پیش از آنکه دوباره از ضرورت سازماندهی بگوییم
بهزاد تشکر ـ مسئلهٔ امروز چپ ایران این نیست که آیا سازماندهی ضروری است یا نه. همهٔ ما پاسخ این پرسش را میدانیم. مسئله این است که سازمانیابی در شرایط واقعی جامعهٔ امروز ایران چگونه ممکن میشود، چه شرایط و روابطی آن را ممکن یا ناممکن میکنند و چه ظرفیتها و روابطی را میتوان در تجربه و عمل جمعی ساخت و تقویت کرد؟

حس رهایی یا اقتداری ناشی از سازماندهی؟ تابلوی بلشویک، اثر بوریس کوستودیف (۱۹۲۰)

چپ ایران دستکم چهار دهه است که از ضرورت سازماندهی، تشکلیابی، ایجاد صف مستقل کارگران و زحمتکشان، پیوند با مبارزات اجتماعی و ضرورت ایجاد یک نیروی سیاسی انقلابی سخن میگوید. صدها و شاید هزاران مقاله، بیانیه، سخنرانی و بحث نظری در این باره منتشر شده است و هر نسل، با زبان و مفاهیم خود، به همان مسئله بازگشته است، پراکندگی چپ، فقدان سازمانیابی، گسست میان نیروهای سیاسی و جنبشهای اجتماعی و ضرورت ایجاد تشکلهای پایدار. اما امروز، پس از دههها تکرار، شاید لازم باشد یک پرسش ناخوشایندتر را از خود بپرسیم. اگر سازماندهی این همه ضروری است، چرا هنوز نمیتوانیم آن را در مقیاس اجتماعی و در شرایط واقعی زندگی مردم به پیش ببریم؟ مسئله دیگر کمبود ادبیات دربارهٔ «ضرورت سازماندهی» نیست. مسئله این است که آیا ما واقعاً میدانیم سازمانیابی در جامعهٔ امروز ایران چگونه ممکن میشود؟ شاید زمان آن رسیده باشد که به جای تکرار بیپایان ضرورت سازماندهی، خودِ این ضرورت را به یک مسئلهٔ عملی، پژوهشی و مشترک تبدیل کنیم، زیرا تکرار یک ضرورت، هنگامی که راه تحقق آن همچنان ناشناخته باقی مانده است، سرانجام میتواند نتیجهای معکوس داشته باشد و به جای آنکه اهمیت مسئله را افزایش دهد، به تدریج آن را به عبارتی آشنا و بیاثر تبدیل کند. این تغییر نقطهٔ عزیمت از نظر روششناختی نیز برای سنت مارکسیستی بیگانه نیست. مارکس و انگلس در «ایدئولوژی آلمانی»، هنگامی که مقدمات روش ماتریالیستی خود را توضیح میدهند، از فرضها و صورتهای دلخواه آغاز نمیکنند، بلکه نقطهٔ عزیمت را افراد واقعی، فعالیت آنان و شرایط مادیای میدانند که در آن زندگی میکنند، شرایطی که بخشی از آن را از پیش مییابند و بخشی دیگر در جریان فعالیت خود تولید میکنند. در همان متن نیز کمونیسم نه وضعیتی معرفی میشود که باید واقعیت را با آن منطبق کرد، بلکه «جنبش واقعیای» است که وضع موجود را برمیاندازد و شرایط آن از مقدمات موجود برمیخیزد. ۱
مسئله از کجا آغاز میشود؟ بخش قابل توجهی از نیروهای باسابقهٔ سیاسی، نظری و تشکیلاتی چپ ایران در خارج از کشور زندگی میکنند. بسیاری از آنان سالها تجربهٔ سیاسی، تشکیلاتی و نظری دارند و دربارهٔ سازمان، حزب، شورا، هسته، شبکه، جنبش و رابطه با طبقهٔ کارگر نوشته و سخن گفتهاند. اما در طرف دیگر، انسانهایی زندگی میکنند که قرار است کنشگران اصلی این سازمانیابی باشند، کارگر، کارمند، پرستار، معلم، راننده، بازنشسته، بیکار، زن یا مردی که بخش بزرگی از انرژی روزانهاش صرف تأمین ابتداییترین نیازهای زندگی میشود. آیا واقعاً میدانیم زندگی آنان چگونه میگذرد؟ آیا میدانیم چه مقدار از وقت و انرژی آنان صرف کار، رفتوآمد، مراقبت از خانواده، درمان، بدهی، اجارهخانه و تلاش برای زنده ماندن میشود؟ آیا میدانیم ترس از اخراج، بازداشت، از دست دادن درآمد یا به خطر افتادن خانواده چه تأثیری بر امکان ایجاد یک رابطهٔ سیاسی پایدار دارد؟ آیا میدانیم یک کارگر یا پرستار چگونه میتواند به همکار خود اعتماد کند؟ و مهمتر از همه، آیا میدانیم چه زمانی و چگونه یک رابطهٔ فردی میتواند به رابطهای جمعی و سپس به سازمانیابی پایدار تبدیل شود؟ شاید از همین زاویه باشد که «پرسشنامهٔ کارگری» مارکس در سال ۱۸۸۰ هنوز برای ما اهمیت روششناختی دارد. مارکس در آن متن از ارائهٔ یک فرم سازمانی ازپیش تعیین شده آغاز نمیکند، بلکه صد پرسش مشخص دربارهٔ محل کار، ترکیب نیروی کار، شرایط جسمی و بهداشتی کار، ساعات کار، رفتوآمد، قرارداد، اخراج، دستمزد، اجاره و هزینههای زندگی، انجمنهای مقاومت، اعتصابها، حمایت متقابل، صندوقهای بیماری و حوادث و شرایط عمومی زندگی کارگران طرح میکند. هدف در اینجا نسخهبرداری از آن پرسشنامه برای ایران امروز نیست، بلکه توجه به نقطهٔ عزیمت آن است، شناخت دقیق شرایطی که کارگران واقعاً در آن کار و زندگی و مبارزه میکنند و تولید شناخت از خلال تجربهٔ کسانی که خود درون این مناسبات قرار دارند. ۲
گاهی فاصلهٔ میان نظریهٔ سازماندهی و واقعیت زندگی به شکل دردناکی آشکار میشود. رفیقی را تصور کنیم که میخواهد با کارگری دربارهٔ ایجاد یک هستهٔ سیاسی صحبت کند. نخستین پاسخ آن کارگر ممکن است نه یک بحث سیاسی، بلکه این باشد که «همسرم بیمار است. پول درمان ندارم. اجارهخانه عقب افتاده. اگر میتوانی به من کمک کنی، اول این مشکل را حل کنیم.» در چنین لحظهای، آیا پاسخ ما واقعاً میتواند فقط «سازماندهی» باشد؟ و خودِ آن رفیق سازماندهنده چه وضعیتی دارد؟ شاید او نیز بدهکار، بیکار، اخراجشده یا گرفتار همان مشکلات اقتصادی باشد. اینجا مسئله فقط فقدان آگاهی سیاسی نیست. شرایط مادی زندگی، امنیت، زمان، اعتماد، روابط اجتماعی و امکان بقا، بخشی از خودِ مسئلهٔ سازمانیابی هستند. اگر این واقعیت را نبینیم، ممکن است به جای سازماندهی انسانهای واقعی، در حال طراحی سازمان برای انسانهایی باشیم که در واقعیت وجود خارجی ندارند. اما پرسش ما در اینجا نمیتواند فقط این باشد که این نیازهای مادی چه موانعی در برابر فعالیت سیاسی ایجاد میکنند. باید همزمان پرسید کدامیک از همین تجربهها و نیازهای مشترک میتوانند زمینهٔ شکلگیری رابطه و کنش جمعی شوند. دستمزد، درمان، اجاره، امنیت شغلی، زمان کار، مراقبت از خانواده و دیگر مسائل زندگی روزمره فقط عواملی نیستند که امکان فعالیت سیاسی را محدود میکنند، بلکه میتوانند همان نقاطی باشند که تجربهٔ فردی در آنها به تجربهای مشترک تبدیل میشود و امکان همبستگی و عمل جمعی شکل میگیرد.
