. صدای خِش‌خِشِ جارویش را میان انفجارها می‌شنیدیم. انگار که گوش تیز کرده باشیم یک مرتبه همه بلند شدیم و توی بالکن رفتیم. سیاهی شب توی کوچه خودش را جابه‌جا کرده بود. من، مامان و برادرم با هم صدایش زدیم. مَش اسماعیلللل... درست زیر بالکن ما بود. دست از کار کشید و بالا را تماشا کرد. مامان گفت سر و صداها خیلی زیاده شده می‌خوای بیای اینجا تا آروم‌تر شه بعد بری؟ لبخندش زیر تک نور ساختمان پیدا شد. خسته بود و کم‌جان. گفت نه خانوم دیگه چیزی نمونده کارم تموم میشه. مامان پرسید خونه‌ات کجاست؟ صدایش از میان نفیر بمب‌ها رد شد به مَش اسماعیل رسید. گفت پاکدشته خونه‌ام ؟؟  مامان ۱۰۰ تومان پولی را که روی شومینه گذاشته بود توی جیبم گذاشت و رفت آشپزخانه کیسه برداشت، سرش را کرد تو یخچال، میوه‌ها را توی کیسه ریخت و به دستم داد و گفت بدو ببر برای مَش اسماعیل .میوه و پول را با دست‌های پینه‌بسته‌اش گرفت. گفتم ببخشید مَش اسماعیل کاش بیشتر ازمون برمی‌‌اومد و پیش از این که اشک‌هایم روی گونه‌هایم لب‌پر بزند دویدم بالا. 

می‌خواهم ناخوشی چند روزه‌ام را، نخوردن داروهایم از ابتدای جنگ را و بی‌خوابی که به ابعاد زندگی‌ام چنگ انداخته را به بهانه جارو زدن‌های مَش اسماعیل بالا بیاورم. فرصت نمی‌شود اما، «ن» پیام می‌دهد که یک مرتبه دچار اضطراب شدیدی شده است. چند روزی‌ست دارد خانه تکانی یا به قول خودش دیپ‌کلینینگ می‌کند و تمام اسباب‌های خانه را جمع کرده میانه هال. حدس می‌زنم رفته توی اتاق کار و چشمش به پاپیون‌های گربه‌هایش و شمعدانیِ عروسی مادرش افتاده و بهم ریخته است.

«ن» یکی از گربه‌هایش را دو سال پیش و گربه دیگرش را در جنگ ۱۲ روزه از دست داد. اولی از بیماری جان به در نبرد و دومی در رشت گم شد. مادرش را هم سال ۹۳ سرطان از او گرفت و پدرش دو سال پس از مادرش از دست رفت. 

پای تلفن با هم حرف می‌زنیم. هربار «ن» حالش بد است این قدر با هم حرف می‌زنیم تا بهتر شود. پوکساید می‌خورد و مدام به او می‌گویم می‌توانم بروم پیشش. اما مقاومت می‌کند و بعد از چند دقیقه می‌گوید نترسیا فکر کنم دارم دچار حمله می‌شوم. «ن» سابقه حمله هراس دارد. از وقتی جنگ شروع شده این حال او تشدید و تعداد دفعات حملاتش افزایش پیدا کرده، به او می‌گویم الان راه می‌افتم. می‌گوید خطرناک است و نگرانت می‌شوم. اصرار می‌کنم. نمی‌دانم باید چه کار کنم. صدای حملات هوایی قطع نمی‌شود. می‌گویم می‌آیم پیشت می‌مانم و باز هم مقاومت می‌کند. 

یک آلپرازم می‌گذارد زیر زبانش. با خودم فکر می‌کنم، حالا لابد چمباتمه زده روی صندلی چسبیده به یخچال، کنار پنجره‌ای که رو بیرون باز می‌شود و صدای بلبل همسایه هم می‌آید. نگرانم بلند شود، راه بیفتد. پاهایش خالی کنند و باز مثل چند روز گذشته سر زانوهایش زخم شوند.

