خامنهای؛ پایان و تداوم
محمدرضا نیکفر ـ از خامنهای چه به جا مانده است؟ آیا منش او در فرمانروایی، با مرگ او به پایان رسیده است؟ این منش چیست؟ شرطهای امکان آن، فراتر از ویژگیهای فردی، چه بودهاند؟

● این مقاله بلند است؛ نسخهی PDF آن را میتوانید از اینجا دانلود کنید.
نظرهایی که در رسانهها دربارهی سیدعلی خامنهای ابراز شدهاند، از زمان قتل او تا این هنگام که پیکرش دفن شده است، عمدتاً بر سبک و سیاق هر آن هنگامی است که مستبدی میمیرد. عدهای میستایندش و عدهای با نفرت از او سخن میگویند و تبهکاریهایش را برمیشمارند. میتوانیم امتحان سادهای کنیم: چند متن را از این دورهی اخیر دربارهی خامنهای برمیگیریم؛ اسمهای خاص و دیگر اشارههای خاص را حذف میکنیم، اینجا و آنجا تعمیمهایی میدهیم و سپس نام محمدرضاشاه را میگنجانیم در متنهای تبدیل شده به یک قالب عمومی. به این ترتیب به متنهایی میرسیم همچون متنهای دورهی پایان کار شاهنشاه آریامهر. عکسِ این حرکت را هم میتوانیم انجام دهیم تا از متنهایی در بارهی شاه به متنهایی دربارهی ولی فقیه برسیم. نتیجهی بررسی را میتوانیم تقویت کنیم با نظر به مدیحهها که بخش چشمگیری از بایگانی ادبیات فارسی را میسازند و از ذمّها به مراتب پیشی میگیرند. بیشتر مدحها شبیه به هم هستند. هر مدیحهسرایی به راحتی میتوانسته مدیحهای از گذشتگان را برگیرد و با کمی دستکاری آن را به ممدوحاش تقدیم کند.
اگر از گفتمانها بگذریم و به نهادها و ساختارها توجه کنیم، باز با آزمایشی مشابه درمییابیم که گویا در ایران برخی چیزها در سامان و فرهنگ سیاسی تغییر نمیکنند. از ترتیبات قاجار و پهلوی هم میتوانیم با توجه به اساس و طرح کلّی کار به تنظیمات ولایی برسیم. اینجاست که لازم میشود از پی شرطهای امکان بپرسیم. پرسش از پی شرطهای امکان همواره فرارونده از یک موقعیت و سازه و پدیدهی ویژه، و راهبرنده به چیزهایی است که استمرار و پایداری را میرسانند.
پارانویای رهبر
خامنهای در هر وضع و خطابهاش مدام یک کلمه را تکرار میکرد: «دشمن». پرخاشگریاش پوشانندهی هراسش از «دشمن» نبود. او این هراس را نهادینه کرد. همهی نهادهای دستگاه ولایی در حال پیگیرد «دشمن» بودند. عوامل «دشمن» مدام یافته میشدند، از اندرونیها و چهرههای برجستهی نظام گرفته تا زنانی که گشت ارشاد در خیابانها دستگیرشان میکرد. او با حملهی آشکار دشمنان خارجی مواجه شد و سرانجام به دست آنان کشته شد. آیا حق داشت که به شدت بدگمان باشد؟ محمدرضا شاه هم نگران توطئهی «ارتجاع سرخ و سیاه» بود. طرفدارانش میگویند در این باره حق داشت، چون سرانجام با انقلابی که «فتنه»ی آنان بود، از کشور بیرون رانده شد.
اختلال نگرانی مزمن و بدبینی شدید را پارانویا (Paranoia) و فرد مبتلا به آن را پارانوئید مینامند. به نظر میرسد بسیاری از مستبدان دچار این اختلال باشند. ممکن است به واقع چنین باشد، اما چه بسا مشکل فراتر از خصلت روانی رهبران است؛ خود نظام پارانوئید است، به سخن دیگر پارانویا در آن نهادینه شده است. مظهر پارانویا در نظامهای استبدادی در درجهی نخست، دستگاه امنیتی آنهاست. از این نظر شرط امکان ساواک شاهنشاهی، همان شرط امکان سازمانهای امنیتی ولایی است. شرطهای امکان که دگرگون نشوند، پدیدهی دیروز به صورتی امروزین درمیآید و فردا زیر عنوانی دیگر ظاهر میشود.
خودشیفتگی رهبر
رهبر مستبد پارانوئید، معمولاً خودشیفته هم هست. به اصطلاح، خیلی خودش را قبول دارد و نظام را چنان میچیند که خیلی او را قبول داشته باشند. از این نظر، در گذار از نظام پهلوی به نظام ولایی اتفاق خاصی نیفتاده است. در همهی دورانها، سلاطینی داشتهایم به غایت خودشیفته.
در مورد خامنهای: او خودشیفتگی آشکاری داشت، بدون اینکه منم منم کند. در عرصهی عمومی هیچ پرسشی نداشت، سرتاسر پاسخ بود، همچون خمینی، محمدرضاشاه، و بقیهی سلاطین. سلطانی را میشناسید که ضمن دخالت در همهی امور، تنها در مورد یک موضوع بگوید که از آن سر در نمیآورم؟
اما کاش مشکل به سلطان محدود میشد. دربار و بیت خودشیفته هم خودشیفته میشود، کل دستگاه حکمرانی خودشیفته میشود. ایدئولوژی حکومتیای هم ساخته و پرداخته و ترویج میشود تا به ملت بقبولاند از سنخ ویژهای است، باید خودش را خیلی قبول داشته باشد و تابع نظام و رهبریای باشد که پاسدار این مقبولیت هستند. صورت این خودشیفتگی میتواند کیش آریایی باشد، یا کیش ولایی. چندان فرقی در قضیه نمیکند. با شگرد معرفی شده در ابتدای این یادداشت، به راحتی میتوانیم یک گفتار آریایی را به یک گفتار اسلامی ولایی تبدیل کنیم و بر عکس. از این نظر نباید منتقد اسلامیگرایی را جدی بگیریم تا زمانی که ندیدهایم همزمان منتقد دیگر شکلهای سابقهدار و اکنون رایج ایدئولوژیهای خودشیفتهی استبدادی است.
