آیا اسلامستیزی میتواند بخشی از پروژه دموکراتیک آینده ایران باشد؟
امیر سلطانزاده ـ نقد اسلام سیاسی لزوماً به معنای حذف دین از عرصه عمومی نیست. در این نوشته با مرور تاریخ و تحولات هویتی ایران استدلال میشود که آیندهای دموکراتیک و فراگیر، بیش از تقابل میان ایرانیت و اسلامیت، به تفکیک دین از دولت، احترام به آزادی باور و پذیرش تکثر اجتماعی نیاز دارد.

زندگی روزمره در مراکز تجاری، مناطق خرید و بازارها علیرغم حملات هوایی آمریکا در اواخر شب به ایران و افزایش تنشها بین دو کشور در تهران، ایران در ۲۲ ژوئیه ۲۰۲۶ ادامه دارد. تهران، ایران. عکس: فاطمه بهرامی/ منبع: AFP

در سالهای اخیر، بهویژه در واکنش به عملکرد جمهوری اسلامی و بخشی از روحانیت شیعه، نوعی اسلامستیزی در میان گروههایی از مخالفان حکومت ایران شکل گرفته است. در این نگاه، اسلام تنها ایدئولوژی مورد استفاده حکومت نیست، بلکه خود بهعنوان یکی از موانع اصلی تغییر سیاسی معرفی میشود. به همین دلیل، مخالفت با جمهوری اسلامی گاه به مخالفت با دین و نقد روحانیت حاکم به نفی مذهب در عرصه عمومی میانجامد.
این گرایش از تجربهای واقعی و تلخ سرچشمه میگیرد. جمهوری اسلامی بیش از چهار دهه است که سرکوب سیاسی، تبعیض، خشونت و مداخله در خصوصیترین ابعاد زندگی مردم را با تفسیری خاص از اسلام توجیه میکند. بخشی از روحانیت شیعه نیز نهتنها در برابر این روند نایستاده، بلکه خود به یکی از ارکان قدرت تبدیل شده است. با این همه، تجربه جمهوری اسلامی یک پرسش مهم را از میان نمیبرد: آیا حذف یا طرد هویت دینی از پروژه سیاسی آینده ایران به انسجام ملی کمک خواهد کرد یا بخش بزرگی از جامعه را از همان آغاز کنار خواهد گذاشت؟
موضوع این مقاله دفاع از جمهوری اسلامی یا روحانیت نیست. مسئله، سنجش این ادعاست که گویا ایران تنها زمانی میتواند آزاد و دموکراتیک شود که از اسلام، بهویژه از صورت شیعی آن، بهطور کامل فاصله بگیرد. چنین دیدگاهی شاید برای بخشی از نیروهای خشمگین، سرکوبشده و آسیبدیده جذاب باشد، اما از نظر تاریخی و اجتماعی بهسادگی قابل دفاع نیست.
جامعه ایران در طول قرنها بهگونهای شکل گرفته است که ایرانیت و اسلامیت را نمیتوان با یک حکم سیاسی از یکدیگر جدا کرد. این دو گاه در تعارض قرار گرفتهاند، گاه به یکدیگر نیرو دادهاند و در بسیاری از دورهها نیز در هم آمیختهاند. میتوان با اسلام سیاسی مخالفت کرد، حکومت دینی را کنار گذاشت و خواهان جدایی دین از دولت بود، بیآنکه نقش دین در تاریخ، فرهنگ و ساختار اجتماعی ایران را انکار کرد.
آیا پیوند دین و هویت ملی بیش از حد بزرگنمایی شده است؟
در برابر این نگاه، گروهی از تاریخپژوهان و نظریهپردازان هویت ملی معتقدند پیوند تشیع و هویت ایرانی را نباید امری طبیعی، دیرینه و اجتنابناپذیر دانست. از نظر آنان، این پیوند بیش از هر چیز محصول دولتسازی صفوی و نیاز یک قدرت سیاسی تازهتأسیس به ایجاد مرزهای روشن با رقبای منطقهای، بهویژه امپراتوری عثمانی، بود. در این روایت، تشیع نه عامل اصلی بقای تاریخی ایران، بلکه ابزاری سیاسی برای تمرکز قدرت، ساختن «خود» در برابر «دیگری» و ایجاد وفاداری به دولت صفوی بود. به باور این گروه، رسمی شدن تشیع نیز با خشونت و اجبار گسترده همراه شد و بنابراین نمیتوان پیامدهای بعدی آن در شکلگیری هویت ایرانی را بدون توجه به نقش قدرت سیاسی توضیح داد.
