آگاهی، فردیت و بحران سازمانیابی در جنبش چپ؛ آیا رشد آگاهی به پراکندگی میانجامد؟
بهزاد تشکر ـ چرا نیروهای چپ، با وجود دسترسی بیسابقه به دانش، بیش از گذشته دچار پراکندگیاند؟ آیا افزایش آگاهی الزاماً به همبستگی سیاسی میانجامد یا میتواند به تکثر و واگرایی دامن بزند؟ این مقاله با بازخوانی اندیشههای مارکس، لوکاچ، گرامشی و آلتوسر، استدلال میکند که بحران امروز چپ نه بحران آگاهی، بلکه بحران سازمانیابی و فقدان میانجیهایی است که بتوانند آگاهی متکثر را به کنش جمعی تبدیل کنند.

تصویری از اعتراضات در خیابان چراغ برق تهران ـ دوشنبه ۱۵ دی ۱۴۰۴ ـ عکس از ویدئوهای منتشرشده در شبکههای اجتماعی

در میان مسائل نظری و عملی جنبش چپ معاصر، کمتر موضوعی را میتوان یافت که به اندازهٔ رابطهٔ میان آگاهی و وحدت سیاسی اهمیت داشته باشد. تقریباً همهٔ گرایشهای چپ، با وجود اختلافات گستردهٔ نظری، بر یک اصل مشترک تأکید دارند: بدون رشد آگاهی اجتماعی و سیاسی، نمیتوان به رهایی انسان دست یافت. اما تجربهٔ چند دههٔ اخیر پرسشی را پیش روی ما قرار داده است که پاسخ به آن ساده نیست. اگر آگاهی تا این اندازه مهم است، چرا در دورهای که دسترسی به دانش سیاسی از هر زمان دیگری بیشتر شده، نیروهای چپ با سطوح بیسابقهای از پراکندگی و چندپارگی روبهرو هستند؟ چرا افزایش مطالعه، گسترش آموزش، فراگیری اینترنت، توسعهٔ شبکههای ارتباطی و دسترسی گسترده به منابع نظری، بهجای ایجاد همگرایی بیشتر، در بسیاری موارد به تکثر روزافزون گرایشها و اختلافات منجر شده است؟ آیا ممکن است خود رشد آگاهی به یکی از عوامل پراکندگی تبدیل شده باشد؟
این پرسش در نگاه نخست شاید پارادوکسیکال به نظر برسد، اما یکی از بنیادیترین مسائل فلسفهٔ سیاسی معاصر را در خود نهفته دارد. در گذشته، بخش بزرگی از فعالان سیاسی از مجموعهای محدود از منابع فکری تغذیه میشدند، دسترسی به کتابها دشوار بود، ترجمهها اندک بود و احزاب و سازمانها نقش اصلی را در انتقال دانش سیاسی ایفا میکردند. در چنین شرایطی، امکان شکلگیری جهانبینیهای نسبتاً همگن بیشتر بود. امروز اما یک فعال جوان میتواند در زمانی کوتاه با طیف وسیعی از سنتهای سوسیالیستی، مارکسیستی، انتقادی، فمینیستی و زیستمحیطی آشنا شود و همین وفور منابع، بهطور طبیعی تکثر تفسیرها را نیز افزایش میدهد. از این زاویه، رشد آگاهی واقعاً میتواند به افزایش اختلافات نظری و در نهایت پراکندگی سیاسی منجر شود. اما آیا این نتیجهگیری برای یک تحلیل مارکسیستی کافی است؟
در اینجا خطری جدی پنهان است: ایدهآلیسم. اگر پراکندگی سیاسی را صرفاً نتیجهٔ رشد آگاهی بدانیم، ناخواسته به توضیحی نزدیک میشویم که پدیدههای اجتماعی را از درون تحولات فکری افراد استخراج میکند. یکی از بنیادیترین آموزههای ماتریالیسم تاریخی آن است که آگاهی انسانها در خلأ شکل نمیگیرد، بلکه محصول زندگی اجتماعی، مناسبات تولید و روابط واقعی انسانها با یکدیگر است. بنابراین پرسش اساسی این نیست که چرا انسانها بیشتر میدانند، بلکه این است که چرا این دانستن، در یک دورهٔ تاریخی معین، به واگرایی سیاسی منجر میشود. اگر مارکس با این مسئله روبهرو میشد، احتمالاً نمیپرسید چرا افراد دیدگاههای متفاوتی پیدا کردهاند، بلکه میپرسید چه شرایط اجتماعی و مادیای باعث شدهاند که این تفاوتها به عامل پراکندگی تبدیل شوند.