گوشی را قطع می‌کند و پیام می‌دهد باور کند بهترم. از شدت بی‌خوابی یک ربعی خوابم می‌برد. نا ندارم بلند شوم ناهاردرست کنم. به «ن» دوباره زنگ می‌زنم. دروغ گفته بهتر نشده، لباس می‌پوشم راه بیفتم که می‌گوید «م» دوست مشترکمان زنگ زده و نزدیکی خانه‌اش بوده و حالا دارد می‌رود پیشش، خیالم راحت می‌شود.

بیرون باران نم می‌زند. از صبح به «ر» گفته‌ام برویم شهر کتاب و او وعده عصر داده وهمین موضوع  عصبانی و کلافه‌ام کرده است. میانه عصبانیت به این فکر می‌کنم که حتما امشب غذا درست کنم و سهم مَش اسماعیل را هم کنار بگذارم.

«ر» عصر می‌آید. راه می‌افتیم. شهر کتاب خیلی شلوغ است. «ف» گفته بود از وقتی جنگ شده، شهرستان‌ها آنقدر کتاب سفارش داده‌اند که تعجب کرده‌ایم. به شمعدانی‌های پشت پنجره‌ها نگاه می‌کنم که تر و تازه شده و گل داده‌اند دوباره.

پیش از هر چیز سراغ قفسه مطالعات زنان می‌روم به این امید که تکانی خورده و سر و شکل این قفسه کوچک بهتر شده باشد. اما دریغ، خوب یادم است چند سال پیش روز جهانی زن با مدیر شهر کتاب بحثم شد که این همه کتاب در حوزه زنان چاپ شده، آن وقت شما چهار تا کتاب زرد دمِ دستی اینجا گذاشته‌اید. مدیر هم گفت شما لیست بدهید من تهیه می‌کنم. لیستی با بیش از ۵۰۰ عنوان کتاب برایش بردم اما هیچ فایده‌ای نداشت.

دنبال کتاب « آشپزی در دوره صفوی» تصحیح ایرج افشار می‌گردم و خیلی بعید می‌دانم که آن را داشته باشند. دوباره صدای انفجارها شروع می‌شود. پسر فروشنده که سبیل بلند، موهای تنک و شکم برآمده‌ و نگاه مهربانی دارد بی‌اعتنا به صداها کتاب را برایم پیدا می‌کند. اصرار هم دارد باقی آثار ایرج افشار را هم بخرم. وسوسه برانگیز است اما مقاومت می‌کنم. ۲۰ دقیقه‌ای در صف صندوق می‌مانم تا نوبتم شود.

باورم نمی‌شود مردم اینقدر کلافه شده‌اند که به کتاب فروشی‌ها هجوم آورده‌اند. با «ر» راه می‌افتیم تا خیابان‌ها و خانه‌هایی  که نزدیکی ما زده‌اند را ببینیم. با خودم فکر می‌کنم کاش کاری از من برمی‌آمد. کاش می‌توانستم تمام مردم بی‌خانمان شده شهرم را در خانه‌امان جای دهم

۶ فروردین ۲۷ روز جنگ

خانه دوستی در بمباران ویران شده است. دوستِ دیگری هم در جنگ ۱۲ روزه خانه‌اش را از دست داد. عادت داشت شب‌ها، از خانه‌اش عکس می‌گرفت و عکس‌ها را استوری می‌کرد. آخرین عکس خانه‌اش هالی بود در سایه روشن نورِ چراغ‌های ریسه‌ای، مایل به مبل‌های خاکستری‌اش که با روانداز نقش ترکمن تزیین شده بود. عکس بعدی را ظهر گذاشت همه چیز چنان در هم کوبیده شده بود که هر چه تلاش می‌کردم نمی‌توانستم تصویر شب گذشته را به خاطر بیاورم. هنوز هم از یادآوری آن لحظه چشمانم پُر می‌شود.