منتقدان همچنین میپرسند آیا برای ساختن آینده ایران اصلا نیازی به تکیه بر هویت دینی وجود دارد یا نه. از نگاه آنان، یک ناسیونالیسم مدنی میتواند بر پایه شهروندی برابر، سرزمین مشترک، زبانها و فرهنگهای متنوع، حافظه تاریخی و نهادهای دموکراتیک، انسجامی پایدارتر ایجاد کند. در این چارچوب، آنچه ایرانیان را به یکدیگر پیوند میدهد نه مذهب مشترک، بلکه تعلق به یک جامعه سیاسی مشترک است. چنین رویکردی استدلال میکند که در کشوری با شیعیان، سنیها، مسیحیان، یهودیان، بهاییان، زرتشتیان و شمار رو به رشدی از افراد غیردینی، قرار دادن اسلام یا تشیع در مرکز هویت ملی میتواند بهجای وحدت، مرز تازهای میان شهروندان ایجاد کند.
این نقدها را نمیتوان نادیده گرفت. تشیع در دوره صفوی بیتردید با دولتسازی، اجبار و منافع سیاسی پیوند داشت و ایران آینده نیز نمیتواند بر برتری یک هویت مذهبی بنا شود. با این حال، از سیاسی بودن منشا یک پدیده نمیتوان نتیجه گرفت که آن پدیده پس از چند قرن هیچ واقعیت اجتماعی مستقلی پیدا نکرده است. بسیاری از عناصر هویتهای ملی در جهان ابتدا با قدرت، دولتسازی، جنگ و مرزبندی سیاسی شکل گرفتهاند، اما بهمرور به بخشی از حافظه و تجربه زیسته جوامع تبدیل شدهاند. پرسش این مقاله نیز دقیقاً در همین نقطه قرار دارد: نه اینکه آیا دولت صفوی از تشیع استفاده سیاسی کرد، بلکه اینکه آیا پس از پنج قرن میتوان حضور دین در تاریخ و هویت اجتماعی ایران را صرفاً به یک پروژه سیاسی گذشته تقلیل داد و آن را از آینده کشور کنار گذاشت.
هویتی ساختهشده از چند عنصر
سرزمین و جغرافیا بیتردید نخستین پایههای شکلگیری هویت ملیاند. زبان فارسی نیز یکی از مهمترین عوامل تداوم این هویت بوده و در طول قرنها، با وجود جنگها، تغییر سلسلهها و جابهجایی مرزها، حوزه فرهنگی ایران را حفظ کرده است. اما هویت ایرانی تنها بر جغرافیا و زبان استوار نمانده است. دین نیز یکی از عناصر اصلی شکلگیری هویت جمعی در ایران بوده است.
تأکید بر این نقش به معنای نادیده گرفتن ایران پیش از اسلام یا نفی اهمیت زبان، تاریخ و سرزمین نیست. مسئله این است که ایران تاریخی بر پایه یک عنصر واحد ساخته نشده است. آنچه امروز هویت ایرانی خوانده میشود، حاصل انباشت لایههای گوناگون تاریخی، زبانی، دینی، قومی و فرهنگی است.
اسلام، بهویژه تشیع، در بخش مهمی از تاریخ ایران به یکی از این لایهها تبدیل شده است. این پیوند تنها به باورهای فردی محدود نمانده و در آیینها، سوگواریها، جشنها، ادبیات، معماری، ساختار خانواده، اخلاق عمومی و حافظه جمعی جامعه حضور یافته است. در میان اهل سنت ایران نیز دین بخشی مهم از هویت محلی و اجتماعی را تشکیل میدهد.
از این منظر، تصور جامعهای که بتوان هویت دینی را از آن بهطور کامل حذف کرد، بیش از آنکه یک طرح سیاسی عملی باشد، نوعی خیالپردازی ایدئولوژیک است. همانگونه که حکومت دینی نتوانست هویتهای غیردینی، ملی، قومی و فرهنگی جامعه را از میان ببرد، یک حکومت سکولار نیز نباید در پی حذف دین از زندگی اجتماعی باشد.
