چرا مردم ایران «جنگ» را به «انقلاب» پیوند نزدند؟
رضا بیدرانی ـ چرا حمله آمریکا و اسرائیل به ایران، برخلاف انتظار طراحان جنگ، به قیام علیه جمهوری اسلامی منجر نشد؟ این مقاله پاسخ را در بخشی از حافظه تاریخی جامعه ایران جستوجو میکند؛ حافظهای آکنده از جنگ، اشغال، مداخله خارجی و بیم از تجزیه کشور. میکوشم در این نوشته استدلال کنم که برای بخشی از مخالفان جمهوری اسلامی، «استقلال» همچنان ارزشی سیاسی است و همین نگرانی، در روزهای جنگ میان مخالفت با حکومت و همراهی با حمله خارجی فاصله انداخت.

حمله نظامی اسرائیل به میدان انقلاب ـ ۳ مارس ۲۰۲۶ ـ عکس: مصفطی تهرانی

حملۀ آمریکا و اسرائیل به ایران، برخلاف تصور دونالد ترامپ و بنیامین نتانیاهو، باعث قیام مردم ایران علیه رژیم جمهوری اسلامی نشد. از دیماه ۱۳۹۶ تا دی ۱۴۰۴ ایرانیان ناراضی از شرایط اقتصادی و سیاسی، چهار بار در سراسر کشور (اعتراضات دی ۹۶، آبان ۹۸، جنبش مهسا، دی ۱۴۰۴) و چند بار هم در استانهایی خاص (نظیر خوزستان و اصفهان) به عملکرد حکومت اعتراض کرده بودند، ولی در جنگهای دوازده روزه و چهلروزه در حالی که نیروهای نظامی و انتظامی حکومت زیر بمباران نیروی هوایی آمریکا و اسرائیل بودند، علیه حکومت کشورشان انقلاب یا اعتراض نکردند.
این رفتار سیاسی باعث تعجب طراحان حملۀ نظامی به ایران و بسیاری از تحلیلگران سیاسی مخالف جمهوری اسلامی شد. برخی خواستند پرهیز اقشار ناراضی ملت ایران از رفتار انقلابی در ایام جنگ را فقط ناشی از «وضعیت جنگی» قلمداد کنند، ولی واقعیت این است که در ایام جنگ، شمار زیادی از مردم ناراضی از عملکرد جمهوری اسلامی، با جنگ هم به مخالفت برخاستند و دقیقا به دلیل مخالفت با حملۀ نظامی نیروهای خارجی به کشورشان، از ابراز مخالفت با حکومت ایران پرهیز کردند و حتی حکومت اسلامی را مدافع «میهن» در برابر حملات «دشمن» توصیف کردند.
اینکه چرا مردم ایران چنین رفتاری در پیش گرفتند، تا حد زیادی ناشی از تجربههای ملت ایران در دویست سال اخیر است. جنگهای ایران و روسیه طی سالهای ۱۸۰۳ تا ۱۸۱۳ میلادی و سپس ۱۸۲۵ تا ۱۸۲۷ میلادی، منجر به جدایی بخشهای وسیعی از مناطق شمالی سرزمین ایران شد. در سال ۱۸۵۷ میلادی، بر اساس معاهدۀ پاریس، که محصول حملۀ نظامی ایران به انگلستان بود، شهر بزرگ و باستانی هرات از ایران جدا شد.
بعدها نیز قسمتهایی از ایران به دلایل گوناگون از دست رفت، ولی خاطرۀ ورود قوای متفقین به ایران در سال ۱۹۴۱ و باقیماندن ارتش شوروی در آذربایجان ایران حتی پس از اتمام جنگ جهانی دوم، و تلاش کرملین برای جدا کردن آذربایجان از ایران، یکی از پررنگترین خاطرات تاریخی ناخوشایند ملت ایران طی دو سدۀ اخیر است. اگرچه روسها نتوانستند آذربایجان ایران را به آذربایجان شوروی ملحق کنند، ولی حضور اشغالگرانۀ آنها در ایران، موجب شد موج بزرگی از مهاجرت ایرانیان از شمال غربی به سمت مناطق مرکزی ایران در دهۀ ۱۹۴۰ میلادی ایجاد شود. همچنین در جریان جنگ جهانی اول، حضور قوای روسیۀ تزاری در آذربایجان ایران، با ستمگری بیشمار نظامیان روس همراه بود که اندکی از آن ستمگریها در کتاب «تاریخ هجدهسالۀ آذربایجان»، اثر احمد کسروی، تشریح شده است. آخرین مورد از تجاوز نظامی بیگانگان به ایران، جنگ عراق با ایران بود که هشت سال به طول انجامید و طی آن دست کم ۲۳۰ هزار ایرانی کشته شدند.
