دانشگاه در دانشگاه: تجربهنگاری تحولات کنشگری دانشجویی در متن اعتراضات
رها راوی، دانشجویی از نسل زد روایت میکند که چگونه پس از دیماه ۹۶ و آبان ۹۸ دانشگاه از فضایی مبتنی بر چانهزنی روزمره برای کسب آزادیهای کوچک، به میدان تقابل مستقیم با نهادهای نظارتی و امنیتی بدل شد. این تجربهنگاری تصویری از دگرگونی کنشگری دانشجویی و سرنوشت دانشگاه پس از جنبش «زن، زندگی، آزادی» ارائه میدهد.

تجمع اعتراضی دانشجویان دانشگاه هنر ـ سهشنبه ۵ اسفند ۱۴۰۴ ـ عکس از کانال «دانشجویان متحد»

بهعنوان دانشجوی جامعهشناسی که در همین چند سال اخیر در یکی از دانشگاههای شهر تهران به مطالعۀ این رشته پرداخته، بررسی موضوعات دانشگاه و مشاهداتم از این محیط برایم جالب توجه بودهاند.
در ابتدای ورودم بهدلیل ماهیت گفتوگومحور و میدانی رشتۀ جامعهشناسی، انجمن علمی علوم اجتماعی در دانشگاه ما صاحب رونق بود. البته آن را چون گوهری بلورین که باید بسیار در حفظش کوشش میکردیم، به ما سپرده بودند. انجمن در سالهای پیش تعطیل شده بود و آن روز، ما نودانشجویانی بودیم که فرصت دوباره گشودهشدن این انجمن را کسب کرده بودیم. گروه علوم اجتماعی و انجمن، ذیل دانشکدهاش هم مطرود تلقی میشدند و هم صاحب اراده.
معاونت دانشجویی به گروه علوم اجتماعی و انجمن بدبین بود و از طرفی، فضای انتقادی که بر اساتید و دانشجویان علوم انسانی و بهویژه علوم اجتماعی و فلسفه حاکم بود، نوعی فضای تساهلآمیز نسبت به گوناگونی و عدم تبعیت از هنجارهای بالا به پایین حکومتی را ایجاد میکرد.
میتوانم بگویم هم ما دانشجویان و هم اساتید در بازهای از زمان حتی آزادی بیان قابل توجهی نسبت به دورههای بعدی و قبلی آن داشتیم.
با همۀ اینها، دانشگاه در مسیر ایجاد تشکلهای دانشجویی و شوراهای مستقل به شکل مداوم مشکل و مسأله ایجاد میکرد. آنها هرگز وجود چنین شورای مستقلی را به رسمیت نشناختند. افزون بر این، ایجاد چنین شوراهایی گرچه مورد بحث و مطلوب ما دانشجویان بود، اما ما رویای تحقق آزادی و تکثر در ساختار جمهوری اسلامی و از طریق انجمنها و شوراها در بحث اصلاح طلبی نداشتیم.
من به نسل زد تعلق دارم و در دورۀ پس از جنبشهای اعتراضی ۹۷-۹۶ و آبان-دی ۹۸ به دانشگاه رفتهام. از دوران حاکمیت عمید زنجانی و رهبر در دانشگاه تهران، صدرالدین شریعتی در دانشگاه علامه و و یا ولایتی و فرهاد دانشجو در دانشگاه آزاد که ماحصل آن تکجنسیتی شدن دانشگاه و تحدید آزادیهای اجتماعی و سیاسی بوده، تجربهای ندارم و تنها تجربۀ خودم و برخی همنسلانم را میتوانم روایت کنم. البته تجربۀ ما حاصل تقابل با میراث آنهاست که آنها خود برای ستیز با اصلاحطلبی در دانشگاه و دیگر ایدههای اعتراضی، بهویژه جنبش چپ و جنبش زنان، تمام قد وارد شده بودند. دوران انجمنهای اسلامی و گستردگی فعالیت شوراهای صنفی و نشریات دانشجویی گذشته بود و میبایست خیلی چیزها را از هیچ میساختیم.
در دوران ما، در اذهان بسیاری از افراد، ایدههای اصلاحطلبانه مرده بودند. بیش از آن که امیدی به اصلاح چیزی داشته باشیم، در این انجمنها و شوراها در حال چانهزنی برای کسب حداکثر امکانها و آزادیها بودیم. آزادی برای دعوت کردن از یک سخنران که سابقۀ زندان داشت. آزادی برای برگزاری جلسۀ نقد یک فیلم خاص که مجوزی از ارشاد نداشت. آزادی برای داشتن یک اجرا از موسیقی زنده.
