از توهم گشایش جنگی تا افسردگی سیاسی جمعی
جنگ، سیاست انتظار و بحران عاملیت در اپوزیسیون ایران و جنبش کردستان پس از جنگهای ۲۰۲۵ و ۲۰۲۶ ایران، آمریکا و اسرائیل
دیاکو مرادی ـ بزرگترین خطای بخشی از اپوزیسیون ایران و بخشی از نیروهای سیاسی کردستان در دوره جنگ، امید داشتن نبود؛ بلکه جایگزین کردن امید به جای تحلیل بود. امید برای هر پروژه رهاییبخش ضروری است. اما امید زمانی به نیرویی سازنده تبدیل میشود که بر شناخت دقیق واقعیت استوار باشد. هرگاه امید از واقعیت جدا شود، به توهم تبدیل میشود. و هرگاه توهم فروبپاشد، سرخوردگی جای آن را میگیرد. در مقابل، امید واقعگرایانه از دل جامعه برمیخیزد. از سازماندهی. از اعتماد. از کنش جمعی.و از انباشت تدریجی قدرت اجتماعی. چنین امیدی شاید کندتر رشد کند، اما پایدارتر است. زیرا بر چیزی استوار است که هیچ توافقی، هیچ جنگی و هیچ تغییر ژئوپولیتیکی نمیتواند آن را بهطور کامل از میان ببرد: توانایی جامعه برای ساختن آینده خویش.

تصویری که خبرگزاری حکومتی فارس از اعتراضات مردمی منتشر کرده است.

جنگها صرفاً رخدادهایی نظامی نیستند. آنها در شرایط بحرانی به سازوکارهای قدرتمند تولید معنا، امید، انتظار و بازنمایی سیاسی تبدیل میشوند. در جوامعی که با انسداد سیاسی، سرکوب ساختاری و بحران نمایندگی مواجهاند، جنگ میتواند نه فقط توازن نیروهای نظامی، بلکه تخیل سیاسی نیروهای اجتماعی را نیز دگرگون کند. جنگهای ۲۰۲۵ و ۲۰۲۶ نیز در چنین بستری به وقوع پیوستند و در بخشهایی از اپوزیسیون ایران و بخشی از نیروهای سیاسی کردستان، بهعنوان لحظهای استثنایی برای حل بحرانهای تاریخی تفسیر شدند.
این مقاله استدلال میکند که مسئله اصلی نه خود جنگ، بلکه شکل خاصی از فهم جنگ بود. بخشی از نیروهای سیاسی، جنگ را نه بهعنوان رویارویی دولتها در چارچوب منافع ژئوپولیتیک، بلکه بهمثابه پروژهای برای رهایی، فروپاشی جمهوری اسلامی، بازگشت نیروهای تبعیدی، حل مسئله کردستان و حتی بازآرایی نظم سیاسی منطقه فهم کردند. این برداشت، به شکلگیری نوعی «رژیم انتظارات» انجامید؛ رژیمی که در آن امید جای تحلیل، رخداد جای سازماندهی و قدرت خارجی جای عاملیت اجتماعی را گرفت.
در این میان، نوعی همگرایی گفتمانی میان بخشی از راست افراطی ایرانی، بهویژه سلطنتطلبان، و بخشی از نیروهای ناسیونالیست کردی شکل گرفت. این همگرایی نه بر پایه اشتراک تاریخی یا سیاسی، بلکه بر پایه اشتراک در یک تصور مشترک از جنگ استوار بود: جنگ بهمثابه راهحل. در این چارچوب، ترامپ، نتانیاهو و قدرتهای خارجی نه بهعنوان بازیگران دارای منافع مشخص، بلکه بهعنوان حاملان بالقوه رهایی سیاسی بازنمایی شدند.
مقاله نشان میدهد که توافق پس از جنگ میان آمریکا و جمهوری اسلامی، بیش از آنکه یک رویداد دیپلماتیک باشد، لحظه فروپاشی این رژیم انتظارات بود. نتیجه این فروپاشی، ظهور وضعیتی بود که میتوان آن را افسردگی سیاسی جمعی نامید؛ وضعیتی که در آن شکاف میان امیدهای انباشتهشده و واقعیت موجود، به سرخوردگی، بیاعتمادی، فرسایش عاملیت سیاسی و بحران معنا منجر میشود.
استدلال مرکزی مقاله آن است که بحران اصلی نه در شکست نظامی یا دیپلماتیک، بلکه در جایگزین شدن سیاست انتظار بهجای سیاست سازماندهی نهفته است. در این معنا، مهمترین درس دوره اخیر آن است که هیچ پروژه رهاییبخشی پایداری نمیتواند بر انتظار مداخله خارجی، رخدادهای استثنایی یا فروپاشی ناگهانی نظم موجود استوار باشد. آزادی، دموکراسی، حق تعیین سرنوشت و تغییر سیاسی پایدار، بیش از هر چیز محصول انباشت تدریجی قدرت اجتماعی، سازماندهی سیاسی، تولید هژمونی و بازسازی اعتماد جمعیاند.
جنگ به مثابه ماشین تولید امید
در ادبیات کلاسیک علوم سیاسی، جنگ عمدتاً بهعنوان رقابت خشونتآمیز دولتها برای تأمین منافع امنیتی، اقتصادی و ژئوپولیتیک تعریف میشود. اما از منظر جامعهشناسی سیاسی، جنگ صرفاً یک رخداد نظامی نیست. جنگ میتواند به یک ماشین عظیم تولید معنا تبدیل شود؛ ماشینی که نه فقط دولتها، بلکه تخیل سیاسی جامعه را نیز تحت تأثیر قرار میدهد.
در شرایط عادی، تغییر سیاسی محصول فرایندهای طولانی، پرهزینه و پیچیدهای چون سازماندهی اجتماعی، انباشت سرمایه سیاسی، شکلگیری هژمونی، ایجاد ائتلافهای اجتماعی و تحول در توازن نیروهاست. اما در لحظات بحرانی، بهویژه در جوامعی که افقهای تغییر محدود شدهاند، نوعی میل جمعی به میانبُرهای تاریخی شکل میگیرد. در چنین شرایطی، جنگ میتواند بهعنوان رخدادی ظاهر شود که گویا قرار است مسیر طولانی سیاست را کوتاه کند.
این دقیقاً همان چیزی است که در بخشی از فضای اپوزیسیون ایران و بخشی از نیروهای سیاسی کردستان مشاهده شد. جنگ به حامل امیدهای فشردهشده، آرزوهای تاریخی و انتظارات انباشتهشده تبدیل شد. برای برخی، جنگ آغاز فروپاشی جمهوری اسلامی بود. برای برخی دیگر، آغاز بازگشت نیروهای تبعیدی. برای بخشی از نیروهای کردستان، گشایش در مسئله ملی کردها. و برای گروهی دیگر، مقدمه بازآرایی کامل ساختار قدرت در ایران و منطقه.
اما پرسش اصلی این مقاله آن نیست که چرا این امیدها شکل گرفتند. پرسش اصلی آن است که چرا این امیدها تا این اندازه از تحلیل توازن واقعی نیروها فاصله گرفتند.
به بیان دیگر، مسئله اصلی نه وجود امید، بلکه جایگزین شدن امید به جای تحلیل بود.
از همین نقطه است که مقاله حاضر مفهوم «سیاست انتظار» را وارد بحث میکند. سیاست انتظار به وضعیتی اشاره دارد که در آن نیروهای سیاسی، به جای تمرکز بر انباشت تدریجی قدرت اجتماعی، چشمانداز تغییر را به رخدادهای بیرونی و استثنایی گره میزنند. در این وضعیت، جامعه از جایگاه فاعل تاریخی به موقعیت ناظر تحولات تنزل مییابد و عاملیت سیاسی به بازیگران خارجی واگذار میشود.
تجربه جنگهای ۲۰۲۵ و ۲۰۲۶ و توافق پس از آن، نمونهای کمنظیر برای مطالعه این پدیده است. زیرا در این دوره میتوان بهوضوح مشاهده کرد که چگونه جنگ به بستری برای تولید انتظارات بزرگ تبدیل شد، چگونه این انتظارات در میدان رسانهای و سیاسی بازتولید شدند، و چگونه برخورد آنها با واقعیت ژئوپولیتیک به شکلگیری نوعی سرخوردگی و افسردگی سیاسی جمعی انجامید.
این مقاله تلاشی است برای فهم این فرایند؛ نه بهعنوان خطای چند فرد یا چند جریان سیاسی، بلکه بهعنوان نشانهای از بحران عمیقتر در فرهنگ سیاسی اپوزیسیون و درک آن از رابطه میان جامعه، قدرت، جنگ و تغییر سیاسی.
فرصت سیاسی، جنگ و سوءفهم لحظه تاریخی
یکی از تأثیرگذارترین چارچوبهای نظری در جامعهشناسی جنبشهای اجتماعی، نظریه فرصت سیاسی است که در آثار چارلز تیلی (1978)، داگ مکآدام (1982) و سیدنی تارو (2011) توسعه یافته است. این نظریه بر این فرض استوار است که جنبشهای اجتماعی نه در خلأ، بلکه در تعامل مستمر با ساختارهای قدرت شکل میگیرند و رشد یا افول آنها تا حد زیادی به فرصتها و محدودیتهایی وابسته است که محیط سیاسی در اختیارشان قرار میدهد.
از منظر این نظریه، بحرانهای سیاسی، شکاف در میان نخبگان حاکم، کاهش ظرفیت سرکوب یا تغییر در آرایش نیروهای قدرت میتوانند شرایط مساعدی برای گسترش کنش جمعی فراهم آورند. اما یکی از مهمترین سوءبرداشتهایی که بارها در تاریخ جنبشهای اجتماعی مشاهده شده، تبدیل نظریه فرصت سیاسی به نوعی جبرگرایی سیاسی است؛ یعنی این تصور که هر بحران حکومتی الزاماً به فرصت جنبش تبدیل خواهد شد.
در حالی که ادبیات کلاسیک جنبشهای اجتماعی دقیقاً بر عکس این موضوع تأکید میکند. بحران حکومت تنها زمانی میتواند به فرصت جنبش تبدیل شود که نیروی اجتماعی سازمانیافتهای وجود داشته باشد که بتواند از آن بهرهبرداری کند. به بیان دیگر، فرصت سیاسی بدون ظرفیت اجتماعی، فاقد اثرگذاری واقعی است.
در دوره جنگهای ۲۰۲۵ و ۲۰۲۶، بخشی از فضای اپوزیسیون ایران و بخشی از نیروهای سیاسی کردستان دچار همین سوءفهم شدند. جنگ نه بهعنوان یک متغیر در میان متغیرهای متعدد، بلکه بهعنوان عامل تعیینکننده و نهایی تغییر سیاسی فهم شد. در چنین برداشتی، خود جنگ قرار بود آن کاری را انجام دهد که در شرایط عادی نیازمند سالها سازماندهی، شبکهسازی، ایجاد اعتماد عمومی و انباشت سرمایه سیاسی بود.
این برداشت از چند جهت قابل نقد است.