بنابراین ملت ایران از تجاوز و اشغال کشورش به دست نیروهای نظامی بیگانه طی همین دو سدۀ اخیر، خاطرات متعدد و تلخی دارد و آشکارا دیده است که نتیجۀ جنگ میتواند کوچکتر شدن سرزمین ایران باشد.
علاوه بر این، ملت ایران خودش را وارث تمدنی باستانی میداند که یکی از کهنترین تمدنهای زندۀ جهان است. ناسیونالیسم و میهندوستی ایرانی، پیوندهای عمیقی با خاطرۀ تاریخیِ امپراتوریهای باشکوه هخامنشی و اشکانی و ساسانی در دوران پیش از ورود اسلام به ایران دارد. تمدن ایران در طول تاریخ بارها هجوم اقوام بیگانه را تجربه کرده و در مواردی هم که مغلوب قوای نظامی قوم مهاجم شده، به تدریج تقریبا توانسته است خودش را بازسازی کند و ایرانیگری را طول تاریخ تداوم بخشد.
تهدید دونالد ترامپ به نابودی تمدن ایران، دلیل مضاعفی بود برای اینکه بسیاری از ایرانیان مخالف جمهوری اسلامی نیز حملۀ آمریکا و اسرائیل به ایران را اقدامی فراتر از تلاش برای تغییر رژیم سیاسی ایران قلمداد کنند. بویژه اینکه ترامپ علاوه بر سخنگفتن از نابودی تمدن ایران، از احتمال تغییر نقشۀ جغرافیایی ایران نیز سخن گفته بود.
در مجموع بخشی از مردم ایران در دو جنگ اخیر، بویژه جنگ چهل روزه، احساس کردند سقوط حکومت ایران در نتیجۀ جنگ، ممکن است عواقب وخیمی برای کشورشان داشته باشد و چه بسا حتی ایران را به سرنوشت یوگسلاوی دچار کند که کشوری زیبا و پیشرفته بود ولی در دهۀ ۱۹۹۰ به علت گرفتار شدن در باتلاق جنگ داخلی و خشونت، به چندین کشور تقسیم شد و بسیاری از مردمش نیز قربانی خشونتهای ناشی از جنگ شدند.
همچنین تجربۀ حملۀ آمریکا به افغانستان و عراق و لیبی در قرن بیستویکم، پیش روی مردم ایران قرار داشت. نتیجۀ حملۀ نظامی به این سه کشور، عمدتا هرجومرج و یا تشکیل حکومتی ضعیف بوده که قادر به تامین امنیت مردم سرزمینش نیست. لیبی دچار هرجومرج شد، افغانستان و عراق نیز گرفتار حکومتهای ضعیفی شدند که فساد مالی قابل توجهی داشتند. همچنین افغانستان نهایتا در سال ۲۰۲۱ به همان طالبانی تحویل داده شد که در سال ۲۰۰۱ با حملۀ آمریکا حکومت را از دست داده بود.
مجموع این ملاحظات، موجب شد بسیاری از ایرانیان ناراضی از شیوۀ حکمرانی هیأت حاکمۀ ایران، در دو جنگ اخیر آمریکا و اسرائیل با جمهوری اسلامی ایران، از قیام علیه حکومت کشورشان صرفنظر کنند و ترکیب جنگ و انقلاب را در کشورشان رقم نزنند؛ بویژه اینکه دونالد ترامپ، شخصیتی نامتعادل و غیر قابل پیشبینی دارد و بنیامین نتانیاهو نیز به عنوان کسی که در دیوان کیفری بینالمللی جنایتکار جنگی شناخته شده است، در رأس کشوری قرار دارد که اساسا به تضعیف کشورهای بزرگ خاورمیانه از طریق تجزیۀ آنها، تمایل استراتژیک دارد.
