نگاهی به کتاب «شبح تورم؛ چگونه چین از شوکدرمانی گریخت» از ایزابلا وبر
دولت و تاریخ علیه بداهتِ بازار
رزگار کرماشانی ـ کتاب «شبح تورم؛ چگونه چین از شوکدرمانی گریخت» اثر ایزابلا وبر، روایت اصلاحات اقتصادی چین را به پرسشی بنیادیتر درباره نسبت دولت و بازار پیوند میزند: بازار چگونه ساخته میشود؟ این نقد، با بررسی استدلالهای وبر و قرار دادن او در گفتوگو با سنتهای مختلف اقتصاد سیاسی، دستاوردها و محدودیتهای پروژه فکری او را میسنجد و میپرسد در روایت «ساختن بازار»، قدرت، طبقه، جامعه و ژئوپولیتیک چه جایگاهی دارند.

چنگده، چین، ۲۸ ژوئیه ۲۰۱۸: فروشگاه و مغازه سوغاتی در معبد پوتو زونگ چنگ، منبع: شاتر استاک

در تاریخ اندیشه اقتصادی، کتابهایی وجود دارند که صرفاً یک مسئله را حل نمیکنند، بلکه خودِ صورتبندی مسئله را تغییر میدهند. اهمیت این آثار نه در آن است که پاسخ تازهای به یک پرسش قدیمی میدهند، بلکه در این است که نشان میدهند پرسش غالب، از ابتدا بهدرستی طرح نشده بوده است. کتاب «شبح تورم؛ چگونه چین از شوکدرمانی گریخت» (Das Gespenst der Inflation: Wie China der Schocktherapie entkam) اثر ایزابلا وبر، از همین جنس آثار است. این کتاب صرفاً روایتی از اصلاحات اقتصادی چین یا تاریخ سیاستگذاری در دهه ۱۹۸۰ نیست؛ بلکه تلاشی برای بازسازی یکی از بنیادیترین مفاهیم اقتصاد سیاسی مدرن است؛ رابطه میان بازار، دولت و فرآیند تاریخی شکلگیری سرمایهداری.
اگر این کتاب را صرفاً اثری درباره چین بخوانیم، احتمالاً مهمترین لایه آن را از دست خواهیم داد. چین در اینجا نه موضوع نهایی، بلکه آزمایشگاهی تاریخی است که از خلال آن میتوان یکی از قدرتمندترین روایتهای نیمقرن اخیر اقتصاد جهان را به محک تجربه زد؛ روایتی که از دهه ۱۹۸۰ به بعد، زیر عنوان «اجماع واشنگتن» (Washington Consensus)، به نظریه مسلط توسعه اقتصادی تبدیل شد و ادعا میکرد که مسیر رشد اقتصادی، صرفنظر از تاریخ، فرهنگ و ساختار اجتماعی کشورها، از مجموعهای تقریباً جهانشمول از سیاستها میگذرد؛ آزادسازی قیمتها، خصوصیسازی، آزادسازی تجارت، کاهش نقش دولت، انضباط مالی و ادغام سریع در بازار جهانی.
قدرت این روایت تنها در نفوذ دانشگاهی آن نبود. اجماع واشنگتن به زبان مشترک صندوق بینالمللی پول، بانک جهانی، وزارتخانههای اقتصاد، برنامههای تعدیل ساختاری و حتی بسیاری از دانشکدههای اقتصاد جهان تبدیل شد. در چنین فضایی، دیگر بحث اصلی این نبود که «آیا» باید بازار آزاد شود یا نه، بلکه فقط درباره سرعت و شیوه اجرای آزادسازی اختلاف نظر وجود داشت. بازار دیگر نه یک نهاد تاریخی، بلکه وضعیتی طبیعی فرض میشد؛ گویی کافی است دولت کنار برود تا نظم بازار بهطور خودکار آشکار شود.
اینجاست که اهمیت نظری کتاب وبر آغاز میشود. او نه از زاویه مخالفت ایدئولوژیک با بازار، بلکه از زاویه تاریخ اندیشه اقتصادی، این پیشفرض را مورد سؤال قرار میدهد. پرسش مرکزی او بسیار ساده اما عمیق است. اگر بازار نهادی طبیعی است، چرا تقریباً همه دولتهای موفق توسعهگرا در تاریخ، از آلمان قرن نوزدهم و ژاپن پس از جنگ تا کره جنوبی و چین، برای ساختن آن به مداخله گسترده دولت نیاز داشتند؟
این پرسش، کتاب را از یک مطالعه موردی درباره چین فراتر میبرد و آن را به مداخلهای در دل اقتصاد سیاسی معاصر تبدیل میکند.

آنچه وبر انجام میدهد، صرفاً دفاع از دولت نیست؛ همانگونه که دفاع از برنامهریزی متمرکز نیز نیست. او از دوگانهای عبور میکند که دههها اندیشه اقتصادی را اسیر خود کرده است. دوگانهای که دولت و بازار را دو قطب متضاد میبیند. در این دستگاه فکری، هر گامی به سود دولت، گامی علیه بازار تلقی میشود و بالعکس. وبر نشان میدهد که این تقابل، بیش از آنکه واقعیتی تاریخی باشد، محصول نوعی سادهسازی نظری است. بازارهای مدرن نه در غیاب دولت، بلکه در بستر قواعد، نهادها، حقوق مالکیت، سازوکارهای تنظیمگری و ظرفیتهای اداری شکل گرفتهاند. بنابراین مسئله اصلی هرگز «دولت یا بازار» نیست، بلکه چگونگی سازماندهی رابطه میان آن دو است.
از این منظر، کتاب وبر را میتوان ادامه سنتی دانست که از کارل پولانی آغاز میشود. پولانی در دگرگونی بزرگ استدلال کرده بود که بازار خودتنظیمگر نه یک وضعیت طبیعی، بلکه پروژهای سیاسی است که برای تحقق آن، دولت باید مداخلهای بیسابقه در جامعه انجام دهد. وبر این شهود پولانی را از سطح نظریه به سطح تاریخ تجربی اصلاحات چین منتقل میکند. او نشان میدهد آنچه اقتصاددانان چینی در دهه ۱۹۸۰ درباره آن بحث میکردند، صرفاً قیمت گندم، فولاد یا زغالسنگ نبود؛ آنان در واقع بر سر این پرسش منازعه میکردند که آیا میتوان بازار را ساخت، بیآنکه جامعه را ویران کرد؟
همین جا تفاوت بنیادین کتاب با بسیاری از آثار رایج درباره چین آشکار میشود. بخش بزرگی از ادبیات غربی، موفقیت چین را یا نتیجه رها کردن تدریجی سوسیالیسم میداند یا آن را استثنایی فرهنگی معرفی میکند که قابلیت تعمیم ندارد. وبر هر دو روایت را ناکافی میداند. او نشان میدهد که اصلاحات چین نه محصول یک تصمیم ناگهانی و نه نتیجه اطاعت از نسخههای غربی بود؛ بلکه حاصل سالها مناظره نظری، آزمایش نهادی، آزمون و خطا و طراحی تدریجی سیاستهایی بود که میکوشیدند میان کارایی اقتصادی و ثبات اجتماعی تعادل برقرار کنند.
از همین رو، کتاب را نباید فقط تاریخ اقتصاد چین دانست؛ بلکه باید آن را تاریخ یک مناظره دانست؛ مناظرهای که هنوز نیز پایان نیافته است. زیرا پرسشی که اقتصاددانان چینی در دهه ۱۹۸۰ مطرح میکردند، امروز در شکلهای دیگری دوباره بازگشته است. بحران مالی ۲۰۰۸، همهگیری کووید-۱۹، بحران زنجیرههای تأمین، بازگشت سیاست صنعتی در آمریکا و اروپا، رقابت فناورانه با چین و حتی بحثهای اخیر درباره کنترل قیمت انرژی و کالاهای اساسی، همگی نشان میدهند که تصویر نئولیبرالی از دولت حداقل دیگر بداهت گذشته را ندارد. دولت دوباره به مرکز سیاست اقتصادی بازگشته است؛ نه بهعنوان باقیماندهای از گذشته، بلکه بهعنوان بازیگری که بدون آن، حتی بازار نیز قادر به بازتولید خود نیست.
به همین دلیل است که کتاب وبر دقیقاً در این مقطع تاریخی اهمیت پیدا میکند. این کتاب نه نوستالژی برنامهریزی سوسیالیستی است و نه دعوتی به بازگشت اقتصاد دولتی؛ بلکه بازاندیشی در این واقعیت است که توسعه اقتصادی، پیش از آنکه محصول «رها کردن» باشد، محصول ظرفیت نهادسازی است. بازارها ساخته میشوند، هدایت میشوند و در بستر نهادهای سیاسی دوام میآورند. اگر این گزاره درست باشد، آنگاه بخش بزرگی از ادبیات اقتصاد توسعه طی نیمقرن گذشته نیازمند بازنگری خواهد بود.
از همین منظر، اهمیت اثر وبر تنها در بازسازی تاریخ چین نیست؛ بلکه در آن است که با استفاده از تجربه چین، امکان بازنویسی تاریخ اندیشه اقتصادی معاصر را پیش میکشد. این همان نقطهای است که کتاب از یک مطالعه تاریخی فراتر میرود و به یکی از مهمترین مداخلات نظری سالهای اخیر در اقتصاد سیاسی تبدیل میشود.