این جابهجایی پرسش، توجه ما را از ذهن افراد به ساختارهای اجتماعی منتقل میکند. در بسیاری از دورههای تاریخی جنبش کارگری، اختلافات نظری بسیار شدید بوده است. درون انترناسیونال اول، انترناسیونال دوم و حتی جنبشهای انقلابی قرن بیستم، شکافهای نظری و سازمانی فراوانی وجود داشت و نباید گذشته را بهصورت دورهای یکدست و بیتضاد تصویر کرد. جنبشهای تاریخی چپ، با وجود سازمانهای تودهای، اتحادیهها، احزاب گسترده و تجربههای مشترک، خود نیز با انشعابها، منازعات نظری و بحرانهای سازمانی جدی روبهرو بودند. اما تفاوت مهم این بود که کارخانه، محلهٔ کارگری، اتحادیه، حزب و میدانهای واقعی مبارزه، ظرفیتهایی برای پیوند، تداوم و تجربهٔ مشترک فراهم میکردند. وقتی هزاران یا میلیونها نفر درگیر مبارزهای مشترک هستند، اختلافات نظری همچنان باقی میمانند، اما همه چیز را تعیین نمیکنند. وحدت سیاسی صرفاً محصول توافق نظری نیست، بلکه بخش مهمی از وحدت از دل تجربهٔ مشترک پدید میآید و افراد نه فقط از طریق اندیشه، بلکه از طریق عمل نیز به یکدیگر پیوند میخورند.
اگر امروز پراکندگی بیشتری مشاهده میشود، بخشی از علت آن نه در رشد آگاهی بهخودیخود، بلکه در کاهش، فرسایش یا دگرگونی اشکال مختلف مبارزه و زیست جمعی است که در گذشته زمینهٔ همگرایی را فراهم میکردند. جامعهٔ معاصر از یک سو آگاهترین افراد تاریخ را تولید کرده است، اما از سوی دیگر، فردگراترین انسانهای تاریخ را نیز پرورش داده است. سرمایهداری متأخر دسترسی به دانش را گسترش داده، اما بسیاری از اشکال سنتی همبستگی اجتماعی را تضعیف کرده است. در نتیجه، آگاهی و فردیت با سرعتی بیش از ظرفیت سازمانیابی جمعی رشد کردهاند و امروز با پدیدهای روبهرو هستیم که در گذشته کمتر دیده میشد: انبوهی از افراد بسیار آگاه که در عمل سیاسی مشترک ناتواناند.
پس رشد آگاهی واقعاً میتواند به افزایش تنوع فکری، استقلال نظری و اختلافات منجر شود، اما این توضیح بهتنهایی کافی نیست، زیرا اختلافات نظری در همهٔ دورانها وجود داشتهاند. آنچه نیازمند توضیح است، شرایطی است که این اختلافات را به عامل پراکندگی سیاسی تبدیل میکند. از این نظر، مسئلهٔ اصلی نه خود آگاهی، بلکه رابطهٔ میان آگاهی، فردیت، شرایط مادی سازمانیابی و کنش جمعی است.
برای فهم این رابطه، باید خود مفهوم آگاهی را نیز دقیقتر کرد. در تلقی رایج، آگاهی غالباً به معنای افزایش اطلاعات در نظر گرفته میشود: هرچه فرد کتاب بیشتری بخواند، اخبار بیشتری دنبال کند و نظریههای بیشتری بشناسد، آگاهتر محسوب میشود. اما برای مارکس، آگاهی صرفاً انباشت اطلاعات نیست. ممکن است فردی هزاران صفحه کتاب خوانده باشد و همچنان درکی سطحی از واقعیت اجتماعی داشته باشد؛ در مقابل، ممکن است فردی دانش نظری محدودی داشته باشد، اما رابطهٔ میان زندگی روزمرهٔ خود و ساختارهای کلان اجتماعی را بهخوبی درک کند. به همین دلیل، باید میان اطلاعات، آگاهی تاریخی و آگاهی قابل اتصال تمایز گذاشت. اطلاعات میتواند پراکنده، فردی و حتی بیاثر باشد. آگاهی تاریخی زمانی شکل میگیرد که فرد بتواند تجربهٔ زیستهٔ خود را در نسبت با کلیت جامعه بفهمد. اما آگاهی قابل اتصال گامی فراتر است: آن نوع آگاهیای است که میتواند وارد رابطه، مسئولیت، سازمان و کنش جمعی شود.