وای بر ملتی که در آن گزمه به شاعر بگوید چگونه شعر بسراید! و این چیزی است که در خطّهی ما قاعده است. خودشیفتگی رهبر و نظام به خودشیفتگی درباریان و مدیران و بازجویان و سانسورچیان آن سرایت میکند و آنان تعیین میکنند چه باید گفت، چه نباید گفت.
جلسههای خامنهای با شاعران از نظر تحلیل شخصیت خودشیفتهی یک رهبر مستبد، بسی جالب هستند، همچون جلسههای محمدرضاشاه با اقتصاددانان.
نظم بدگمان ـ خودشیفته
هم گرفتار پارانویا، هم بِغایت خودشیفته. نظمهای استبدادی معمولاً بدگمان ـ خودشیفته هستند. این خصلت عوارضی دارد.
دیکتاتورها اغلب به دنبال اختلال شخصیت خودشیفته، دچار اختلال شخصیت پارانویید هم میشوند. فشارهای محیط درونی و بیرونی حکمرانی، مثلاً اعتراضهای داخلی و تهدیدها در عرصهی خارجی، موجب این گذار میگردند. در خود نظام ممکن است برعکس باشد. در وضعیت حس تهدید، به رجزخوانی و خودستایی میپردازند و تبلیغ و تربیت را بر مبنای خودشیفتگی پیش میبرند.
برای بقا حدی از حساسیت نسبت به تهدیدها و همچنین اتکا به نفس لازم است. این امر تا آنجایی در محدودهی سلامت است که هوشیاری و آگاهی نسبت به آنچه در محیط میگذرد، بالا رود و واکنشها آگاهانه و سنجیده باشند. همتافتهی بدگمانی-خودشیفتگی در استبداد تأثیری برعکس دارد: تصویری که از محیط گرفته میشود مغشوش است و واکنشی که نشان داده میشود، نامتناسب. دستگاه دولت به طور مداوم و وسواسگونه، جامعه را تفتیش میکند تا شاهدهایی برای تأیید ترسها و سوگیریهای خود بیابد. از نشانههای آشنای این اختلال میتوان اشاره کرد به نظارت و کنترل نامعقول از جمله به صورت سانسور، محدود کردن حقوق مدنی و سیاسی شهروندان، برابر دانستن هرگونه مخالفت با خیانت، و گمانورزی مداوم در باب توطئه از سوی دشمنان داخلی و خارجی.
این موضوع شناختهشده است (مشهور زیر عنوان Dictator's Dilemma) که هر چه یک نظام استبدادی برای حفظ قدرتْ بیشتر به پیگرد و سرکوب متوسل شود، مردم بیشتر از سر ترس ترجیحهای واقعی خود را پنهان میکنند و چه بسا وانمود میکنند که به نظام وفادار هستند. نتیجه این میشود که دیکتاتور هرگز نمیتواند حامیان واقعی خود را از کسانی که تنها تظاهر به وفاداری میکنند تشخیص دهد. این امر به یک ناسازه (پارادوکس) میانجامد: هرچه قدرت و نیروی سرکوب دستگاه بیشتر شود، احساس ناامنی و پارانویای او نیز افزایش مییابد.
این وضع دیکتاتور و نظام او را در «تلهی صداقت» (Honesty Trap) میاندازد: کارگزاران از ترس اینکه دادن اخبار بد، بیکفایتی، خیانت یا توطئه تلقی شود، به دروغگویی و پنهان کردن حقایق روی میآورند و به این ترتیب دیکتاتورِ پارانوئید را در گرداب یک توهم فزاینده و قطع ارتباط کامل با واقعیت غرق میکنند. دولتی که به مردم دروغ بگوید، نصیبش این میشود که خود هم دروغ بشنود، از جمله در درون خود.
موقعیت موروثی
مشکل استبداد دیرپا در جایی چون ایران این نیست که سلسلههای حاکم بر آن از میان بدسرشتترین انسانها برآمدهاند و کسانی بر تخت نشستهاند از یک سو خودشیفته و از سوی دیگر پارانوئید. طبعاً فرزند یک مستبد که از کودکی در جمع چاپلوسان بزرگ میشود، بیشعور و خودخواه بار میآید. در تاریخ استبداد، توجه ویژه به خود سلاطین مستبد است و معمولاً کم توجه میشود به اینکه هیچ سلطان مستبدی نیست که تربیبشدهی یک تیره و تبار خونریز یا درباریانی متملق و یا برگزیده از سوی یک نیروی خارجی سلطهگر نباشد. خردمندترین و عادلترین انسانها هم اگر مدتی محصور شوند در جمعی از سنخ تاریخی درباریان و اهل بیت ایرانی، به فساد و تباهی کشیده میشوند. اگر بخواهیم استبداد را برافکنیم، باید کاری کنیم که در کانون قدرت چیزی به اسم دربار، بیت، خواص و همانندهای اینها شکل نگیرد. چاره آن است که صندلی مرکزی قدرت خالی بماند، و کسانی که دور آن جمع میشوند به صورت دورهای از راه انتخابات همگانی و شفاف عوض شوند.
اما وضعیت و فرهنگ مستعد برای ابتلا به پارانویا هم وجود دارد که همچون موقعیت موروثی عمل میکند. افراد در آن بار میآیند و به صورتی پارانوئید میشوند. زیستن در یک حلقهی پارانوئید که در آن لافزنی در مورد توانایی غلبه بر توطئهها منشی رایج است، افراد را خودشیفته هم میکند.
منطقهی ما بحق میتواند منطقهی کلاسیک پارانویا خوانده شود. از هر سو خطر حمله وجود داشته است. در دربار هم توطئه، امری رایج بوده است. پادشاه به پسران خود هم مشکوک میشد. میان ظاهر و باطن شکاف افتاده و منشی شکل گرفته که ما در ایران آن را به عنوان «زرنگی» میشناسیم: حرف دلت را مزن، به ویژه در برابر حکومتیان!
در عصر جدید، با توطئهی قدرتهای جدید مواجه میشویم، قدرتهایی که از امکاناتی بس پیشرفته برخوردارند. مشکل پیچیدهتر میشود به خاطر اینکه در منطقهی ما افزون بر تجربهی سلطهگری و دخالتگری استعماری، رؤیایی هم در مورد گذشتهی امپراطوری وجود دارد. روح همهی امپراطوریهای کهن در جسم قدرتهای موجود جهانی حلول کردهاند. اما ارواح امپراطوریهای خطهی ما −امپراطوریهای ایرانی، عرب و ترک− سرگردان ماندهاند. این ارواح زندهاند و به شکلهای مختلفی درمیآیند؛ به صورت کیش باستانگرا و آریایی ایرانی، به صورت پانعربیسم، پانترکیسم و اسلامیسم.