چین چگونه از شوکدرمانی گریخت؟
اگر بخش نخست کتاب ایزابلا وبر را بتوان دعوتی برای تجدیدنظر در روایت مسلط اقتصاد سیاسی دانست، بخش دوم هسته استدلال او را تشکیل میدهد. در اینجا دیگر بحث بر سر اهمیت چین یا نقد اجماع واشنگتن نیست، بلکه پرسش مشخصتر و در عین حال بنیادیتری مطرح میشود؛ چرا چین، برخلاف تقریباً همه اقتصادهای سوسیالیستی دیگر، مسیر شوکدرمانی را نپذیرفت؟ پاسخ وبر به این پرسش، شاید مهمترین نوآوری نظری کتاب باشد، زیرا او برخلاف بسیاری از تحلیلهای موجود، موفقیت چین را نه در ویژگیهای فرهنگی، نه در اقتدار سیاسی حزب کمونیست و نه در وفور نیروی کار ارزان جستوجو میکند، بلکه آن را در فرآیند شکلگیری یک مناظره نظری درباره ماهیت بازار میبیند.
در روایت متعارف اقتصاد جریان اصلی، اصلاحات اقتصادی چین معمولاً بهعنوان نمونهای از «آزادسازی تدریجی بازار» توصیف میشود. در این روایت، تفاوت چین با اتحاد شوروی صرفاً در سرعت اصلاحات است؛ گویی هر دو به سوی یک مقصد مشترک حرکت میکردند و تنها یکی آهستهتر گام برداشت. وبر این تصویر را گمراهکننده میداند. از نگاه او، تفاوت اصلی نه در سرعت، بلکه در فلسفه اصلاحات بود. مسئله فقط این نبود که چین اصلاحات را آرامتر اجرا کرد؛ بلکه از همان آغاز، درکی کاملاً متفاوت از رابطه بازار، دولت و گذار اقتصادی داشت.
وبر برای اثبات این ادعا، خواننده را به دهه ۱۹۸۰ بازمیگرداند؛ زمانی که چین هنوز از نتیجه اصلاحات خود اطمینان نداشت و هیچ تضمینی وجود نداشت که مسیر انتخابشده به رشد اقتصادی منتهی شود. یکی از مهمترین دستاوردهای کتاب آن است که این دوره را نه از منظر نتایج امروز، بلکه از منظر عدمقطعیت تاریخی بازسازی میکند. این روش، اهمیت ویژهای دارد؛ زیرا بسیاری از روایتهای متأخر، موفقیت امروز چین را به گذشته فرافکنی میکنند و چنین القا میکنند که گویا مسیر توسعه چین از ابتدا روشن و اجتنابناپذیر بوده است. وبر نشان میدهد که واقعیت دقیقاً برعکس بود. اصلاحات اقتصادی در فضایی از تردید، اختلاف، آزمون و خطا و رقابت نظری شکل گرفت.
در این بازسازی تاریخی، یکی از مهمترین شخصیتهای کتاب نه دنگ شیائوپینگ، بلکه اقتصاددانان چینی هستند؛ گروهی از پژوهشگران، برنامهریزان و نظریهپردازان که در دهه ۱۹۸۰ درباره آینده اقتصاد چین بهشدت با یکدیگر اختلاف داشتند. این جابهجایی کانون توجه، خود یکی از ویژگیهای ممتاز کتاب است. وبر نشان میدهد که تاریخ اصلاحات چین را نمیتوان صرفاً با تصمیمهای رهبران سیاسی توضیح داد. پشت هر تصمیم، سالها بحث نظری، مطالعه تجربه کشورهای دیگر، ترجمه آثار خارجی، تحلیل دادههای داخلی و مناظرههای فشرده دانشگاهی قرار داشت. به همین دلیل، اصلاحات اقتصادی چین پیش از آنکه یک پروژه سیاسی باشد، یک پروژه معرفتی نیز بود.
در این میان، مفهوم «شوکدرمانی» جایگاهی محوری پیدا میکند. شوکدرمانی در ادبیات اقتصادی دهههای ۱۹۸۰ و ۱۹۹۰ صرفاً یک بسته سیاستی نبود؛ بلکه بیانگر نوعی فلسفه تاریخ بود. این فلسفه بر این فرض استوار بود که اقتصاد برنامهریزیشده و اقتصاد بازار دو نظم ناسازگارند و هیچ وضعیت میانی پایداری میان آنها وجود ندارد. بنابراین هرگونه تعلل در آزادسازی قیمتها، خصوصیسازی یا حذف کنترلهای دولتی، تنها بحران را طولانیتر خواهد کرد. از این منظر، بهترین راه، گسست ناگهانی از گذشته بود؛ حتی اگر این گسست در کوتاهمدت هزینههای اجتماعی سنگینی ایجاد کند.
وبر نشان میدهد که این منطق، در درون چین نیز طرفدارانی داشت. بسیاری از اقتصاددانان جوان که تحت تأثیر ادبیات غربی قرار گرفته بودند، استدلال میکردند که قیمتهای اداری باید یکباره آزاد شوند و دولت هرچه سریعتر از اقتصاد کنار برود. اما در برابر این دیدگاه، گروه دیگری قرار داشت که نه از سر محافظهکاری ایدئولوژیک، بلکه بر اساس مطالعه تاریخ اقتصادی، نسبت به پیامدهای چنین سیاستی هشدار میداد. آنان معتقد بودند که اقتصاد صرفاً مجموعهای از قیمتها نیست؛ بلکه شبکهای پیچیده از روابط تولید، توزیع، انتظارات اجتماعی و ظرفیتهای نهادی است. اگر این شبکه ناگهان فروبپاشد، بازار قادر نخواهد بود فوراً جای آن را بگیرد.
اینجاست که وبر یکی از مهمترین مفاهیم کتاب خود را صورتبندی میکند؛ بازار را نمیتوان آزاد کرد، مگر آنکه پیشتر ساخته شده باشد. این جمله، اگرچه به ظاهر ساده است، اما در واقع نقدی بنیادین بر بخش بزرگی از نظریههای نئولیبرالی گذار به اقتصاد بازار است. در این دستگاه فکری، بازار همچون نیرویی طبیعی تصور میشود که تنها مانع آن مداخله دولت است. وبر این تصویر را وارونه میکند. از نگاه او، بازار پیش از آنکه سازوکار تخصیص منابع باشد، مجموعهای از قواعد، نهادها، اعتماد، نظامهای حقوقی، سازمانهای تنظیمگر و انتظارات تثبیتشده است. حذف دولت، به خودی خود، هیچیک از این نهادها را ایجاد نمیکند.
در این نقطه، کتاب وبر به سنت اقتصاد نهادی و اقتصاد سیاسی تاریخی نزدیک میشود. او بدون آنکه مستقیماً به کارل پولانی یا داگلاس نورث تکیه کند، همان شهود بنیادی را در بستر تجربه چین بازسازی میکند. نهادها را نمیتوان با فرمان سیاسی خلق کرد و بازارها را نمیتوان صرفاً با حذف مقررات به وجود آورد. به همین دلیل، مسئله اصلی اصلاحات چین نه آزادسازی، بلکه نهادسازی بود.
از منظر فلسفه سیاست نیز، اینجا با تغییری مهم در فهم نقش دولت روبهرو هستیم. در ادبیات نئولیبرال، دولت عمدتاً بهعنوان مانعی بر سر راه بازار تصویر میشود؛ اما در روایت وبر، دولت به بازیگری تبدیل میشود که باید ظرفیت سازماندهی گذار را داشته باشد. این دولت، البته دولت همهتوان یا برنامهریز مطلق نیست، بلکه دولتی است که میداند هر اصلاح اقتصادی، اگر فاقد زیرساخت نهادی باشد، میتواند به آشوب اقتصادی و بحران سیاسی منجر شود.
به نظر من، یکی از مهمترین دستاوردهای نظری کتاب دقیقاً در همین نقطه نهفته است. وبر بحث را از سطح سیاستگذاری روزمره به سطحی فلسفیتر منتقل میکند؛ به سطحی که در آن دیگر پرسش این نیست که «چه سیاستی درست است؟»، بلکه این است که اصلاً بازار چیست؟ آیا بازار موجودیتی طبیعی است که کافی است دولت از برابر آن کنار برود، یا آنکه خود محصول نوع خاصی از سازماندهی قدرت، حقوق، نهاد و زمان تاریخی است؟ این پرسش، کتاب را از یک مطالعه درباره چین به اثری درباره خودِ مفهوم سرمایهداری تبدیل میکند.