حالم خوش نیست بالاخره دیشب بعد از ۲۷ روز داروی خوابم را خورده‌ام و انگار نه انگار.  نه تنها نخوابیدم که با منگی و سر درد بدی از جا بلند شدم. مقاومت می‌کنم. در برابر لختیِ افسردگی که این مدت آرام خزیده و دامنم را گرفته مقاومت می‌کنم. می‌روم نان بخرم. نانوایی برعکس صبح‌های زود خلوت است. من و یک نفر دیگر توی صف هستیم. 

با کلافگی و عصبانیت از خانه بیرون زده‌ام. دیگر طاقت بابا، بیماری و اداهایش را ندارم. صبح از خواب بلند شده، رفته توی آشپزخانه و یک فتیر به دندان گرفته و شروع به سق زدن کرده، بهت زده تماشایش کردم. پرسیدم چرا نون پنیر نمی‌خوری؟ گفت پیدا نکردم. با حرکتی تند و عصبی در یخچال را باز کردم پنیر را از نزدیک‌ترین جای ممکن به او دادم و بعد چرخ زدم سمت فریزر نان درآوردم و محکم روی میز کوبیدم. 

خسته‌ام. خیلی خسته‌ام. از اینکه هر روز داروهایش را می‌دهم و بعد ده‌ها بار می‌پرسد من داروهایم را خورده‌ام یا نه خسته‌ام. از چند روز قبل از جنگ که درد پایش شروع شد همه وارد چرخه عجیبی شدیم. راضی نمی‌شد به اورژانس زنگ بزنیم. نمی‌توانست حتی یک قدم بردارد.

با برادرم به سختی تا دستشویی می‌رفت. یک روز که او نبود تا من بخواهم بدن ۹۰ کیلویی‌اش را از جا بلند کنم کار از کار گذشته بود. ناله‌ها اینقدر زیاد شد که بی‌اعتنا به اعتراض‌هایش به اورژانس زنگ زدیم. اما دیگر جنگ شده بود. اورژانس حاضر نبود وقتش را برای بیماری که وضعیت اضطراری نداشت تلف کند. اورژانس خصوصی تا بیمارستان ۵ میلیون و بیمارستان هم ۵۰ تا ۶۰ میلیون پول می‌گرفت. 

روزچهار جنگ بابا را به زور روی ویلچر نشاندیم و رفتیم بیمارستان اختر. اما هیچ متخصصی نبود تا براش ام‌آر‌آی بنویسد. به دکتر زنگ زدیم گفت بیایید بیمارستان ناجا در خیابان ولی‌عصر. به محض اینکه وارد بیمارستان شدیم. نزدیکی آنجا را زدند. در بیمارستان کُدی اعلام شد که معنایش این بود همه برای حفظ جانشان باید بیمارستان را تخلیه کنند. یکی از دوستانم پرستار بیمارستان سیناست و می‌گوید امکان تخلیه تنها برای کارکنان بیمارستان ناجا وجود دارد. باقی بیمارستان‌ها را تا نزنند حق خروج از بیمارستان را ندارند! یاد حرف‌های «ر» افتادم . می‌گفت وقتی کلانتری نزدیک بیمارستان خانه‌اش را زدند. نگهبان‌ها جلوی در ایستاده بودند و همه را به داخل هدایت می‌کردند. بعد از خروج کارکنان به سختی پزشکی را پیدا کرده و مجبورش کردیم برای بابا چند مسکن بنویسد و با سختی بیشتری به خانه برگشتیم. 