نخست آنکه جنگ لزوماً موجب تضعیف ظرفیتهای کنترلی دولتها نمیشود. تجربه تاریخی نشان میدهد که بسیاری از دولتها در شرایط جنگی نه ضعیفتر، بلکه منسجمتر شدهاند. جنگ میتواند به افزایش کنترل امنیتی، گسترش بسیج ملی، تقویت نهادهای نظامی و حتی بازسازی مشروعیت سیاسی منجر شود. بنابراین هیچ رابطه خطی و خودکاری میان جنگ و فروپاشی سیاسی وجود ندارد.
دوم آنکه فرصت سیاسی صرفاً به وضعیت دولت مربوط نمیشود، بلکه به وضعیت جنبش نیز وابسته است. حتی اگر ساختار قدرت دچار بحران شود، این پرسش همچنان باقی میماند که چه نیرویی قرار است این بحران را به تغییر سیاسی تبدیل کند؟ چه سازمانهایی در میدان حضور دارند؟ چه شبکههایی قادر به بسیج اجتماعی هستند؟ چه میزان اعتماد عمومی نسبت به نیروهای سیاسی وجود دارد؟ و آیا آلترناتیوی اجتماعی و سیاسی برای نظم موجود شکل گرفته است؟
بخشی از مشکل دقیقاً در اینجا قرار داشت. در بسیاری از تحلیلهای دوره جنگ، مسئله ظرفیت اجتماعی به حاشیه رانده شد و جای خود را به نوعی انتظار برای تأثیر خودکار جنگ داد. گویی صرف وقوع یک بحران خارجی میتواند جایگزین فرآیندهای پیچیدهای شود که در ادبیات جنبشهای اجتماعی تحت عنوان بسیج منابع، ساختن هژمونی و سازماندهی جمعی شناخته میشوند.
در نتیجه، آنچه شکل گرفت نه استفاده از فرصت سیاسی، بلکه نوعی اسطورهسازی از فرصت سیاسی بود. بحران بهجای آنکه بهعنوان یک امکان مشروط فهم شود، بهعنوان تضمین تغییر تلقی شد. همین جابهجایی نظری، زمینهساز شکلگیری انتظاراتی شد که بعداً با واقعیتهای میدان سیاست برخورد کردند.
از این منظر، مسئله اصلی جنگهای ۲۰۲۵ و ۲۰۲۶ نه خود جنگ، بلکه شیوه فهم جنگ بود. بخشی از نیروهای سیاسی جنگ را بهعنوان لحظهای تاریخی برای جهش سیاسی تفسیر کردند، بدون آنکه نسبت میان بحران بیرونی و ظرفیت درونی جنبش را بهطور دقیق مورد ارزیابی قرار دهند. در نتیجه، آنچه بهعنوان فرصت سیاسی تصور میشد، در عمل به بستری برای گسترش انتظاراتی تبدیل شد که از توازن واقعی نیروها فاصله داشتند.
در اینجا است که باید از نظریه فرصت سیاسی عبور کرد و به پرسش دیگری پرداخت: چگونه امیدهای سیاسی از تحلیل جدا میشوند و به تخیل سیاسی تبدیل میگردند؟ چگونه آرزوها میتوانند جایگزین شناخت شوند؟ و چگونه یک جنبش ممکن است بهجای تحلیل واقعیت، تصویری از آنچه میخواهد رخ دهد را بهعنوان واقعیت بپذیرد؟
سیاست آرزومندانه و اقتصاد سیاسی امید؛ هنگامی که آرزو جایگزین تحلیل میشود
برای فهم بسیاری از خطاهای تحلیلی که در دوره جنگهای ۲۰۲۵ و ۲۰۲۶ شکل گرفتند، صرف ارجاع به نظریه فرصت سیاسی کافی نیست. حتی اگر بپذیریم که جنگ میتواند فرصتهایی برای تغییر سیاسی ایجاد کند، همچنان باید توضیح دهیم که چگونه این فرصتهای احتمالی به انتظاراتی بسیار فراتر از ظرفیتهای واقعی تبدیل شدند. این پرسش ما را به حوزهای هدایت میکند که میتوان آن را «سیاست آرزومندانه» نامید.
در ادبیات علوم سیاسی، تفکر آرزومندانه یا Wishful Thinking به وضعیتی اشاره دارد که در آن کنشگران سیاسی واقعیت را نه بر اساس دادههای موجود، بلکه بر اساس خواستهها، امیدها و ترجیحات خود تفسیر میکنند. در چنین وضعیتی، تحلیل به تدریج جای خود را به آرزو میدهد و مرز میان آنچه مطلوب است و آنچه محتمل است از میان میرود.
این پدیده صرفاً یک خطای فردی نیست. سیاست آرزومندانه اغلب در شرایطی ظهور میکند که جامعه یا نیروهای سیاسی برای مدت طولانی با انسداد، شکست یا ناتوانی در تحقق اهداف خود مواجه بوده باشند. هرچه فاصله میان آرزوها و امکانات بیشتر شود، میل به پذیرش روایتهایی که این فاصله را بهصورت ناگهانی از میان برمیدارند نیز افزایش مییابد.
در چنین شرایطی، جنگ به بستری مناسب برای رشد سیاست آرزومندانه تبدیل میشود. زیرا جنگ ذاتاً با عدم قطعیت همراه است. هنگامی که آینده نامشخص میشود، تخیل سیاسی فضای بیشتری برای فعالیت پیدا میکند. در نتیجه، بسیاری از نیروهای سیاسی نه آنچه را که در میدان قدرت در حال وقوع است، بلکه آنچه را که آرزو دارند رخ دهد مشاهده میکنند.
از این منظر، یکی از ویژگیهای مهم دوره جنگ آن بود که بخشی از نیروهای سیاسی به تدریج میان دو سطح متفاوت تمایز قائل نشدند: سطح آرزوهای مشروع سیاسی و سطح امکانات واقعی تحقق آنها.
برای مثال، خواست دموکراسی، آزادی، حق تعیین سرنوشت یا تغییر سیاسی، خواستهایی مشروع و قابل دفاعاند. اما مشروعیت یک هدف به معنای نزدیک بودن تحقق آن نیست. سیاست زمانی وارد حوزه توهم میشود که مطلوبیت یک هدف بهجای احتمال تحقق آن قرار گیرد.
در بخشی از فضای اپوزیسیون، جنگ به بستری برای چنین جابهجاییای تبدیل شد. فروپاشی سریع جمهوری اسلامی، بازگشت قریبالوقوع نیروهای سیاسی، تغییر ناگهانی توازن قوا، آزادسازی ایران یا کردستان و بازسازی کامل نظم سیاسی منطقه، بیش از آنکه بر تحلیل ساختار قدرت استوار باشند، بر امیدهای انباشتهشده استوار بودند.
اینجاست که مفهوم «اقتصاد سیاسی امید» اهمیت پیدا میکند.
امید بهعنوان سرمایه سیاسی
در نگاه سنتی، امید معمولاً بهعنوان یک احساس فردی فهمیده میشود. اما جامعهشناسان سیاسی نشان دادهاند که امید یک منبع اجتماعی و سیاسی نیز هست. همانگونه که جنبشها برای بقا به منابع مالی، سازمانی و انسانی نیاز دارند، به امید نیز نیاز دارند.
هیچ جنبش اجتماعی بدون نوعی تصور مثبت از آینده نمیتواند دوام بیاورد.
اما همانگونه که سرمایه اقتصادی میتواند دچار تورم شود، سرمایه امید نیز میتواند از ظرفیت واقعی خود فراتر رود.
در دوره جنگ، نوعی تورم امید سیاسی شکل گرفت.
هر خبر نظامی، هر تحلیل ژئوپولیتیک، هر اظهار نظر مقام خارجی و هر تحول میدانی، در برخی روایتها به نشانهای از نزدیک شدن تغییر تعبیر میشد.
در چنین فضایی، امید دیگر محصول تحلیل نبود؛ بلکه خود به تولیدکننده تحلیل تبدیل شد. افراد ابتدا امیدوار میشدند و سپس برای آن امید، استدلال سیاسی تولید میکردند.
این روند معکوس یکی از مهمترین نشانههای سیاست آرزومندانه است. در شرایط عادی، تحلیل به امید منجر میشود. اما در سیاست آرزومندانه، امید به تحلیل منجر میشود. و این دقیقاً همان نقطهای است که امکان خطای جمعی افزایش پیدا میکند.
شبکههای اجتماعی و بازار امید
یکی از عواملی که این روند را تشدید کرد، نقش شبکههای اجتماعی بود.
فضای دیجیتال معاصر صرفاً ابزاری برای انتقال اطلاعات نیست؛ بلکه محیطی برای تولید احساسات جمعی نیز هست.
در شبکههای اجتماعی، روایتهایی که هیجان بیشتری ایجاد میکنند، بیشتر دیده میشوند. اخبار امیدوارکننده سریعتر منتشر میشوند. پیشبینیهای بزرگ مخاطبان بیشتری جذب میکنند. و سناریوهای دراماتیک بیشتر مورد توجه قرار میگیرند. در نتیجه، نوعی بازار امید شکل میگیرد.
در این بازار، روایتهایی که آینده را نزدیکتر، سادهتر و روشنتر تصویر میکنند، از مزیت رقابتی برخوردارند. در مقابل، تحلیلهای پیچیده، محتاطانه و مبتنی بر عدم قطعیت، کمتر مورد استقبال قرار میگیرند. این وضعیت فقط مختص ایران یا کردستان نیست.
پژوهشهای متعدد درباره رسانههای دیجیتال نشان دادهاند که الگوریتمهای ارتباطی جدید، بهطور ساختاری به نفع روایتهای احساسی عمل میکنند. از این رو، بخشی از آنچه در دوره جنگ مشاهده شد، صرفاً محصول خطای فردی نبود، بلکه نتیجه تعامل میان ساختار رسانهای جدید و نیاز روانی جامعه به امید بود.
سیاست آرزومندانه و بحران عاملیت
اما مهمترین پیامد سیاست آرزومندانه در جای دیگری ظاهر میشود. این سیاست به تدریج عاملیت سیاسی را تضعیف میکند.
عاملیت سیاسی به معنای توانایی کنشگران برای اثرگذاری بر روندهای اجتماعی است. جنبشهای اجتماعی زمانی قدرتمند میشوند که اعضای آنها احساس کنند قادرند از طریق سازماندهی، بسیج و کنش جمعی بر واقعیت تأثیر بگذارند. اما سیاست آرزومندانه مسیر متفاوتی را طی میکند. در اینجا عامل اصلی تغییر نه جامعه، بلکه رخدادهای بیرونی معرفی میشوند. به تدریج مرکز ثقل سیاست از جامعه به ژئوپولیتیک منتقل میشود.
در نتیجه، نیروهای سیاسی بیش از آنکه در پی ساختن قدرت باشند، در انتظار وقوع تحولات خارجی میمانند. این همان چیزی است که میتوان آن را «سیاست انتظار» نامید.