اما با وجود همه این قوتها، در همین بخش نخستین پرسش انتقادی نیز پدیدار میشود؛ پرسشی که در ادامه مقاله باید به آن بازگردیم. وبر با تمرکز بر مناظرات اقتصاددانان و طراحان سیاست، تصویری بسیار عقلانی از فرآیند اصلاحات ارائه میدهد. در این تصویر، گویی سرنوشت اقتصاد چین عمدتاً در اتاقهای بحث نظری و جلسات سیاستگذاری رقم خورده است. این روایت، هرچند از نظر تاریخ اندیشه بسیار غنی است، اما این خطر را نیز دارد که نقش تعارضات اجتماعی، نیروهای طبقاتی، تضادهای درون حزب کمونیست، فشارهای کارگران و دهقانان و حتی الزامات ژئوپولیتیکی جنگ سرد را به حاشیه براند. اگر بازار نهادی سیاسی است، همانقدر که محصول ایدههاست، محصول مناسبات قدرت نیز هست. شاید یکی از مهمترین محدودیتهای کتاب دقیقاً در همین نقطه باشد؛ محدودیتی که در بخشهای بعدی، هنگام مقایسه وبر با پولانی، استریک، هاروی و دیگر نظریهپردازان اقتصاد سیاسی، اهمیت بیشتری پیدا خواهد کرد.
بازار بهمثابه نهاد
اگر قرار باشد کتاب ایزابلا وبر را تنها بهعنوان پژوهشی درباره اصلاحات اقتصادی چین بخوانیم، احتمالاً مهمترین نوآوری فلسفی آن را از دست خواهیم داد. در واقع، چین در این کتاب بیش از آنکه موضوع باشد، وسیلهای برای اندیشیدن به خودِ مفهوم بازار است. به همین دلیل، به نظر من، ارزش واقعی کتاب در این نیست که نشان میدهد چین چگونه موفق شد، بلکه در این است که نشان میدهد بخش بزرگی از اقتصاد جریان اصلی اساساً درباره «بازار» چگونه میاندیشد و چرا این شیوه اندیشیدن از نظر تاریخی و فلسفی مسئلهدار است.
اقتصاد نئوکلاسیک از همان آغاز، بازار را نه یک نهاد تاریخی، بلکه نوعی نظم طبیعی فرض کرده است. در این تلقی، انسانها با ترجیحات مشخص وارد عرصه مبادله میشوند، قیمتها اطلاعات لازم را منتقل میکنند و اگر هیچ مانعی وجود نداشته باشد، بازار بهطور خودکار به تعادل میرسد. در این دستگاه نظری، دولت اساساً عنصری بیرونی است؛ بازیگری که یا باید از بازار محافظت کند یا، در اغلب موارد، از دخالت در آن بپرهیزد. بنابراین هرچه دولت کوچکتر شود، بازار به وضعیت طبیعی خود نزدیکتر خواهد شد.
این تصویر، اگرچه در مدلهای انتزاعی اقتصاد کارآمد به نظر میرسد، اما از نظر فلسفه تاریخ و جامعهشناسی نهادها، با دشواریهای عمیقی روبهرو است. هیچ بازار بزرگی در تاریخ بشر بدون نظام حقوقی، دستگاه اداری، سازوکارهای تضمین قرارداد، نظام پولی، امنیت، زیرساختهای حملونقل، قواعد مالکیت و قدرت سیاسی شکل نگرفته است. حتی ابتداییترین مبادلات نیز نیازمند اعتماد اجتماعی و قواعد الزامآور بودهاند. بنابراین بازار نه نقطه آغاز جامعه، بلکه یکی از پیچیدهترین دستاوردهای سازمانیافتگی اجتماعی است.
اینجاست که اهمیت کتاب وبر آشکار میشود. او این گزاره را نه در سطح نظریه، بلکه در سطح تاریخ تجربی اثبات میکند. اصلاحات چین برای او شاهدی تاریخی است بر اینکه بازار را نمیتوان صرفاً با حذف کنترلهای دولتی ایجاد کرد. برعکس، آنچه در چین رخ داد، فرآیندی بود که طی آن دولت بهصورت فعال قواعد جدید مبادله را طراحی کرد، نهادهای جدید را ساخت، آزمایشهای منطقهای انجام داد، شکستها را اصلاح کرد و تنها زمانی دامنه بازار را گسترش داد که ظرفیت نهادی لازم برای آن فراهم شده بود.
این برداشت، وبر را در امتداد سنتی قرار میدهد که شاید مهمترین نقطه آغاز آن کارل پولانی باشد. پولانی در دگرگونی بزرگ استدلال کرده بود که اقتصاد بازار هرگز بهطور طبیعی از دل جامعه بیرون نیامد؛ بلکه نتیجه پروژهای سیاسی بود که دولتهای مدرن برای جدا کردن اقتصاد از روابط اجتماعی دنبال کردند. از نظر پولانی، بازار آزاد نه محصول عقبنشینی دولت، بلکه نتیجه مداخله گسترده دولت بود. وبر، بدون آنکه صرفاً تکرارکننده پولانی باشد، این شهود را با دادههای تاریخی چین تکمیل میکند. او نشان میدهد که حتی در اواخر قرن بیستم نیز، کشوری که موفقترین تجربه توسعه صنعتی را رقم زد، دقیقاً همان کشوری بود که بازار را نه آزاد، بلکه ساخت.
اما اگر کتاب وبر را فقط با پولانی مقایسه کنیم، بخشی از ظرفیت نظری آن نادیده میماند. از نظر من، اثر او را باید در گفتوگو با مجموعهای از اندیشمندان معاصر اقتصاد سیاسی نیز خواند؛ اندیشمندانی که هر یک از زاویهای متفاوت به بحران نئولیبرالیسم پرداختهاند.
برای مثال، ولفگانگ اشتریک بحران سرمایهداری متأخر را نتیجه فرسایش ظرفیت دولتهای ملی در برابر سرمایه جهانی میداند. دغدغه اصلی او بازگرداندن دولت به مرکز تحلیل اقتصاد سیاسی است. وبر نیز به دولت بازمیگردد، اما تفاوت مهمی وجود دارد. اشتریک بیشتر به بحران دولتهای سرمایهداری پیشرفته میپردازد، در حالی که وبر مسئله را از زاویه دولت در حال ساختن بازار بررسی میکند. اگر اشتریک درباره فرسایش دولت مینویسد، وبر درباره ظرفیت دولت برای نهادسازی مینویسد.
در سوی دیگر، هاجون چانگ سالها استدلال کرده است که کشورهای توسعهیافته، پس از رسیدن به توسعه، نردبانی را که خود از آن بالا رفتهاند کنار زدهاند و اکنون از کشورهای در حال توسعه میخواهند بدون حمایت دولت صنعتی شوند. وبر با چانگ همدلی فراوانی دارد، اما کار او از جهتی متفاوت است. چانگ عمدتاً اقتصاد سیاسی توسعه را از منظر سیاست صنعتی تحلیل میکند، در حالی که وبر به لایه عمیقتری میرود و خودِ مفهوم بازار را موضوع تحلیل قرار میدهد.
مقایسه با دنی رودریک نیز آموزنده است. رودریک طی دو دهه اخیر بر اهمیت نهادها، سیاست صنعتی و تنوع مسیرهای توسعه تأکید کرده است. اما وبر یک گام فراتر میرود. او تنها نمیگوید کشورها مسیرهای متفاوتی دارند؛ بلکه استدلال میکند که حتی خود روایت مسلط درباره منشأ بازار نیز نیازمند بازنگری است. به بیان دیگر، رودریک بیشتر درون پارادایم اقتصاد توسعه حرکت میکند، اما وبر تا حدی پارادایم را به پرسش میگیرد.
شاید مهمترین تفاوت اما با دیوید هاروی باشد. هاروی تاریخ سرمایهداری را عمدتاً از خلال انباشت سرمایه، جغرافیای قدرت و منطق گسترش سرمایه تحلیل میکند. برای او، بازار بدون مناسبات طبقاتی و انباشت سرمایه قابل فهم نیست. وبر کمتر به این سطح از تحلیل وارد میشود. او به جای آنکه سرمایهداری را از منظر بازتولید سرمایه توضیح دهد، آن را از منظر تاریخ نهادهای اقتصادی مطالعه میکند. این تفاوت، هم نقطه قوت کتاب است و هم یکی از محدودیتهای آن.
در همین نقطه، نخستین نقد جدی من به کتاب آغاز میشود. وبر در سراسر اثر خود، تصویری نسبتاً عقلانی از اصلاحات اقتصادی ارائه میدهد. در این روایت، اقتصاددانان میخوانند، بحث میکنند، تجربه آلمان و ژاپن را بررسی میکنند، سپس سیاستگذاران بهترین گزینه را انتخاب میکنند و اقتصاد بهتدریج اصلاح میشود. این تصویر، هرچند از نظر تاریخ اندیشه بسیار غنی است، اما خطر آن را دارد که قدرت را بیش از اندازه عقلانی نشان دهد.
اینجا فاصله وبر با سنت فوکویی، دلوزی یا حتی گرامشی آشکار میشود. اگر از منظر فوکو به اصلاحات چین نگاه کنیم، مسئله صرفاً انتخاب میان دو نظریه اقتصادی نیست، بلکه تولید نوع جدیدی از حکومتمندی (Governmentality) است؛ شیوهای که از طریق آن دولت، جمعیت، تولید، مصرف و گردش سرمایه را مدیریت میکند. بازار در اینجا نه صرفاً یک نهاد اقتصادی، بلکه تکنولوژی خاصی برای اعمال قدرت است. وبر کمتر وارد این لایه میشود.