صفویه و شکلگیری ایران جدید
یکی از نقاط عطف مهم در پیوند میان سیاست، هویت و مذهب، دوره صفویه است. با روی کار آمدن صفویان، ایران پس از قرنها پراکندگی سیاسی بار دیگر صاحب حکومتی شد که بخش بزرگی از قلمرو تاریخی کشور را زیر یک قدرت مرکزی گرد آورد.
صفویان برای تثبیت حکومت خود تنها به نیروی نظامی متکی نبودند. آنان نظام معنایی و سیاسی تازهای ساختند که در آن، تشیع دوازدهامامی با هویت ایران پیوند خورد. این سیاست هم کارکرد داخلی داشت و هم کارکرد خارجی. در داخل، به ایجاد انسجام سیاسی و تمرکز قدرت کمک میکرد و در خارج، ایران را از همسایگان سنیمذهب خود، بهویژه امپراتوری عثمانی، متمایز میساخت.
در گفتمان صفوی، عناصر مختلفی از تاریخ و فرهنگ ایران در کنار مذهب شیعه قرار گرفتند. زبان فارسی، خاطره ایران پیشااسلامی، سنت شاهنشاهی و روایتهای اسلامی و شیعی، همگی در ساختن یک هویت مستقل نقش داشتند. تشیع در این دوره فقط یک عقیده مذهبی نبود، بلکه به ابزاری برای مرزبندی سیاسی، دولتسازی و حفظ استقلال ایران تبدیل شد.
پس از حدود نهصد سال از سقوط ساسانیان، صفویان توانستند وحدت سیاسی تازهای در ایران پدید آورند. این وحدت دیگر تکرار ایران باستان نبود، بلکه ترکیبی تازه از میراث ایرانی و مذهب شیعه به شمار میرفت.
البته رسمی شدن تشیع در دوره صفوی با خشونت، اجبار و حذف همراه بود. بسیاری از اهل سنت تحت فشار قرار گرفتند و حکومت برای تغییر ساختار مذهبی جامعه از زور استفاده کرد. این بخش از تاریخ را نمیتوان نادیده گرفت یا رمانتیک جلوه داد.
با این حال، دوام تشیع در ایران را نیز نمیتوان فقط با خشونت دولتی توضیح داد. تشیع بهتدریج در مناسک، نهادهای اجتماعی، فرهنگ عامه و حافظه تاریخی بخش بزرگی از جامعه ریشه دواند. از آن پس، ایران به مهمترین کشور شیعه جهان اسلام تبدیل شد و همین ویژگی جایگاهی متفاوت در جغرافیای سیاسی منطقه به آن بخشید.
بنابراین، تشیع در ایران هم سابقهای از تحمیل و خشونت دارد و هم سابقهای از هویتسازی، مقاومت و همبستگی. نادیده گرفتن هر یک از این دو وجه، به تصویری ناقص از تاریخ منجر میشود.
دین و انسجام سیاسی در دوره قاجار
نقش دین در حفظ انسجام سیاسی ایران به دوره صفویه محدود نماند. در دوره قاجار نیز، با وجود ضعف ساختاری دولت، فشار قدرتهای خارجی و ناتوانی دستگاه اداری، مذهب یکی از عناصر مهم پیونددهنده جامعه و حکومت بود.
شاه در فرهنگ سیاسی آن دوره صرفاً یک حاکم عرفی به شمار نمیرفت. او در تصور رایج، سایه خدا بر زمین بود. چنین برداشتی به سلطنت نوعی مشروعیت دینی میبخشید و باعث میشد حکومت مرکزی، حتی هنگامی که توان اداری و نظامی محدودی داشت، همچنان از حداقلی از اقتدار برخوردار باشد.
این مشروعیت به معنای کارآمدی حکومت قاجار نبود. دولت قاجار در بسیاری از حوزهها ناتوان بود و بخشهایی از سرزمین ایران نیز در نتیجه جنگ و فشار خارجی از دست رفت. با این همه، چارچوب دینی سلطنت نوعی پیوند سیاسی ایجاد میکرد که به حفظ ساختار کشور کمک میکرد.