مردم منطقهی ما از زمان نفوذ استعمار در برابر دو انتخاب قرار گرفتهاند: تسلیم شدن، در دورهی متأخر ضمن حفظ استقلال صوری به صورتی تابع در نظم امپراطوری غربی ادغام شدن، یا سرکشی کردن. در دورهی وجود چشمانداز سوسیالیستی یا تصور وجود چنین چشماندازی سرکشی، دست کم در تئوری، امکان آن را داشت که به برنامهای برای سازندگی مدرن مجهز شود و گذشتهگرا نباشد. این چشمانداز از میان رفت، اما خط روشن تأثیرگذاری جای آن را نگرفت.
منطقه پارانوئید میماند، تا زمانی که بدیلی جدی در برابر دو گزینهی یا تسلیم یا سرکشی گذشتهگرا و خیالپرداز شکل نگیرد. این هر دو انتخاب به اقتدارگرایی منجر میشوند. در منطقه، امپریالیسم نمایندهی پرقدرتی دارد به نام اسرائیل که نیروی خوارکنندگی است. تا زمانی که سیاست آپارتاید و خوارکنندگی متبلور در این پدیده ادامه دارد، سرکشیهای خشونتبار هم ادامه خواهند یافت. رژیم آپارتاید و هر آن آمادهی لشکرکشی و تغذیهکننده از این نقش، یک منبع تولید پارانویا است. خودش رژیمی پارانویید است و مدام در منطقه هراس و وحشت به پا میکند.
به ایران برگردیم: با وصفی که گذشت، باید نسبت به وجود پارانویا در آن تفاهم داشته باشیم. شاید پس از پایان کار رضاشاه میشد امید داشت که پارانوریای ایرانی رو به التیام باشد. جنبشی ملی درگرفت گرد خواست ملی شدن نفت که اگر موفق میشد، اتکا به نفسی شکل میگرفت چارهساز پارانویای دوران استعمار. کودتای ۲۸ مرداد همه چیز را برهم زد. دوباره پارانویا فراگیر شد. در نیروهای مخالفِ کودتاگران و دربار سرسپرده، پارانویا دیگر کاملاً موجّه شد. شاه و دربار و حامیانشان هم هراسانتر از پیش شدند و به سرکوب نظامیافتهای رو آوردند که مظهر آن ساواک شد.
انقلاب میتوانست با خودآگاهی و اتکا به نفسی که به همراه آورد، از شدت پارانویا بکاهد. اما چنین نشد. پارانویا دست بالا را گرفت و ماجرای اشغال سفارت آمریکا پیش آمد. این ماجرا را هم میشد از سر گذراند، تا اینکه عراق به ایران حمله کرد. نقشی که قدرتهای جهانی در تقویت عراق در جریان این جنگ داشتند، و بیکسیای که ایران به آن دچار شد، پارانویای سنتی را نه تنها موجه کرد، بلکه به مداری بالاتر سوق داد.
شخصیت سید علی خامنهای
خامنهای از یک نظر حق داشت که دچار بدگمانی مزمن باشد. او به پارانویای سیاسی پیش از انقلاب مبتلا بود، در ترکیبی از پیامدهای کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ و پیامدهای سرکوبی خمینی و روحانیت و سنتگرایان ناراضی در ۱۵ خرداد ۱۳۴۲ و پس از آن.
رخدادهای دورهی نخست پس از انقلاب، پیش از آنکه او رهبر شود، همه در جهت ابتلای شخصی مستعد، به شکل حادی از بدگمانی بود. از یک ترور جان به در برد، آن هم به دست کسانی که زمانی نسبت به آنان نظر خوشی داشت. با این ترور دستش آسیب دید، و شاید هر بار به آن نگاه میکرد یا میخواست آن را به کار برد، یاد آن حادثهی مرگآور میافتاد. هشدار نسبت به توطئه در دست او حک شد. افزون بر این، فعالیتهای او با جنگ و حضور در جبهه عجین شد. او هر روز درگیر کمبودها و مشکلاتی بود که توسل به توطئهی خارجی توضیحگر آنها میشدند. سید علی خامنهای در جریان جنگ هشت ساله با عراق، نظامیکار شد و پس از آن هم نظامیکار ماند.
خصوصیتهای شخصیای که برای خامنهای برمیشمرند، همسنخی آنها را با نظامیگری برمینمایند. او منضبط و پرکار بوده است. گزارشها را با دقت میخوانده یا گوش میکرده است. رابطهای را که او در جریان جنگ با نظامیان برقرار کرد، پس از جنگ هم ادامه داد. با قطعیت میتوان گفت که بدون پشتیبانی او، سپاه پاسداران آن چیزی نمیشد که شد.
در دید نظامی او، تلفات انسانی به هیچ شمرده میشدند. او کینهجو و بیرحم بود. اگر با کسی درمیافتاد، بی تزلزل، خط حذفش را پی میگرفت. موج اعتراضهای دی ماه که برخاست، تلاش خاصی برای دلجویی و دادن وعده در مورد شنیدن خواستههای معترضان نکرد. تدارکی که برای سرکوب آن اعتراضها دیده شد، چنان عظیم و گسترده بود که تنها میتوانست با اطلاع و تأیید او صورت گرفته باشد. کشتار دی آخرین نماد استبداد خونین او شد. دفاعی که او از این کشتار کرد، بیانیهی نحوهی حکمرانی او شد. کشتار دیماه به بارزترین شکل نشان داد که پارانویای حکومتی متوجه بیرون، چگونه میتواند جهت عوض کند و وحشت از مردم به قتل عام راه برد. رهبر دوم نظام ولایی تنها از پس یک خیزش برنیامد: خیزش زنان که از مقاومت روزمره آغاز شد، در جنبش «زن، زندگی، آزادی» اوج گرفت و با وجود همهی سرکوبها توانست مقاومتی را پیش برد که هم اکنون نتیجهی آن در خیابانهای کشور جلوهگر است.
