«پرواز سیمرغ»؛ آیا زمان تبدیل توان جنگی به دستاورد سیاسی رسیده است؟
واکنشها به یادداشت جدید محمدجواد ظریف فقط اختلافی بر سر مذاکره با آمریکا را نشان نمیدهند؛ آنها سه تصور متفاوت درون ساخت قدرت از آینده را آشکار کردهاند: حفظ و تثبیت اهرمهای جنگی همچون تنگه هرمز، تبدیل آنها به موضوع توافق سیاسی و شرقگرایی بیشتر در جنگ با غرب. از این منظر، بحث «پرواز سیمرغ» نقشهای از منازعهای حکومتی بر سر تعریف توان جنگی و چگونه تبدیل آن به دستاورد سیاسی به دست میدهد، منازغهای که در غیاب مردم رخ میدهد.

یادداشت محمدجواد ظریف که با عنوان «پرواز سیمرغ ایرانی» در مجله اندیشکده پایاب منتشر شده، مانیفست صلحطلبی نیست، بلکه پیشنهاد آن تبدیل قدرت قهری به قدرت قراردادی است. مقاله او را البته نباید صرفاً دعوتی تکراری به مذاکره دانست. و واکنشهایی که در روزهای پس از انتشار آن شکل گرفته نزاعی درون ساخت قدرت را آشکار کردهاند، نزاعی که پس از جنگ تعیینکننده خواهد بود.
پرسش اصلی این نزاع این است: قدرتی که در جنگ به دست آمده، چه زمانی، با چه قیمتی و در چه قالبی باید به دستاورد سیاسی تبدیل شود؟
این اختلاف اکنون سه صورت روشن پیدا کرده است. برای ظریف، قدرت نوعی سرمایه زمانمند است که اگر در لحظه مناسب به توافق، رفع تحریم یا تضمین امنیتی تبدیل نشود، ممکن است ارزش خود را از دست بدهد. منتقدان او مانند روزنامه کیهان برعکس، معامله بر سر هرمز، برنامه موشکی یا پروتکل الحاقی را مصرف اهرمهایی میدانند که هنوز دشمن را تحت فشار نگه داشتهاند. چهرههای اصولگرایی همچون احسان خاندوزی نیز از زاویهای دیگر وارد بحث شدهاند و هشدار میدهند که کماهمیت نشاندادن حمایت روسیه و چین میتواند یکی از معدود مسیرهای ائتلاف و همکاری بینالمللی ایران را تضعیف کند.
این سه موضع البته تمام دیدگاههای موجود درباره جنگ و صلح در ایران را نمایندگی نمیکنند. نقطه مشترکشان این است که همگی از درون منطق دولت و با مسئله چگونگی حفظ، مصرف یا تبدیل توان کشور به دستاورد سیاست خارجی سخن میگویند. صدای جامعه، نیروهای سیاسی مستقل و گروههایی که خودِ اهداف جنگ و نظم پساجنگ را موضوع پرسش قرار میدهند، در این منازعه حضور ندارد.
نقطه عزیمت ظریف یادداشت تفاهم ۱۷ ژوئن ۲۰۲۶ میان ایران و آمریکاست؛ توافق مقدماتیای که پرونده جنگ، هستهای، تحریمها و هرمز را به یکدیگر متصل کرد. چیزی که هنگام انتشار مقاله ظریف هنوز بیشتر یک امکان بود، اکنون در حال تبدیلشدن به یک آزمون عملی است. ایران و عمان در روزهای اخیر به پیشنویس ترتیبات تازهای برای هرمز نزدیک شدهاند و بر اساس گزارشهای ۵ و ۶ اوت، یکی از طرحهای مورد بحث به تهران امکان میدهد بر ورود کشتیها به خلیج فارس نظارت داشته باشد و عمان در مسیر خروج نقش بیشتری بگیرد. واشنگتن پیشتر با تثبیت کنترل ایران بر تنگه مخالفت کرده بود.