اما مسئله فقط «چپ خارج از کشور» نیست و این پرسش را نیز نباید به تقابل سادهٔ «خارج و داخل» تبدیل کرد. در داخل ایران هم بسیاری از نیروهای پیشرو به دلایل امنیتی، اخراج از کار، سرکوب، مهاجرت اجباری، محدودیت ارتباطی یا شرایط دشوار زندگی، از شبکههای اجتماعی و مبارزاتی پیشین خود جدا شدهاند. بنابراین مسئلهٔ ما این نیست که «چپ خارج از کشور چگونه باید چپ و کارگران داخل کشور را سازماندهی کند؟» این صورتبندی از ابتدا ما را به خطا میبرد. مسئله این است که نیروهای پراکندهای که در موقعیتهای متفاوت داخل و خارج ایران قرار دارند، چگونه میتوانند در یک تلاش مشترک، واقعیت سازمانیابی را بشناسند و راههای ممکن آن را بیازمایند. رفیقی که در ایران با کارگران، پرستاران، معلمان یا دیگر زحمتکشان ارتباط دارد، دانشی از واقعیت اجتماعی دارد که هیچ کتاب و مقالهای نمیتواند جای آن را بگیرد. رفیقی که سالها در خارج دربارهٔ تاریخ سازمانهای کارگری و تجربهٔ احزاب انقلابی مطالعه کرده است، دانش دیگری دارد. رفیقی که از یک سازمان سیاسی جدا شده یا اخراج شده، تجربهٔ دیگری از موانع درونی سازمانیابی دارد. همهٔ این تجربهها باید بتوانند در یک فرایند مشترک به دانش جمعی تبدیل شوند. این تأکید بر کنشگری خودِ کارگران و بر پیوند میان موقعیتها و تشکلهای پراکنده نیز سابقهای روشن در سنت مارکسیستی دارد. در قواعد انترناسیونال اول، رهایی طبقهٔ کارگر وظیفهای دانسته میشود که باید به دست خودِ طبقهٔ کارگر تحقق یابد و در همان حال بر ایجاد وسیلهای برای ارتباط و همکاری میان انجمنهای کارگری موجود و ترکیب حرکتهای هنوز پراکنده تأکید میشود. ۳ برای بحث ما، اهمیت این تجربه نه در تکرار شکل تاریخی انترناسیونال، بلکه در حفظ هر دو سوی رابطه است، عاملیت کسانی که خود در مبارزه حضور دارند و ضرورت ساختن پیوند میان تجربههای پراکنده.
بنابراین چه پیشنهادی داریم؟ پیشنهاد ما تشکیل یک سازمان جدید، انحلال سازمانهای موجود یا کنار گذاشتن اختلافات سیاسی نیست. همچنین پیشنهاد نمیکنیم که همهٔ نیروهای چپ برای مدتی فعالیتهای دیگر خود را متوقف کنند. پیشنهاد بسیار سادهتر و در عین حال دشوارتر است. بیایید سازماندهی را از موضوعی که دربارهٔ آن سخن میگوییم به موضوعی تبدیل کنیم که آن را در واقعیت میآزماییم. بیایید نیروهای چپ انقلابی، چه سازمانیافته و چه مستقل، چه در داخل و چه در خارج از ایران، یک پرسش مشترک را دنبال کنند. چه چیزهایی امروز مانع سازمانیابی پایدار کارگران، زحمتکشان و نیروهای پیشرو در ایران هستند، چه روابط و ظرفیتهایی امکان آن را فراهم میکنند و تحت چه شرایطی میتوان این ظرفیتها را گسترش داد و بر موانع غلبه کرد؟ پاسخ را از پیش نهایی نکنیم. دربارهٔ هسته، حزب، شورا، شبکه یا هر شکل دیگری از سازمانیابی از پیش نسخه صادر نکنیم. این البته به معنای کنار گذاشتن تاریخ، نظریه و تجربههای پیشین نیست. تجربهٔ حزب، شورا، هسته، شبکه، اتحادیه و سازمانهای سیاسی، شکستها و دستاوردهای آنها بخشی از دانشی است که با خود حمل میکنیم، اما هیچکدام از این صورتها را نباید پیش از مواجهه با شرایط مشخص امروز به پاسخ نهایی تبدیل کنیم.
بلکه تجربههای واقعی را جمع کنیم، با یکدیگر به بحث بگذاریم، شکستها را پنهان نکنیم، تجربههای موفق را بررسی کنیم و از خود بپرسیم موانع واقعی سازمانیابی امروز چیست؟ نیازهای مادی و مبارزات روزمره چه رابطهای با سازمانیابی دارند؟ اعتماد چگونه ساخته میشود؟ یک رابطهٔ فردی چگونه به رابطهای جمعی تبدیل میشود؟ امنیت و سرکوب چگونه شکل سازمانیابی را تعیین میکنند؟ چه روابط و ظرفیتهایی اکنون وجود دارند که میتوان بر پایهٔ آنها چیزی ساخت؟ چه تجربههایی در ایران موفق بودهاند و چرا؟ چه تجربههایی شکست خوردهاند و چرا؟ چرا بسیاری از ارتباطات سیاسی پس از مدتی قطع میشوند؟ و اساساً آیا تصور ما از «سازمانیابی» هنوز با واقعیت جامعهٔ امروز ایران تناسب دارد؟ این پروژه نباید متعلق به یک حزب، سازمان، جریان یا فرد باشد و نباید به رقابتی تازه برای اثبات برتری یک مدل تشکیلاتی بر مدل دیگر تبدیل شود. هدف باید شناخت شرایط واقعی امکان سازمانیابی و آزمودن راههای غلبه بر موانع و تقویت این امکانها در عمل باشد.