ما هر روز برای بسیاری از فرصتها و مزیتها چانه میزدیم. این مسأله فقط تحصیلی و انضباطی نبود. برای مثال، در پردیس دانشگاه سیگار کشیدن ممنوع است. به خاطر دارم گاهی از اوقات برخی از همکلاسیهایم برای به چالش کشیدن این مسأله و برای داشتن فرصتهای فضایی بیشتر، در معرض دید گشت حراست سیگار میکشیدند و نه در پشت دانشکده.
ما برای غذا خوردن نیز چانه میزدیم و کمیت و کیفیت غذا و البته قیمت آن همیشه مورد بحث بود. البته در این موارد به این نتیجه رسیده بودیم که صحبت کردن با آشپز و توزیعکننده بسیار کارآمدتر از صحبت با نهادهای بالادستی است!
نحوۀ پوششمان نیز به میدان کارزار هرروزه تبدیل شده بود.
در این بین این اساتید و برخی از نهادهای علمی و نخبگانی دانشگاه، بهنوعی به واسطۀ بین دانشجویان و برخی نهادهای رسمی که با دانشجویان همراهی نمیکردند، تبدیل شده بودند. اگر برای چیزی مجوزی نمیدادند، راهحلاش دیدن فلان مدیر گروه منعطفتر بود که با دفتر نهاد رهبری روابط بهتری به نسبت دانشجویان داشت. این اساتید که گاهی مغضوب و گاهی محبوب دستگاه حکمرانی بودند، بهعنوان ریشسفیدان دانشگاهی عمل میکردند.
چیزی که آن را بروکراسی خیابانی مینامیم: «خدماتدهندگان خط مقدم که با خدماتبگیران و مشتریان سروکار دارند و روابط را تعدیل میکنند.» این واسطهها در نبود فضای مدنی باز و امکانهای نهادی مستقل، نقش تعدیلکنندگان میان نیازها و امیال و ارادۀ دانشجویان با نظم کلان و ناظمها را ایفا میکردند.
وجود این تعدیلکنندگان از جهتهایی در راستای منافع جمهوری اسلامی بود. به این افراد و نهادهای نخبگانی طبعاً هر ایده و خلاقیتی را برای گذاشتن به بوتۀ چانهزنی با ناظران بالادستی نمیشد تحمیل کرد. در حالی که بر خلاقیت و ارادۀ یک گروه از جوانان، کمتر محدودیتی را میتوان وضع نمود.
علاوه بر این، یکرنگی تام را در فرم طلب میکنند؛ چیزی که ناصر فکوهی، «ساختارهای تمامیتخواه» مینامد. این مسأله امکان حفظ این یکرنگی در فرم را نیز ایجاد مینمود.
البته این تعدیلکنندگان نقشی دوسویه داشتند. از یک سو علاوه بر میانجیگری، نقش هشداردهنده، کنترل و سرکوب دانشجویان نیز برعهده میگرفتند. آنها با لحنی پدرانه و مادرانه دانشجویان را به عمل کردن در چهارچوبهای قانونی فرامیخواندند.
با توجه به این احوال و وسایل در ساختار رسمی دانشگاه، دانشگاهی دیگر گویا ایجاد شده بود. دو فضایی که از منظر کارکردی همزیست یگدیگر بودند.
پس از جنبش «زن، زندگی، آزادی» این دانشگاه غیررسمی فرو ریخت. دانشجویان وارد تقابل جمعی و مستقیم با نهادهای نظارتی و امنیتی مانند حراستها شدند. برای مدتی، حد فاصل چانهزنی برداشته شد. اساتید در ارتباط با بازگشت دانشجویان اخراجی و تعلیقشده و سرکوب دانشگاه مجبور به واکنش شدند. و همین این امر آنها را در معرض اجبار به انتخاب جناح قرار داد. افراد معترضتر به میل یا اجبار از محیط دانشگاهی حذف شدند. فضاهای دانشگاهی به دوربینهای مداربسته مجهز شدند. انجمن دانشگاهی که من در آن درس میخواندم، تعلیق شد. همزمان تحولات به سمت قطبیتر شدن جامعه رفتند.
و جمهوری اسلامی اینگونه دانشگاه را یکپارچه کرد و برای آخرین نبرد آماده ساخت.

نظرها
نظری وجود ندارد.