از یادآوری آن روزها کلافه می‌شوم و اینکه نمی‌توانم کارهایم را انجام بدهم کلافه‌ترم می‌کند. ظهر برای ناهار خانه مادر«ر» دعوتیم. «ر» می‌آید دنبالم و با هم می‌رویم پارک قدم بزنیم. موقع راه رفتن دلم می‌گیرد. همه چیزمان با ترس گره خورده از یک راه رفتن عادی گرفته تا کشیده شدن چرخ‌های سطل زباله که هر شب سرایدارمان با خودش این سو و آن سو می‌برد. صدایی می‌دهد شبیه اوج گرفتن هواپیما در آسمان و گوش‌های همه را تیز می‌کند.

مادر «ر» ناهار خورشت بامیه پخته است. بعد از ناهار از دیشب حرف می‌زنیم. از بساطی که هر شب ساعت ۱۱ راه می‌افتد. الله اکبر و مرگ بر آمریکا گویان صدایشان را با بلندگوها تو میدان‌ها، خیابان‌ها و کوچه‌ها رها می‌کنند و انگار هدفشان تنها تولید وحشت است. مادر «ر» می‌گوید من به سختی می‌خوابم و هر شب اول با صدای فریاد این جماعت و بعد هم صدای بمب‌ها خوابم نمی‌برد.

حرف از تجمع به جنایات جنگی کشیده می‌شود «ح» برادر «ر» می‌گوید تا الان چند هزار ایرانی غیرنظامی تو ایران کشته شدند در حالی که اسرائیل فقط ۲۰-۳۰ نفر کشته داده. «ر» می‌گوید همه ما بر سر جنایات جنگی توافق داریم هر شکلی از حمله به مراکز غیرنظامی جنایت جنگیه. «ح» با لحن خاصی اضافه می‌کند کشتار بچه‌های میناب هم. جوری این جمله را ادا می‌کند انگار که ما گفته‌ایم می‌خواهیم این کشتار را نادیده بگیریم. بحث توی بحث می‌آید و به ایست‌های بازرسی کشیده می‌شود. «خ» خواهر دیگر «ر» می‌گوید من دلم به حال بچه‌های این ایست‌های بازرسی می‌سوزه. خیلی‌هاشون نوجونن و اسلحه به دستشون دادن. «ز» حرف قابل تاملی می‌زند می‌گوید تا وقتی اسلحه به دست دارن برابر نیستیم. اول باید اسلحه‌هاشون را زمین بذارن آن وقت بگوییم حالا بیاین حرف بزنیم.به خاطر همین بچه‌ها هم که شده همه چیز باید تغییر اساسی کند. وقت رفتن مادرِ عزیزِ «ر» که روسری روشنی به سر کرده و اندام کوچکش را پیراهنی تیره پوشانده به من عیدی می‌دهد. مدت‌هاست عیدی نگرفته‌ام. رویش را می‌بوسم و تشکر می‌کنم.

از ساعت ۸ شب حملات شروع می‌شود. جنگنده‌ها جوری نزدیک به زمین حرکت می‌کنند که احساس می‌کنی هر آن ممکن است بیایند داخل و بعد صدای انفجارهای مهیب از دور و نزدیک شنیده می‌شود. مامان خانه مامانی‌ست. با اضطراب و دلهره زنگ می‌زند و می‌پرسد خوبید؟ می‌گویم آره. می‌گوید نزدیکی خانه دایی‌ام را زده‌اند و دایی از ترس دندان‌هایش قفل شده‌ است. ۴ صبح صداهای مهیب انفجار با صدای عظیم رعد و برق قاطی می‌شوند و من به این فکر می‌کنم که دیگر خوردن قرص‌ها هم توفیری ندارد.

۸ فروردین ۲۹ روز جنگ

روی بشقابِ سفید پُر از خطوط سیاه است که از مرکز به لبه‌ها رفته‌اند. بشقاب را با چند کاسه کوچک می‌خرم و راهی خانه «ز.ک» و «ش» می‌شویم. کمی خیالم راحت است چون این اواخر آنجا را بسیار کم زده‌اند. لعنتی دلم می‌خواهد یک بار هم که شده بی‌دلشوره، پیش دوستانم بروم.