از سوی دیگر، اگر از منظر گرامشی بنگریم، باید پرسید چگونه یک روایت اقتصادی خاص به هژمونی تبدیل شد؟ چرا برخی اقتصاددانان نفوذ یافتند و برخی دیگر نه؟ چه نیروهای اجتماعی از هر روایت حمایت میکردند؟ وبر بیشتر بر خودِ ایدهها تمرکز دارد تا بر نیروهایی که این ایدهها را به سیاست عمومی تبدیل کردند.
همین مسئله در مورد روابط طبقاتی نیز صادق است. در کتاب، دهقانان، کارگران، مدیران بنگاههای دولتی و سرمایهداران نوظهور حضور دارند، اما بیشتر بهعنوان زمینه تاریخی. در حالی که از منظر اقتصاد سیاسی کلاسیک، این گروهها صرفاً پسزمینه نیستند؛ آنان خود بخشی از موتور تحولاند. اصلاحات اقتصادی نه فقط نزاع میان نظریهها، بلکه نزاع میان منافع اجتماعی نیز هست. اگر این بعد پررنگتر میشد، کتاب میتوانست پلی میان اقتصاد نهادی و اقتصاد سیاسی انتقادی برقرار کند.
با این همه، این نقدها نباید ما را از مهمترین دستاورد اثر غافل کنند. به نظر من، ارزش اصلی کتاب دقیقاً در آن است که مفهوم بازار را دوباره تاریخی میکند. در نیمقرن گذشته، بازار در بسیاری از متون اقتصاد به مفهومی تقریباً فرازمانی تبدیل شده بود؛ گویی در هر جامعهای، اگر دولت کنار برود، بازار بهطور طبیعی ظاهر خواهد شد. وبر این بداهت را میشکند. او نشان میدهد که بازارها تاریخ دارند، حافظه دارند، نهاد دارند و مهمتر از همه، زمان دارند. بازار یک «رخداد» نیست؛ یک «فرآیند» است.
شاید بتوان کل پروژه فکری وبر را در یک گزاره خلاصه کرد. بزرگترین خطای اقتصاد نئولیبرال آن بود که بازار را نقطه آغاز توسعه فرض کرد، در حالی که بازار خود، نتیجه توسعه نهادهاست. اگر این گزاره پذیرفته شود، بسیاری از مباحث رایج اقتصاد توسعه، از خصوصیسازی و آزادسازی گرفته تا سیاست صنعتی و اصلاحات ساختاری، ناچار باید از نو صورتبندی شوند.
از این رو، کتاب ایزابلا وبر صرفاً دفاع از تجربه چین نیست؛ بلکه دعوتی است برای بازاندیشی در یکی از بنیادیترین مفاهیم اندیشه اقتصادی مدرن. شاید به همین دلیل است که این اثر، برخلاف بسیاری از کتابهای اقتصاد، تنها درباره سیاست اقتصادی سخن نمیگوید؛ بلکه درباره فلسفه بازار سخن میگوید؛ و این همان نقطهای است که آن را به اثری ماندگار در اقتصاد سیاسی معاصر تبدیل میکند.
بازنویسی تاریخ اصلاحات؛ اسطوره «معجزه اقتصادی آلمان»
یکی از درخشانترین فصلهای کتاب ایزابلا وبر، و در عین حال یکی از کمسابقهترین مداخلات او در تاریخ اندیشه اقتصادی، جایی است که چین را موقتاً کنار میگذارد و به آلمان پس از جنگ جهانی دوم بازمیگردد. در نگاه نخست، این چرخش تاریخی عجیب به نظر میرسد. چرا کتابی درباره اصلاحات اقتصادی چین باید دهها صفحه را به اقتصاد آلمان غربی اختصاص دهد؟ پاسخ وبر بسیار عمیقتر از یک مقایسه تاریخی ساده است. او معتقد است که هر نظریه اقتصادی، پیش از آنکه مجموعهای از مفاهیم باشد، روایتی از گذشته نیز هست. اقتصاددانان فقط درباره آینده نسخه نمیپیچند؛ آنان گذشته را نیز بازسازی میکنند و از آن برای مشروعیتبخشی به سیاستهای امروز بهره میگیرند.
از همین منظر، کتاب وبر وارد یکی از مهمترین افسانههای اقتصاد لیبرال میشود؛ افسانهای که طی هفتاد سال گذشته بارها در کتابهای درسی، مقالات دانشگاهی و سخنرانیهای سیاستگذاران تکرار شده است: این روایت که «معجزه اقتصادی آلمان» نتیجه مستقیم آزادسازی ناگهانی قیمتها توسط لودویگ ارهارد در سال ۱۹۴۸ بود. این داستان چنان در ادبیات اقتصاد تثبیت شده که برای نسلهای متوالی از اقتصاددانان، به حقیقتی بدیهی تبدیل شده است. گویی تاریخ آلمان شاهدی قطعی بر این گزاره است که هرگاه دولت قیمتها را آزاد کند، بازار فوراً نظم خودانگیخته خود را آشکار خواهد کرد و اقتصاد به رشد خواهد رسید.
وبر این روایت را نه با شعار، بلکه با روش مورخ به چالش میکشد. او به آرشیوها بازمیگردد، صورتجلسات سیاستگذاری را میخواند، نوشتههای اقتصاددانان آن دوره را بررسی میکند و نشان میدهد که آنچه بعدها بهعنوان «آزادسازی کامل بازار» روایت شد، در واقع فرآیندی بسیار پیچیدهتر، تدریجیتر و مملو از مداخلات دولتی بود. در سالهای نخست پس از جنگ، دولت آلمان نهتنها از اقتصاد کنار نرفت، بلکه در حوزههای کلیدی همچنان نقشی تعیینکننده ایفا میکرد؛ از کنترل برخی قیمتها گرفته تا هدایت اعتبارات، بازسازی صنایع، مدیریت کمبود کالا و ساماندهی نظام توزیع.
اینجا نکتهای وجود دارد که به نظر من از خودِ دادههای تاریخی مهمتر است. وبر صرفاً نمیگوید روایت رایج دقیق نیست؛ بلکه نشان میدهد چگونه روایتهای تاریخی تولید میشوند. او به ما یادآوری میکند که حافظه اقتصادی نیز همچون حافظه سیاسی، ساخته میشود، پالایش میشود و گاه آگاهانه سادهسازی میشود. آنچه بعدها به «تجربه آلمان» معروف شد، نه صرفاً توصیف گذشته، بلکه بازآفرینی گذشته از منظر نیازهای ایدئولوژیک دهههای بعد بود.
در اینجا کتاب وبر به حوزهای وارد میشود که معمولاً اقتصاددانان کمتر به آن توجه میکنند؛ سیاست حافظه (Politics of Memory). حافظه فقط درباره انقلابها، جنگها یا نسلکشیها نیست؛ اقتصاد نیز حافظه دارد. روایتهایی که درباره منشأ رشد اقتصادی ساخته میشوند، بعدها به ابزار سیاستگذاری تبدیل میشوند. وقتی گفته میشود آلمان تنها با آزادسازی قیمتها موفق شد، این روایت دیگر صرفاً درباره سال ۱۹۴۸ نیست؛ بلکه به توصیهای برای روسیه دهه ۱۹۹۰، لهستان، اوکراین، آمریکای لاتین و حتی کشورهای آفریقایی تبدیل میشود.
به بیان دیگر، وبر نشان میدهد که تاریخ، صرفاً گذشته نیست؛ منبع مشروعیت آینده است. این نکته، از منظر فلسفه سیاسی، اهمیتی بسیار فراتر از اقتصاد دارد. اگر فوکو نشان میداد که دانش همیشه با قدرت گره خورده است، وبر نشان میدهد که تاریخ اقتصادی نیز از این قاعده مستثنا نیست. روایت غالب از گذشته، تعیین میکند که امروز چه سیاستی عقلانی و چه سیاستی غیرعقلانی تلقی شود. بنابراین نزاع بر سر تاریخ، در واقع نزاع بر سر امکانهای آینده است.
از این منظر، یکی از مهمترین دستاوردهای کتاب، شکستن تصور رایجی است که اقتصاد را دانشی صرفاً تکنیکی میداند. وبر نشان میدهد که اقتصاد، همانند حقوق، تاریخ یا علوم سیاسی، عرصه نبرد روایتهاست. اقتصاددانان نهفقط با مدلها، بلکه با داستانها نیز کار میکنند؛ داستانهایی درباره اینکه چرا کشوری موفق شد، چرا کشوری شکست خورد و چه مسیری باید دوباره تکرار شود. این داستانها، اگرچه ظاهری علمی دارند، اما در عمل حامل پیشفرضهای فلسفی، سیاسی و ایدئولوژیکاند.
در این نقطه، من فکر میکنم کتاب وبر بهطور ضمنی به یکی از مهمترین مباحث هرمنوتیک معاصر نیز نزدیک میشود؛ هرچند خود او این پیوند را چندان بسط نمیدهد. از گادامر تا ریکور، یکی از ایدههای اساسی این بوده است که گذشته هرگز بهصورت خالص در دسترس ما نیست؛ ما همیشه گذشته را از خلال روایتها میشناسیم. وبر همین ایده را به اقتصاد سیاسی وارد میکند. او نشان میدهد که آنچه اقتصاددانان «تجربه تاریخی» مینامند، در بسیاری موارد چیزی جز تفسیری تثبیتشده از گذشته نیست.