آگاهی در سرمایهداری مادهای خنثی، پاک و آماده برای سازمانیابی نیست. آنچه آگاهی عمومی نامیده میشود، درون مناسبات اجتماعی معینی تولید میشود و با ایدئولوژی، شیءوارگی، رقابت، نمایش و فردگرایی درآمیخته است. بنابراین مسئله فقط این نیست که آگاهی را افزایش دهیم و بعد آن را به سازمان تبدیل کنیم. مسئله نه اتصال سادهٔ آگاهی موجود به سازمان، بلکه ساختن آگاهی قابل اتصال است. باید پرسید کدام نوع آگاهی، در چه شرایطی، قابلیت تبدیل شدن به کنش جمعی دارد، زیرا بخشی از آنچه امروز آگاهی نامیده میشود، اساساً پراکنده، رسانهای، فردی و بیپیوند است و بهجای آنکه انسان را به عمل جمعی نزدیک کند، او را در انبوهی از موضعها، تفسیرها و تمایزهای فردی رها میکند. آگاهی نه دارایی خالص، بلکه میدان نبرد است.
گئورگ لوکاچ شاید یکی از مهمترین متفکرانی باشد که این مسئله را صورتبندی کرد. از نظر لوکاچ، ویژگی بنیادی جامعهٔ سرمایهداری آن است که انسانها را از درک کلیت اجتماعی بازمیدارد. هر فرد با بخش کوچکی از واقعیت مواجه میشود: کارگر با محیط کار خود، کارمند با ادارهٔ خود، مصرفکننده با بازار، رأیدهنده با انتخابات، اما ارتباط این اجزا با کل ساختار اجتماعی پنهان میماند. لوکاچ این وضعیت را نوعی شیءوارگی مینامد. شیءوارگی فقط خطای ذهنی یا انحراف فردی نیست، بلکه وضعیتی ساختاری است که در آن روابط اجتماعی به شکل چیزها ظاهر میشوند و مناسبات انسانی در قالب روابط میان اشیا تجربه میشوند. در چنین شرایطی، آگاهی سالم و ناب وجود ندارد که بتوان آن را بیواسطه به سازمان تبدیل کرد؛ با آگاهیهایی روبهرو هستیم که هر کدام بخشی از واقعیت را میبینند و بخشهایی دیگر را پنهان میکنند. در لوکاچ، مسئلهٔ کلیت فقط دیدن تصویر بزرگ نیست، بلکه با موقعیت تاریخی پرولتاریا و امکان شکستن شیءوارگی پیوند دارد، یعنی آگاهی طبقاتی صرفاً نوعی شناخت نظری نیست، بلکه امکان تاریخیِ دیدن رابطهٔ اجزا با کل، از درون موقعیت طبقاتی و مبارزهٔ واقعی است.
از این نظر، افزایش اطلاعات الزاماً به معنای افزایش آگاهی نیست. حتی وفور اطلاعات میتواند به ضد خود تبدیل شود، زیرا ذهن فرد در میان انبوه دادههای پراکنده غرق میشود و توانایی دیدن کلیت را از دست میدهد. ما در عصری زندگی میکنیم که بیش از هر زمان دیگری با اطلاعات احاطه شدهایم، اما همزمان شاید کمتر از گذشته قادر به دیدن تصویر کلی باشیم. یکی از ویژگیهای دوران ما این است که شکاف میان اطلاعات و فهم دائماً در حال افزایش است. انباشت اطلاعات میتواند به فهم بینجامد، اما میتواند به پراکندگی ذهنی نیز منجر شود. به همین دلیل، بخشی از بحران کنونی چپ را باید نتیجهٔ اشتباه گرفتن افزایش اطلاعات با رشد آگاهی تاریخی دانست.