«ز.ک» مثل همیشه است. تنها موهای لختش کمی بلند شده و مثل بیشتر اوقات شومیز سفید و شلوار مشکی پوشیده است. «ش» اما سبیلِ نازکِ کلارک گیبلی گذاشته و حسابی تغییر کرده است. نشسته ننشسته در مورد آمار کشته‌شدگان این روزها حرف می‌زنیم. «ز.ک» به شوخی و خنده می‌گوید ایرانی خوب ایرانی مرده است و وقتی من از مناطقی حرف می‌زنم که آدم‌های زیادی آنجا کشته شده‌اند. سرش را به سمت شانه‌اش می‌چرخاند، با لحن مسخره‌ای ادا در می‌آورد و می‌گوید نه عزیزم اینا نقطه‌زنی می‌کنن غیرنظامی نمی‌کشند. می‌گویم من با کسانی که توی ایرانند و جنگ‌طلبند کاری ندارم. از اونا عصبانی نیستم. اما اینا که با پرچم اسرائیل و آمریکا تو تجمعای خارج از کشور شرکت می‌کنن رو نه می‌فهمم، نه می‌خوام بفهمم. «ز.ک» دستی به موهایش می‌کشد. چشم‌هایش کمی تنگ می‌شوند و می‌گوید قبل از اینکه اینترنت قطع بشه یه استوری توی اینستاگرام گذاشتم. نوشتم کسانی که خارج از کشورند. برای ما به طبل جنگ نکوبند. در عرض چند روز چنان حملاتی به من شد که حد نداشت. به او گفته‌ بودند حکومتی، رانت‌خوار، خون‌شوی و هم‌دست نظام. او هم دچار حمله شدید عصبی می‌شود و چند روز متوالی گریه می‌کند. از یادآوری این حرف‌ها اخم به ابرویش می‌افتد. خاکستر سیگارِ دست‌پیچش می‌ریزد روی پیراهنش و گردنش را می‌مالد.

دانشگاه علم و صنعت را هم زده‌اند. دانشگاه ویران شده، ویرانی مثل موریانه به جان شهرهای ایران افتاده، تهران از همه بدتر و شهرهای شمالی بی‌خیال و فارغ از جنگ پر از ازدحام جمعیت مردم شهرهای دیگر به زیست خود ادامه می‌دهند. 

«ر» عکسی را که ظهر با موبایلش از دود حاصل از انفجار و روی پشت‌بام گرفته نشان «ز.ک» می‌دهد. بعد عکسی از روز دوم جنگ نشانش می‌دهد. با هم رفته بودیم داروهای مامان را از داروخانه بخریم. هنوز چند دقیقه‌ای از آنجا دور نشده بودیم که آن نزدیکی را زدند. خوب یادم هست سرم را بالا آوردم و جنگنده‌ها را تماشا کردم که در آسمان جولان می‌دانند. نزدیکی بیمارستان بودیم. همان وقت زیر گریه زدم. به خاطر ترس از جان خودم نبود. «ر» به خاطر من از خانه بیرون آمده بود و اگر اتفاقی برایش می‌افتاد، مقصرش من بودم. دم بیمارستان بودیم.«ر» می‌گفت نگران نباش اینجا را نمی‌زنند. فرداش شنیدیم کنار بیمارستان را زده‌اند.

«ز.ک» با شوق سرش را نزدیک موبایل «ر» می‌آورد و می‌گوید عجب دودی. من اینقدر اینجا خبری نیست به بچه‌ها می‌گم برام عکس و فیلم بفرستن. از همین جا می‌فهمم «ز.ک» هم بله نصب کرده است. می‌گوید با یکی از دوستانش در بوستون حرف زده و او برایش تعریف کرده مردم دموکرات آنجا که همیشه همراه با فلسطین بوده‌اند، چطور از دیدن پرچم‌های اسرائیل و آمریکا در راهپیمایی‌های ایرانی شوکه و بهت زده شده‌اند و از او با حیرت می‌پرسند شما واقعا حامی اسرائیلید؟ او هم با شرمی نیابتی می‌گوید همه ما نه. این‌ها خیلی راست هستند. 