خامنهای آرمانگرا بود. در او رؤیای امپراطوری، در معنایی پیش گفته حلول کرده بود. این رؤیا ترکیبی از رؤیای سلطهیابی اسلامی و سنتی ایرانی بود. او قدرتطلب بود، اما نه به شیوهی سلاطین ماضی که در پی جاه و مال برای خود بودند. او خودشیفته بود، اما نه به شیوهی کسانی چون ناصرالدین شاه یا محمدرضاشاه. او شیفتهی قدرتی بود که آن را نه برای خود، بلکه در خدمت امری مقدس میدانست. در انظار عمومی برای رهبری کردن، بیشتر از قدرت وعظ و خطابه بهره میبرد تا فرمان مستقیم؛ و در درون، رویهاش سازماندهی و بازرسی و ایجاد شبکهای بود که خود، خود را کنترل کند و مرکزیت ثابتی نداشته باشد. او هم بیپروا بود، هم ملاحظهکار؛ کوتاه نمیآمد و کوتاه میآمد. راهنمای او مصلحت قدرت و الزامات بقای نظام بود. به این خاطر اهتمام به کنترل ساختاری داشت، چالشگر بود، اما به موقع انعطاف نشان میداد آن هم به واسطهی دولت رسمی نه دولت نهان دفتر و دستکاش. خودشیفتگیاش از نوع شتاب برای رسیدن به نتیجهی مطلوب نبود. صبر استراتژیک داشت و مهارتی نظامیوار برای ترکیب دادههای اطلاعاتی پیچیده و انتظار برای لحظهی مناسب جهت اجرای تصمیماتش. همهی این توصیفها در یک مقیاس ایرانی با رهبران و دولتمردانی شناختهشده در دوران جدید، اعتبار دارند. معنای آنها، نه مطلق، بلکه نسبیاند.
کیش اورانیوم
خامنهای رهبر نظامی بود که گاه تنها با سنتگرایی آن معرفی میشود. به سنتگرایی این نظام بپردازیم، با تمرکز بر خود خامنهای. به دلایلی که در پی میآید، ماندن بر روی عنوان سنتگرایی ما را از شناختن این نظام و شخص سیدعلی خامنهای بازمیدارد.
سنتگرا، صفتِ دقیقی برای فکر خامنهای نیست. در ذهن او قدرت الاهی با قدرت اتم و موشک درآمیخته بود. اورانیوم از امامان او بود. تمسخر کردن اسلامگرایی جدید با اشاره به خرافات دینی، پوشانندهی جهشی است که ترکیب ایمان و تکنیک پیش آورده است. او به فکر جهش بود و گمان میکرد اورانیوم نیروی جهش است. او محافظهکار بود آن هم به این معنا: ضامن حفظ را در جمع عوام دعا و زیارت و رعایت حجاب، اما در جمع خواص خود اتم میدانست. ابایی نداشت که غنیسازی اورانیوم به بهای فقیرسازی کشور پیش رود. پارانویا او را به این جنون رساند که اورانیوم سرانجام همهی مشکلات کشور را حل میکند، کشور را به اوج پیشرفت علمی و فنی میرساند و همهی تهدیدهای بیرونی را با سپر هستهای خنثا میکند.
خامنهای ایمان، تکنیک و سازماندهی را با هم ترکیب کرد. از این نظر خامنهای از مرجع و محبوبش خمینی فراتر رفت. خمینی درکی از تکنولوژی مدرن نداشت و سازماندهی را تنها در شکل بسیج هیئتی مقلدان و مؤمنان میفهمید.
محور ذهن خامنهای، خودکفایی به ویژه در عرصهی تجهیزات نظامی و پشتیبانی از نیروهایی در منطقه بود که بتوانند با دخالت نظامی خود مشکل ایران در زمینهی کمبود سلاح دوربرد را جبران کنند.
کسانی که با انقلاب در مصدر امور قرار گرفتند، تنها مشتی ملا و بازاری سنتگرا نبودند. رکنی از جمع قدرتگیرنده مهندسان مکتبی بودند. آنان بودند که دستگاه امنیتی را برپا کردند، در سطوح فرماندهی جنگ قرار گرفتند، کارخانههای دولتی و تصاحب شده را مدیریت کردند و برنامهریز و مجری اصلی توسعهی اقتصادی در دورهی ولایی شدند. خامنهای در رابطهی مستحکمی با اینان قرار گرفت. او فرصتی یافت که در عمل به مسئلهای پاسخ دهد که از دیرباز ذهن مسلمانان نواندیش را به خود مشغول کرده بود: چگونگی ترکیب ایمان با دانش و فناوری مدرن. پاسخ عملی خامنهای به مسئلهی چگونگی ترکیب ایمان و تکنیک، مهندسی کردن همهی امور از جمله امور سنتی دینی بود.
منظور از مهندسی کردن، نقشهکشی، تخریب با ادعای ساختن چیزی بهتر، و تقلیل همه چیز به محاسبهی نیروهاست. عظیمتر، مرتفعتر، پر سر و صداتر: علاج رنج عقبماندگی و پارانویای حاصل از آن.
خامنهای نه صرفاً رهبر دینی نظام، بلکه سرمهندس آن بود. روش کار او در مدیریت نظام، «مهندسی» بود، و او خود در نطقهایش با لذت و افتخار از لفظ «مهندسی» استفاده میکرد. شگرد اصلی او در مدیریت، مهندسی کردن جمهوریت نظام بود. همهی نهادهای انتخابی «مهندسی» میشدند و میشوند؛ محاسبهی نیرو در دولت پنهان تعیین میکند چه کسی برگزیده شود.
نظام حاکم از زاویهی این بحث سه رکن دارد: رکن آخوندی، رکن تخریب/سازندگی، رکن انتظامدهنده. با مقداری تقلیلگرایی میتوانیم به صورتی نمادین از منبر، بولدوزر و زندان حرف زنیم. اتکای نظام ولایی پروریده شده در دورهی سیدعلی خامنهای بیشتر بر بولدوزر و زندان بوده است.