از این رو، بحثی که ظریف آغاز کرد دیگر فرضی نیست. پرسش اکنون این است که آیا ایران میتواند توان اختلالی بهدستآمده در جنگ را به حقی پایدار در اداره یکی از مهمترین گلوگاههای اقتصاد جهانی تبدیل کند.
دو برداشت از توان جنگی
واکنش روزنامه کیهان روشنترین صورت مخالفت با منطق ظریف است. این روزنامه پیشنهاد او برای واردکردن هرمز در معامله، بحث درباره پروتکل الحاقی و انتقاد از وابستگی بیش از اندازه به روسیه و چین را نه تبدیل توان جنگی به دستاورد سیاسی، بلکه ارسال علامت ضعف در زمانی میداند که آمریکا زیر فشار جنگ قرار گرفته است. در این برداشت، مذاکره اکنون به دشمن امکان میدهد از وضعیتی دشوار خارج شود و ایران بخشی از مزیتهای جنگ را پیش از گرفتن نتیجهای قطعی واگذار کند.
این اختلاف صرفاً جدال قدیمی «مذاکره یا مقاومت» نیست. دو رویکرد متفاوت درباره توان جنگی در برابر یکدیگر قرار گرفتهاند.
در رویکرد نخست، هر اهرم تا زمانی قدرت محسوب میشود که بتوان از آن برای تحمیل هزینه به طرف مقابل استفاده کرد. هرمز تا زمانی مهم است که تهران بتواند عبور انرژی را مختل کند؛ موشک تا زمانی اهرم است که محدود نشده باشد و ظرفیت هستهای تا زمانی قدرت چانهزنی تولید میکند که طرف مقابل نتواند آن را مهار کند. از این منظر، هر معامله ناگزیر بخشی از ظرفیت اعمال فشار را در برابر یک امتیاز سیاسی از بین میبرد.
در رویکرد دوم، که منطق ظریف به آن نزدیکتر است، توانی که هرگز به نتیجه سیاسی تبدیل نشود ناقص و بیفایده میماند. ارزش بازدارندگی نظامی در این است که حمله بعدی را دشوار کند، ارزش هرمز در این است که ترتیبات تازهای در تجارت و امنیت منطقه بسازد و ارزش ظرفیت هستهای در آن است که بتواند در برابر رفع تحریم یا تضمینهای دیگر مبادله شود.
امروز البته حتی در خود غرب تصویر ساده «ایران ضعیف در برابر آمریکای مسلط» اعتبارش را از دست داده است. رویترز در ۶ اوت وضعیت ترامپ را انتخاب میان چند گزینه نامطلوب توصیف کرد: پذیرش توافقی که میتواند بخشی از کنترل هرمز را برای ایران تثبیت کند، تشدید جنگی که تاکنون اهداف اصلی واشنگتن را متحقق نکرده، یا ادامه وضع موجود با هزینه اقتصادی و سیاسی فزاینده.
از این منظر، منتقدان ظریف در یک نکته واقعگراتر اند: مذاکره امروز از نقطه شکست نظامی ایران آغاز نمیشود. اما از این گزاره الزاماً نمیتوان نتیجه گرفت که ادامه نامحدود فشار، قدرت ایران را بیشتر خواهد کرد. در نهایت اما اختلاف بر سر داشتن یا نداشتن توان جنگی نیست؛ بر سر سرنوشت و نحوه مصرف آن است.
البته هیچیک از این رویکردها نیز صرفاً نظری نیست و هر کدام به نهادها، منافع مادی گروههای حاکم و تصور خاصی از جایگاه ایران در نظم منطقهای و جهانی گره خوردهاند.
هرمز؛ کارت مذاکره یا قانون تازه بازی؟
واکنش مهم دیگری که همزمان با بحث ظریف منتشر شده، مستقیماً خطاب به او نیست، اما اختلاف را بسیار روشنتر میکند. «صدای ایران»، رسانهای که اقتصادنیوز آن را متعلق به دفتر رهبر شهید انقلاب معرفی کرده، نوشته است که هرمز دیگر «کارت موقت» ایران نیست و باید به محور نظم امنیتی تازه منطقه تبدیل شود. در این صورتبندی، ایران باید توان کنترل یا اختلال در این آبراه را به بخشی پایدار از معماری بازدارندگی خود تبدیل کند.