اما حتی اگر از مسئلهٔ کلیت عبور کنیم، هنوز پرسش مهم دیگری باقی میماند: چرا انسانهایی که از شرایط خود آگاهاند، الزاماً به نیرویی جمعی تبدیل نمیشوند؟ گرامشی برای پاسخ به این پرسش اهمیت ویژهای دارد. او نشان داد که سلطهٔ سرمایهداری صرفاً بر زور اقتصادی یا سیاسی استوار نیست، بلکه از طریق هژمونی نیز عمل میکند؛ یعنی از طریق سازماندهی رضایت، ساختن عقل سلیم، شکل دادن به افق بدیهی جامعه و تبدیل جهانبینی خود به افق طبیعی زندگی اجتماعی. اما هژمونی فقط بر ناآگاهی متکی نیست. حتی افراد آگاه نیز درون میدان هژمونیک زندگی میکنند. سیاست رهاییبخش نیز از بیرون این میدان آغاز نمیشود، بلکه باید بتواند عناصر پراکنده، متناقض و گاه متعارض آگاهی موجود را در صورتبندی تازهای کنار هم قرار دهد. سیاست در این معنا، محصول پاکسازی آگاهی نیست، بلکه مداخله در ساختارهای تولید آگاهی و شکل دادن به امکانهای تازهٔ فهم و عمل جمعی است.
یکی از مهمترین ویژگیهای هژمونی سرمایهداری متأخر، فردگرایی است. سرمایهداری معاصر نه فقط شیوهٔ تولید کالا، بلکه شیوهٔ تولید سوژه نیز هست. در این نظام، انسانها دائماً تشویق میشوند که خود را پیش از هر چیز بهعنوان فرد تعریف کنند: موفقیت فردی، هویت فردی، انتخاب فردی، سبک زندگی فردی. حتی بسیاری از اشکال کنش سیاسی نیز در قالب پروژههای فردی بازتعریف میشوند. نتیجه آن است که رشد آگاهی اغلب در چهارچوبی اساساً فردگرایانه صورت میگیرد. فرد میآموزد مستقل بیندیشد، اما کمتر میآموزد چگونه به بخشی از یک ارادهٔ جمعی تبدیل شود. البته باید میان فردیت رهاییبخش و فردگرایی سرمایهدارانه تمایز گذاشت. استقلال فکری، نقد فردی و امتناع از اطاعت کورکورانه، خود دستاوردهای مهمیاند و هیچ سیاست رهاییبخشی نمیتواند خواهان نابودی آنها باشد. مسئله این نیست که فردیت زیاد شده است، بلکه این است که شکلهای تازهای از سازمانیابی ساخته نشدهاند که بتوانند این فردیت آگاه را به مسئولیت جمعی، تصمیم مشترک و پاسخگویی پیوند دهند.
آلتوسر این بحث را یک گام جلوتر میبرد. او نشان میدهد که انسانها صرفاً موجوداتی نیستند که آزادانه جهان را مشاهده کنند و سپس تصمیم بگیرند. هر جامعهای دستگاههای ایدئولوژیک خاص خود را دارد: مدرسه، رسانه، خانواده، دانشگاه، فرهنگ عمومی و دهها نهاد دیگر. این نهادها نه فقط اطلاعات منتقل میکنند، بلکه نوع خاصی از انسان را تولید میکنند. به تعبیر آلتوسر، افراد بهعنوان سوژه فراخوانده میشوند، یعنی خود را در قالبهای معینی بازمیشناسند. از این نظر، مسئلهٔ اصلی این نیست که مردم چقدر میدانند، بلکه این است که دانستن آنان در چه قالبهای ایدئولوژیکی سازمان مییابد. سرمایهداری میتواند حتی بخشی از دانش انتقادی را نیز جذب و بازتولید کند. به همین دلیل، افزایش آگاهی بهخودیخود تضمینکنندهٔ شکلگیری سوژههای جمعی و رهاییبخش نیست.