همین طور به حرف زدن نشسته‌ایم که زنگ در را می‌زنند. «ع» دوست بچه‌هاست. با هیجان می‌آید و می‌گوید داشته می رفته سر صحنه فیلم‌برداری که می‌زنند. دنباله دود و جمعیت را می‌گیرد و به بن‌بست مبینا(به گمانم نامش همین بود) در خیابان هویزه می‌رسد. می‌گوید صحنه آخر الزمانی بود. علی ته ریش و انگشتری نقره به دست دارد که ممکن است هرکس را دچار سوءتفاهم کند. مشکی هم پوشیده و به قول خودش شاید برای همین است که بسیجی‌ها کاری به کارش نداشتند و اجازه دادند پیش برود. پیرزن و پیرمردی را می‌بیند سر تا پا خاکی، زخمی و پریشان  دارند گریه می‌کنند و توی سر خودشان می‌زنند. هوار می‌زنند، زندگی‌‌مان از دست رفت. علی تنها جمله‌ای که به نظرش می‌رسد را می‌گوید. می‌گوید خدا را شکر که زنده‌‌اید. پیرزن یک مرتبه پرخاش می‌کند کاش مرده بودم. خانه و زندگی‌ام رفت. همان وقت مردم با نیروهای امنیتی درگیر می‌شوند و به آن‌ها می‌گویند همه این بلایا تقصیر شماست. یک مرتبه زنی که آرایش غلیظی دارد، شلواری جین پاره پوشیده و سینه‌های درشتش از میان پیراهنش پیداست، شروع به فریاد زدن بر سر مردم می‌کند و می‌گوید اتفاقا همه اینا تقصیر شماهاست. شماها رفتین بالای پشت‌بوماتون هی جاوید شاه گفتین. مرگ رهبر و خواستین و به مردم آواره فحاشی می‌کند. 

«ع»می‌گوید نیروهای امنیتی هاج و واج مانده بودند که حالا خوشحال باشند یا ناراحت که زنی با آن سر و وضع و ادبیات داشت از آن‌ها دفاع می‌کرد و ادامه می‌دهد جدای از این اتفاق نیروهای امنیتی خیلی مضطرب بودند.

و به نظر می‌آمد اتفاقی فراتر از تخریب خانه‌ها در آن منطقه اتفاق افتاده است.

همین طور که لیوان‌ها پُر می‌شوند، حرف از ایست‌های بازرسی به میان می‌آید. اینکه هر آن ممکن است مورد هدف قرار گرفته و جمعیتی با آن‌ها منفجر شوند. 

«ع» دوباره می‌گوید چند روز پیش از ایستی عبور می‌کردیم ایستادم و گفتم می‌خواهم با فرمانده‌اتان صحبت کنم. پسر جوانی جلو آمد و گفت من فرمانده هستم. گفت به «ژ» (که حدس می‌زنم دختر کوچکی‌ست که رابطه نزدیکی با او دارد اما نمی‌پرسم کیست) که توی ماشین بود اشاره کردم و گفتم جناب اون بچه تو ماشین رو می‌بینی؟ اگه شما رو بزنن این بچه هم آسیب می‌بینه. مسئولیتش با کیه؟ گفت فرمانده جوان محترمانه پاسخ داد می‌فهمم. اما ما در این ایست‌ها چیزهای زیادی پیدا کرده‌ایم. در ضمن آن‌ها با ریز پرنده‌هایی که چشم هوشمند دارند ما را می‌زنند و حواسشان هست بیشتر وقت خلوتی بزنند. 