سیاست انتظار الزاماً به انفعال کامل منجر نمیشود، اما به تدریج رابطه جنبش با منابع واقعی قدرت را تضعیف میکند. هرچه نگاهها بیشتر به جنگ، تحریم، مداخله خارجی یا توافقهای بینالمللی دوخته شود، اهمیت سازماندهی اجتماعی کمتر به نظر میرسد. و هرچه سازماندهی اجتماعی کماهمیتتر شود، ظرفیت واقعی جنبش نیز کاهش مییابد.
از امید به سرخوردگی
مشکل اصلی سیاست آرزومندانه در لحظه تولید امید ظاهر نمیشود. برعکس، در کوتاهمدت میتواند بسیار جذاب، انرژیبخش و بسیجکننده باشد. بحران اصلی زمانی آغاز میشود که امیدهای تولیدشده با واقعیت برخورد میکنند. هرچه سطح انتظارات بالاتر باشد، شدت سرخوردگی نیز بیشتر خواهد بود. به همین دلیل، شکست انتظارات جنگی صرفاً به معنای نادرست بودن چند تحلیل نبود.
آنچه فرو ریخت، بخشی از افق انتظاریای بود که پیرامون جنگ شکل گرفته بود. در این معنا، سرخوردگی پس از جنگ را نمیتوان بدون فهم اقتصاد سیاسی امید توضیح داد. همانگونه که حبابهای اقتصادی میتوانند فروبپاشند، حبابهای امید نیز میتوانند از هم بپاشند. و درست همانگونه که فروپاشی حبابهای اقتصادی بحران مالی ایجاد میکند، فروپاشی حبابهای امید نیز میتواند بحران سیاسی و روانی ایجاد کند.
این نقطه ما را به مسئلهای مهمتر هدایت میکند: چگونه این انتظارات در میان نیروهای سیاسی مختلف بازتولید شدند و چگونه میان بخشی از سلطنتطلبان و بخشی از ناسیونالیسم کردی نوعی همگرایی گفتمانی پیرامون جنگ شکل گرفت؟
جنگ بهمثابه دال مرکزی؛ همگرایی گفتمانی میان بخشی از سلطنتطلبان و بخشی از ناسیونالیسم کردی
یکی از پدیدههای قابل توجه در دوره جنگهای ۲۰۲۵ و ۲۰۲۶، ظهور نوعی همگرایی گفتمانی میان نیروهایی بود که از نظر تاریخی، سیاسی و ایدئولوژیک تفاوتهای بنیادین با یکدیگر دارند. بخشی از جریانهای سلطنتطلب ایرانی و بخشی از نیروهای ناسیونالیست کردی، علیرغم اختلافات عمیق درباره هویت ملی، ساختار دولت، مسئله تمرکز یا عدم تمرکز قدرت و حتی تصور آنها از آینده ایران، در تفسیر جنگ به نقاط مشترکی رسیدند که از منظر جامعهشناسی سیاسی اهمیت فراوانی دارد.
برای پرهیز از هرگونه سوءبرداشت، لازم است تأکید شود که سخن گفتن از همگرایی گفتمانی به معنای یکسان دانستن این دو جریان نیست. جنبش کردستان دارای تاریخی طولانی، ریشههای اجتماعی عمیق، تجربه سازمانی گسترده و پیوندهای مستحکم با جامعه است؛ در حالی که جریان سلطنتطلبی معاصر دارای تاریخ، پایگاه اجتماعی و افق سیاسی متفاوتی است. مسئله این مقاله مقایسه ارزشی این دو جریان نیست، بلکه تحلیل یک نقطه اشتراک در شیوه فهم جنگ است.
این نقطه اشتراک را میتوان در یک گزاره خلاصه کرد: »جنگ بهعنوان میانبری برای حل مسائل تاریخی. «
در هر دو روایت، جنگ صرفاً یک رخداد نظامی نبود. جنگ به ظرفی تبدیل شد که نیروهای مختلف آرزوهای سیاسی خود را در آن بارگذاری کردند. برای بخشی از سلطنتطلبان، جنگ به معنای فروپاشی جمهوری اسلامی و بازگشت به قدرت بود. برای بخشی از نیروهای ناسیونالیست کردی، جنگ میتوانست زمینهساز گشایش در مسئله کردستان، بازگشت نیروهای سیاسی به داخل یا حتی تغییر بنیادین در ساختار قدرت منطقهای باشد.
در این معنا، جنگ از یک رخداد عینی به یک افق تخیلی مشترک تبدیل شد.
جنگ بهعنوان «دال مرکزی»
برای فهم این پدیده، نظریه گفتمان ارنستو لاکلائو و شانتال موف اهمیت ویژهای پیدا میکند. لاکلائو و موف استدلال میکنند که سیاست صرفاً نزاع بر سر قدرت مادی نیست؛ بلکه نزاع بر سر معنا نیز هست. نیروهای سیاسی تلاش میکنند مفاهیم خاصی را به محور سازماندهی گفتمان خود تبدیل کنند. این مفاهیم، که لاکلائو آنها را «دالهای مرکزی» مینامد، نقش نقاط ثقل معنایی را ایفا میکنند.
در شرایط عادی، مفاهیمی چون دموکراسی، عدالت، ملت، آزادی یا انقلاب میتوانند چنین نقشی داشته باشند. اما در دورههای بحرانی، رخدادها نیز میتوانند به دال مرکزی تبدیل شوند. در دوره مورد بحث، جنگ به چنین جایگاهی رسید. جنگ دیگر صرفاً به معنای درگیری نظامی میان دولتها نبود. جنگ به نمادی تبدیل شد که نیروهای مختلف معانی متفاوتی را به آن نسبت میدادند.
برای بخشی از اپوزیسیون، جنگ به معنای سقوط قریبالوقوع جمهوری اسلامی بود. برای برخی دیگر، جنگ به معنای پایان بنبست سیاسی. برای بخشی از نیروهای کردستان، جنگ به معنای گشایش در مسئله ملی. و برای گروهی دیگر، جنگ به معنای آغاز بازآرایی ژئوپولیتیک منطقه.
بدین ترتیب، جنگ به یک «دال تهی» تبدیل شد؛ مفهومی که هر جریان میتوانست آرزوهای خود را در آن جای دهد. اما همین ویژگی، خطر اصلی را نیز در خود نهفته داشت. زیرا هرچه یک دال تهی حامل معانی بیشتری شود، فاصله آن از واقعیت عینی بیشتر میشود. جنگ واقعی دارای اهداف مشخص، محدودیتهای معین و بازیگران خاص است. اما جنگی که در تخیل سیاسی ساخته میشود، میتواند حامل هر معنایی باشد. از این رو، شکاف میان جنگ واقعی و جنگ تخیلی به تدریج افزایش یافت.
منجیگرایی ژئوپولیتیک و تولید رهایی از بیرون
یکی از مهمترین پیامدهای این فرایند، ظهور نوعی منجیگرایی ژئوپولیتیک بود. در ادبیات جامعهشناسی سیاسی، منجیگرایی به وضعیتی اشاره دارد که در آن یک نیروی بیرونی بهعنوان عامل اصلی رهایی تصور میشود. در چنین شرایطی، جامعه به تدریج نقش خود را در تولید تغییر از دست میدهد و چشمانداز تحول به اراده بازیگران خارجی گره میخورد.
در دوره جنگ، میتوان نشانههایی از این منطق را در بخشی از فضای سیاسی مشاهده کرد. برخی روایتها ترامپ را نه بهعنوان رئیسجمهور یک قدرت جهانی با منافع خاص، بلکه بهعنوان عامل بالقوه آزادی ایران تصویر میکردند.
برخی دیگر نتانیاهو را نه بهعنوان رهبر یک دولت درگیر در رقابتهای منطقهای، بلکه بهعنوان بازیگری که قرار است مسیر رهایی سیاسی را هموار کند. در بخشی از فضای ناسیونالیستی کردی نیز گاه این تصور شکل گرفت که تحولات نظامی و مداخلات خارجی میتوانند بهطور مستقیم مسئله کردستان را حل کنند.
این برداشتها، صرفنظر از میزان گستردگیشان، از یک منطق مشترک پیروی میکردند: انتقال مرکز ثقل تغییر از جامعه به ژئوپولیتیک. اما تاریخ سیاسی معاصر بارها نشان داده است که دولتها بر اساس منافع خود عمل میکنند، نه بر اساس آرمانهای جنبشهای دیگر. همپوشانی مقطعی منافع با تعهد سیاسی تفاوت دارد. نادیده گرفتن این تمایز، یکی از مهمترین منابع تولید انتظارات غیرواقعی بود.
گرامشی و بحران هژمونی
برای فهم عمیقتر این وضعیت، میتوان از مفهوم هژمونی در اندیشه آنتونیو گرامشی بهره گرفت. گرامشی استدلال میکند که قدرت پایدار صرفاً از کنترل ابزارهای سرکوب ناشی نمیشود، بلکه از توانایی یک نیرو برای ساختن هژمونی اجتماعی سرچشمه میگیرد. هژمونی به معنای آن است که یک پروژه سیاسی بتواند خود را بهعنوان افق مشترک جامعه معرفی کند.
از این منظر، مهمترین مسئله هر جنبش سیاسی نه جنگ، نه تحریم و نه مداخله خارجی، بلکه رابطه آن با جامعه است.
جنبش زمانی قدرتمند میشود که بتواند: با زندگی روزمره مردم پیوند برقرار کند؛ اعتماد عمومی ایجاد کند؛ روایتهای مسلط را به چالش بکشد؛ و ظرفیت سازماندهی جمعی را گسترش دهد. در دوره جنگ، بخشی از نیروهای سیاسی بهتدریج از این منطق فاصله گرفتند.
تمرکز از جامعه به رخدادهای ژئوپولیتیک منتقل شد. از انباشت تدریجی هژمونی به انتظار برای تغییرات ناگهانی. از سیاست اجتماعی به سیاست حادثه.
در نتیجه، به جای آنکه جنگ بهعنوان متغیری در خدمت پروژه اجتماعی فهم شود، پروژه اجتماعی در خدمت روایت جنگی قرار گرفت.
بوردیو و میدان سیاسی؛ چگونه توهم بازتولید میشود؟
پرسش مهم این است که چرا این انتظارات تا این اندازه گسترش یافتند؟
چرا روایتهای مبتنی بر پیروزی سریع، فروپاشی قریبالوقوع یا بازگشت فوری، توانستند چنین نفوذی پیدا کنند؟
برای پاسخ به این پرسش، نظریه میدان سیاسی پیر بوردیو اهمیت فراوانی دارد. بوردیو سیاست را بهعنوان میدانی رقابتی توصیف میکند که در آن بازیگران برای کسب سرمایه نمادین، مشروعیت و نفوذ رقابت میکنند.
در شرایط بحرانی، این رقابت میتواند شکل خاصی به خود بگیرد. هر جریان سیاسی تلاش میکند خود را به لحظه تاریخی نزدیکتر نشان دهد. هر رسانه میکوشد امیدوارکنندهترین روایت را عرضه کند. هر تحلیلگر میخواهد نشان دهد که آینده را بهتر از دیگران میبیند.