نظام در دورهی خامنهای
مهندسی نوعی نگاه به جهان است: مشکلی وجود دارد؛ پیچها را شل و سفت میکنیم و یا همه چیز را درهم میکوبیم و بهترش را میسازیم. این رویکرد میل ترکیبی دارد با دینی که شاخص اصلی خدایش قدرت باشد، او مؤمنان را به «مجهز» شدن فراخوانده باشد و الاهیات مدرسیاش اجازه دهد که خود مورد استفادهی ابزاری قرار گیرد. حاصل ترکیب ایمان و تکنیک در این دورهی سلطهی تکنیک، فاجعهآور است. اما برای نظام جمهوری اسلامی ایران، این ترکیب برکتآور شد. منبر و بولدوز و زندان با معماریای که به لحاظ رویکرد مهندسی آن مدرن است، برهمافزایی کردند و رژیم را تابآور ساختند.
اما آنچه در نظام نهادینه شد، تنها به فکر و دسیسهچینی خامنهای و کسان دیگر برنمیگشت؛ ریشهی نخستیناش در انقلاب ۱۳۵۷ بود. یک انگیزهی اساسی این انقلاب خواست مشارکت بود. بخش متجدد جامعه هم در آن شرکت فعال داشت، چون مشارکت میخواست. این خواست به شکلی که برآورده شدن آن همگانی و نهادینه باشد، متحقق نشد. اما انقلاب ۱۳۵۷ بسی بیشتر از انقلاب مشروطیت در و پنجرهی کانون قدرت را به روی مردم گشود. کسانی به مرکز قدرت نزدیک شدند که پیشتر شاید پایشان به مرکز کشور هم نمیرسید. از پیش از پیروزی انقلاب، ردهبندی در رابطه با دسترسی به مراکز و منابع آغاز شده بود. ردهبندی از نظر پست و مقام و تغییر در قشربندی طبقاتی، گام به گام صورت گرفت. این روند هنوز به سرانجام نرسیده و معلوم نیست کی فصلی دیگر در نظام امتیازوری آغاز میشود.
منطق تغییر در نظام طبقاتی به طور کلّی به این صورت بود: آنانی که در بالا بودند اما نتوانستند یا کلاً نمیتوانستند با کانون تازهی قدرت رابطهی مستحکمی برقرار کنند سقوط کردند، و بر عکس کسانی که در ردههای پایینی بودند اما به شکلی از امتیاز رابطه با قدرتمندان جدید بهره گرفتند، صعود کردند. میتوان نشان داد که در یک کشور بزرگِ پرجمعیت با سرمایهداریای فراتر رفته از مراحل آغازین آن، واقعیت پیچیدهتر از مدلی است که تنها برپایهی قاعدهی بالا باشد. اما نفس قاعده جای انکار ندارد، یعنی این موضوع که برخوردار بودن یا نبودن از سرمایهی نمادینی مرکب از سرمایهی دینی (به صورت سرمایهی فرهنگی و اجتماعیای که متدین در جامعهی دینی از آن برخوردار است) و سرمایهی سیاسی (ارتباط با کانون قدرت و برخورداری از پشتیبانی آن) عاملی بس مؤثر در نحوهی برخورداری از مقام و مکنت بوده است.
در ایران، انقلابی تودهای صورت گرفته بود و از این نظر هم میزان توزیع سرمایهی نمادین در پس از انقلاب، بسی بیشتر از دورهی پیش از انقلاب بود. پویشی در جامعه درگرفت. روستاها و شهرهای حاشیهای متحول شدند. طبقهی میانی در ادامه رشدش در پیش از انقلاب، گسترش یافت و لایههای تازهای از میان بخش سنتی جامعه به آن افزوده شد. آمار دانشآموزان و دانشجویان به نسبت پیش از انقلاب به ویژه در میان دختران بالا رفت. با وجود فشار اقتصادی و گسترش فقر در دورهی اخیر، پویش اجتماعی و اراده به غلبه بر مشکلات ادامه دارد. نقش دولت را باید بر زمینهی تحولهای اجتماعی بررسی کرد، هر قدر هم که خود نقشی عمده در کنترل و مدیریت داشته باشد. کنترلکننده، به اعتبار واکنشی هم که نشان میدهد، خود زیر کنترل است.
در ادامهی ارائهی تصویری از خامنهای و خامنهایمآبی لازم است به شیوهی نهادسازی در نظام ولایی هم بپردازیم. این امر رابطهی مستقیمی دارد با پرسش آغازین نوشته دربارهی شرطهای امکانپذیر شدن نظامی که رهبری چون او دارد.
بار گران سنت
در جامعهی ما اراده به تغییر قوی است، چنانکه در انقلاب و در جنبشهای پس از آن دیدهایم، همهنگام نیروی ماندی وجود دارد که در مکتب نهادگرایی تاریخی (Historical Institutinalism)، «وابستگی به مسیر» (Path Dependence) خوانده میشود. وابستگی به مسیر به این معناست که ما در نهادسازی چه بسا در مسیر اصل و نسب خود قرار میگیریم و گذشته را در شکلی تازه بازتولید میکنیم. هر کس به فکر تغییر اساسی در ساختار سیاسی است، باید به این بیندیشد که چه میتوان کرد تا نیروی ماند در فرهنگ سیاسی و روابط از پیش موجود، منجر به آن نشود که نظم کهن بازتولید گردد. تجربهی دو انقلاب به روشنی به ما نشان میدهند که عادات کهن پرنیرو هستند و ترک آنها سخت. خلاصه کنیم: برای دگرگونی بنیادی، نیت خیر و برنامهای بر روی کاغذ عالی کافی نیست؛ باید با تمرکز بر نهادها نشان دهیم چاره چیست برای آنکه به روال کهنه برنگردند.
فرهنگ سیاسی ایران، بر نهاد متمرکز نیست. نقد سنت معمولاً محدود میشود به نقد ظواهر دین و منش قشرهای سنتی. به سنتی که در نهاد و نهادسازی وجود دارد، توجه نمیشود و از این رو انبوهی از افراد که خود را مدرن میدانند، طرفدار نهاد سلطنتی میشوند. تصور میکنند اگر این بار سلطنت مستقر شود، به قول خودشان مثل نهاد پادشاهی در دانمارک و سوئد میشود. به چیزی که توجه ندارند، نیروی ماند در نهاد است.