اما در همینجا نخستین پرسش انتقادی جدی نیز مطرح میشود. آیا وبر، در واکنش به روایت نئولیبرال، خود به سوی نوعی روایت جایگزین حرکت نمیکند؟ به بیان دیگر، آیا خطر آن وجود ندارد که اکنون نقش دولت در تجربه آلمان یا چین بیش از اندازه برجسته شود و نقش نیروهای بازار، رقابت، کارآفرینی و تحولات فناورانه به حاشیه رانده شود؟
این پرسش مهمی است، اما به نظر من پاسخ آن منفی است. زیرا وبر هرگز ادعا نمیکند که بازار در توسعه اقتصادی بیاهمیت بوده است. او تنها با این ادعا مخالفت میکند که بازار بهطور خودجوش و مستقل از نهادها شکل گرفته است. تفاوت این دو گزاره ظریف اما تعیینکننده است. وبر ضدبازار نیست؛ او ضد اسطوره طبیعیبودن بازار است.
با این حال، نقد دیگری همچنان باقی میماند؛ نقدی که به نظرم کتاب در پاسخ به آن سکوت کرده است. وبر تاریخ اصلاحات را عمدتاً از منظر دولتها و اقتصاددانان بازسازی میکند، اما کمتر میپرسد چه نیروهای جهانی موجب شدند روایت نئولیبرالی این اندازه قدرت پیدا کند. چرا روایت لودویگ ارهارد در دهه ۱۹۸۰ ناگهان به حقیقتی جهانی تبدیل شد؟ نقش دانشگاههای آمریکایی، بنیادهای خصوصی، نهادهای مالی بینالمللی، رسانهها و شبکههای فراملی اقتصاددانان در تثبیت این روایت چه بود؟
در اینجا، تحلیل وبر میتوانست از آثار پیر بوردیو درباره تولید اقتدار نمادین، یا از مطالعات کوئین اسلوبودیان و فیلیپ میروسکی درباره شبکههای جهانی نئولیبرالیسم بهره بیشتری بگیرد. زیرا روایتها تنها بهدلیل صحت تاریخیشان مسلط نمیشوند؛ آنها به این دلیل مسلط میشوند که پشتوانه نهادی، دانشگاهی و سیاسی پیدا میکنند.
به نظر من، همین نقطه مرز میان «تاریخ اندیشه اقتصادی» و «جامعهشناسی اندیشه اقتصادی» است. وبر اولی را با استادی کمنظیر انجام میدهد، اما دومی را کمتر میکاود. با وجود این نقدها، باید اذعان کرد که این فصل، یکی از ارزشمندترین بخشهای کتاب است. کمتر پژوهشگری توانسته است نشان دهد چگونه بازخوانی دقیق یک واقعه تاریخی میتواند بنیانهای نظری یکی از مسلطترین پارادایمهای اقتصاد معاصر را متزلزل کند. وبر با این فصل، صرفاً درباره آلمان یا چین سخن نمیگوید؛ او درباره شیوهای سخن میگوید که علوم اجتماعی، گذشته را به ابزار مشروعیتبخشی به حال تبدیل میکنند.
اگر بخواهم این بخش را در یک جمله خلاصه کنم، خواهم گفت که وبر میکوشد اقتصاد را از اسارت اسطورههای تاریخی آزاد کند. او نشان میدهد که آنچه دههها بهعنوان «تجربه موفق بازار آزاد» بازگو شده، در بسیاری موارد حاصل حذف پیچیدگیهای تاریخ و جایگزین کردن آنها با روایتی ساده، خطی و ایدئولوژیک بوده است. و شاید بزرگترین دستاورد این فصل همین باشد: بازگرداندن تاریخ، با تمام ابهامها و چندصداییاش، به قلب اقتصاد سیاسی.
ایزابلا وبر در میان اقتصاددانان معاصر
هر کتاب مهمی را تنها زمانی میتوان بهدرستی فهمید که جایگاه آن در منظومه اندیشههای همعصرش روشن شود. هیچ اندیشمندی در خلأ نمیاندیشد. نظریهها همواره در گفتوگو، رقابت یا تقابل با نظریههای دیگر شکل میگیرند. کتاب ایزابلا وبر نیز از این قاعده مستثنا نیست. اگرچه این اثر بر تاریخ اصلاحات اقتصادی چین تمرکز دارد، اما در واقع در متن یکی از بزرگترین بازآراییهای فکری اقتصاد سیاسی پس از بحران مالی ۲۰۰۸ قرار میگیرد؛ دورانی که در آن، یقین نئولیبرالی به کارآمدی مطلق بازار بهتدریج جای خود را به پرسشهایی تازه درباره دولت، سیاست صنعتی، ظرفیت نهادی و امنیت اقتصادی داده است.
در این چشمانداز، وبر را نمیتوان صرفاً متخصص اقتصاد چین دانست. او به نسلی از اقتصاددانان تعلق دارد که میکوشند اقتصاد را دوباره به تاریخ، نهادها و سیاست بازگردانند. اما نکته مهم این است که او این کار را از مسیری متفاوت انجام میدهد. اگر بسیاری از منتقدان نئولیبرالیسم از منظر توزیع درآمد، بحرانهای مالی یا نابرابری به نقد بازار آزاد میپردازند، وبر نقد خود را از خودِ مفهوم بازار آغاز میکند. این تفاوت، جایگاه او را در میان متفکران معاصر متمایز میسازد.
نخستین مقایسه، بیتردید با هاجون چانگ است. چانگ طی دو دهه گذشته یکی از مهمترین منتقدان روایت نئولیبرالی توسعه بوده است. استدلال مشهور او این است که کشورهای ثروتمند، پس از آنکه با حمایت دولت، تعرفههای گمرکی، سیاست صنعتی و سرمایهگذاری عمومی توسعه یافتند، اکنون همان ابزارها را از کشورهای فقیر دریغ میکنند و از آنان میخواهند از همان ابتدا قواعد تجارت آزاد را بپذیرند. کتاب Kicking Away the Ladder دقیقاً بر همین ایده بنا شده است.
وبر با چانگ در این نقد همدل است، اما پروژه او تفاوتی اساسی دارد. چانگ بیشتر به سیاست صنعتی میاندیشد، در حالی که وبر به هستیشناسی بازار میپردازد. برای چانگ، مسئله این است که دولت چگونه باید صنعت را هدایت کند؛ برای وبر، مسئله بنیادیتر آن است که اصلاً بازار چگونه به وجود میآید. به همین دلیل، میتوان گفت وبر به لایهای پیشینیتر از بحث وارد میشود.
مقایسه دوم با دنی رودریک است. رودریک نیز طی سالهای اخیر بارها بر این نکته تأکید کرده که هیچ نسخه جهانشمولی برای توسعه وجود ندارد و هر کشور باید متناسب با نهادها، تاریخ و ظرفیتهای خود مسیر اصلاحات را طراحی کند. این ایده، در ظاهر، بسیار به وبر نزدیک است. اما تفاوت مهم آنجاست که رودریک هنوز درون چارچوب اقتصاد توسعه کلاسیک حرکت میکند. او بر تنوع مسیرها تأکید دارد، اما کمتر خودِ مفهوم بازار را مورد بازاندیشی قرار میدهد. وبر، برعکس، از تجربه چین استفاده میکند تا نشان دهد شاید مشکل از نسخههای مختلف توسعه نباشد، بلکه از تصور ما درباره بازار باشد.
اگر از این دو اقتصاددان فاصله بگیریم و به سنت اقتصاد سیاسی اروپایی برسیم، نخستین نامی که باید کنار وبر قرار گیرد ولفگانگ اشتریک است. اشتریک سرمایهداری متأخر را نظامی میداند که در آن سرمایه مالی بهتدریج ظرفیت دولتهای ملی را فرسوده و سیاست را تابع منطق بازار کرده است. دغدغه اصلی او احیای توانایی دولت برای تنظیم اقتصاد است. وبر نیز دولت را به مرکز تحلیل بازمیگرداند، اما تفاوت ظریفی وجود دارد. اشتریک بیشتر درباره بحران دولت سخن میگوید؛ وبر درباره توانایی دولت برای خلق نهادها مینویسد. دولت در آثار اشتریک نهادی است که زیر فشار سرمایه جهانی تضعیف شده؛ دولت در آثار وبر نهادی است که هنوز میتواند بازار را طراحی کند.
در میان اقتصاددانان آمریکایی، مقایسه با جوزف استیگلیتز اجتنابناپذیر است. استیگلیتز سالهاست نشان میدهد که شکستهای بازار، اطلاعات نامتقارن و انحصارها، مداخله دولت را ضروری میکنند. اما استدلال او عمدتاً در چارچوب اصلاح اقتصاد بازار باقی میماند. وبر گامی فراتر برمیدارد. او نمیپرسد دولت چگونه شکست بازار را اصلاح کند؛ بلکه میپرسد بازار پیش از آنکه دچار شکست شود، چگونه اصلاً ساخته میشود؟ این تفاوت، هرچند ظریف به نظر میرسد، اما دو افق نظری متفاوت را از هم جدا میکند.