اینجا فاصله با ظریف عمیقتر میشود. پرسش دیگر فقط این نیست که هرمز را امروز معامله کنیم یا شش ماه دیگر. بحث بر سر این است که آیا اصلاً باید هرمز را چیزی قابل معامله دانست یا نه؟
ظریف از هرمز بهعنوان «آورده» ایران برای ساختن توافق سخن میگوید. در نگاه بدیل، خود هرمز باید یکی از اجزای دائمی نظم پساجنگ باشد. اولی قدرت گلوگاه را وسیله میداند؛ دومی میخواهد آن را به نهاد تبدیل کند.
اما همینجا مسئله اقتصادی دوباره بازمیگردد. کنترل یک گلوگاه با اداره پایدار آن یکی نیست. دادههای ۷ اوت نشان میدهد تنها ۳۳ کشتی از دوشنبه تا پنجشنبه از هرمز عبور کردهاند، در حالی که در دوره مشابه هفته قبل این رقم ۵۰ بود و پیش از جنگ معمولاً حدود ۱۳۰ تا ۱۴۰ کشتی در هفته از تنگه میگذشتند. حتی پالایشگران چینی و هندی که برای خرید نفت تخفیفدار عراق علاقه نشان دادهاند، با مشکل یافتن کشتیهایی روبهرو شدهاند که حاضر باشند خطر ورود به تنگه را بپذیرند.
از طرف دیگر، اجرای طرحی که ایران و عمان درباره آن گفتوگو میکنند هنوز با موانع عملی و حقوقی روبهروست. یکی از نقاط اختلاف، پیشنهاد ایران برای دریافت مبلغی از کشتیهای عبوری است که بنا بر گزارشها میتواند به ۵ تا ۷ درصد ارزش محموله برسد؛ عمان در مقابل رقم پایینتری را مورد بررسی قرار داده و آمریکا اساسا دریافت چنین هزینهای را نمیپذیرد. مشکل فقط بر سر میزان این مبلغ نیست. اگر پرداخت به نهادی ایرانی انجام شود که تحت تحریم آمریکاست، شرکت کشتیرانی یا مالک محموله ممکن است خود را در معرض مجازاتهای تحریمی قرار دهد. شرکتهای بیمه نیز میتوانند پوشش کشتیهایی را که چنین پرداختی انجام میدهند محدود یا متوقف کنند. علاوه بر این، درباره اینکه ایران تا چه اندازه میتواند برای عبور تجاری از تنگه هزینه تعیین کند، اختلاف حقوقی وجود دارد. بنابراین بازشدن مسیر بهتنهایی کافی نیست؛ باید ترتیبی پیدا شود که پرداخت، بیمه و حق عبور کشتیها را نیز برای شرکتهای تجاری قابل اجرا کند.
این دقیقاً نقطهای است که مفهوم «قدرت گلوگاه» پیچیده میشود. توان متوقفکردن حرکت با توان سازماندادن حرکت یکسان نیست.
ایران نشان داده میتواند هزینه عبور را بالا ببرد. مسئله دشوارتر این است که آیا میتواند ترتیبی ایجاد کند که کشتی، بیمهگر، خریدار نفت، عمان، دولتهای خلیج فارس و در نهایت قدرتهای بزرگ آن را قابل پیشبینی و قابل دوام بدانند.
اگر چنین نظمی شکل بگیرد، هرمز واقعاً از ابزار اختلال به دستاورد نهادی تبدیل شده است. اگر شکل نگیرد، استمرار اختلال ممکن است همان فرایندی را تسریع کند که ظریف درباره آن هشدار میدهد: سرمایهگذاری بیشتر در خطوط لوله، بنادر، ذخایر راهبردی و مسیرهایی که وابستگی به تنگه را کاهش میدهند.
قدرت گلوگاه دو لبه دارد. استفاده از آن قدرت تولید میکند و همزمان انگیزه فرار از آن را نیز افزایش میدهد.