چپ نیز که نیروی مدرن است و خواهان دگرگونی اساسی، بر توزیع ثروت تمرکز دارد و کمتر به نهادها، نقش و تاریخ آنها میپردازد. اصل کار در ایران، نقد استبداد است که شامل نقد فرهنگ و شیوهی تجمع و نهادسازی ما هم میشود. استبداد به هر شکلی که ادامه یابد، تبعیض طبقاتی را هم از پی میآورد. پیوستگی توزیع عادلانه و پیشگیری از استبداد را میتوانیم این گونه بیان کنیم: توزیع عادلانه نیاز به نهاد و رویهی توزیع دارد. حل این مسئلهی عظیم، نیاز به نیرویی عظیم دارد. تمرکز این نیرو در نهاد یا نهادهای توزیع، به سبب وجود نیروی ماند و وابستگی به مسیر، به راحتی ممکن است منجر به سازوکاری شود که در لایههای مختلف آن استبداد و فساد و خاصهخرجی، یعنی همهی آن رذایل شناخته شده در طول تاریخ در نهادهای مدیریتی ایرانی، لانه کنند. پس باید نقشهی دو کار را در یک طرح گنجاند: برقراری عدالت و برقراری شفافیت و دموکراسی.
نهادسازی در دورهی خامنهای
پیش از انقلاب، ساختار حکومتی هرمی بود. در رأس هرم، شاه قرار داشت. نقش مجلس تزئینی بود. هیئت وزرا هم از شاه فرمان میگرفت. شاه بر نحوهی تقسیم بودجهی کشور نظارت کامل داشت. دستگاه امنیتی و نظامی هم به شاه متصل بودند. قاعده این بود: هیچ چهرهی سیاسی و نظامیای نمیبایست چنان مطرح شود که بر چهرهی شاه سایه افکند. حاصل این قاعده در دورهی اعلیحضرت، بیشخصیتسازی دستگاه حکومتی بود.
قاعدهی تهی کردن دستگاه حکومتی از شخصیت، این فایده را برای ایران داشته که −آنچنان که در منطقه مرسوم بوده− کودتاخیز نباشد. فرصت سیدضیائی-رضاخانی برای کودتا در تاریخ ایران عصر جدید یگانه ماند. مردم ایران خوشبختانه عادت ندارند و به احتمال بسیار نمیپذیرند که یک روز ژنرالی تق و توق کند و سپس بر صفحهی تلویزیون ظاهر شود و بگوید از امروز من رهبر شما هستم. نکتهی «وابستگی به مسیر» در این رابطه این میشود که مسیر کودتای نظامی و محور قرار گرفتن یک سردار در ایران مسدود است، یا دست کم این است که شاید کسی در آن پا ننهد، چون معلوم نیست به مقصود برسد.
پس از انقلاب این رسم دیرین ادامه یافت که باید سروری وجود داشته و او بر دیگران برتری مطلق داشته باشد. به روال سابق فاصلهی سلطان−رعیت حفظ شد، البته با تعدیلهایی در مقام و کارکرد سلطان. قرار شد رهبر معمم باشد، معممی برگزیدهی معممان نخبه. روحانیت شیعه پیش از انقلاب چندمرکزی بود و ساختار آن بر مبنای رابطههای مرجع−مقلد، مدرس−طلبه و منبری−مسجدی بود. هنوز هم با وجود حکومتی شدن، یک رویهی بوروکراتیک جاافتاده بر آن حاکم نیست و در وضعیت بحرانی ممکن است شکافهای آن عیان شود. رهبر مذهبی، برآمده از خردهفرهنگی است که در آن تعدد مرجعها و فتواها وجود دارد. از این نظر، منش او فرق میکند با منش بنیانگذار یک سلسله یا شاهی که از دوران خردسالی و ولیعهدی عادت کرده کسی روی حرفش، حرفی نزند.
تفاوت مهم دیگر نسبت به دوران پیش از انقلاب، به موضوع شخصیتها برمیگردد. با انقلاب، کانون قدرت گسترش یافت. انبوهی شخصیت در آن حضور یافتند که برخلاف مقامهای سیاسی و نظامی دوران شاه، جرأت آن را داشتند که نظر خود را طرح کرده و از آن دفاع کنند. بسیاری از آنان سرنوشت تراژیکی یافتند. سنت کهن سلطانی در موقعیت جدید همچنان اِعمال نیرو کرد، سنتی که در جهت خفه کردن هر کسی بود که در محضر سلطان «من» بگوید. سویهی مهمی از تاریخ سیاسی جمهوری اسلامی را از آغاز تا کنون میتوان تصفیهی شخصیتها بدانیم. اما از طرف دیگر نیاز به شخصیتها را میبینیم و منطقی در نظام برای آنکه بالای خود را نبندد. گرفتن قدرت با انقلاب و ادارهی کشور نیاز به انبوهی مدیر و کارگزار داشت. در دورهی انتقال، کارگزاران از میان گرایشهای مختلف برآمدند. برخی مدیران پیشین هم به رژیم تازه پیوستند. آشفتگی، نبود رویه و تعلیق قانونها باعث میشد گونهای خودمختاری برقرار شود. جنگ با عراق که درگرفت، مجموعهای از شخصیتهای نظامیکار ، بالا آمدند. ارتقای اکثر آنان نه تابع لطف بالا، بلکه ازخودگذشتگی و پرکاری خودشان در آن فضای آشفته و پرهیجان بسیجی و سپاهی بود.
زمانی که سیدعلی خامنهای رهبر شد، نظام چند موج تصفیه و سرکوب را از سر گذرانده بود و بالای حکومت تا حدی یکدست شده بود. در آن بالا دیگر غیرِ خودی وجود نداشت، اما چنان نبود که از شخصیتهای دارای رأی و نظر تهی شده باشد. خامنهای از دورهی جنگ با کسانی که به سپاهیگری و «جهاد سازندگی» اشتغال داشتند، در تماس بود. او خود تجربهی ریاست جمهوری داشت و از نزدیک میدانست دووجهی بودن نظام، یعنی جمهوری بودن و ولایی بودن، و ترکیب انتخاب و انتصاب چه مشکلات و پیچیدگیهایی به بار میآورد. او به تصفیه ادامه داد، اما چنان نبود که یکسر شخصیتزدایی کند. سیدعلی خامنهای دولت عمقیِ گِرد بیت و همفتافتهی نظامی-اقتصادیای را که سپاه پاسداران مدیریتش میکرد، گسترش داد و دولت ظاهری و رسمیای را که در رأس آن رئیس جمهوری قرار داشت، تابع آن کرد. نوعی سیستم Check & Balance برقرار شد که در آن همه رقیبانه مراقب هم بودند و رهبر مدام در حال بندبازی و برقراری تعادل میان آنان بود.