با این حال، شاید مهمترین مقایسه، نه با اقتصاددانان جریان اصلی منتقد، بلکه با نظریهپردازان اقتصاد سیاسی انتقادی باشد؛ بهویژه دیوید هاروی. هاروی تاریخ سرمایهداری را از منظر انباشت سرمایه، جغرافیای قدرت و منطق گسترش سرمایه تحلیل میکند. در آثار او، دولت نه صرفاً سازماندهنده بازار، بلکه بخشی از سازوکار بازتولید سرمایه است. در این چارچوب، هر سیاست اقتصادی باید در نسبت با منافع طبقاتی، گردش سرمایه و بحرانهای انباشت فهمیده شود.
وبر از این منظر فاصله میگیرد. او کمتر درباره سرمایه بهعنوان رابطه اجتماعی سخن میگوید و بیشتر درباره بازار بهعنوان نهاد سخن میگوید. به همین دلیل، کتاب او اگرچه از نظر اقتصاد نهادی بسیار غنی است، اما از نظر تحلیل طبقاتی نسبتاً محتاط باقی میماند. این احتیاط، به نظر من، هم مزیت است و هم محدودیت. مزیت آن است که کتاب توانسته با پژوهش تاریخی دقیق، مخاطبانی بسیار فراتر از سنت مارکسیستی پیدا کند. وبر نه با زبان ایدئولوژیک، بلکه با زبان آرشیو، اسناد و تاریخ سخن میگوید. همین ویژگی موجب شده است حتی بسیاری از اقتصاددانانی که خود را مارکسیست نمیدانند، کتاب او را اثری جدی تلقی کنند.
اما محدودیت نیز از همینجا آغاز میشود. وقتی تحلیل عمدتاً بر نهادها و سیاستگذاری متمرکز شود، این خطر وجود دارد که تضادهای اجتماعی، مناسبات طبقاتی و روابط قدرت ساختاری به پسزمینه رانده شوند. در کتاب وبر، ما اقتصاددانان، سیاستگذاران و مدیران را با دقت میبینیم، اما کمتر با کارگران کارخانهها، مهاجران روستایی، دهقانان یا نیروهای اجتماعیای مواجه میشویم که هزینههای اصلاحات را پرداخت کردند. تاریخ سیاستگذاری جایگزین تاریخ جامعه میشود.
در این نقطه، به نظر من، مقایسه با کارل پولانی بسیار آموزنده است. پولانی نیز بازار را نهادی تاریخی میدانست، اما در کنار آن بر «جنبش دوگانه» تأکید میکرد؛ یعنی واکنش جامعه در برابر کالاییشدن کار، زمین و پول. در روایت وبر، جامعه حضوری بسیار کمرنگتر دارد. بازار ساخته میشود، اما کمتر میبینیم که جامعه چگونه به این ساختن پاسخ میدهد. همین مسئله باعث میشود کتاب، علیرغم غنای تاریخی، از نظر جامعهشناسی سیاسی تا حدی ناقص باقی بماند.
از منظر فلسفه سیاسی نیز میتوان نقد دیگری مطرح کرد. وبر نشان میدهد که دولت چگونه بازار را میسازد، اما کمتر میپرسد چه کسی دولت را میسازد؟ دولت در کتاب او گاه همچون بازیگری نسبتاً منسجم و عقلانی ظاهر میشود که قادر است میان گزینههای مختلف تصمیم بگیرد. اما دولت خود نیز میدان تعارض است؛ مجموعهای از بوروکراسیها، جناحها، منافع متضاد و شبکههای قدرت. اگر این لایه پررنگتر میشد، تحلیل وبر به فهمی عمیقتر از سیاست میرسید.
اینجاست که میتوان از منظر فوکو نیز پرسشی مطرح کرد. فوکو دولت را نه فقط مجموعهای از نهادها، بلکه شکلی از حکومتمندی میدانست؛ مجموعهای از فنون، دانشها و شیوههای اداره جمعیت. اصلاحات اقتصادی چین نیز تنها تغییر در قیمتها یا مالکیت نبود؛ بلکه بازآرایی شیوه اداره جامعه، مدیریت نیروی کار، کنترل مهاجرت داخلی، سازماندهی مصرف و تولید نوع جدیدی از سوژه اقتصادی بود. این ابعاد در کتاب وبر کمتر مورد واکاوی قرار گرفتهاند.
با وجود همه این نقدها، به گمان من، جایگاه ایزابلا وبر در اقتصاد سیاسی معاصر کاملاً تثبیت شده است. او نه صرفاً مورخ اقتصاد چین است، نه فقط اقتصاددان توسعه و نه صرفاً منتقد نئولیبرالیسم. اهمیت او در این است که توانسته یکی از بنیادیترین پیشفرضهای اقتصاد مدرن را به چالش بکشد: این تصور که بازار امری طبیعی است و دولت صرفاً باید از سر راه آن کنار برود.
اگر بخواهم جایگاه وبر را در یک نقشه مفهومی ترسیم کنم، خواهم گفت او در نقطه تلاقی چهار سنت فکری ایستاده است. تاریخ اندیشه اقتصادی، اقتصاد نهادی، اقتصاد سیاسی توسعه و نقد نئولیبرالیسم. اما در عین حال، هنوز فاصلهای محسوس با سنت اقتصاد سیاسی انتقادیِ مبتنی بر قدرت، طبقه و دولت دارد. شاید همین فاصله است که هم کتاب او را برای طیف وسیعی از خوانندگان قابلپذیرش کرده و هم زمینه را برای نقدهای جدیتر فراهم آورده است.
به نظر من، اگر قرار باشد در آینده اثری نوشته شود که پروژه وبر را یک گام جلوتر ببرد، آن اثر باید دستاورد اصلی او-یعنی تاریخیکردن بازار-را حفظ کند، اما همزمان آن را با تحلیلی از قدرت، طبقه، ژئوپلیتیک و حکومتمندی پیوند بزند. تنها در آن صورت است که نظریه «ساختن بازار» میتواند به نظریهای جامع درباره ساختن سرمایهداری تبدیل شود.
مرزهای نظری پروژه «ساختن بازار»
هر کتابی که بتواند پارادایم مسلطی را به چالش بکشد، ناگزیر خود نیز موضوع نقدهای جدی قرار خواهد گرفت. این نه نشانه ضعف، بلکه نشانه اهمیت آن است. کتاب Das Gespenst der Inflation نیز از همین قاعده پیروی میکند. استقبال گستردهای که این اثر در میان اقتصاددانان، مورخان اقتصاد، پژوهشگران مطالعات چین و حتی سیاستگذاران برانگیخت، همزمان موجی از بحثهای انتقادی را نیز به دنبال داشت. نکته مهم آن است که این نقدها، برخلاف بسیاری از مجادلات ایدئولوژیک، عمدتاً از درون خود سنت اقتصاد سیاسی مطرح شدهاند. کمتر کسی امروز ارزش آرشیوی، دقت تاریخی یا نوآوری روششناختی کتاب را انکار میکند؛ اختلاف اصلی بر سر این است که وبر چه چیزی را بیش از اندازه برجسته کرده و چه چیزهایی را در حاشیه گذاشته است.
به نظر من، میتوان این نقدها را در پنج سطح از یکدیگر تفکیک کرد. نقد روششناختی، نقد نظری، نقد جامعهشناختی، نقد ژئوپولیتیکی و در نهایت نقد فلسفه قدرت. هرچه از سطح نخست به سطح پنجم حرکت میکنیم، فاصله ما از خود متن کتاب بیشتر و فاصله ما با پرسشهای بنیادیتر اقتصاد سیاسی کمتر میشود.
نخستین نقد، که در برخی از مرورهای دانشگاهی نیز دیده میشود، به تمرکز بیش از اندازه کتاب بر تاریخ اندیشه اقتصادی مربوط است. وبر اصلاحات چین را عمدتاً از خلال مناظرههای اقتصاددانان، گزارشهای سیاستگذاری، جلسات تصمیمگیری و آرشیوهای رسمی بازسازی میکند. این روش از نظر تاریخ اندیشه بینقص است، اما این خطر را نیز دارد که تصور کنیم مسیر توسعه چین عمدتاً محصول پیروزی یک نظریه اقتصادی بر نظریهای دیگر بوده است.
اما آیا تاریخ واقعاً چنین عقلانی پیش میرود؟ اگر به آثار چارلز تیلی، تدا اسکاچپل یا حتی مایکل مان نگاه کنیم، دولتها نه صرفاً ماشینهای عقلانی تصمیمگیری، بلکه میدانهایی از تعارضاند. اصلاحات اقتصادی تنها نتیجه استدلال بهتر نیست؛ حاصل ائتلافهای سیاسی، رقابتهای بوروکراتیک، فشارهای اجتماعی، تهدیدهای خارجی و گاه حتی تصادفهای تاریخی نیز هست. در کتاب وبر، این لایهها کمتر دیده میشوند. او اقتصاددانان را با دقتی مثالزدنی میشناسد، اما نیروهای سیاسیای را که به برخی از آنان قدرت دادند و برخی دیگر را به حاشیه راندند، کمتر واکاوی میکند.
دومین نقد، که به نظر من مهمتر است، به مفهوم دولت بازمیگردد. در سراسر کتاب، دولت چین حضوری نسبتاً منسجم دارد؛ گویی نهادی است که میتواند میان گزینههای مختلف بنشیند، تجربه آلمان و ژاپن را مطالعه کند، سپس آگاهانه بهترین مسیر را انتخاب کند. این تصویر، اگرچه از منظر تاریخ سیاستگذاری قابل دفاع است، اما از منظر نظریه دولت، بیش از اندازه ساده است.