روسیه و چین کجای بازیاند؟
بخش دیگری از واکنش سیاسی به مقاله ظریف مربوط به موضوع روابط ایران و روسیه و چین است. احسان خاندوزی سیاستمدار اصولگرا برای مثال در پاسخ به ظریف نوشت که دولت خود به اندازه کافی در جلب حمایت مسکو و پکن مشکل دارد و نباید کاری کرد که در جنگ بعدی نیز از «حق وتو و کمک اطلاعاتی» به سود ایران دریغ کنند. او همچنین ظریف را متهم کرده که با بستن دیگر مسیرهای ائتلاف، عملاً تنها راه رابطه با غرب را باز نگه میدارد.
اگر این ادعای ظریف که روسیه و چین در جنگ «همکاری معناداری» با ایران نکردند به معنای نبود هرگونه کمک مؤثر باشد، چنین گزارهای بیش از حد کلی است. روسیه و چین در ۷ آوریل پیشنویس شورای امنیت درباره تأمین امنیت کشتیرانی هرمز را وتو کردند، حتی پس از آنکه مجوز صریح استفاده از زور و زبان الزامآور نسخه اولیه حذف شده بود. این وتو مانع ایجاد پشتوانه حقوقی گستردهتر برای عملیات دریایی علیه ایران شد.
پیش از آن، در ۱۱ مارس، هر دو کشور در رأیگیری قطعنامه ۲۸۱۷ که حملات ایران به کشورهای خلیج فارس و اردن را محکوم میکرد، رأی ممتنع داده بودند. یعنی حمایت آنها مطلق نبود و بسته به موضوع تغییر میکرد.
مهمتر از آن، گزارشهای اطلاعاتی منتشرشده در ماه مارس حاکی از آن بود که روسیه اطلاعات مربوط به موقعیت برخی شناورها و داراییهای نظامی آمریکا را در اختیار تهران گذاشته است. این کمک، اگرچه دخالت مستقیم نظامی نبود، نمیتوان آن را بیاهمیت خواند. در مورد چین شواهد علنی برای کمک اطلاعاتی همسطح روسیه بسیار ضعیفتر بوده و تحلیلهای منتشرشده در همان دوره نیز میان رفتار مسکو و پکن تمایز گذاشتهاند.
روسیه و چین متحدان دفاعی ایران نیستند. هیچکدام تعهدی ندارند که در صورت حمله به ایران وارد جنگ شوند و سیاست خارجی خود را تابع امنیت جمهوری اسلامی نمیکنند. اما از این واقعیت نمیتوان نتیجه گرفت که حمایت آنها فاقد اهمیت راهبردی بوده است. وتو، خرید نفت، کانالهای مالی، همکاری دفاعی و در مورد روسیه کمک اطلاعاتی، میتوانند در جنگی طولانیمدت تفاوت ایجاد کنند.
در یک نگاه کلان، سیاست «توازن فراگیر» که ظریف پیشنهاد میکند، اگر واقعاً فراگیر باشد، نمیتواند برای اصلاح خطای وابستگی به شرق، اهمیت شرق را نادیده بگیرد. با این حال، طرفداران چرخش به شرق نیز از سوی دیگر اغراق میکنند. حمایت گزینشی را نباید با تضمین امنیتی یکی گرفت. مسکو میتواند اطلاعات بدهد و قطعنامهای را وتو کند، ولی برای دفاع از ایران وارد جنگ با آمریکا نخواهد شد. پکن میتواند نفت ایران را بخرد و در شورای امنیت از اقدام نظامی جلوگیری کند، اما همزمان ثبات تجارت خود با عربستان، امارات، آمریکا و اروپا را نیز در صدر محاسباتش نگه دارد. مسئله واقعی بنابراین «شرق یا غرب» نیست. مسئله جلوگیری از تبدیل هر رابطهای به تنها دروازه سیاست خارجی ایران است.