در چنین فضایی، خوشبینی به یک سرمایه سیاسی تبدیل میشود. روایتهایی که پیروزی را نزدیکتر نشان میدهند، بیشتر دیده میشوند. تحلیلهایی که تغییر را سریعتر تصویر میکنند، مخاطبان بیشتری جذب میکنند. و به تدریج نوعی چرخه خودتقویتشونده شکل میگیرد.
در این چرخه، بازیگران مختلف ناخواسته روایتهای یکدیگر را تقویت میکنند. در نتیجه، آنچه در آغاز صرفاً یک احتمال بود، بهتدریج به یک یقین جمعی تبدیل میشود. از این منظر، توهم سیاسی را نباید صرفاً نتیجه اشتباه افراد دانست. توهم میتواند محصول ساختار میدان سیاسی باشد. ساختاری که در آن تولید امید، پاداش بیشتری از تولید تحلیل دریافت میکند.
از همگرایی گفتمانی تا بحران مشترک
شاید مهمترین نتیجه این فصل آن باشد که همگرایی گفتمانی میان بخشی از سلطنتطلبان و بخشی از ناسیونالیسم کردی، بیش از آنکه ناشی از اشتراک اهداف باشد، ناشی از اشتراک در یک نوع رابطه با آینده بود.
هر دو روایت، به درجات مختلف، جنگ را به حامل تغییر سیاسی تبدیل کردند. هر دو، به درجات مختلف، نقش نیروهای خارجی را بیش از ظرفیت واقعی آنها ارزیابی کردند. و هر دو، به درجات مختلف، بخشی از عاملیت سیاسی را از جامعه به ژئوپولیتیک منتقل کردند.
به همین دلیل، هنگامی که توافق پس از جنگ شکل گرفت، صرفاً یک تحلیل سیاسی شکست نخورد. بلکه یک افق انتظاری مشترک دچار بحران شد. بحرانی که پیامدهای آن نه فقط سیاسی، بلکه روانی و اجتماعی نیز بود.
این مسئله ما را به موضوع جنبش کردستان؛ از سرمایە اجتماعی تا دام سیاست انتظار هدایت میکند؛ جایی که باید بهطور مشخص به جنبش کردستان، ظرفیتهای واقعی آن، خطاهای تحلیلی بخشی از نیروهای آن و رابطه میان سرمایه اجتماعی و انتظار ژئوپولیتیک بپردازیم.
جنبش کردستان؛ از سرمایه اجتماعی تا دام سیاست انتظار
هرگونه تحلیل از واکنش نیروهای سیاسی کردستان به جنگهای ۲۰۲۵ و ۲۰۲۶، اگر نتواند میان ظرفیتهای واقعی جنبش کردستان و خطاهای تحلیلی بخشی از نیروهای آن تمایز قائل شود، ناگزیر به نتایجی تقلیلگرایانه خواهد رسید. یکی از مشکلات رایج در تحلیلهای سیاسی آن است که خطاهای مقطعی برخی بازیگران را به کل یک جنبش تاریخی تعمیم میدهند. چنین رویکردی نه تنها از نظر روششناختی نادرست است، بلکه مانع فهم دقیق پویاییهای درونی جنبشها نیز میشود.
جنبش کردستان در ایران را نمیتوان صرفاً بهعنوان یک جریان سیاسی یا یک سازمان خاص فهمید. این جنبش، محصول بیش از یک قرن تحولات اجتماعی، سیاسی و فرهنگی است. حافظه تاریخی مقاومت، تجربه سازماندهی جمعی، شبکههای گسترده اجتماعی، نهادهای مدنی، احزاب سیاسی، رسانهها، جنبشهای زنان، دانشجویی و کارگری، همگی بخشی از ساختار پیچیدهای هستند که میتوان از آن بهعنوان «میدان سیاسی و اجتماعی کردستان» یاد کرد.
از همین رو، هنگامی که از خطاهای تحلیلی دوره جنگ سخن میگوییم، موضوع نقد جنبش کردستان بهعنوان یک کل نیست. مسئله اصلی، نقد نوعی گرایش سیاسی است که در بخشی از نیروهای این میدان شکل گرفت؛ گرایشی که بهتدریج وزن تحولات ژئوپولیتیک را بیش از ظرفیتهای اجتماعی ارزیابی کرد.
سرمایه اجتماعی؛ منبع اصلی قدرت جنبش کردستان
برای فهم جایگاه واقعی جنبش کردستان، مفهوم «سرمایه اجتماعی» اهمیت بنیادین دارد. در سنت جامعهشناسی سیاسی، سرمایه اجتماعی به مجموعه روابط، اعتمادها، شبکهها و هنجارهایی اشاره دارد که امکان کنش جمعی را فراهم میکنند. جنبشهایی که از سرمایه اجتماعی بالایی برخوردارند، حتی در شرایط سرکوب نیز میتوانند خود را بازتولید کنند، زیرا قدرت آنها صرفاً در سازمانهای رسمی یا رهبران سیاسی خلاصه نمیشود.
اگر به تاریخ معاصر کردستان نگاه کنیم، بخش مهمی از تداوم جنبش کردی دقیقاً از همین منبع ناشی شده است. قدرت جنبش کردستان صرفاً در حضور احزاب سیاسی نبوده است.
این قدرت در شبکههای خویشاوندی، حافظه جمعی، زبان مشترک، فرهنگ مقاومت، نهادهای اجتماعی و اشکال متنوع همبستگی اجتماعی ریشه داشته است. به همین دلیل، جنبش کردستان در مقاطع مختلف تاریخی توانسته است خود را بازسازی کند، حتی زمانی که با شدیدترین اشکال سرکوب مواجه بوده است. این نکته اهمیت فراوانی دارد، زیرا نشان میدهد که منبع اصلی قدرت جنبش در بیرون از جامعه قرار ندارد. قدرت اصلی در خود جامعه نهفته است.
از جامعهمحوری به ژئوپولیتیکمحوری
اما یکی از پیامدهای دوره جنگ، شکلگیری نوعی جابهجایی در افق تحلیل بود. در بخشی از فضای سیاسی کردستان، توجه از جامعه به ژئوپولیتیک منتقل شد.
این جابهجایی به معنای نادیده گرفتن کامل جامعه نبود، بلکه به معنای تغییر مرکز ثقل تحلیل بود. در گذشته، پرسش اصلی این بود که چگونه میتوان ظرفیتهای اجتماعی را گسترش داد. چگونه میتوان شبکههای مقاومت را تقویت کرد. چگونه میتوان اعتماد عمومی را افزایش داد. و چگونه میتوان رابطه میان جنبش و جامعه را عمیقتر ساخت. اما در دوره جنگ، در برخی روایتها پرسشهای دیگری برجسته شدند:
جنگ چه زمانی به مرحله تعیینکننده خواهد رسید؟
آیا موازنه منطقهای در حال تغییر است؟
آیا قدرتهای خارجی از پروژههای سیاسی جدید حمایت خواهند کرد؟
آیا بازگشت نیروهای سیاسی به داخل کشور نزدیک است؟
این تغییر پرسشها، در ظاهر صرفاً یک تغییر تحلیلی به نظر میرسد، اما در واقع پیامدهای سیاسی مهمی دارد. زیرا هرچه تمرکز از جامعه به ژئوپولیتیک منتقل شود، نقش کنشگری اجتماعی نیز کاهش مییابد.
در نتیجه، بخشی از انرژی سیاسی که میتوانست صرف سازماندهی شود، به انتظار برای تحولات بیرونی اختصاص پیدا میکند.
سیاست انتظار و تعلیق کنش سیاسی
یکی از مهمترین پیامدهای سیاست انتظار، تعلیق تدریجی کنش سیاسی است. در ظاهر ممکن است چنین به نظر برسد که انتظار نیز نوعی فعالیت سیاسی است. اما در عمل، انتظار طولانیمدت میتواند به کاهش ظرفیت عمل منجر شود.
زمانی که نیروهای سیاسی تصور کنند تغییرات بزرگ در آستانه وقوع هستند، فعالیتهای روزمره و زمانبر کمتر اهمیت پیدا میکنند.
چرا باید سالها برای سازماندهی اجتماعی تلاش کرد، اگر تصور شود که جنگ در چند ماه آینده همه چیز را تغییر خواهد داد؟
چرا باید بر انباشت تدریجی قدرت اجتماعی تمرکز کرد، اگر فرض بر این باشد که توازن قوا بهزودی از بیرون دگرگون خواهد شد؟
دقیقاً در همین نقطه است که سیاست انتظار به یک خطر استراتژیک تبدیل میشود. زیرا جنبش را از مسیر تاریخی خود منحرف نمیکند، بلکه آن را در حالت تعلیق قرار میدهد. و تعلیق طولانیمدت، به تدریج به فرسایش ظرفیتهای سازمانی و تحلیلی منجر میشود.
تخیل بازگشت؛ هنگامی که آینده به امر قطعی تبدیل میشود
یکی از جلوههای مهم سیاست انتظار در دوره جنگ، شکلگیری نوعی تخیل بازگشت بود. در فضای سیاسی تبعید، بازگشت به کشور همواره یکی از قدرتمندترین افقهای ذهنی بوده است. این امر طبیعی است، زیرا تبعید صرفاً یک وضعیت جغرافیایی نیست، بلکه تجربهای عاطفی و سیاسی نیز هست.
اما در دوره جنگ، در برخی محافل سیاسی این افق از سطح آرزو فراتر رفت و به سطح انتظار نزدیک شد. به بیان دیگر، بازگشت دیگر نه یک امکان تاریخی، بلکه یک احتمال نزدیک و حتی برای برخی، یک نتیجه تقریباً قطعی تلقی میشد. در چنین فضایی، مرز میان برنامهریزی سیاسی و پیشفرضگیری درباره آینده تضعیف شد. مشکل اصلی این نبود که افراد آرزوی بازگشت داشتند. مشکل در آنجا بود که بخشی از تصمیمگیریها بر اساس آیندهای انجام میشد که هنوز تحقق نیافته بود.
از منظر جامعهشناسی سیاسی، این وضعیت نمونهای از آن چیزی است که میتوان «پیشزیستن در آینده تخیلی» نامید؛ یعنی زمانی که کنشگران سیاسی، به جای تحلیل شرایط موجود، بر اساس آیندهای عمل میکنند که هنوز واقعیت نیافته است.
مسئله کردستان و توهم راهحل ژئوپولیتیک
یکی از مهمترین درسهای تجربه اخیر آن است که مسئله کردستان را نمیتوان صرفاً در چارچوب تحولات ژئوپولیتیک فهمید. بیتردید عوامل منطقهای و بینالمللی اهمیت دارند.
تاریخ معاصر کردستان نشان میدهد که سیاست قدرتهای منطقهای و جهانی همواره بر سرنوشت کردها تأثیر گذاشته است. اما تأثیرگذاری با تعیینکنندگی تفاوت دارد. مشکل زمانی آغاز میشود که متغیرهای خارجی از سطح عوامل مؤثر به سطح عوامل تعیینکننده ارتقا یابند.
در این صورت، جامعه به حاشیه رانده میشود و همه نگاهها به بیرون معطوف میگردد. اما تجربه تاریخی نشان میدهد که هیچ مسئله ملی پایداری صرفاً از طریق تغییرات ژئوپولیتیک حل نشده است. تمام نمونههای موفق، پیش از هر چیز بر ظرفیتهای اجتماعی و سیاسی درونی استوار بودهاند.