دولت هرگز یک سوژه واحد نیست. دولت مجموعهای از وزارتخانهها، حزب، ارتش، بوروکراسی، دولتهای محلی، شبکههای شخصی، رقابتهای درونحزبی و تضادهای نهادی است. بهویژه در چین دهه ۱۹۸۰، شکاف میان جناحهای اصلاحطلب و محافظهکار، اختلاف میان استانها، رقابت میان دولت مرکزی و محلی و کشمکشهای درون حزب کمونیست، بخشی از واقعیت اصلاحات بودند. وبر البته این تعارضات را انکار نمیکند، اما آنها را در مرکز تحلیل خود نیز قرار نمیدهد. نتیجه آن است که دولت، گاه بیش از آنکه یک میدان قدرت باشد، به بازیگری عقلانی شبیه میشود. این شاید یکی از مهمترین تفاوتهای او با سنتهای گرامشی، فوکویی یا نئومارکسیستی باشد.
سومین نقد، که از سوی برخی جامعهشناسان و پژوهشگران مطالعات چین مطرح شده، به غیبت جامعه در کتاب مربوط است. اگر تنها کتاب وبر را بخوانیم، ممکن است چنین تصور کنیم که اصلاحات اقتصادی عمدتاً در اتاقهای فکر و جلسات سیاستگذاری رخ داده است. اما میلیونها دهقان، کارگر، مهاجر روستایی، مدیر کارخانههای دولتی و خانوادههایی که با تغییرات قیمت، دستمزد و مالکیت روبهرو شدند، کجای این روایت قرار دارند؟ این پرسش بسیار مهم است؛ زیرا اقتصاد سیاسی صرفاً مطالعه دولت و بازار نیست، بلکه مطالعه رابطه دولت، بازار و جامعه است. در اینجا، تفاوت وبر با پولانی دوباره آشکار میشود. پولانی علاوه بر ساخت بازار، درباره واکنش جامعه به بازار نیز سخن میگفت؛ درباره مقاومتها، جنبشهای حمایتی و تلاش جامعه برای محدود کردن منطق بازار. در کتاب وبر، جامعه بیشتر در حاشیه قرار دارد. او فرآیند نهادسازی را با دقت توصیف میکند، اما کمتر میپرسد این نهادها چگونه تجربه زیسته میلیونها انسان را تغییر دادند.
چهارمین نقد، که به نظر من کمتر مورد توجه قرار گرفته، به جایگاه ژئوپولیتیک در کتاب مربوط میشود. اصلاحات چین را نمیتوان تنها در چارچوب اقتصاد داخلی فهمید. دهه ۱۹۸۰ همزمان با اوج جنگ سرد، رقابت چین و شوروی، نزدیکی راهبردی پکن و واشنگتن، ادغام تدریجی چین در اقتصاد جهانی و تغییر ساختار سرمایهداری جهانی بود. اینجا پرسشی مطرح میشود که وبر کمتر به آن پاسخ میدهد: اگر چین در همان موقعیت ژئوپولیتیکی قرار نداشت، آیا همین مسیر اصلاحات نیز ممکن بود؟ به بیان دیگر، آیا موفقیت چین تنها نتیجه طراحی نهادی بود، یا نتیجه قرار گرفتن در موقعیتی تاریخی که سرمایه جهانی، بازارهای غربی، فناوری و سرمایهگذاری خارجی را در اختیار آن قرار داد؟ این پرسش اهمیت فراوانی دارد؛ زیرا اگر پاسخ دوم نیز بخشی از حقیقت باشد، آنگاه تجربه چین بهسادگی قابل تعمیم نخواهد بود. بسیاری از کشورها شاید بتوانند نهادهای مشابهی بسازند، اما هرگز جایگاه ژئوپولیتیکی چین را نخواهند داشت.
اما بنیادیترین نقد، که به نظر من هنوز بهاندازه کافی درباره آن بحث نشده، از سطح اقتصاد فراتر میرود و به فلسفه قدرت مربوط میشود. تمام پروژه وبر بر این ایده استوار است که دولت بازار را میسازد. اما این گزاره، هرچند درست، هنوز ناقص است. پرسش بعدی این است؛ چه چیزی خودِ دولت را میسازد؟ دولت چگونه به این ظرفیت نهادی دست پیدا میکند؟ چرا برخی دولتها قادر به ساختن بازارند و برخی دیگر حتی قادر به اداره بوروکراسی خود نیستند؟ این همان نقطهای است که کتاب، به نظر من، از پاسخ بازمیماند. وبر دولت را به تحلیل بازمیگرداند، اما خودِ دولت را موضوع تحلیل قرار نمیدهد. اگر از منظر فوکو نگاه کنیم، باید پرسید چه رژیمهای دانایی، چه فنون حکمرانی و چه اشکال حکومتمندی امکان چنین دولتی را فراهم کردند؟ اگر از منظر گرامشی بنگریم، باید پرسید چه بلوک تاریخیای توانست این ظرفیت را در حزب کمونیست چین تثبیت کند؟ اگر از منظر مان، تیلی یا اوانس نگاه کنیم، باید پرسید چگونه ظرفیت بوروکراتیک دولت شکل گرفت و چگونه توانست در برابر منافع کوتاهمدت مقاومت کند؟ وبر، به دلیل تمرکز بر اصلاحات اقتصادی، وارد این لایهها نمیشود. و دقیقاً به همین دلیل است که من پروژه او را نه پایان یک بحث، بلکه آغاز آن میدانم. در اینجا شاید بتوان مهمترین تفاوت میان «اقتصاد نهادی» و «فلسفه اقتصاد سیاسی» را مشاهده کرد. اقتصاد نهادی میپرسد چگونه نهادها کار میکنند؛ فلسفه اقتصاد سیاسی میپرسد چگونه خودِ نهادها ممکن میشوند. وبر در پاسخ به پرسش نخست اثری کمنظیر نوشته است، اما پرسش دوم را تا حد زیادی به خواننده واگذار میکند.
با این همه، نباید فراموش کرد که بسیاری از این نقدها، نه علیه کتاب، بلکه بر پایه دستاوردهای آن شکل گرفتهاند. اگر وبر موفق نشده بود مفهوم بازار را دوباره تاریخی کند، امروز اصلاً چنین پرسشهایی نیز مطرح نمیشد. او فضای نظری تازهای گشوده است؛ فضایی که اکنون میتوان در آن درباره قدرت، طبقه، ژئوپولیتیک، دولت و سرمایه، بر مبنایی متفاوت از اقتصاد نئولیبرال گفتوگو کرد.
به نظر من، ارزش واقعی کتاب دقیقاً در همین نکته نهفته است. آثار بزرگ الزاماً همه پاسخها را نمیدهند؛ بلکه پرسشهایی را ممکن میکنند که پیش از آنها قابل طرح نبودند. شبح تورم نیز از همین جنس آثار است. این کتاب بیش از آنکه پاسخ نهایی به مسئله توسعه باشد، دعوتی است برای بازاندیشی در پرسشهایی که اقتصاد سیاسی معاصر دههها آنها را بدیهی فرض کرده بود.
جایگاه شبح تورم در آینده اقتصاد سیاسی
اگر بخواهیم شبح تورم را صرفاً بهعنوان کتابی درباره اصلاحات اقتصادی چین بخوانیم، احتمالاً مهمترین دستاورد نظری آن را از دست خواهیم داد. این اثر، بیش از آنکه شرحی از تجربه توسعه چین باشد، مداخلهای بنیادین در یکی از قدیمیترین مفروضات اقتصاد مدرن است؛ مفروضهای که بازار را نقطه آغاز تحلیل اقتصادی فرض میکند، نه خودِ مسئله تحلیل. ایزابلا وبر با بازگشت به تاریخ اندیشه اقتصادی، آرشیوهای اصلاحات چین و بازخوانی انتقادی روایتهای تثبیتشده از تجربه آلمان پس از جنگ، نشان میدهد که بازار نه یک وضعیت طبیعی و پیشاسیاسی، بلکه محصول فرآیندهای پیچیده نهادسازی، تصمیمگیری سیاسی، آزمون و خطا و انباشت تاریخی ظرفیتهای دولتی است. به همین دلیل، مهمترین دستاورد کتاب نه دفاع از دولت، نه ستایش برنامهریزی و نه حتی نقد شوکدرمانی است؛ بلکه تغییر سطح خودِ مسئله است. وبر ما را از دوگانه سادهانگارانه «بازار یا دولت» بیرون میکشد و پرسشی بنیادیتر را پیش مینهد. بازار چگونه ممکن میشود؟ همین جابهجایی، به نظر من، مهمترین دلیل ماندگاری این اثر در ادبیات اقتصاد سیاسی معاصر خواهد بود.