در واقع جمع قابل توجهی از ایرانیان ناراضی از جمهوری اسلامی، با شهود تاریخی خودشان، احساس کردند که بهتر است قدمی در راستای سپردن ایران به دو شخصیت مشکوک و خطرناک برندارند. در نتیجه، رویای «جنگِ منتهی به انقلاب» در سرزمین ایران تعبیر نشد؛ رویایی که نتانیاهو تحقق آن را به ترامپ وعده داده بود.
اگرچه این جمع «کثیر» لزوما «اکثر» ایرانیان ناراضی از حکومت را شامل نمیشود و این ادعا نیز معقول به نظر میرسد که بسیاری از مردم ناخشنود از عملکرد جمهوری اسلامی، نه به دلیل احساسات ناسیونالیستی، بلکه به دلیل ناامیدی از امکان انقلاب علیه جمهوری اسلامی و یا به دلیل ترس از سرکوب و قتلعام، ترجیح دادند اقدامی در راستای پیوند زدن «انقلاب» به «جنگ» نکنند و در ایام جنگ صرفا امیدوار بودند که آمریکا و اسرائیل از پس ساقطکردن جمهوری اسلامی برآیند.
فقدان امکان نظرسنجی دقیق در این زمینه، نباید موجب شود که تحلیلگران سیاسی مخالف جنگ، پرهیز مردم ایران از کنش انقلابی در ایام جنگ را نشانۀ احساسات ناسیونالیستی حداکثریِ مردم مخالف جمهوری اسلامی قلمداد کنند. ولی محاورات روزمره با مردم ایران و نیز مواضع اکثر گروههای سیاسی داخل و خارج کشور، دال بر این است که «استقلال سیاسی» هنوز برای بسیاری از عوام و خواص جامعۀ ایران اهمیت دارد.
مطالبات اصلی مردم ایران در انقلاب سال ۱۹۷۹، عمدتا در این شعار متجلی میشد: استقلال، آزادی، حکومت اسلامی. در این شعار، دو خواستۀ استقلال و آزادی، خصلتی جهانشمول داشتند. یعنی ارزشهایی بودند که مطلوب مردم اکثر کشورهای جهان است. ایرانیان از «حکومت اسلامی» نیز حکومتی را مد نظر داشتند که آزادی را در کنار عدالت و اخلاق محقق میسازد. آنها حکومت اسلامی را ناقض آزادی نمیدانستند چراکه یکی از شعارهای اصلی انقلابشان «آزادی» بود.
با این حال نخستین مطالبۀ انقلاب ۱۹۷۹ «استقلال» بود. اینکه این خواسته در صدر شعار مشهور انقلاب مردم ایران علیه رژیم شاه قرار داشت، دلیلش فقدان استقلال کافی حکومتهای ایران در دوران قاجاریه و پهلوی بود. اگرچه در این خصوص تا حدی هم بزرگنمایی شده، ولی در مجموع هر دو پادشاه عصر پهلوی و همۀ شاهان قاجار، منهای آقامحمدخان، فاقد استقلال سیاسی کافی در برابر قدرتهای برتر جهانی بودند. در عصر قاجاریه، روسیه و بریتانیا در موارد مهمی خواستههایشان را به دولت ایران تحمیل کردند، در عصر پهلوی هم بریتانیا و آمریکا چنین رفتاری با ایران داشتند.
در بین «قراردادهای استعماری» عصر قاجار، که غالبا با نارضایتی و واکنش روحانیون و تودۀ مردم ایران را برمیانگیختند، میتوان به «قرارداد ۱۹۰۷» اشاره کرد. بر اساس این قرارداد، ایران میان روسها و بریتانیاییها تقسیم شد. بر این اساس، بریتانیا پیشنهاد تقسیم ایران به دو منطقۀ نفوذ را داد. منطقه شمالی به امپراتوری روسیه اعطا شد و منطقۀ جنوبی به امپراتوری بریتانیا. منطقۀ میانی باید به عنوان منطقۀ بیطرف کار میکرد. شمال ایران به اشغال روسها درآمد و پس از جنگ جهانی اول نیز بریتانیاییها مناطق جنوبی ایران را به تصرف خود درآوردند.