این سیستم از یکسو فاسد است به خاطر نقشی که رابطه در آن دارد، و اینکه ناشفاف است و معلوم نیست درون آن چه میگذرد، اما از سوی دیگر به سبب کنترل متقابل تا حدی خود را میپالاید. اطلاعیابی از موارد فساد به کنترل و پالایش درونی آن برمیگردند.
سیستم Check & Balance ولایی گونهای پارانویا را در دستگاه نهادینه کرده است. همه در هراس از حذف به خاطر کنترل و رقابت هستند. دستهکشیهای سیاسی-اعتقادی هم به این جوّ هراس دامن میزنند.
روند انباشت سرمایه در ایران تابع این نظام حکمرانی شده است. منابع عمومی همه در دست حکومتاند، حکم حکومت −در ادامهی سنت کهن سلطانی− بر حق مالکیت مسلط است، یعنی به راحتی میتواند آن را لغو کند، ملک کسی را در اختیار حکومت قرار دهد یا به کسی دیگر واگذارد. از این نظر سرمایهدار ایرانی هم پارانوئید است. سرمایهداری که امروز پیشهاش رونق دارد، نمیداند آیا فردا به منابع لازم برای ادامهی امورش دسترسی خواهد داشت یا نه، و نگران است که مبادا حتّا در خطر سلب مالکیت قرار بگیرد. در چنین وضعی انباشت سرمایه با ترس و لرز صورت میگیرد، و چه بسا به جای سرمایهگذاری گرایش به انتقال سرمایه به عرصههای نامولّد و دور از چشم، یا خارج کردن آن از کشور، دست بالا را میگیرد.
اقتدار و سهمیه
در همین چارچوب قانون اساسی جمهوری اسلامی ممکن بود سیاستی و گروهی قدرت بگیرد که ملیگرایی-اسلامگراییاش را در جهت توسعه در شکل مهیا کردن زمینهی انباشت بیهراس سرمایه و به این خاطر تنشزدایی در سیاست خارجی به کار بندد. نشانههایی از وجود این گرایش را در اصلاحطلبان دیدهایم. اما در عوض خط دیگری مسلط شد که قدرت را نه در توسعه با محوریت پدید آوردن شرایط مساعد برای انباشت سرمایه، بلکه در امنیتی تضمین شده با تجهیزات نظامی و کنترل اهالی میدید. مهد پرورش طبقهی برتر بر مبنای این خط، همتافتهی نظامی-اقتصادی شد. آنانی که به کاسبان تحریم شهرت یافتند، همه از دل این مجموعه برآمدند.
گفتن اینکه خط اقتدارگرا به ابتکار و سعی سیدعلی خامنهای شکل گرفت، ساده کردن روند غلبهی آن است، زیرا قضیه را به شکل محکمتری به صورت عکس هم میتوان تعریف کرد: این خط اقتدارگرا بود که خامنهای را بالا کشید و از او پشتیبانی کرد. هر چه باشد، میدانیم که خط زمینه داشت و جنگ هشت ساله و نهادسازیهای جنگی به آن قدرت داده بود.
اقتدارگرایی پایهای مستحکم در بخشی از طبقهی میانی داشت که برآمد خود را مدیون رژیم پس از انقلاب میدانست و بقا و ارتقای خود را در استفاده از منابع دولتی و سرمایهی نمادین دینی و سیاسی و کلاً «سهمیه» میدید.
نظمی را که در دورهی سیدعلی خامنهای استوار شد، میتوان اقتدارگرا-سهمیهای نامید. صفت اقتدارگرا، نشانهی رویکرد عمومی و شیوهی رویارویی آن با مسائل با محور قرار دادن هدف دستیابی به اقتدار و تثبیت آن به شکلی ابزاری است. اقتدارگرایی، مخالفت با آزادی، تکثر، انتقاد و نظارت عمومی است، قدرت را متمرکز میکند و قانون را بازیچه قرار میدهد. اقتدارگرایی ایرانی نیز در شکلهای شناخته شدهاش جهانبینیای مکانیکی دارد و همه چیز را میخواهد با زور پیش ببرد. از این نظر کیش اورانیوم و رویهای با عناصری چون گشت ارشاد، سانسور، زندان و اعدام همسنخ هستند. تفکر اقتدارگرا جزمی است، جهان را یا سفید یا سیاه میبیند؛ تو یا تابع مطلقی، یا مشکوک به آنی که در جبههی دشمن باشی. اما سهمیهای: این صفت اشاره به آن دارد که حکومت بر همهی منابع کشور چیره است، و شکل پرورش طبقهی اصلی امتیازور و شیوهی تحکیم پایگاه اجتماعی از طریق دادن سهمیه است. از اصطلاح رایجتر حامیپروری (Clientelism) هم میتوان برای اشاره به این خصلت حکومت استفاده کرد، اما سهمیهدهی، چون اشارهی مستقیمی به «سهمیه» و راهکارهای شناخته شدهی استفاده از آن در نظام ولایی دارد، انضمامیتر است.
تصور دولت آرمانی در نظم ولایی، دولت مقتدر نگهبان و پسزننده رو به بیرون، و رو به درون، توزیعکننده و کنترل کننده است. این تصور منطبق است بر کهنالگوی شاه آرمانی دشمنشکن و عادل. دربار شاهان را دور قاب نشینان پرمیکردند. وقتی دایرهی حامیگری یک شاه گستردهتر از دربار میشد، او را عادل میخواندند.
نقش دارند در شکلگیری نظم اقتدارگرا-سهمیهای، هم این تصور سنتی از عدالت، هم هر آنچه در فرهنگ سیاسی برمیگردد به نگاه به دولت مطلوب همچون دولت توزیعگر و سهمدهنده، و پسند اقتدار و درک پیشرفت در دنیای مدرن در قالبهایی صرفاً تکنیکی.