اما درست در همان لحظهای که وبر موفق میشود بازار را از وضعیت یک مفهوم بدیهی خارج کرده و آن را دوباره تاریخی کند، پروژه نظری او با پرسشهایی روبهرو میشود که خود کتاب دیگر به آنها پاسخ نمیدهد. اگر بازار ساخته میشود، سازنده آن کیست؟ پاسخ کتاب روشن است: دولت. اما این پاسخ تنها آغاز زنجیرهای از پرسشهای تازه است، نه پایان آن. زیرا به محض آنکه دولت در جایگاه سازنده بازار قرار میگیرد، خودِ دولت به مسئله تبدیل میشود. این پرسش که چه چیزی دولت را قادر به ساختن بازار میکند، در کتاب بهصورت نظاممند دنبال نمیشود. دولت در روایت وبر غالباً همچون نهادی ظاهر میشود که ظرفیت یادگیری، آزمایش، اصلاح و طراحی نهادی را در اختیار دارد، اما منشأ تاریخی این ظرفیت کمتر مورد واکاوی قرار میگیرد. چرا دولت چین توانست چنین تواناییای را به دست آورد، در حالی که بسیاری از دولتهای جهان جنوب، با وجود تقلید از سیاستهای مشابه، هرگز به نتایج مشابهی نرسیدند؟ پاسخ به این پرسش دیگر در قلمرو اقتصاد نهادی باقی نمیماند، بلکه ما را به جامعهشناسی تاریخی دولت میبرد؛ به آثاری چون مایکل مان، تدا اسکاچپل، پیتر اوانس و چارلز تیلی که ظرفیت دولت را نه امری مفروض، بلکه محصول انقلابها، جنگها، شکلگیری بوروکراسی، ائتلافهای اجتماعی و فرآیندهای طولانی دولتسازی میدانند.
از همین منظر، میتوان گفت که پروژه وبر، هرچند دولت را به اقتصاد بازمیگرداند، اما هنوز دولت را بهطور کامل به سیاست بازنگردانده است. در روایت او، دولت بیش از آنکه میدان تعارض نیروهای اجتماعی باشد، نهادی است که از امکان یادگیری و تصمیمگیری عقلانی برخوردار است. این تصویر، اگرچه برای توضیح فرآیند سیاستگذاری اقتصادی کارآمد است، اما از منظر فلسفه سیاسی کافی نیست. از دیدگاه گرامشی، دولت تنها دستگاه اداری نیست، بلکه تجسم یک «بلوک تاریخی» است؛ یعنی شکل خاصی از ائتلاف نیروهای اجتماعی که توانستهاند هژمونی خود را در قالب نهادهای سیاسی تثبیت کنند. به همین ترتیب، از منظر فوکو، دولت صرفاً مجموعهای از سازمانهای اداری نیست، بلکه شبکهای از تکنیکهای حکومتمندی است که از طریق آنها جمعیت، تولید، گردش سرمایه، مصرف، دانش و حتی شیوههای اندیشیدن اداره میشوند. اگر این دو سنت نظری را در کنار پروژه وبر قرار دهیم، آنگاه مسئله دیگر صرفاً ساختن بازار نخواهد بود، بلکه ساختن شکل خاصی از حکومت بر بازار خواهد بود؛ حکومتی که همزمان دانش اقتصادی، قدرت سیاسی و فناوریهای اداره جامعه را در هم میآمیزد.
اما شاید بنیادیترین محدودیت کتاب در جای دیگری نهفته باشد؛ در نسبت میان بازار و سرمایه. یکی از مهمترین دستاوردهای وبر این است که بازار را تاریخی میکند، اما او کمتر به این پرسش میپردازد که سرمایه چگونه تاریخی میشود. این دو مفهوم، هرچند در ادبیات متعارف اغلب مترادف فرض میشوند، در سنت اقتصاد سیاسی کلاسیک تفاوتی اساسی دارند. بازار میتواند پیش از سرمایهداری وجود داشته باشد؛ آنچه سرمایهداری را متمایز میکند صرفاً وجود مبادله نیست، بلکه سلطه منطق انباشت، گسترش کار مزدی، بازتولید سرمایه، شکلگیری نظامهای مالی، اعتبار، فناوری و تبدیل سرمایه به رابطه مسلط سازماندهنده جامعه است. از این منظر، پروژه وبر هنوز بیش از آنکه نظریهای درباره سرمایهداری باشد، نظریهای درباره پیدایش بازار است. همین نکته مرز میان او و سنت مارکسی اقتصاد سیاسی را مشخص میکند. دیوید هاروی، جیووانی آریگی، رابرت برنر، بن فاین یا رابرت بویر نشان دادهاند که دولت نه فقط بازار را میسازد، بلکه خود نیز درون منطق انباشت سرمایه دگرگون میشود. رابطه میان دولت و بازار، رابطهای یکسویه نیست؛ دولت بازار را میسازد، اما سرمایه نیز بهتدریج دولت را بازسازی میکند، ظرفیتهای آن را تغییر میدهد و اولویتهایش را بازتعریف میکند. این همان حلقهای است که به نظر میرسد در پروژه وبر هنوز ناتمام مانده است.
از سوی دیگر، کتاب پرسشی دیگر را نیز بهطور ضمنی پیش روی خواننده قرار میدهد؛ پرسشی که اهمیت آن امروز، در میانه رقابت ژئوپولیتیکی قدرتهای بزرگ، بیش از هر زمان دیگری آشکار شده است. آیا تجربه چین قابل تکرار است؟ پاسخ کتاب، اگرچه هرگز بهصراحت بیان نمیشود، تا حدی مثبت است؛ زیرا تأکید آن بر نهادسازی و اجتناب از شوکدرمانی، این تصور را ایجاد میکند که سایر کشورها نیز میتوانند با طراحی صحیح نهادها مسیر مشابهی را طی کنند. اما همینجا باید احتیاط کرد. چین صرفاً محصول سیاستگذاری اقتصادی نبود. ظهور آن با لحظهای استثنایی در تاریخ نظام جهانی همزمان شد؛ لحظهای که شکاف چین و شوروی، راهبرد ایالات متحده برای مهار اتحاد شوروی، گسترش جهانیشدن، انتقال زنجیرههای تولید، انقلاب فناوری اطلاعات و نیاز سرمایه جهانی به نیروی کار ارزان، همگی در کنار یکدیگر قرار گرفتند. به همین دلیل، موفقیت چین را نمیتوان صرفاً با ارجاع به سیاستهای داخلی توضیح داد، همانگونه که نمیتوان آن را صرفاً با عوامل خارجی توضیح داد. تجربه چین حاصل همنشینی کمنظیر ظرفیت دولت، شرایط ژئوپولیتیکی و دگرگونی ساختار سرمایهداری جهانی بود. از این رو، بزرگترین سوءبرداشت از کتاب وبر آن خواهد بود که آن را به نسخهای جهانشمول برای توسعه تبدیل کنیم؛ درست همان خطایی که خود او در نقد روایت نئولیبرالی از «معجزه اقتصادی آلمان» افشا میکند. چین را باید فهمید، نه تکرار کرد.
در نهایت، به گمان من، ارزش واقعی شبح تورم را نه باید در پاسخهایی جست که به مسئله توسعه داده، بلکه در پرسشهای تازهای که برای اقتصاد سیاسی گشوده است. وبر اقتصاد را دوباره به تاریخ پیوند میزند، بازار را دوباره به نهاد بازمیگرداند و نشان میدهد که توسعه اقتصادی را نمیتوان بدون فهم فرآیندهای سیاسی و تاریخی توضیح داد. اما درست به همین دلیل، کتاب او پایان یک بحث نیست، بلکه آغازی برای مرحلهای تازه از اندیشیدن درباره نسبت دولت، بازار، سرمایه و قدرت است. اگر نیمقرن گذشته تحت سلطه این پرسش سپری شد که «دولت باید چه اندازه در بازار مداخله کند؟»، شاید مسئله مرکزی اقتصاد سیاسی در دهههای آینده پرسش دیگری باشد. چه شرایط تاریخی، اجتماعی، نهادی و ژئوپولیتیکی، دولتهایی را پدید میآورد که اساساً توانایی ساختن بازار، هدایت توسعه و مقاومت در برابر منطق کوتاهمدت سرمایه را داشته باشند؟
به همین اعتبار، شبح تورم را نباید تنها یکی از مهمترین آثار سالهای اخیر درباره اقتصاد چین دانست. اهمیت این کتاب در آن است که یکی از بدیهیترین مفاهیم اقتصاد مدرن را دوباره به مسئلهای نظری تبدیل میکند و نشان میدهد آنچه دههها «طبیعی» تصور میشد، در واقع محصول تاریخی تصمیمهای سیاسی، نهادهای حقوقی، ظرفیتهای دولتی و تعارضهای اجتماعی است. این همان کاری است که آثار ماندگار علوم اجتماعی انجام میدهند: آنها جهان را سادهتر توضیح نمیدهند، بلکه بداهتهای آن را فرو میریزند و امکان اندیشیدن به پرسشهایی را فراهم میکنند که پیش از آن حتی به چشم نمیآمدند. از این منظر، سهم ماندگار ایزابلا وبر نه صرفاً بازنویسی تاریخ اصلاحات چین، بلکه بازگشودن افقی تازه برای اقتصاد سیاسی قرن بیستویکم است؛ افقی که در آن، تاریخ، سیاست، دولت، سرمایه و بازار دیگر نه مفاهیمی مستقل، بلکه ابعادی بههمپیوسته از یک مسئله واحد تلقی میشوند.


نظرها
نظری وجود ندارد.