اگر این سه خط فکری را کنار هم بگذاریم، روشنتر میشود که مسئلهٔ آگاهی در جنبش چپ را نمیتوان به افزایش یا کاهش اطلاعات فروکاست. از لوکاچ، مسئلهٔ شیءوارگی و ضرورت دیدن رابطهٔ جزء و کل در دل مبارزه به دست میآید؛ از گرامشی، مسئلهٔ هژمونی، عقل سلیم و نبرد بر سر صورتبندی آگاهی عمومی؛ و از آلتوسر، مسئلهٔ تولید سوژه و این نکته که انسانها دانستن خود را در قالبهایی معین تجربه میکنند. نتیجهٔ مشترک این است که سیاست نه بر پایهٔ آگاهی یکدست، بلکه بر پایهٔ آگاهی متضاد ممکن میشود.
اینجا پرسشی تعیینکننده برای خود جنبش چپ پدیدار میشود: اگر دستگاههای ایدئولوژیک سوژه تولید میکنند، آیا خود حزب، سازمان و تشکل سیاسی نیز نمیتوانند سوژهٔ فرمانبر، فرقهای، مرکزپذیر و غیرپاسخگو تولید کنند؟ سازمانی که قرار است آگاهی را به کنش جمعی تبدیل کند، اگر مناسبات درونی خود را بر اطاعت، حذف اختلاف، سرکوب نقد و تمرکز بسته بنا کند، خود به بخشی از همان بحرانی تبدیل میشود که میخواهد از آن عبور کند. در چنین وضعیتی، سازمان دیگر میانجی رهایی نیست، بلکه شکل دیگری از انقیاد سیاسی میشود. بنابراین نقد سازمانیابی در جنبش چپ فقط نقد نبود سازمان نیست، نقد شکلهای سازمانیای نیز هست که به نام وحدت، استقلال فکری را میبلعند و به نام انضباط، امکان نقد و اختلاف را از بین میبرند.
تناقض آزادی و وحدت از همینجا به یکی از عمیقترین تناقضهای سیاست رهاییبخش تبدیل میشود. هرچه انسانها آگاهتر میشوند، استقلال فکری بیشتری به دست میآورند، اما همین استقلال فکری میتواند دستیابی به توافق جمعی را دشوارتر کند. آگاهی آزادی میآورد، آزادی تنوع میآورد و این تنوع، اگر میانجیهای سازمانی مناسب وجود نداشته باشند، میتواند به اختلاف و پراکندگی منجر شود. در عین حال، بدون آزادی و تنوع نیز هیچ وحدت آگاهانهای امکانپذیر نیست. بسیاری از جنبشهای چپ معاصر نمیخواهند به اشکال اقتدارگرای وحدت بازگردند، اما هنوز نتوانستهاند شکلهای جدیدی از وحدت را متناسب با سطح جدید آگاهی، فردیت و تکثر ایجاد کنند. پس پرسش این نیست که آیا رشد آگاهی موجب پراکندگی میشود یا نه، بلکه این است که چرا در شرایط کنونی، رشد آگاهی بیش از آنکه به سازمانیابی منجر شود، به تکثر بدون وحدت منجر میشود.
رشد آگاهی بیتردید به افزایش استقلال فکری، تکثر نظری و تنوع تحلیلها منجر شده است، اما این واقعیت توضیح نمیدهد که چرا بخش بزرگی از نیروهای چپ معاصر در تبدیل این آگاهیها به کنش جمعی ناتوان ماندهاند. بحران کنونی چپ، پیش از آنکه بحران آگاهی باشد، بحران شکلهای تاریخی سازمانیابی است. مسئله آن است که سازوکارهای تبدیل دانایی فردی، آگاهی متناقض و تجربههای پراکنده به ارادهٔ جمعی دچار بحران شدهاند.
