فراتر از «سیاست خشم»: بازاندیشی انتقادی در شعار «فمینیستی که عصبانی نباشد فمینیست نیست»
یک زن فمینیست ـ اگر فمینیسم قرن بیستم میپرسید چگونه باید خشمگین شد، فمینیسم قرن بیستویکم بیشتر میپرسد چگونه میتوان با وجود خشم، جهانی ساخت که ارزش زیستن داشته باشد. در این چشمانداز، نه خشم، بلکه توانایی خلق امکانهای تازه برای زندگی جمعی، معیار رادیکالیسم فمینیستی است.

زنی در حال تامل

در سالهای اخیر، یکی از مهمترین جابهجاییهای نظری در فمینیسم معاصر، فاصلهگیری از تصور فمینیسم بهمثابه «سیاست خشم دائمی» بوده است. اگرچه خشم در تاریخ فمینیسم نقشی انکارناپذیر در افشای خشونتهای جنسیتی، نژادی و طبقاتی ایفا کرده، اما نظریهپردازان معاصر بهطور فزایندهای نسبت به تبدیل خشم به یک هنجار اخلاقی یا معیار مشروعیت سیاسی هشدار دادهاند. از این منظر، گزارهٔ رایج «فمینیستی که عصبانی نباشد فمینیست نیست» نهتنها از نظر نظری سادهانگارانه است، بلکه میتواند بازتولیدکنندهٔ همان منطقهای انحصارگرایی باشد که فمینیسم در پی نقد آنهاست.
خشم بهعنوان تکنولوژی سیاسی، نه حقیقت فمینیسم
در سنت فمینیسم رادیکال دهههای ۱۹۷۰ و ۱۹۸۰، خشم ابزاری برای شکستن سکوت بود. متفکرانی چون آدری لرد خشم را نیرویی معرفتی میدانستند که امکان دیدن ساختارهای سرکوب را فراهم میکند. بعدها این سنت به یکی از پایههای آنچه امروز «آرشیو خشم فمینیستی» نامیده میشود تبدیل شد.
اما فمینیسم معاصر میان «کارکرد سیاسی خشم» و «هویتسازی از طریق خشم» تمایز قائل میشود. مسئله این نیست که خشم مفید نیست؛ مسئله این است که وقتی خشم به شرط لازم برای فمینیست بودن تبدیل شود، به یک رژیم عاطفی جدید بدل میشود؛ رژیمی که تعیین میکند چه کسی به اندازهٔ کافی فمینیست است و چه کسی نیست.
چرخش عاطفی و نقد ذاتگرایی احساسات
یکی از مهمترین تحولات نظری دو دههٔ اخیر، ظهور نظریههای Affect و مطالعات عاطفه بوده است. در این چارچوب، احساسات نه حالات درونی و طبیعی، بلکه پدیدههایی اجتماعی، تاریخی و سیاسی تلقی میشوند. سارا احمد در آثارش نشان میدهد که احساسات «چیزی نیستند که ما داریم، بلکه چیزی هستند که میان بدنها گردش میکنند و روابط قدرت را شکل میدهند». از این منظر، خشم نه ذاتاً رهاییبخش است و نه ذاتاً ارتجاعی؛ اهمیت آن در این است که چه نوع جهان اجتماعیای را تولید میکند.
بنابراین، این تصور که فمینیسم باید ضرورتاً با خشم تعریف شود، نوعی ذاتگرایی عاطفی است؛ گویی یک احساس خاص حامل حقیقت سیاسی است. فمینیسم معاصر دقیقاً چنین ذاتگراییهایی را زیر سؤال میبرد.
از «فمینیست خشمگین» تا «فمینیست کیِلجوی»
نکتهٔ ظریفی که اغلب در خوانشهای عامهپسند از آثار احمد نادیده گرفته میشود این است که او هرگز از خشم دائمی دفاع نمیکند. مفهوم «فمینیست کیِلجوی» (Feminist Killjoy) به معنای زن عصبانی نیست؛ بلکه به کسی اشاره دارد که نظم عاطفی مسلط را مختل میکند، کسی که حاضر است با نامیدن تبعیض، آسایش دیگران را برهم بزند. این عمل ممکن است با خشم همراه باشد، اما ضرورتاً از خشم سرچشمه نمیگیرد. حتی میتواند از مراقبت، مسئولیتپذیری یا میل به عدالت ناشی شود.
مسئلهٔ فرسودگی و اقتصاد نئولیبرال خشم
یکی از نقدهای جدیدتر به سیاست خشم از دل مطالعات رسانهای و فمینیسم دیجیتال بیرون آمده است. در فضای شبکههای اجتماعی، خشم به کالایی مصرفشدنی تبدیل شده است. الگوریتمها خشم را تقویت میکنند زیرا خشم تعامل تولید میکند. در چنین شرایطی، بسیاری از اشکال کنشگری فمینیستی ناخواسته در اقتصاد توجه گرفتار میشوند؛ جایی که نمایش مداوم عصبانیت جایگزین سازماندهی سیاسی، همبستگی و تخیل جمعی میشود. پژوهشهای اخیر دربارهٔ فضاهای آنلاین فمینیستی و ضدفمینیستی نشان میدهند که سیاست مبتنی بر خشم دائمی میتواند به قطبیشدن، فرسودگی و بستهشدن افقهای گفتوگو منجر شود.
به بیان دیگر، خشمی که زمانی علیه قدرت عمل میکرد، امروز بهآسانی میتواند توسط سازوکارهای سرمایهداری دیجیتال جذب و بازتولید شود.
ظهور سیاستهای امید، مراقبت و ترمیم
یکی از مهمترین ویژگیهای فمینیسم دههٔ ۲۰۲۰ گسترش نظریههایی است که بهجای تمرکز انحصاری بر مقاومت، بر بازسازی جهان تأکید دارند. در حوزههایی چون فمینیسم تقاطعی، فمینیسم داده، عدالت ترمیمی، فمینیسم دکولونیال و نظریههای مراقبت، تمرکز اصلی بر خلق اشکال تازهٔ همزیستی، همکاری و امکانپذیری آینده است. حتی در حوزهٔ فناوری و هوش مصنوعی، فمینیستهای معاصر بر مفاهیمی چون همکاری، مراقبت، رضایت و تخیل جمعی تأکید میکنند، نه صرفاً بر افشاگری و خشم.
از این منظر، پرسش مرکزی دیگر این نیست که «آیا به اندازهٔ کافی خشمگین هستیم؟» بلکه این است که «چه عواطفی میتوانند جهان عادلانهتری بسازند؟»
شعار «فمینیستی که عصبانی نباشد فمینیست نیست» متعلق به لحظهای تاریخی است که در آن خشم نقش رهاییبخش و افشاگر داشت. اما فمینیسم معاصر، بهویژه پس از چرخش عاطفی، نشان داده است که هیچ احساسی را نمیتوان به جوهر سیاست رهاییبخش تبدیل کرد. خشم میتواند آغاز آگاهی باشد، اما نمیتواند پایان سیاست باشد.
اگر فمینیسم قرن بیستم میپرسید چگونه باید خشمگین شد، فمینیسم قرن بیستویکم بیشتر میپرسد چگونه میتوان با وجود خشم، جهانی ساخت که ارزش زیستن داشته باشد. در این چشمانداز، نه خشم، بلکه توانایی خلق امکانهای تازه برای زندگی جمعی، معیار رادیکالیسم فمینیستی است.



نظرها
نظری وجود ندارد.