روحانیت شیعه نیز در این دوره توان بسیج اجتماعی قابل توجهی داشت. در جریان جنگهای ایران و روس، شماری از علما با صدور فتاوای جهاد، مردم را به جنگ فراخواندند. گروهی از روحانیان در چمن سلطانیه گرد آمدند، کفن پوشیدند و دفاع از سرزمین را با تکلیف دینی پیوند زدند.
این جنگها در نهایت به دلیل ضعف نظامی، بیکفایتی سیاسی و ناتوانی دولت در سازماندهی نیروها با شکست ایران پایان یافت. اما نتیجه جنگ، نقش دین در بسیج مردم را از میان نمیبرد. آن تجربه نشان داد که مذهب میتواند یک مسئله سیاسی و سرزمینی را به وظیفهای اخلاقی و جمعی تبدیل کند.
در تاریخ ایران، دفاع از کشور در بسیاری از موارد تنها با زبان منافع سیاسی توضیح داده نشده است. برای بسیاری از مردم، دفاع از سرزمین همزمان دفاع از ایمان، خانواده، جامعه و شیوه زندگی آنان بوده است. همین پیوند، توان بسیج مذهب را افزایش داده است.
جنگ ایران و عراق و پیوند دوباره وطن و مذهب
نمونه روشنتر این پیوند را میتوان در جنگ ایران و عراق دید. در آن جنگ، حس دفاع از خاک، ناسیونالیسم ایرانی و خشم از حمله خارجی نقش مهمی داشتند. نمیتوان مقاومت جامعه را صرفاً به ایدئولوژی جمهوری اسلامی یا تبلیغات مذهبی تقلیل داد.
بسیاری از ایرانیانی که هیچ همدلی عمیقی با حکومت تازهتأسیس نداشتند، حمله عراق را تعرض به کشور خود میدانستند. ارتش، نیروهای داوطلب، اقوام مختلف و گروههای سیاسی گوناگون در برابر تهاجم خارجی ایستادند. ایرانیت و دفاع از تمامیت ارضی بخشی جداییناپذیر از این مقاومت بود.
اما بسیج گسترده اجتماعی تنها از مسیر ناسیونالیسم سکولار صورت نگرفت. شبکه مساجد، آیینهای مذهبی، مفهوم ایثار، روایت عاشورا و فرهنگ شهادت نیز در تجهیز و اعزام نیروها نقش داشتند. حکومت از این مفاهیم بهرهبرداری ایدئولوژیک کرد، اما تأثیر اجتماعی آنها فقط محصول تبلیغات حکومتی نبود. این مفاهیم پیشاپیش در فرهنگ بخشهایی از جامعه حضور داشتند.
در تجربه جنگ ایران و عراق، وطن و مذهب بار دیگر در کنار یکدیگر قرار گرفتند. بسیاری از رزمندگان دفاع از خاک ایران را همزمان وظیفهای ملی و دینی میدانستند. ممکن است امروز با بخشی از ادبیات آن دوره یا استفاده حکومت از مفهوم شهادت مخالف باشیم، اما نمیتوان نقش آن را در بسیج اجتماعی انکار کرد.
پرسش اصلی این است که آیا ناسیونالیسم بهتنهایی در ایران توانسته همان نقشی را ایفا کند که ترکیب هویت ملی و دینی در لحظات خطر ایفا کرده است؟ پاسخ قطعی آسان نیست، اما شواهد تاریخی نشان میدهد انسجام ایران بیش از آنکه بر یک ناسیونالیسم خالص و یکدست استوار باشد، بر ترکیبی از زبان، سرزمین، دین و حافظه تاریخی مشترک تکیه داشته است.
حتی حکومت پهلوی، با وجود تأکید گسترده بر ایران باستان، شاهنشاهی، زبان فارسی و شکوه تاریخی، نتوانست دین را از ساختار عمیق جامعه حذف کند. دولت میتوانست روایت رسمی هویت ملی را تغییر دهد، اما قادر نبود پیوندهای مذهبی ریشهدار در جامعه را از میان ببرد.
اسطورههایی که جامعه را به هم پیوند میدهند
هویت جمعی تنها با وقایع دقیق تاریخی ساخته نمیشود. جوامع برای تعریف خود، عبور از بحران و ایجاد پیوند میان نسلها به اسطورهها و روایتهای نمادین نیز تکیه میکنند. این اسطورهها لزوماً در برابر واقعیت تاریخی قرار ندارند. اهمیت آنها بیش از آنکه در صحت جزءبهجزء روایت باشد، در معنایی است که برای یک جامعه تولید میکنند.