از ضعف آمریکا تا نقش همسایگان
واکنش منتقدان ظریف یک پرسش مهم دیگر را نیز مطرح میکند. آیا او همچنان جهان را بیش از اندازه از دریچه آمریکا میبیند؟
پاسخ را نمیتوان با یک آری یا نه ساده داد. جنگ اخیر محدودیت قدرت نظامی آمریکا را آشکارتر کرده است. پنج ماه نبرد هنوز نتوانسته اهداف واشنگتن را متحقق کند و اکنون زمزمههای عقبنشینی آمریکا از اهداف اعلامشدهاش بلندتر شده است. اما مناقشه هرمز نشان میدهد که کاهش قدرت نظامی آمریکا با ناپدیدشدن قدرت ساختاری آن یکی نیست. تحریمهای واشنگتن، مقررات بیمه، دسترسی به نظام مالی و خطر مسدودشدن داراییها هنوز میتوانند یک توافق دریایی میان ایران و عمان را برای شرکتهای کشتیرانی عملاً غیرقابل اجرا کنند.
این شاید تناقض اصلی نظم کنونی باشد. آمریکا دیگر قادر نیست بهآسانی قواعد دلخواهش را با نیروی نظامی تحمیل کند، اما هنوز میتواند بر شبکههایی اثر بگذارد که بدون آنها نفت، اعتبار، بیمه، فناوری و تجارت جهانی حرکت نمیکنند. جهان پساآمریکایی نشده است. آنچه فرسوده شده، توانایی آمریکا برای یکیکردن هژمونی سیاسی، برتری نظامی و قدرت ساختاری در یک نظم بیرقیب است. از همین رو، مدیریت رابطه با واشنگتن میتواند برای اقتصاد ایران ضروری باشد، بیآنکه آمریکا به تنها محور سیاست خارجی تبدیل شود.
تحولات این هفته ضعف دیگری را که در طرح ظریف وجود دارد برجسته کردهاند: کشورهای منطقه صرفاً تماشاگر توافق ایران و آمریکا نیستند. عمان اکنون خود یکی از طراحان احتمالی نظم تازه هرمز است. عربستان و قطر برای جلوگیری از دور تازه حملات آمریکا فعالانه فشار دیپلماتیک وارد میکنند. طبق گزارش رویترز، پس از هشدار تهران درباره هدفگرفتن زیرساختهای نفت، برق و آب کشورهای خلیج فارس در صورت حمله دوباره آمریکا، محمد بن سلمان نیز از ترامپ خواسته به دیپلماسی فرصت دهد.
این تحولات از یک سو مؤید قدرت ایراناند. تهران توانسته آسیبپذیری زیرساختی کشورهای خلیج فارس را به عاملی تبدیل کند که آنها را به مهار واشنگتن ترغیب میکند. ولی مسئله دیگری نیز در کار است. امنیت منطقهای پایدار نمیتواند برای همیشه بر این قاعده استوار باشد که همسایگان ایران از ترس نابودی پالایشگاه، نیروگاه یا تأسیسات آبشیرینکن به واشنگتن فشار بیاورند. چنین بازدارندگیای ممکن است در کوتاهمدت مؤثر باشد، اما همزمان انگیزه آنان را برای توسعه سامانههای دفاعی، ائتلافهای تازه و کاهش آسیبپذیری در برابر ایران افزایش میدهد. کشورهای خلیج فارس در میزبانی پایگاههای آمریکا و معماری امنیتی واشنگتن سهم دارند و نمیتوانند خود را کاملاً بیرون از جنگ تعریف کنند. ایران نیز نمیتواند از آنان استقلال امنیتی بخواهد و در همان حال وابستگی زیرساختیشان را دائماً به ابزار تهدید تبدیل کند.
این تناقض فقط با یک نظم امنیتی چندجانبه قابل کاهش است، نظمی که ایران، عمان، کشورهای شورای همکاری، عراق و استفادهکنندگان اصلی هرمز در ساخت آن سهم داشته باشند.
سه روایت حکومتی از نظم پساجنگ : کدام سیمرغ؟
ظریف میکوشد ارتش، دیپلماسی، بخش خصوصی، مردم، همسایگان، شرق و غرب را در یک روایت ملی جمع کند. «نهادینهکردن روایت دستاوردها» نیز قرار است توافق نهایی را نه شکست، بلکه نتیجه مقاومت و تبدیل توان جنگی به سیاست نشان دهد.