به سیاستی که شاخص دورهی سیدعلی خامنهای است، از یک فاصلهی تعمیمدهنده بنگریم: سیاست خامنهایمآب، دولتمحور است. دولت مقتدر مجهز را پاسخ به ترسخوردگی تاریخی اسلام و ایران در عصر جدید میداند. همچنین دولت را سهمدهنده و ملت را سهمبر تصور میکند. این شیوهی نگاه، فاصلهگیر و تعمیمدهنده، شیوهای مناسب برای توجه بر مسیرهایی است که به لحاظ تاریخی پیشاپیش در برابر ما گشودهاند و در بررسی انتقادی میتواند عنصر و نیروی «وابستگی به مسیر» (Path Dependence) را دریابد. فهم چرایی محدود بودن افق پیش رو و قفلشدگی فکری و نهادی، مستلزم این دریافت است. وارسی مشخص زمینههای آن، مسیرهای مهیا در فرهنگ و جامعه مکمل این نگاه فاصلهگیر تعمیمدهنده است. دریافت کلّی لازم است دوباره مشخص شود، آن هم نه از دیدگاهی کلاننگر (Macro)، بلکه میانی و خُرد (Meso, Micro). این نگاهِ مکملِ مشخصکننده، متمرکز است بر تصور جامعه از دولت، چه در شکل مستقر و چه آرمانی آن، بر منابع عمومی و سهمخواهی، درک سهم در خلق ارزش و نیز عدالت در توزیع.
هماکنون در فضای سیاسی پرسشها چه بسا معطوفاند به «سهم». یک پرسش عمده این است که «سهمیهبندی» در دورهی خامنهای دوم چگونه خواهد بود و خود او چه سهمی از قدرت خواهد داشت. ولاییون متعصب، نگران آناند که مبادا از سهم وی کاسته شود. آنان نشانههای این کاهش سهم را در مذاکرات با آمریکا میبییند. در پیام مجتبی خامنهای در رابطه با «تفاهمنامه»ی دولت ایران و دولت آمریکا (۲۸ خرداد ۱۴۰۵) آمده است: «بنده علیالاصول، نظر دیگری داشتم». ترجمهی این سخن به زبان «سهم» این است که سازوکار تصمیمگیری متناسب با سهم رهبر نبوده، اما باشد، تن میدهم تا ببینم چه میشود. ولاییون اما نمیخواهند تن بدهند. این احتمال کم به نظر میرسد که بتوانند برنامهی سهمدهی−سهمبری را به شیوهی ماضی برقرار کنند.
گمانهزنیهایی که دربارهی قدرت سپاه میشود، همه مبهم هستند. سپاه همان قدر قدرت خواهد داشت، که هم اکنون دارد. اگر درگیری نظامی با آمریکا و اسرائیل بالا گیرد، نظامیان هم در تصمیمگیریها نقش بیشتری خواهند داشت. اما بعید است سرداری از میان آنان در رأس نظام قرار گیرد. زمینه و سنتی برای فرمانروایی مستقیم نظامیان وجود ندارد. فرمانروایی نظامی با ولایت فقیه نمیخواند، مگر اینکه سردار قدرتگیرنده پایان ولایت را اعلام کند که در این صورت داستان در مسیر دیگری خواهد افتاد. چنین رخدادی، فورا یک روند انتقالی پرحادثه را خواهد گشود. آنچه محتمل است دست به دست شدن قدرت به شکلی کمتر دراماتیک است. هر مرحله به صورت نوعی بازتوزیع قدرت و همبسته با آن نحوهی تازهای از سهمیهبندی میان ولایت و جمهوریت است.
سخن پایانی
در بالا تصویری ارائه شد از سیدعلی خامنهای و نظام ولایی در دورهی او که دورهی بلوغ این نظام است. پرسش راهنمای ما پرسش از پی شرطهای امکان بود: چه زمینهای برای بروز پدیدهای چون این رژیم و رهبر آن وجود دارد؟ بر این پایه کوشش شد آن چیزهایی جستوجو شود که امکان بازتولید آنها وجود دارد.
شرطهای امکان کلّی هستند. اما سخن کلّی در این باب که مثلاً مذهب و خرافه و ضعف جامعهی مدنی باعث بروز این وضعیت شدهاند، مشکل مشخصی را حل نمیکند. شرط امکان در معنای مشخص آن از مقولهی «امر کلّی انضمامی» (The Concrete Universal / das konkrete Allgemeine) در قاموس هگل و مارکس است. کلّی انضمامی بر خلاف کلّی انتزاعی از وضع مشخص منتزع نمیگردد، و آن امر عمومیای است که تفاوتهای درونی، تضادها و سیر تکوین تاریخیاش را در درون خود حفظ میکند.
یک کلّی انضمامی خودِ مفهوم «ایران» است: شیعیگری یا ایرانیتِ ناب تخیلی، ادغام در نظم موجود منطقهای و بینالمللی یا تبدیل ایران به محور نظم منطقهای، گرایشهای درونِ انضمامی «ایران» را میسازند، گرایشهایی که هر یک به صورت عمومیتی تاریخی جلوه میکند و هر کدام از آنها میخواهد مجموعه را به سویی ببرد که مقدر میداند.
در بحث بالا سهم و سهمیه از نمونههای دیگر کلّی انضمامی هستند. مفهوم سهمیه در دورهی ولایی امری مشخص است، اما در آن امور عمومیای چون سلطنت به عنوان سلطه بر همهی امور مملکت، چنگاندازی سلطان بر همهی اموال و عدالت سلطانی به صورت حامیپروری و بخشش حضور دارند. کلّی انضمامی تضادمند در اینجا دولت است به عنوان دولت مقسّم.
هم «ایرانِ» گرفتار گرایشهای تاریخیِ متضاد و هم حکومت توزیعگری که گرفتار مشکل توزیع قدرت در درون خود و شیوهی سهمدهی در بیرون خود است، مسیرهای ناهمخوانی را در مقابل سیر رخدادها قرار میدهد.
متأسفانه به نظر میرسد که نیروی وابستگی به مسیرهای گذشته همچنان قویتر از نیروی مسیری نو باشد که اگر بخواهیم تنها دو کلیت انضمامی مورد بحث قرار گرفته را مبنا بگذاریم، به چنین مختصاتی برای آن میرسیم: آرزوی ایرانی عبور کرده از دوراههی باستانگرایی-اسلامگرایی و پیگیر یک خط ضد هژمونیک صلحخواه، و آرزوی نظامی که بر پایهی برابری باشد و اهرم سهمدهی از دست دولت آن گرفته شود.




نظرها
نظری وجود ندارد.