در ایران، اسطورههای باستانی یکی از مهمترین منابع هویت ملی بودهاند. شخصیتهایی مانند رستم، سیاوش، آرش کمانگیر و فریدون تنها قهرمانان داستانی نیستند. آنان نماد شجاعت، عدالت، فداکاری، وفاداری و دفاع از سرزمیناند.
شاهنامه فردوسی نیز صرفاً یک اثر ادبی نیست. این کتاب بخشی از حافظه تاریخی و فرهنگی ایران است و توانسته پیوند میان نسلهای مختلف را حفظ کند. در دورههایی که ایران با آشفتگی، اشغال یا تهدید خارجی روبهرو بوده، بازگشت به شاهنامه و قهرمانان آن یکی از راههای بازسازی غرور و اعتماد جمعی بوده است.
در کنار این سنت باستانی، روایتهای دینی نیز نقشی مشابه ایفا کردهاند. واقعه عاشورا و شخصیتهایی مانند امام حسین، زینب و یاران آنان در فرهنگ شیعی به نماد مقاومت در برابر ظلم، ایستادگی و فداکاری تبدیل شدهاند. این روایتها از طریق عزاداری محرم، تعزیه، ادبیات مذهبی و آیینهای محلی بهطور مداوم بازتولید شدهاند.
در ایران، اسطورههای ملی و دینی همیشه در برابر یکدیگر قرار نداشتهاند. در بسیاری از موارد، این دو سنت در کنار هم عمل کردهاند. قهرمان ایرانی میتواند هم رستم باشد و هم امام حسین. یکی در میدان حماسه ملی و دیگری در روایت دینی، اما هر دو نماینده ایستادگی در برابر ظلم و دفاع از ارزشی برترند.
این همپوشانی به شکلگیری هویتی چندلایه کمک کرده است. ایرانیان ناچار نبودهاند برای پذیرفتن یکی، دیگری را کنار بگذارند. یک فرد میتواند با شاهنامه پیوند عاطفی داشته باشد، در مراسم مذهبی شرکت کند و همزمان خواهان حکومتی سکولار و دموکراتیک باشد.
در زمان بحران، همین روایتها میتوانند به جامعه معنا و امید بدهند. در جنگ ایران و عراق نیز اسطورههای ملی و مذهبی همزمان به کار گرفته شدند. دفاع از خاک ایران در کنار مفاهیم عاشورایی قرار گرفت و هر دو به ایجاد روحیه مقاومت کمک کردند.
البته اسطورهها همیشه کارکرد مثبت ندارند. اگر یک روایت تاریخی یا دینی در انحصار حکومت یا یک گروه خاص قرار گیرد، میتواند به ابزاری برای حذف دیگران تبدیل شود. جمهوری اسلامی بارها از عاشورا، شهادت و مفاهیم مذهبی برای توجیه قدرت و سرکوب مخالفان استفاده کرده است. در سوی مقابل، برخی جریانهای ملیگرا نیز اسطورههای ایران باستان را به شکلی به کار میگیرند که گویی ایران واقعی فقط ایران پیش از اسلام است و دوره اسلامی چیزی جز انحراف و سقوط نبوده است.
هر دو نگاه، تاریخ ایران را به روایتی یکخطی و انحصاری تقلیل میدهند. اسطوره زمانی میتواند نیرویی برای انسجام باشد که به میراث مشترک تبدیل شود، نه ابزاری برای تعیین اینکه چه کسی ایرانیتر یا شایستهتر است.
مرز میان نقد اسلام سیاسی و ستیز با دین
مشکل بخشی از اپوزیسیون امروز آن است که میان نقد اسلام سیاسی و طرد دین از جامعه مرز روشنی نمیگذارد. جمهوری اسلامی با تفسیری ایدئولوژیک، اقتدارگرا و سرکوبگر از دین حکومت کرده است. روحانیت رسمی نیز در موارد بسیاری از نهادی مذهبی به طبقهای صاحب قدرت، ثروت و امتیاز تبدیل شده است.