اما مسئلهای که در نسخه اولیه طرح او وجود داشت همچنان باقی است. در منطقالطیر، سیمرغ از کثرت مرغان پدیدار میشود. در سیاست پیشنهادی ظریف، جامعه بیشتر منبع بازدارندگی است تا شریک تصمیمگیری. مردم باید تابآوری ایجاد کنند، از کشور در برابر جنگ دفاع کنند و در نهایت روایت توافق را نیز بپذیرند، اما سازوکاری برای دخالت آنان در تعیین حدود جنگ، صلح، امتیازدهی یا نظم پساجنگ پیشنهاد نمیشود. مفهوم «مقابله با سازمان نفوذ» میتواند دوباره همان کثرتی را که استعاره سیمرغ بر آن بنا شده زیر منطق امنیتی قرار دهد.
این محدودیت در فضای پس از جنگ مهمتر میشود. اگر قرار است قدرت نظامی به قرارداد سیاسی تبدیل شود، پرسش فقط این نیست که دولت از آمریکا چه میگیرد. باید پرسید جامعه ایران در برابر هزینهای که پرداخته چه به دست میآورد: رفع محدودیتهای اقتصادی؟ کاهش امنیتیشدن زندگی روزمره؟ حقوق سیاسی بیشتر؟ امکان سازمانیابی مستقل؟ یا صرفاً نقشی تازه در روایت بازدارندگی ملی؟
از این منظر، واکنشهای پیرامون مقاله ظریف بیش از آنکه نقشهای از جامعه ایران باشند، نقشهای از اختلافهای درون ساخت قدرتاند. حتی جایی که این جریانها شدیداً با یکدیگر اختلاف دارند، پرسش مشترکشان عمدتاً این است که دولت چگونه باید توان جنگی خود را حفظ، مصرف یا به امتیاز سیاسی تبدیل کند. کمتر پرسیده میشود که چه کسی حق دارد اهداف جنگ، معیار پیروزی یا شکل نظم پساجنگ را تعیین کند.
بدین ترتیب، نزاع بر سر مقاله ظریف را نه میتوان به دوگانه ساده «طرفداران مذاکره» و «مخالفان مذاکره» فروکاست و نه میتوان آن را نماینده همه منازعات سیاسی جامعه ایران دانست.
دستکم سه تصور حکومتی از آینده اکنون در برابر یکدیگر قرار گرفتهاند.
یک تصور، که در واکنش کیهان و صورتبندی تازه درباره هرمز دیده میشود، میخواهد توان جنگی را به معماری دائمی بازدارندگی تبدیل کند. در این نگاه، هرمز نباید به وضعیت پیشین بازگردد و فشار باید تا شکلگیری موازنهای تازه ادامه پیدا کند.
تصور دوم، متعلق به کسانی چون ظریف، میگوید اهرمها تاریخ مصرف دارند. قدرت باید پیش از آنکه دشمن راه دورزدن آن را پیدا کند به رفع تحریم، تضمین امنیتی و قواعد تازه تبدیل شود.
تصور سوم، بیش از خود مذاکره نگران جغرافیای روابط خارجی ایران است: نباید برای گشودن راه آمریکا، مسیر روسیه و چین را بست و دوباره تمام سیاست خارجی را حول یک مرکز سازمان داد.
این سه روایت بر سر زمان و شیوه استفاده از قدرت اختلاف دارند، اما هر سه همچنان از بالا به مسئله نگاه میکنند. در همه آنها، جامعه پیش از آنکه صاحب حق تصمیمگیری درباره جنگ و صلح باشد، منبع تابآوری، مشروعیت و قدرت چانهزنی دولت است. شاید همین غیبت، مهمترین چیزی باشد که استعاره سیمرغ ناخواسته آشکار میکند: کثرت مرغان در روایت و روی کاغذ حضور دارد، اما کم و بیش هیچ سهمی در تعیین مسیر پرواز ندارد.



نظرها
نظری وجود ندارد.