«قرارداد ۱۹۱۹» مورد دیگری بود که بر اساس آن، تقریبا تمامی امور کشوری و لشکری ایران، زیر نظر مستشاران بریتانیایی و با مجوز آنان صورت میگرفت. این قرارداد البته به دلیل اعتراضات مردم ایران لغو شد، ولی چون محصول مذاکرۀ پنهانی دولت بریتانیا با نخستوزیر وقت ایران بود، عمق وابستگی سیاسی دولت ایران به دولت استعمارگر بریتانیا را نشان میداد؛ بویژه اینکه بریتانیاییها رشوۀ کلانی هم به نخستوزیر ایران داده بودند تا این قرارداد را امضا کند.
در دوران پهلوی نیز ورود متفقین به ایران در سال ۱۹۴۱ و انفعال ارتش ایران و استعفای رضاشاه و تبعید وی به خارج از کشور با تصمیم متفقین، کودتای انگلیسی-آمریکایی ۱۹۵۳ علیه دولت مستقل و دموکراتیک محمد مصدق، وابستگی فنی و تسلیحاتی ارتش ایران به ایالات متحده در زمان شاه و نفوذ چشمگیر آمریکاییها در دربار و دولت ایران در دهههای ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰، مواردی بودند که اهمیت استقلال را در افکار عمومی جامعۀ ایران به شدت پررنگ کرد.
پس از وقوع انقلاب ایران، حکومت انقلابی روحانیون عملا بین دو ارزش «استقلال» و «آزادی» به اولی توجه بیشتری نشان داد و همین عدم توازن موجب شد که استقلالطلبی روشنفکران لیبرال و اقشار غربگرای ملت ایران، به مراتب کمرنگتر از آزادیخواهی آنان بشود. با این حال، نزدیکی سیاسیِ روزافزون حکومت ایران به روسیه و چین در دو دهۀ اخیر، که محصول تشدید تقابل سیاسی ایران و آمریکا در دوران پس از انقلاب ۱۹۷۹ بوده، به تدریج باعث اهمیت مجدد استقلال سیاسی نزد بسیاری از نخبگان و شهروندان عادی ایران شده است.
حتی ایرانیان طرفدار حکومت پهلوی، در دهۀ اخیر با بازخوانی تاریخ عصر پهلوی، تلاش کردهاند ثابت کنند سخنان انقلابیون سال ۱۹۷۹ دربارۀ وابستگی سیاسی محمدرضاشاه به ایالات متحده، ادعایی نادرست و گمراهکننده بوده. آنها برای اثبات استقلال شاه، بویژه بر مواضع او در چند سال پایانی حکومتش در خصوص افزایش قیمت نفت و ضرورت برخورداری ایران از صنعت هستهای تاکید کردهاند.
بنابراین به نظر میرسد که مسئلۀ «استقلال سیاسی» برای ایرانیان همچنان اهمیت اساسی دارد؛ زیرا علاوه بر اینکه حکومت اسلامی ایران، رژیم پهلوی را وابسته به آمریکا و اروپا معرفی میکند، مخالفان جمهوری اسلامی نیز، این حکومت را وابسته به روسیه و چین میدانند.
حتی بسیاری از کسانی که طرفدار بقای جمهوری اسلامیاند، از اصولگرایان حاکم بر ایران انتقاد میکنند که چرا شعار مشهور انقلابیون سال ۱۹۷۹ - «نه شرقی نه غربی، جمهوری اسلامی» - را فراموش کردهاند و بیش از حد به شرق (چین و روسیه) نزدیک شدهاند. اصولگرایان نیز همواره دولتهای اصلاحطلب محمد خاتمی و حسن روحانی و مسعود پزشکیان را متهم کردهاند که با رویگردانی از این شعار، در پی وابستهساختن ایران به غرب بودهاند.