در نتیجه، هر تحلیلی که بخواهد آینده کردستان را صرفاً از طریق تحولات منطقهای توضیح دهد، ناگزیر بخش مهمی از واقعیت را نادیده خواهد گرفت.
بازگشت به جامعه؛ مهمترین درس دوره جنگ
اگر بخواهیم یک نتیجه اصلی از تجربه جنگهای ۲۰۲۵ و ۲۰۲۶ برای جنبش کردستان استخراج کنیم، آن نتیجه را میتوان در یک گزاره خلاصه کرد:
قدرت واقعی جنبش همچنان در جامعه قرار دارد. نه در تصمیمات واشنگتن. نه در محاسبات تلآویو. نه در رقابتهای منطقهای. و نه در توافقهای دیپلماتیک. تمام این عوامل میتوانند شرایط را تغییر دهند، اما نمیتوانند جایگزین سرمایه اجتماعی شوند.
جنبش کردستان هر زمان که بر جامعه تکیه کرده، توانسته است خود را بازسازی کند. و هر زمان که بیش از حد به تحولات بیرونی وابسته شده، با خطر سرخوردگی و فرسایش مواجه شده است. به همین دلیل، مهمترین درس دوره اخیر نه نفی اهمیت ژئوپولیتیک، بلکه بازگرداندن آن به جایگاه واقعی خود است. ژئوپولیتیک میتواند فرصت ایجاد کند. اما جامعه است که از فرصت استفاده میکند. جنگ میتواند شکاف ایجاد کند. اما سازماندهی اجتماعی است که آن شکاف را به تغییر سیاسی تبدیل میکند.
از این منظر، مسئله اصلی جنبش کردستان پس از جنگ، نه بازخوانی جنگ، بلکه بازاندیشی در رابطه میان جامعه، قدرت و سیاست است. این بازاندیشی جایی است که باید توافق آمریکا و جمهوری اسلامی را نه بهعنوان یک سند دیپلماتیک، بلکه بهعنوان لحظه فروپاشی یک رژیم انتظارات و آغاز یک بحران روانی-سیاسی جمعی مورد بررسی قرار دهیم.
توافق آمریکا و جمهوری اسلامی؛ فروپاشی رژیم انتظارات و بازگشت منطق دولتها
اگر جنگ را بتوان لحظه اوجگیری امیدهای سیاسی و انباشت انتظارات جمعی دانست، توافق پس از جنگ را باید لحظه برخورد این انتظارات با واقعیت قدرت تلقی کرد. در بسیاری از تحلیلهای رایج، توافقها صرفاً بهعنوان اسناد دیپلماتیک یا نتایج مذاکرات میان دولتها فهمیده میشوند. اما از منظر جامعهشناسی سیاسی، توافقها صرفاً اسناد حقوقی نیستند؛ آنها رخدادهایی هستند که میتوانند ساختارهای ذهنی، روایتهای سیاسی و افقهای انتظاری را نیز دگرگون کنند.
از همین منظر، اهمیت توافق میان آمریکا و جمهوری اسلامی را نمیتوان تنها در بندها، تعهدات یا پیامدهای حقوقی آن جستجو کرد. اهمیت اصلی این توافق در معنای سیاسی و نمادینی نهفته است که برای نیروهای سیاسی مخالف جمهوری اسلامی پیدا کرد. برای بخشی از این نیروها، جنگ بهعنوان مقدمهای برای تغییر بنیادی نظم سیاسی ایران فهمیده شده بود. در چنین چارچوبی، هرگونه توافق با جمهوری اسلامی نه یک تحول دیپلماتیک، بلکه نشانهای از فروپاشی روایت مسلط درباره آینده تلقی میشد.
به همین دلیل، توافق بیش از آنکه یک رویداد سیاسی باشد، به یک رویداد شناختی تبدیل شد؛ رخدادی که بسیاری از پیشفرضهای حاکم بر تحلیلهای جنگمحور را به چالش کشید.
بازگشت واقعگرایی؛ دولتها چگونه عمل میکنند؟
یکی از مهمترین مفاهیم در روابط بینالملل، تمایز میان منطق جنبشها و منطق دولتهاست. جنبشهای اجتماعی معمولاً حول ارزشها، آرمانها و پروژههای هویتی شکل میگیرند. آزادی، عدالت، برابری، دموکراسی، حقوق ملی یا حق تعیین سرنوشت، مفاهیمی هستند که اغلب در مرکز گفتمان جنبشها قرار دارند. اما دولتها در چارچوب دیگری عمل میکنند.
در سنت واقعگرایی سیاسی، از هانس مورگنتا تا کنت والتز و جان مرشایمر، بر این اصل تأکید شده است که دولتها پیش از هر چیز به دنبال حفظ قدرت، امنیت و منافع راهبردی خود هستند. حتی زمانی که از زبان ارزشها و اصول اخلاقی استفاده میکنند، تصمیمات نهایی آنها معمولاً در چارچوب محاسبات ژئوپولیتیک اتخاذ میشود. این نکته برای فهم تحولات پس از جنگ اهمیت اساسی دارد.
در بخشی از فضای سیاسی اپوزیسیون، بهویژه در دوره اوج جنگ، نوعی همپوشانی میان اهداف نیروهای مخالف جمهوری اسلامی و اهداف دولتهای خارجی فرض گرفته شده بود. گویی فشار نظامی خارجی، نه بخشی از رقابتهای منطقهای و بینالمللی، بلکه ابزاری برای تحقق آرمانهای اپوزیسیون است.
اما توافق پس از جنگ نشان داد که منطق دولتها الزاماً با منطق جنبشها همسو نیست. دولتها میتوانند با همان حکومتی مذاکره کنند که پیشتر آن را تهدید یا تحریم کردهاند. میتوانند با همان بازیگری به توافق برسند که پیشتر در تقابل با آن قرار داشتهاند. و میتوانند ثبات را بر تغییر ترجیح دهند، اگر ثبات منافع راهبردی بیشتری برای آنها تأمین کند.
از منظر روابط بینالملل، این امر نه تناقضآمیز، بلکه کاملاً قابل انتظار است. اما برای کسانی که جنگ را بهعنوان مسیر اجتنابناپذیر فروپاشی جمهوری اسلامی تصور کرده بودند، این توافق بهمثابه شکستن یک افق ذهنی عمل کرد.
بحران اصلی؛ شکست یک تحلیل یا فروپاشی یک جهانبینی؟
در اینجا باید میان دو سطح از بحران تمایز قائل شد. سطح نخست، بحران تحلیل است. در این سطح، برخی پیشبینیها نادرست از آب درآمدند. برخی سناریوها تحقق پیدا نکردند و برخی ارزیابیها با واقعیت منطبق نبودند.
اما سطح دوم بسیار عمیقتر است. در این سطح، مسئله صرفاً اشتباه بودن چند تحلیل نیست. بلکه فروپاشی یک جهانبینی سیاسی است.
بخشی از نیروهای سیاسی، جنگ را درون روایتی بزرگتر قرار داده بودند؛ روایتی که بر اساس آن، بحران خارجی قرار بود جایگزین فرآیندهای دشوار تغییر اجتماعی شود. در این روایت، جنگ حامل تغییر بود. قدرتهای خارجی نقش تسهیلکننده رهایی را داشتند. و فروپاشی نظم موجود نزدیکتر از آن چیزی بود که واقعیت نشان میداد. هنگامی که توافق شکل گرفت، صرفاً یک پیشبینی اشتباه از آب درنیامد. بلکه خود این روایت با بحران مواجه شد.
به همین دلیل، واکنش بخشی از نیروهای سیاسی به توافق را نمیتوان صرفاً به ناامیدی سیاسی تقلیل داد. آنچه رخ داد، نوعی بحران معنایی بود. بحرانی که در آن چارچوبی که افراد از طریق آن آینده را فهم میکردند، ناگهان اعتبار خود را از دست داد.
توافق بهعنوان آینه
یکی از مهمترین استدلالهای این مقاله آن است که توافق را نباید علت اصلی بحران دانست. توافق بیشتر شبیه یک آینه عمل کرد. آینهای که ضعفهای موجود را آشکار ساخت.
اگر انتظارات تا این اندازه متورم نشده بودند، توافق چنین شوکی ایجاد نمیکرد. اگر جنگ از ابتدا در چارچوب رقابت دولتها فهمیده شده بود، مذاکره و توافق نیز بخشی طبیعی از همان فرآیند تلقی میشد. اگر تغییر سیاسی به سازماندهی اجتماعی گره خورده بود، توافق نمیتوانست به چنین بحران روانی گستردهای منجر شود.
بنابراین مسئله اصلی در خود توافق نبود. مسئله در شکاف میان انتظارات و واقعیت نهفته بود. توافق فقط این شکاف را مرئی کرد.
مسئله کردستان و محدودیتهای راهحل ژئوپولیتیک
شاید هیچ بخشی از پیامدهای توافق به اندازه مسئله کردستان نتواند محدودیتهای نگاه ژئوپولیتیک را آشکار کند. در بخشی از تحلیلهای دوره جنگ، این تصور وجود داشت که تغییرات منطقهای میتوانند به شکلی مستقیم و سریع بر آینده سیاسی کردستان تأثیر بگذارند. برخی روایتها حتی فراتر رفتند و امکان تغییرات بنیادین در وضعیت ملی کردها را در نتیجه جنگ محتمل میدانستند.
اما توافق نشان داد که مسئله کردستان، همانند بسیاری از مسائل ملی در جهان، پیچیدهتر از آن است که صرفاً از طریق تغییرات ژئوپولیتیک حل شود. قدرتهای جهانی ممکن است در مقاطع مختلف از برخی مطالبات حمایت کنند یا از آنها فاصله بگیرند. ممکن است ائتلافها تغییر کنند. ممکن است موازنههای منطقهای جابهجا شوند. اما هیچیک از این تحولات نمیتوانند جایگزین سازمانیافتگی اجتماعی، مشروعیت سیاسی و هژمونی درون جامعه شوند.
از این منظر، توافق نه فقط محدودیتهای اپوزیسیون ایرانی، بلکه محدودیتهای هر نوع راهحل صرفاً ژئوپولیتیک برای مسئله کردستان را نیز آشکار ساخت.
از پایان جنگ تا آغاز سرخوردگی
در نگاه نخست ممکن است چنین به نظر برسد که پایان جنگ باید به کاهش اضطراب اجتماعی منجر شود. اما در بسیاری از موارد، پایان جنگ آغاز بحرانهای جدید است.
زیرا در دوره جنگ، امیدها، ترسها و انتظاراتی شکل میگیرند که پس از پایان درگیری با واقعیت مواجه میشوند. در مورد حاضر نیز، پایان جنگ و شکلگیری توافق، برای بخشی از نیروهای سیاسی نه آغاز آرامش، بلکه آغاز نوعی سرخوردگی بود. سرخوردگیای که از شکاف میان آینده تصورشده و آینده واقعی ناشی میشد. در نتیجه، آنچه پس از توافق شکل گرفت را نمیتوان صرفاً به حوزه سیاست محدود کرد. ما با پدیدهای مواجه شدیم که هم سیاسی بود، هم روانی و هم اجتماعی.