اما از این واقعیت نمیتوان نتیجه گرفت که دین در ایران فقط ابزار سلطه است یا جامعه ایرانی را میتوان بدون در نظر گرفتن لایههای دینی آن بازسازی کرد. چنین نتیجهگیریای هم از نظر تحلیلی شتابزده است و هم از نظر سیاسی خطرناک.
اسلام سیاسی یک پروژه حکومتی است. دینداری اما تجربهای شخصی، خانوادگی، اجتماعی و فرهنگی است. فردی ممکن است با ولایت فقیه، حکومت روحانیان و قوانین دینی مخالف باشد، اما همچنان خود را مسلمان بداند، در مناسک مذهبی شرکت کند یا بخشی از اخلاق و هویت خود را از دین بگیرد.
در یک جامعه آزاد، دین نباید مبنای امتیاز سیاسی باشد، اما دینداری نیز نباید موجب تحقیر یا محرومیت شود. همانگونه که حکومت حق ندارد شهروندان را به رعایت احکام مذهبی وادار کند، نیروهای سکولار نیز حق ندارند دینداران را شهروندانی عقبمانده یا ناسازگار با تجدد معرفی کنند.
اگر پروژه سیاسی آینده ایران بر نفی کامل هویت دینی بنا شود، بخش مهمی از جامعه، اعم از شیعه و سنی، از همان ابتدا احساس خواهد کرد در نظم آینده جایی ندارد. چنین احساسی میتواند دینداران را به سوی نیروهای اقتدارگرا سوق دهد که خود را تنها مدافع باورهای مذهبی معرفی میکنند.
تجربه جمهوری اسلامی نشان داده است که تحمیل دین از بالا جامعه را قطبی میکند. تحمیل بیدینی یا حذف دین از عرصه عمومی نیز میتواند همان نتیجه را از جهتی دیگر بازتولید کند. آزادی به معنای جایگزین کردن اجبار مذهبی با اجبار ضدمذهبی نیست.
آینده ایران و ضرورت یک ائتلاف فراگیر
ایران آینده، اگر بخواهد هم آزاد باشد و هم یکپارچه بماند، نیازمند تفکیک روشن میان جمهوری اسلامی و جامعه دینی ایران است. میتوان و باید اسلام سیاسی، روحانیت رانتی و استفاده ابزاری از مذهب برای سرکوب را نقد کرد. اما این نقد زمانی سازنده خواهد بود که به تحقیر دینداران، نفی باورهای مذهبی و حذف سهم دین در تاریخ ایران منجر نشود.
تقابل کامل میان ایرانیت و اسلامیت با واقعیت تاریخی و اجتماعی ایران سازگار نیست. ایران نه فقط با زبان و سرزمین، بلکه با پیوندی پیچیده میان ملیت، دین، اسطوره و حافظه تاریخی دوام آورده است. این پیوند گاه منبع قدرت بوده، گاه به بحران انجامیده، اما هیچگاه بهاندازهای سطحی نبوده است که بتوان آن را با فرمان سیاسی حذف کرد.
پروژه سیاسی آینده ایران باید بر شهروندی برابر، جدایی نهاد دین از دولت، آزادی اعتقاد و بیاعتقادی و پایان دادن به امتیازهای مذهبی بنا شود. در چنین نظمی، حکومت نه مروج دین است و نه دشمن آن. شهروند مسلمان، مسیحی، یهودی، بهایی، زرتشتی، خداناباور و پیرو هر باور دیگری باید از حقوقی برابر برخوردار باشند.
مسئله اصلی برای آینده ایران جنگ با دین نیست، بلکه بازتعریف رابطه دین و سیاست است. پروژهای که بخواهد جمهوری اسلامی را کنار بزند، اما همزمان با مذهب و دینداران نیز وارد جنگ شود، بهجای گسترش ائتلاف اجتماعی، آن را محدود میکند.
در مقابل، پروژهای که بتواند میان نقد اسلام سیاسی و احترام به آزادی دینی تمایز بگذارد، شانس بیشتری برای جذب لایههای مختلف جامعه خواهد داشت. آینده پایدار ایران نه از حذف یکی از اجزای هویت تاریخی آن، بلکه از پذیرفتن تکثر و ایجاد نظمی به دست میآید که هیچ عقیدهای را بر جامعه تحمیل نکند و هیچ شهروندی را به دلیل عقیدهاش کنار نگذارد.




نظرها
نظری وجود ندارد.