زیرا اگر هنوز نمیدانیم انسانهایی که میخواهیم با آنان سازمان بسازیم چگونه زندگی میکنند، چه موانعی دارند و چه چیزی آنان را قادر میکند در کنار یکدیگر بایستند، هرچقدر هم دربارهٔ ضرورت سازماندهی سخن بگوییم، هنوز در سطح انتزاع باقی ماندهایم. شاید اکنون زمان آن رسیده باشد که این چرخه را متوقف کنیم و دیگر یک مقاله دربارهٔ ضرورت سازماندهی به مقالهٔ دیگری دربارهٔ ضرورت سازماندهی اضافه نکنیم. بیایید خودِ مسئله را به میدان عمل، تجربه، نقد و شناخت مشترک ببریم. با اینحال، شرایط امکان سازمانیابی را نیز نباید فقط مجموعهای از شرایط ازپیش موجود فهمید که وظیفهٔ ما صرفاً کشف آنهاست، زیرا بخشی از ظرفیتها و روابط لازم برای سازمانیابی در خودِ عمل جمعی ساخته میشوند. اعتماد میتواند از دل تجربهٔ مشترک شکل بگیرد، همبستگی میتواند هزینهٔ فردی ایستادگی را کاهش دهد، تقسیم مسئولیت میتواند استمرار را ممکنتر کند و تجربهٔ موفق یا حتی شکستی که فهم و تحلیل شده است میتواند ظرفیت تازهای برای عمل بعدی ایجاد کند. به این معنا، سازمانیابی فقط محصول شرایط موجود نیست، بلکه میتواند در جریان تجربه و مبارزه بخشی از ظرفیتها و روابط لازم برای دوام خود را نیز تولید و تقویت کند.
تا زمانی که نتوانستهایم پاسخهای واقعی برای این پرسشها پیدا کنیم، تکرار اینکه «سازماندهی ضروری است» نه تنها کافی نیست، بلکه ممکن است به تدریج خودِ مفهوم سازماندهی را از معنای عملی و تاریخیاش تهی کند. مسئلهٔ امروز چپ ایران این نیست که آیا سازماندهی ضروری است یا نه. همهٔ ما پاسخ این پرسش را میدانیم. مسئله این است که سازمانیابی در شرایط واقعی جامعهٔ امروز ایران چگونه ممکن میشود، چه شرایط و روابطی آن را ممکن یا ناممکن میکنند و چه ظرفیتها و روابطی را میتوان در تجربه و عمل جمعی ساخت و تقویت کرد؟ این پرسشی است که دیگر نمیتوانیم فقط دربارهٔ آن بنویسیم. باید آن را با زندگی واقعی، تجربهٔ واقعی و مبارزهٔ واقعی پاسخ دهیم.
پانویس:
۱. کارل مارکس و فریدریش انگلس، «ایدئولوژی آلمانی»، بخش نخست، «فویرباخ». مارکس و انگلس در صورتبندی مقدمات روش ماتریالیستی بر افراد واقعی، فعالیت آنان و شرایط مادی زندگیشان تأکید میکنند و در همان بخش کمونیسم را «جنبش واقعی»ای مینامند که شرایط آن از مقدمات موجود برمیخیزد.
۲. کارل مارکس، «پرسشنامهٔ کارگری»، منتشرشده در « La Revue socialiste»مجلهٔ سوسیالیستی فرانسوی در پاریس، ۲۰ آوریل ۱۸۸۰. متن شامل صد پرسش است که از شرایط مشخص کار و زندگی آغاز میشود و تا انجمنهای مقاومت، اعتصابها، همیاری، صندوقهای حمایتی و شرایط عمومی زندگی کارگران ادامه پیدا میکند.
۳. «قواعد انجمن بینالمللی کارگران»، قواعد موقت ۱۸۶۴ و نسخهٔ انگلیسی مصوب ۱۸۶۷. این اسناد بر خودرهایی طبقهٔ کارگر، ضرورت همبستگی میان بخشهای مختلف کار و ایجاد ارتباط و همکاری میان انجمنهای کارگری موجود تأکید میکنند.


نظرها
نظری وجود ندارد.