این همان نقطهای است که بحث را به فروپاشی افقهای انتظاری و بحران عاملیت هدایت میکند؛ زیرا فهم پیامدهای توافق بدون فهم پیامدهای روانی و اجتماعی آن ممکن نیست. شکست یک روایت سیاسی، اگر به شکست امید اجتماعی تبدیل شود، میتواند آثار عمیقتری از خود جنگ بر جای بگذارد.
افسردگی سیاسی جمعی؛ فروپاشی افقهای انتظاری و بحران عاملیت
اگر جنگ را بتوان لحظه تولید امیدهای بزرگ دانست و توافق را لحظه برخورد این امیدها با واقعیت، آنگاه مهمترین پیامد اجتماعی این فرایند را باید در ظهور نوعی وضعیت روانی-سیاسی جستجو کرد که در این مقاله از آن با عنوان «افسردگی سیاسی جمعی» یاد میشود.
مقصود از این مفهوم، یک اختلال روانپزشکی یا تشخیص بالینی نیست. بلکه اشاره به وضعیتی اجتماعی و سیاسی دارد که در آن بخشهایی از یک جامعه سیاسی، پس از تجربه دورهای از امید فشرده و انتظارات گسترده، با احساس ناتوانی، بیاعتمادی، فرسودگی، سردرگمی و کاهش افقهای کنش جمعی مواجه میشوند. از این منظر، مسئله اصلی نه شکست یک پروژه سیاسی، بلکه شکست یک افق انتظاری است.
در بسیاری از موارد، جوامع بیش از آنکه از خود شکست آسیب ببینند، از فروپاشی آیندهای آسیب میبینند که پیشتر در ذهن خود ساختهاند. به همین دلیل، فهم وضعیت پس از جنگ و توافق، بدون تحلیل سازوکارهای اجتماعی تولید امید و سپس فروپاشی آن امیدها، امکانپذیر نیست.
محرومیت نسبی؛ وقتی واقعیت تغییر نمیکند اما انتظارات تغییر میکنند
یکی از مهمترین چارچوبهای نظری برای فهم این وضعیت، نظریه «محرومیت نسبی» تد رابرت گور است. گور در اثر کلاسیک خود چرا انسانها شورش میکنند؟ استدلال میکند که نارضایتی اجتماعی صرفاً محصول شرایط عینی نیست. آنچه اهمیت تعیینکننده دارد، فاصله میان آن چیزی است که افراد انتظار دارند و آن چیزی است که در واقعیت تجربه میکنند.
به بیان دیگر، انسانها زندگی خود را صرفاً با واقعیت موجود مقایسه نمیکنند؛ آنها آن را با آیندهای که تصور میکنند باید وجود داشته باشد مقایسه میکنند. از همین رو، گاه ممکن است سطح انتظارات سریعتر از سطح امکانات رشد کند. در چنین شرایطی، حتی اگر وضعیت عینی تغییری نکرده باشد، احساس محرومیت افزایش پیدا میکند. این چارچوب به شکل چشمگیری وضعیت بخشی از فضای سیاسی پس از جنگ را توضیح میدهد.
در طول جنگ، انتظارات سیاسی در بخشهایی از اپوزیسیون و برخی نیروهای سیاسی کردستان به شکل کمسابقهای افزایش یافت. برای برخی، تغییر سیاسی نزدیک به نظر میرسید. برای برخی دیگر، بازگشت به کشور امری محتمل تلقی میشد. برای گروهی، امکان باز شدن افقهای جدید در مسئله کردستان مطرح بود. و برای عدهای، پایان جمهوری اسلامی نه یک احتمال دور، بلکه یک رخداد نزدیک ارزیابی میشد.
اما هنگامی که این انتظارات تحقق پیدا نکردند، شکاف میان آینده تصورشده و آینده واقعی بهسرعت آشکار شد. در نتیجه، سرخوردگی حاصل صرفاً ناشی از تداوم وضعیت موجود نبود. بلکه ناشی از نابودی آیندهای بود که پیشتر ساخته شده بود.
مانهایم و فروپاشی افقهای انتظاری
برای درک عمیقتر این مسئله، میتوان از اندیشه کارل مانهایم کمک گرفت. مانهایم از نخستین متفکرانی بود که نشان داد آگاهی سیاسی انسانها همواره با تصور آنها از آینده پیوند خورده است. از نگاه او، انسانها صرفاً در زمان حال زندگی نمیکنند. آنها بر اساس آیندههایی که تصور میکنند امکانپذیرند عمل میکنند.
هر پروژه سیاسی حامل نوعی تصویر از آینده است.جنبشها نه فقط برای امروز، بلکه برای فردا مبارزه میکنند. و دقیقاً به همین دلیل، سیاست همواره با تخیل اجتماعی پیوند خورده است. اما زمانی که آیندهای که یک نیروی سیاسی برای خود ترسیم کرده بود فروبپاشد، صرفاً یک تحلیل اشتباه از آب درنمیآید. بلکه کل نظام معناییای که بر آن تحلیل استوار بود دچار بحران میشود. این همان چیزی است که در دوره پس از جنگ مشاهده شد. برای بخشی از نیروهای سیاسی، توافق صرفاً یک توافق نبود. بلکه به معنای فروپاشی تصویری از آینده بود که ماهها و حتی سالها حول آن سرمایهگذاری عاطفی، سیاسی و ذهنی صورت گرفته بود. در چنین وضعیتی، جامعه سیاسی با چیزی مواجه میشود که میتوان آن را «بحران افق» نامید. بحرانی که در آن افراد دیگر نمیدانند آینده را چگونه تصور کنند.
دورکیم و وضعیت آنومیک
امیل دورکیم در تحلیل خود از جوامع مدرن، مفهوم «آنومی» را برای توصیف شرایطی به کار میبرد که در آن قواعد، انتظارات و چارچوبهای معنایی جامعه دچار اختلال میشوند. آنومی صرفاً بینظمی نیست. آنومی وضعیتی است که در آن افراد دیگر نمیدانند چه چیزی ممکن، چه چیزی ناممکن، چه چیزی نزدیک و چه چیزی دور است. در چنین شرایطی، نوعی سرگردانی جمعی شکل میگیرد. اگر این مفهوم را به میدان سیاست تعمیم دهیم، میتوان گفت که بخشی از جامعه سیاسی پس از جنگ وارد وضعیتی آنومیک شد. روایتهایی که تا دیروز معتبر به نظر میرسیدند، اعتبار خود را از دست دادند. تحلیلهایی که قطعی تلقی میشدند، محقق نشدند. چهرههایی که خود را مفسران آینده معرفی میکردند، با واقعیت ناسازگار از آب درآمدند. در نتیجه، صرفاً یک تحلیل شکست نخورد. بخشی از سازوکار تولید معنا در میدان سیاسی دچار بحران شد.
این امر توضیح میدهد که چرا پس از توافق، احساس بیاعتمادی بهسرعت گسترش پیدا کرد. زیرا مسئله فقط اشتباه بودن یک پیشبینی نبود. مسئله تضعیف اعتماد به سازوکارهایی بود که آن پیشبینیها را تولید کرده بودند.
از شکست سیاسی تا بحران عاملیت
اما شاید مهمترین پیامد فروپاشی انتظارات، بحران عاملیت باشد. همانگونه که در فصلهای پیشین گفته شد، عاملیت سیاسی به معنای توانایی افراد و گروهها برای اثرگذاری بر روندهای اجتماعی است.
جنبشهای اجتماعی زمانی زنده و پویا هستند که اعضای آنها احساس کنند میتوانند بر سرنوشت خود تأثیر بگذارند. اما هنگامی که امیدهای بزرگ فرو میریزند، این احساس نیز آسیب میبیند. در چنین شرایطی، افراد ممکن است به این نتیجه برسند که:
هیچ تغییری ممکن نیست.
هیچ نیرویی قابل اعتماد نیست.
هیچ تحلیلی معتبر نیست.
و هیچ اقدامی نتیجه نخواهد داد.
این نقطه، خطرناکترین مرحله بحران است. زیرا در اینجا سرخوردگی از سطح تحلیل فراتر میرود و به سطح کنش میرسد. به بیان دیگر، افراد نه تنها به آینده بدبین میشوند، بلکه توانایی خود برای ساختن آینده را نیز زیر سؤال میبرند.
اقتصاد عاطفی شکست
یکی از ابعاد کمتر مورد توجه این فرایند، جنبه عاطفی آن است. در علوم اجتماعی جدید، پژوهشگران بیش از گذشته بر نقش احساسات در سیاست تأکید میکنند.
سیاست فقط عرصه منافع و ایدهها نیست. سیاست عرصه امید، ترس، خشم، غرور و ناامیدی نیز هست. به همین دلیل، فروپاشی یک روایت سیاسی تنها یک اتفاق شناختی نیست. یک تجربه عاطفی نیز هست. افرادی که ماهها یا سالها انرژی ذهنی و عاطفی خود را بر یک چشمانداز سیاسی متمرکز کردهاند، با شکست آن چشمانداز صرفاً یک اشتباه تحلیلی را تجربه نمیکنند. آنها نوعی فقدان را تجربه میکنند. فقدان آیندهای که به آن باور داشتهاند. در این معنا، سرخوردگی پس از جنگ را میتوان نوعی سوگواری سیاسی نیز دانست. سوگواری برای آیندهای که قرار بود بیاید اما نیامد.
خطر بدبینی مزمن
همانگونه که خوشبینی افراطی میتواند به تحلیل آسیب بزند، بدبینی افراطی نیز میتواند به همان اندازه مخرب باشد. یکی از خطرهای جدی دوره پس از فروپاشی انتظارات، تبدیل سرخوردگی موقت به بدبینی ساختاری است. در چنین شرایطی، جامعه از یک افراط به افراطی دیگر حرکت میکند. دیروز همه چیز ممکن به نظر میرسید. امروز هیچ چیز ممکن به نظر نمیرسد. دیروز پیروزی نزدیک تصور میشد. امروز شکست ابدی تصور میشود. اما هر دو برداشت از یک مشکل مشترک رنج میبرند: فاصله گرفتن از واقعیت.
واقعیت نه آن اندازه امیدوارکننده بود که روایتهای جنگی ادعا میکردند. و نه آن اندازه ناامیدکننده است که بدبینی پس از شکست القا میکند.
افسردگی سیاسی جمعی بهمثابه لحظه بازاندیشی
با وجود همه پیامدهای منفی، هر بحران میتواند حامل یک امکان نیز باشد. از منظر جامعهشناسی تاریخی، بسیاری از جنبشهای سیاسی مهم پس از دورههای شکست و سرخوردگی، توانستهاند خود را بازسازی کنند. اما این بازسازی تنها زمانی ممکن است که شکست به موضوع تأمل انتقادی تبدیل شود. اگر شکست انکار شود، بحران تداوم پیدا میکند. اگر به دیگران فرافکنی شود، چیزی آموخته نخواهد شد.