بخش بزرگی از سنت چپ مدرن در شرایطی شکل گرفت که جامعهٔ صنعتی، تمرکز نیروی کار و اشکال معینی از زندگی جمعی وجود داشت: کارخانههای بزرگ، محلههای کارگری، سازمانهای تودهای، احزاب گسترده، اتحادیههای فراگیر، باشگاههای فرهنگی و نهادهایی که انسانها را بهصورت روزمره در تماس با یکدیگر قرار میدادند. در چنین شرایطی، سازمانیابی تا حد زیادی بر بستر زندگی واقعی مردم شکل میگرفت و آگاهی از خلال تجربهٔ مشترک تولید و بازتولید میشد. اما سرمایهداری متأخر بسیاری از این اشکال را دگرگون کرده است. جهان کار پراکندهتر شده، بیثباتکاری گسترش یافته، کار پلتفرمی و دورکاری اشکال تازهای از انزوا و رقابت فردی ایجاد کردهاند، مهاجرت و جابهجاییهای مداوم پیوندهای پایدار اجتماعی را ضعیفتر کردهاند، محلههای کارگری قدیمی در بسیاری از جاها فرسوده یا متلاشی شدهاند و بخش بزرگی از ارتباطات سیاسی و اجتماعی به فضای مجازی منتقل شده است. بحران امروز را نمیتوان صرفاً با ارجاع به اشتباهات نظری این یا آن جریان توضیح داد. ما با دگرگونی عمیقتری روبهرو هستیم: دگرگونی در خود شرایط مادی سازمانیابی.
عصر دیجیتال یکی از بزرگترین تناقضهای تاریخ را پدید آورده است. انسانها بیش از هر زمان دیگری به یکدیگر متصلاند و همزمان بیش از هر زمان دیگری پراکندهاند. هر فرد میتواند در چند ثانیه با هزاران نفر ارتباط برقرار کند، اما ممکن است در زندگی واقعی خود هیچ پیوند پایدار سازمانی نداشته باشد. شبکههای ارتباطی گسترش یافتهاند، اما شبکه الزاماً سازمان نیست. اطلاعرسانی الزاماً کنش جمعی تولید نمیکند و همفکری الزاماً به همعملی منجر نمیشود. شبکهها در بسیج اولیه توانمندند، اما در حفظ حافظهٔ تاریخی، انتقال تجربه، تداوم مبارزه، ایجاد مسئولیت جمعی و ساختن استراتژی بلندمدت غالباً ناتواناند.
در برابر این وضعیت، دو پاسخ افراطی شکل گرفته است. پاسخ نخست، نوستالژی برای اشکال گذشته است؛ گویی کافی است مدلهای سازمانی قرن بیستم بازسازی شوند تا بحران کنونی نیز حل شود. این نگاه تغییرات عظیم اجتماعی چند دههٔ اخیر را نادیده میگیرد و بحرانها، انشعابها و اقتدارگراییهای درونی همان سنتهای سازمانی را نیز کمرنگ میکند. جامعهای که آن سازمانها در آن شکل گرفتند، دیگر به همان شکل وجود ندارد یا بسیار محدود شده است. پاسخ دوم، ستایش شبکههای آزاد و غیرمتمرکز است، گویی دوران سازمانهای پایدار به پایان رسیده و شبکه میتواند جایگزین هر نوع سازمان شود. تجربهٔ سالهای اخیر محدودیتهای این تصور را نیز نشان داده است. بنابراین مسئله نه بازگشت ساده به گذشته است و نه ستایش سادهٔ پراکندگی، بلکه یافتن اشکال جدیدی از سازمانیابی است که بتوانند میان استقلال فردی و عمل جمعی پلی برقرار کنند.
وقتی از بحران سازمانیابی سخن میگوییم، نباید تصور شود که هدف بازگشت به وحدتهای گذشته است. بخش مهمی از وحدتهای تاریخی جنبشهای سیاسی بر پایهٔ محدودیت دسترسی به اطلاعات، اقتدارهای فکری و تمرکز شدید تشکیلاتی شکل گرفته بودند. امروز افراد آگاهترند، مستقلتر میاندیشند و کمتر حاضرند قضاوت خود را بهطور کامل به رهبران، احزاب یا نهادها واگذار کنند. این تحول صرفاً یک مشکل نیست، بلکه دستاوردی تاریخی نیز هست. هدف باید ساختن اشکال جدیدی از همبستگی باشد که با سطح کنونی آگاهی، فردیت و تکثر سازگار باشند.