حالم از این وضعیت بد می‌شود. برای هزارمین بار حالم از این همه تعارض بهم می‌خورد. چرا ما نباید نگران جان آن‌ها باشیم؟ «ع» می‌گوید بارها وقتی از ایست‌ها رد شده‌ام و به این فکر کرده‌ام آیا این‌ها در کشتار دی ماه نقش داشته‌اند؟ و تصور بودنشان در آن شب‌ها تمام احساس ترحمم را از بین برده است.

از کار جدید «ز.ک» می‌پرسم. او هنرمند عجیبی‌ست. با تکه‌ پارچه‌هایی که به هم می‌دوزد، تابلوهای رنگارنگ بی‌نظیری خلق می‌کند. همین طور آرام می‌نشیند و سوزن می‌زند و نوک انگشتانش از خون سرخ می‌شوند. او سرخی را می‌مِکد و ادامه می‌دهد.

«ز.ک» عکس یک باغ عَدنِ ۳ و نیم متری را نشانم می‌دهد که همه تکه‌هایش را با خطوطی ظریف به هم دوخته است. من و «ر» با حیرت به عکس تابلوی پارچه‌ای خیره می‌شویم. «ز.ک» تمام روزهایی که سخت گذشته، بر همه ما سخت گذشته، باغ عدن ساخته و به آن پناه برده است.

بوی ته‌چین همه خانه را پر کرده میان مردها بحث پر اصطکاکی درباره مصدق شکل گرفته است. «ع» می‌گوید مصدق سر ملی شدن نفت اشتباهاتی داشت. «ش» بی‌پروا می‌گوید آخه تو چه عنی هستی که اینو می‌گی؟ همه می‌خندیم. «ر» می‌گوید من به تو طور کلی با این، همه چیز را از منظر تاریخ دیدن مشکل دارم. اصلا اینکه بدانیم مصدق اشتباه کرد یا نکرد به حال امروز ما چه توفیری دارد؟ همین طور که «ر» حرف می‌زند. «ش» عکسی در می‌آورد و نشان همه می‌دهد. خودِ دو سال و اندی ساله‌اش است. کنار پدر و مادر جوان و پدر و مادربزرگ میانسالش که حالا دیگر هیچ کدامشان در قید حیات نیستند. کنار سفره هفت سین ایستاده‌اند. در حالی که روی میز عکس بزرگی از مصدق به چشم می‌خورد و شمع‌ها کنار عکس می‌سوزند.

همه دور میز برای شام می‌نشینیم که صدای انفجار شیشه‌ها را می‌لرزاند. نیم‌خیز می‌شوم و مدتی سکوت فضا را پُر می‌کند. 

ساعت ۱ صبح راهی می‌شویم. اواسط شب مامان و مادر «ر» با اضطراب تماس گرفته بودند که دارند اینجا را می‌زنند و ما به آن‌ها اطمینان داده بودیم نگران نباشند و حال ما خوب است. حالا دوباره با بیرون آمدن از جای امنمان دچار اضطراب می‌شوم. وقت عبور از میدان محسنی می‌بینیم بلوار را بسته‌اند و ایست گذاشته‌اند. تک‌تکشان را نگاه می‌کنم. نمی‌دانم شیفت آخرشان خواهد بود یا دوام می‌آورند...

این مطلب را پسندیدید؟ کمک مالی شما به ما این امکان را خواهد داد که از این نوع مطالب بیشتر منتشر کنیم.

آیا مایل هستید ما را در تحقیق و نوشتن تعداد بیشتری از این‌گونه مطالب یاری کنید؟

.در حال حاضر امکان دریافت کمک مخاطبان ساکن ایران وجود ندارد

توضیح بیشتر در مورد اینکه چطور از ما حمایت کنید

نظر بدهید

در پرکردن فرم خطایی صورت گرفته

نظرها

نظری وجود ندارد.