اما اگر بهعنوان فرصتی برای بازاندیشی در مفروضات بنیادی تلقی شود، میتواند به بلوغ سیاسی منجر گردد. از این منظر، مهمترین پرسش دوره پس از جنگ آن نیست که چه کسی اشتباه کرد. بلکە پرسش اصلی این است که چه چیزی باید آموخته شود، تا پاسخی درخور به این پرسش دادە شود.
از سیاست انتظار تا سیاست ساختن؛ بازسازی عاملیت، عقلانیت سیاسی و امید واقعگرایانه
اگر فصلهای پیشین این مقاله به تحلیل سازوکارهای تولید انتظارات جنگی، شکلگیری سیاست آرزومندانه، گسترش منجیگرایی ژئوپولیتیک و در نهایت ظهور افسردگی سیاسی جمعی اختصاص داشتند، اکنون باید به پرسش اصلی و تعیینکننده پرداخت: پس از فروپاشی انتظارات چه باید کرد؟ این پرسش صرفاً یک پرسش سیاسی نیست. یک پرسش نظری نیز هست. زیرا هر تحلیل انتقادی زمانی کامل میشود که بتواند امکان عبور از وضعیت موجود را نیز توضیح دهد. در غیر این صورت، نقد خود به بخشی از بحران تبدیل خواهد شد.
از همین رو، هدف این فصل ارائه نسخهای تجویزی یا برنامه سیاسی مشخص نیست. بلکه تلاش برای صورتبندی مجموعهای از اصول نظری است که بتوانند زمینه خروج از سیاست انتظار و بازسازی عاملیت سیاسی را فراهم کنند.
نخستین گام: پذیرش شکست بهعنوان منبع یادگیری
یکی از دشوارترین اما ضروریترین مراحل هر بازسازی سیاسی، پذیرش خطا است. در بسیاری از فرهنگهای سیاسی، شکست اغلب بهعنوان امری شرمآور تلقی میشود.
در نتیجه، نیروهای سیاسی به جای تحلیل شکست، تلاش میکنند آن را انکار کنند، توجیه نمایند یا مسئولیت آن را به دیگران منتقل کنند. اما تاریخ جنبشهای اجتماعی نشان میدهد که یادگیری سیاسی دقیقاً از نقطهای آغاز میشود که نیروها حاضر میشوند با خطاهای خود مواجه شوند. جنبشهایی که قادر به نقد خود نیستند، قادر به اصلاح خود نیز نخواهند بود.
در این معنا، مسئله اصلی آن نیست که چرا برخی تحلیلها درباره جنگ نادرست بودند. مسئله مهمتر آن است که آیا این خطاها به موضوعی برای بازاندیشی جمعی تبدیل میشوند یا خیر. پذیرش اشتباه به معنای تضعیف جنبش نیست. برعکس، یکی از نشانههای بلوغ سیاسی است. جنبشهای بالغ نه آنهایی هستند که هرگز اشتباه نمیکنند، بلکه آنهایی هستند که میتوانند از اشتباهات خود بیاموزند.
بازسازی رابطه میان امید و واقعیت
یکی از مهمترین مشکلات دوره جنگ، گسسته شدن رابطه میان امید و تحلیل بود. امید جایگزین تحلیل شد. آرزو جای شناخت را گرفت. و در نتیجه، فاصله میان انتظارات و واقعیت بهتدریج افزایش یافت.
اما پاسخ به این وضعیت، حذف امید نیست. هیچ جنبش اجتماعی بدون امید نمیتواند دوام بیاورد. جامعهای که امید خود را از دست بدهد، توانایی کنش جمعی را نیز از دست خواهد داد. بنابراین مسئله اصلی نه نفی امید، بلکه بازسازی رابطه میان امید و واقعیت است.
امید زمانی نیرویی سازنده است که بر شناخت دقیق شرایط استوار باشد. امیدی که از واقعیت جدا شود، به توهم تبدیل میشود. اما امیدی که از دل شناخت محدودیتها و امکانات شکل بگیرد، میتواند به منبعی پایدار برای کنش سیاسی تبدیل شود. از این منظر، مهمترین وظیفه نیروهای سیاسی پس از دوره جنگ، بازگرداندن امید به زمین واقعیت است.
بازگشت به توازن قوا
یکی از مفاهیم بنیادین در علوم سیاسی، مفهوم توازن قوا است. سیاست نه عرصه آرزوها، بلکه عرصه نسبت میان اهداف و امکانات است.
هر پروژه سیاسی تنها زمانی میتواند موفق باشد که میان آنچه میخواهد و آنچه میتواند انجام دهد رابطهای منطقی برقرار کند. در دوره جنگ، این اصل در بخشی از تحلیلها تضعیف شد. تغییرات ژئوپولیتیک بیش از حد بزرگ ارزیابی شدند. توان نیروهای سیاسی بیش از ظرفیت واقعی آنها تصور شد. و محدودیتهای موجود کمتر از آنچه بودند مورد توجه قرار گرفتند.
بازسازی عقلانیت سیاسی مستلزم بازگشت به تحلیل دقیق توازن قواست. این به معنای بدبینی نیست. بلکه به معنای شناخت همزمان امکانات و محدودیتهاست. تنها از دل چنین شناختی است که استراتژیهای پایدار شکل میگیرند.
عبور از منجیگرایی
شاید مهمترین درس دوره جنگ آن باشد که هیچ نیروی خارجی نمیتواند جایگزین جامعه شود. این گزاره به معنای نادیده گرفتن اهمیت تحولات بینالمللی نیست. بیتردید ژئوپولیتیک اهمیت دارد. قدرتهای منطقهای و جهانی بر سرنوشت کشورها تأثیر میگذارند.
جنگها و توافقها میتوانند فرصتها و محدودیتهای جدیدی ایجاد کنند. اما هیچیک از این عوامل نمیتوانند جایگزین عاملیت اجتماعی شوند.
هر زمان که یک جنبش سرنوشت خود را به اراده بازیگران بیرونی گره بزند، بخشی از استقلال سیاسی خود را از دست میدهد. زیرا تصمیم نهایی دیگر در اختیار خود آن جنبش نخواهد بود. از این رو، عبور از منجیگرایی نه صرفاً یک انتخاب اخلاقی، بلکه یک ضرورت استراتژیک است. جامعه باید دوباره به مرکز سیاست بازگردد.
بازسازی عاملیت سیاسی
مهمترین قربانی سیاست انتظار، عاملیت سیاسی بود. در بسیاری از موارد، نیروهای سیاسی بهتدریج از موقعیت کنشگر به موقعیت ناظر منتقل شدند. آنها بیش از آنکه بر ساختن قدرت تمرکز کنند، منتظر رخ دادن تحول بودند. اما سیاست زمانی زنده است که افراد خود را بخشی از فرایند تغییر بدانند.
بازسازی عاملیت سیاسی به معنای بازگرداندن این احساس است که جامعه میتواند بر سرنوشت خود اثر بگذارد. این امر نه از طریق شعار، بلکه از طریق تجربه عملی حاصل میشود. هر موفقیت کوچک اجتماعی. هر شبکه مدنی. هر کمپین موفق. هر تجربه سازماندهی جمعی. و هر شکل از همکاری اجتماعی میتواند به بازسازی این احساس کمک کند. عاملیت سیاسی از دل تجربه کنش جمعی متولد میشود. نه از دل انتظار برای مداخله دیگران.
جنبش کردستان و بازگشت به سرمایه اجتماعی
برای جنبش کردستان، مهمترین درس دوره اخیر شاید بازگشت به همان منبعی باشد که همواره نقطه قوت اصلی آن بوده است: سرمایه اجتماعی.
قدرت واقعی جنبش کردستان در طول تاریخ نه در موازنههای متغیر منطقهای، بلکه در پیوند آن با جامعه نهفته بوده است. این قدرت در شبکههای اجتماعی، حافظه تاریخی، زبان مشترک، فرهنگ مقاومت، سازماندهی محلی و اعتماد عمومی ریشه دارد.
از این منظر، مهمترین وظیفه دوره پس از جنگ نه انتظار برای تغییرات ژئوپولیتیک، بلکه تقویت این منابع قدرت است. هرچه پیوند جنبش با جامعه عمیقتر شود، ظرفیت آن برای مواجهه با بحرانها نیز بیشتر خواهد شد. و هرچه این پیوند ضعیفتر شود، وابستگی به عوامل بیرونی افزایش خواهد یافت.
از سیاست حادثه به سیاست فرایند
یکی از مهمترین تغییراتی که باید رخ دهد، گذار از سیاست حادثه به سیاست فرایند است. سیاست حادثه بر رخدادهای استثنایی متمرکز است: جنگ. تحریم. مداخله خارجی. بحرانهای ناگهانی. و تغییرات سریع. در مقابل، سیاست فرایند بر انباشت تدریجی قدرت تأکید میکند. بر ساختن نهادها. بر گسترش شبکهها. بر آموزش سیاسی. بر تولید اعتماد. و بر ایجاد ظرفیتهای پایدار.
تجربه تاریخی نشان میدهد که تغییرات بزرگ معمولاً نه محصول یک حادثه منفرد، بلکه نتیجه انباشت طولانیمدت چنین فرایندهایی هستند. به همین دلیل، مهمترین وظیفه نیروهای سیاسی پس از جنگ، بازگشت به زمان طولانی سیاست است. زمانی که در آن تغییر نه بهعنوان یک انفجار ناگهانی، بلکه بهعنوان محصول کار مستمر و سازمانیافته فهمیده میشود.
امید واقعگرایانه؛ بدیل سیاست انتظار
اگر سیاست انتظار بر توهم استوار بود و افسردگی سیاسی جمعی بر فروپاشی آن توهم بنا شد، بدیل این دو را میتوان «امید واقعگرایانه» نامید. امید واقعگرایانه نه خوشبینی افراطی است و نه بدبینی مزمن. این امید، محدودیتها را میشناسد اما در آنها متوقف نمیشود. شکستها را میبیند اما آنها را پایان تاریخ تلقی نمیکند. به ظرفیتهای جامعه باور دارد، اما آنها را اغراقآمیز نیز نمیبیند.
چنین امیدی نه از جنگ تغذیه میکند و نه از انتظار برای منجی. منبع اصلی آن جامعه است. و دقیقاً به همین دلیل پایدارتر از امیدهایی است که بر رخدادهای استثنایی بنا شدهاند.
جمعبندی نظری
تمام استدلال این مقاله را میتوان در یک صورتبندی نظری خلاصه کرد: بحران اصلی دوره جنگهای ۲۰۲۵ و ۲۰۲۶ نه جنگ بود و نه توافق.
بحران اصلی، شکلگیری و سپس فروپاشی یک رژیم انتظارات بود. رژیمی که در آن جنگ به حامل تغییر، قدرتهای خارجی به عامل رهایی و انتظار به جایگزین سازماندهی تبدیل شد. فروپاشی این رژیم، به سرخوردگی، بیاعتمادی و افسردگی سیاسی جمعی انجامید.