در واقع مفهوم «استقلال» برای ایرانیان از زمانی برجسته شد که ایران در معرض امواج «تجدد» قرار گرفت. یعنی از اوایل قرن نوزدهم میلادی و با آغاز جنگهای ایران و روسیه؛ جنگهایی که با شکست قشون سنتی ایران در برابر ارتش مدرن روسیه پایان یافتند. در ایران باستان، امپراتوریهای هخامنشیان و اشکانیان و ساسانیان کاملا مستقل بودند. پس از حملۀ اعراب به ایران، ایرانیان حدود ۹۰۰ سال فاقد دولت (state) به معنای واقعی کلمه بودند و صرفا حکومتهایی (goverments) داشتند که مشروعیتشان را از دولت خلفای عباسی میگرفتند. از زمانی که صفویان در آغاز قرن شانزدهم میلادی در ایران به قدرت رسیدند، ایران استقلال سیاسیاش را مجددا به دست آورد و این وضع تا اواخر قرن هجدهم میلادی تقریبا ادامه داشت.
از اوایل قرن نوزدهم تا اواخر قرن بیستم میلادی، وضع تازهای در ایران پدید آمد. یعنی سلطنتهای قاجاریه و پهلوی، برخلاف شاهنشاهیهای هخامنشیان و اشکانیان و ساسانیان که تا پایان حیاتشان مستقل بودند، نه تنها مستقل نبودند بلکه حیاتشان تا حد زیادی در گرو فقدان استقلالشان بود.
طرفداران پادشاهی پهلوی، در بازخوانیهای تاریخیشان بر این نکته تاکید میکنند که استقلال شاه در تعیین قیمت نفت از اوایل دهۀ ۱۹۷۰، موجب شد قدرتهای غربی انقلاب ۱۹۷۹ را در ایران رقم بزنند. اما این ادعا، معنایی جز این ندارد که فقدان استقلال در برابر غرب، عامل بقای سلطنت پهلوی تا آن مقطع بود؛ و همین که رژیم شاه تصمیم گرفت در مسئلهای مهم به صورت مستقل عمل کند، طومار حیاتش با نقشآفرینی قدرتهای خارجی در هم پیچیده شد. یعنی بقای حکومت پهلوی در گرو فقدان استقلالش در مسئلۀ مهم نفت بود؛ مسئلهای که موجب سقوط دولت محمد مصدق نیز شده بود.
در شرایط فعلی نیز، جمهوری اسلامی به دلیل استقلال سیاسیاش در مسئلۀ فعالیت هستهای، گرفتار جنگ شده است. بنابراین به نظر میرسد که پیوند زدن «استقلال» و «بقا» به یکدیگر، مسئلهای بسیار مهم برای نظامهای سیاسی ایران در عصر تجدد بوده است. آیندۀ نزاع کنونی ایران و آمریکا نشان خواهد داد که آیا ایرانیان در «دنیای مدرن» میتوانند از یک نظام سیاسی مستقل و متداوم برخوردار باشند یا اینکه به دلیل استقلالطلبیشان، هر چند وقت یکبار باید شاهد تغییر نظام سیاسی مستقر در کشورشان باشند؟
همین واقعیت تاریخی که مسئلۀ استقلال سیاسی برای بسیاری از ایرانیان همچنان اهمیت اساسی دارد و آنها برای انتقاد از حکومتهای معاصر ایران، به درست یا غلط، فقدان استقلال آن حکومتها را مطرح و برجسته میکنند، تا حد زیادی نشان میدهد که چرا در ایام جنگهای یکسال اخیر، احساسات ناسیونالیستی در میان بخش قابل توجهی از مردم ایران سربرآورد و ترکیب «جنگ و انقلاب» علیه جمهوری اسلامی شکل نگرفت.
البته گذشته، آینده را تضمین نمیکند. همان طور که محبوبیت سیاستمداران و حکومتها فراز و فرود دارد، بقای احساسات ناسیونالیستی نیز امری تضمینشده نیست. تداوم محاصرۀ دریایی ایران و فشارهای فزایندۀ اقتصادی، چه بسا احساسات و ملاحظات ناسیونالیستی منتقدان و مخالفان جمهوری اسلامی را، که در یکسال گذشته به سود جمهوری اسلامی تمام شدهاند، مغلوب «ضرورت رهایی از وضع نابسامان موجود» کند.



نظرها
نظری وجود ندارد.