اما همین بحران میتواند نقطه آغاز مرحلهای تازه نیز باشد. مرحلهای که در آن سیاست دوباره به جامعه بازگردد. عاملیت سیاسی بازسازی شود. و امید، نه بر پایه آرزوهای ژئوپولیتیک، بلکه بر پایه ظرفیتهای واقعی جامعه شکل بگیرد.
تنها در چنین صورتی است که میتوان از سیاست انتظار عبور کرد و به سوی سیاست ساختن گام برداشت؛ سیاستی که آینده را نه در جنگها و توافقها، بلکه در توانایی جامعه برای سازماندهی خویش جستجو میکند.
نتیجهگیری نظری؛ جنگ، رژیم انتظارات و بحران عاملیت در جوامع پیرامونی
این مقاله با یک پرسش نسبتاً ساده آغاز شد، اما در مسیر تحلیل به مسئلهای بسیار بنیادیتر رسید. پرسش اولیه آن بود که چرا جنگهای ۲۰۲۵ و ۲۰۲۶ و سپس توافق میان آمریکا و جمهوری اسلامی، در بخشی از اپوزیسیون ایران و بخشی از نیروهای سیاسی کردستان، به سرخوردگی، پراکندگی و ناامیدی گسترده منجر شد. اما بررسی نظری این مسئله نشان داد که پاسخ را نمیتوان صرفاً در خود جنگ، توافق یا حتی اشتباه برخی تحلیلها جستجو کرد.
آنچه در این دوره رخ داد، بیش از هر چیز به شکلگیری و سپس فروپاشی یک چارچوب ادراکی جمعی مربوط بود.
این مقاله استدلال کرد که در شرایط انسداد سیاسی طولانیمدت، بحران نمایندگی، فرسایش افقهای تغییر و انباشت ناکامیهای سیاسی، زمینه برای ظهور چیزی فراهم میشود که از آن با عنوان «رژیم انتظارات» یاد کردیم. رژیم انتظارات مجموعهای از روایتها، امیدها، پیشبینیها و افقهای ذهنی است که تعیین میکند کنشگران سیاسی چگونه آینده را میبینند و چه چیزهایی را ممکن یا محتمل تصور میکنند.
در دوره مورد بررسی، جنگ به مرکز این رژیم انتظارات تبدیل شد. جنگ دیگر صرفاً یک رخداد نظامی نبود. به دال مرکزی تخیل سیاسی تبدیل شد. مفهومی که نیروهای مختلف، آرزوهای متفاوت خود را در آن بارگذاری کردند. برای برخی، جنگ به معنای فروپاشی جمهوری اسلامی بود. برای برخی، به معنای بازگشت نیروهای سیاسی به کشور. برای برخی، به معنای باز شدن افقهای جدید در مسئله کردستان. و برای برخی دیگر، به معنای بازآرایی کامل نظم سیاسی منطقه.
در نتیجه، جنگ بیش از آنکه یک واقعیت ژئوپولیتیک باشد، به یک واقعیت تخیلی تبدیل شد. واقعیتی که در آن مرز میان آنچه مطلوب بود و آنچه محتمل بود به تدریج از میان رفت.
سیاست انتظار بهعنوان مسئله مرکزی
استدلال محوری این مقاله آن است که بحران اصلی نه جنگ بود و نه توافق. بحران اصلی، غلبه سیاست انتظار بر سیاست سازماندهی بود. در سیاست انتظار، تغییر سیاسی نه محصول کنش اجتماعی، بلکه نتیجه رخدادهای بیرونی تصور میشود.
جامعه از جایگاه فاعل تاریخی به موقعیت ناظر تحولات تنزل پیدا میکند. عاملیت سیاسی به نیروهای خارجی واگذار میشود. و امید به جای آنکه از دل سازماندهی اجتماعی شکل بگیرد، به تحولات ژئوپولیتیک گره میخورد. در چنین شرایطی، حتی اگر نیروهای سیاسی همچنان فعال باقی بمانند، مرکز ثقل کنش آنها از جامعه به بیرون منتقل میشود. و دقیقاً در همین نقطه است که آسیبپذیری آغاز میشود. زیرا آینده جنبش دیگر در اختیار خود آن نیست. بلکه به تصمیمات و محاسبات بازیگرانی وابسته میشود که اهداف، منافع و اولویتهای متفاوتی دارند.
مسئله ایران و کردستان؛ شباهتها و تفاوتها
یکی از یافتههای مهم این مقاله آن است که در دوره جنگ، نوعی همگرایی گفتمانی میان بخشی از راست افراطی ایرانی، بهویژه جریانهای سلطنتطلب، و بخشی از نیروهای ناسیونالیست کردی شکل گرفت.
این همگرایی نه ناشی از اشتراک تاریخی یا سیاسی، بلکه ناشی از اشتراک در نوعی رابطه با آینده بود. در هر دو روایت، جنگ به حامل اصلی تغییر تبدیل شد. در هر دو، نقش نیروهای خارجی بیش از ظرفیت واقعی آنها ارزیابی شد. و در هر دو، بخشی از عاملیت سیاسی از جامعه به ژئوپولیتیک منتقل گردید. اما در عین حال، مقاله تأکید کرد که این همگرایی نباید به معنای یکسانانگاری این دو جریان تلقی شود.
جنبش کردستان دارای تاریخی متفاوت، ریشههای اجتماعی عمیقتر، شبکههای سازمانی گستردهتر و تجربهای طولانیتر در مبارزه اجتماعی و سیاسی است. به همین دلیل، نقد سیاست انتظار در کردستان نباید به نفی ظرفیتهای واقعی جنبش کردستان منجر شود. برعکس، این نقد دقیقاً از آنجا اهمیت پیدا میکند که جنبش کردستان از منابع اجتماعی و تاریخی مهمی برخوردار است و هرگونه فاصله گرفتن از این منابع میتواند پیامدهای راهبردی داشته باشد.
جنگ، دولتها و سوءفهم ژئوپولیتیک
یکی دیگر از نتایج مهم مقاله، بازگشت به یک اصل کلاسیک در روابط بینالملل بود: دولتها بر اساس منافع خود عمل میکنند. این گزاره به ظاهر بدیهی، در فضای سیاسی دوره جنگ بارها نادیده گرفته شد. در بخشی از روایتها، اهداف قدرتهای خارجی با اهداف نیروهای مخالف جمهوری اسلامی همسان فرض شد.
اما توافق پس از جنگ نشان داد که دولتها حتی پس از شدیدترین تنشها نیز میتوانند وارد مذاکره شوند، توافق کنند و ثبات را بر تغییر ترجیح دهند. از این منظر، توافق نه یک استثنا، بلکه بخشی از منطق عادی سیاست بینالملل بود. آنچه استثنایی بود، انتظاراتی بود که پیرامون جنگ شکل گرفته بودند. به همین دلیل، توافق بیش از آنکه علت بحران باشد، آینهای بود که این انتظارات را در برابر واقعیت قرار داد.
افسردگی سیاسی جمعی؛ از بحران تحلیل تا بحران معنا
یکی از مهمترین مفاهیمی که در این مقاله توسعه یافت، مفهوم افسردگی سیاسی جمعی بود. استدلال شد که پیامد اصلی فروپاشی رژیم انتظارات، صرفاً شکست چند تحلیل سیاسی نیست. آنچه آسیب میبیند، نظام معناییای است که افراد از طریق آن آینده را درک میکنند.
در چنین شرایطی، سرخوردگی به بیاعتمادی تبدیل میشود. بیاعتمادی به تحلیلگران. بیاعتمادی به سازمانها. بیاعتمادی به رسانهها. و در نهایت، بیاعتمادی به امکان تغییر.
در این نقطه، بحران از سطح سیاست فراتر میرود و به سطح فرهنگ سیاسی و روانشناسی جمعی وارد میشود. و همین امر است که بازسازی وضعیت را دشوارتر میسازد.
نوآوری نظری مقاله
در سطح نظری، مهمترین پیشنهاد این مقاله آن است که رابطه میان جنگ و جنبشهای اجتماعی را نمیتوان صرفاً از طریق نظریه فرصت سیاسی توضیح داد.
جنگ فقط فرصت یا تهدید تولید نمیکند. جنگ رژیمهای انتظاری نیز تولید میکند. این رژیمها میتوانند امید، انرژی و بسیج اجتماعی ایجاد کنند. اما در عین حال میتوانند انتظاراتی بسازند که از ظرفیتهای واقعی جامعه فاصله دارند. از این منظر، مفهوم «رژیم انتظارات» میتواند بهعنوان مکملی برای نظریه فرصت سیاسی مورد استفاده قرار گیرد.
همچنین مفهوم «سیاست انتظار» میتواند به فهم وضعیتهایی کمک کند که در آنها کنشگران سیاسی، تغییر را بیش از آنکه محصول سازماندهی اجتماعی بدانند، نتیجه رخدادهای بیرونی تصور میکنند.
از بحران به امکان
با وجود تمام پیامدهای منفی، تجربه دوره جنگ را نباید صرفاً بهعنوان یک شکست فهمید. در تاریخ جنبشهای اجتماعی، بسیاری از دورههای شکست به لحظاتی برای بازاندیشی و بازسازی تبدیل شدهاند. اگر فروپاشی انتظارات به نقد انتظارات بینجامد، میتواند زمینهساز بلوغ سیاسی شود. اگر سرخوردگی به بازاندیشی در رابطه میان جامعه و قدرت منجر شود، میتواند آغاز مرحلهای تازه باشد. و اگر بحران عاملیت به بازسازی عاملیت اجتماعی بینجامد، میتواند حتی به تقویت جنبشها کمک کند. از این منظر، مهمترین پرسش آینده نه این است که جنگ چه پیامدهایی داشت. بلکه این است که نیروهای سیاسی از این تجربه چه خواهند آموخت.
سخن پایانی
شاید بتوان تمام استدلال این مقاله را در یک جمله خلاصه کرد: بزرگترین خطای بخشی از اپوزیسیون ایران و بخشی از نیروهای سیاسی کردستان در دوره جنگ، امید داشتن نبود؛ بلکه جایگزین کردن امید به جای تحلیل بود. امید برای هر پروژه رهاییبخش ضروری است. اما امید زمانی به نیرویی سازنده تبدیل میشود که بر شناخت دقیق واقعیت استوار باشد.
هرگاه امید از واقعیت جدا شود، به توهم تبدیل میشود. و هرگاه توهم فروبپاشد، سرخوردگی جای آن را میگیرد. در مقابل، امید واقعگرایانه از دل جامعه برمیخیزد. از سازماندهی. از اعتماد. از کنش جمعی.و از انباشت تدریجی قدرت اجتماعی. چنین امیدی شاید کندتر رشد کند، اما پایدارتر است. زیرا بر چیزی استوار است که هیچ توافقی، هیچ جنگی و هیچ تغییر ژئوپولیتیکی نمیتواند آن را بهطور کامل از میان ببرد: توانایی جامعه برای ساختن آینده خویش.
*دیاکو مرادی، روزنامەنگار، عضو شواری مدیریتی پلتفرم دموکراتیک ایران و عضو هیات نظارت کنگرە آزادی ایران است.


نظرها
نظری وجود ندارد.