آگاهی را نیز باید از نو در نسبت با عمل فهمید. آگاهی زمانی به نیروی تاریخی تبدیل میشود که بتواند میان افراد پیوند برقرار کند. آگاهیای که صرفاً در سطح فردی باقی بماند، هرچند ارزشمند است، الزاماً به تغییر اجتماعی منجر نمیشود. آگاهی دو بعد دارد: فهم جهان و توانایی عمل در جهان. بحران کنونی دقیقاً در فاصلهٔ میان این دو بعد شکل گرفته است. ما بیش از گذشته جهان را تفسیر میکنیم، اما کمتر از گذشته قادر به تغییر آن هستیم.
بنابراین آگاهی و سازمانیابی را نباید در برابر یکدیگر قرار داد. آگاهی بدون سازمان به پراکندگی روشنفکرانه میانجامد و سازمان بدون آگاهی به بوروکراسی و جزماندیشی ختم میشود. تاریخ چپ سرشار از تجربهٔ هر دو انحراف است: جریانهایی که در انبوه مباحث نظری غرق شدند، اما نتوانستند به نیرویی اجتماعی تبدیل شوند، و سازمانهایی که به نام وحدت، استقلال فکری را سرکوب کردند و به ساختارهایی بسته و غیرخلاق بدل شدند. چالش امروز عبور از هر دو بنبست است، یعنی ساختن شکلی از سازمانیابی که آگاهی را پراکنده رها نکند و در عین حال، سازمان را به ماشین اطاعت و انقیاد بدل نسازد.
از اینجا میتوان به دو خطای رایج و دو توهم همراه آنها رسید. خطای اول، تصور آگاهی ناب است که باید کشف و سپس سازمان داده شود؛ توهمی که گمان میکند اگر آگاهی درست شود، سازمان بهطور طبیعی شکل میگیرد. خطای دوم، تصور این است که از دل آگاهی پراکنده، خودبهخود وحدت سیاسی بیرون میآید؛ توهمی که پراکندگی آگاهی را بدون ساختار پایدار، قادر به تولید کنش جمعی میداند. مارکسیسم نه با اولی موافق است و نه با دومی. آگاهی متضاد، آگاهی بیاثر نیست. درون همین آگاهی متناقض، شکافهایی وجود دارد: تجربهٔ زیسته با روایت رسمی در تضاد قرار میگیرد، کار روزمره با ایدئولوژی مسلط ناسازگار میشود، رنج واقعی با توضیحهای رسمی همخوانی ندارد. سیاست نه از آگاهی ناب شروع میشود، نه از وحدت آماده، بلکه از مداخله در همین میدان متناقض آگاهی و تجربه آغاز میشود. باید بتوان در دل آگاهی متضاد، شکافهای واقعی را دید و از همانجا امکان پیوند، مبارزه و سازمانیابی را ساخت.
نباید تصور کرد که چون آگاهی پراکنده است، پس باید ابتدا آن را متحد کرد و بعد سیاست ساخت. مسیر برعکس است. سیاست از دل همین پراکندگی آغاز میشود و در روند مبارزه، اشکال جدیدی از وحدت موقت و تاریخی ساخته میشود. این وحدت، حذف اختلافات نیست، بلکه سازماندهی آنهاست. البته هر اختلافی سازمانپذیر نیست. برخی اختلافها آنتاگونیستیاند و نیاز به مرزبندی دارند. اختلافی سازمانپذیر است که بتواند وارد اقدام مشترک محدود، آزمونپذیر، قابل تداوم و قابل بازبینی شود. بنابراین اگر آگاهی را میدان متضاد بدانیم، نه میتوان آن را خالص کرد، نه میتوان آن را نادیده گرفت و نه میتوان مستقیماً از آن وحدت استخراج کرد. سیاست، شکل دادن به وحدت در دل آگاهی متناقض است، نه نتیجهٔ آگاهی یکدست.
پس بحران اصلی چپ نه کمبود آگاهی و نه زیادی آگاهی، بلکه بحران شکلهای تاریخی سازماندهی این تضادهاست. مسئلهٔ اصلی چپ امروز نه آگاهی بهتنهایی است و نه بیعملی فردی، بلکه فقدان اشکال میانجی میان آگاهی متکثر و کنش جمعی پایدار است. در گذشته، این میانجیها حزب، اتحادیه، انجمنهای محلی و نهادهای فرهنگی طبقهٔ کارگر بودند. امروز این اشکال یا تضعیف شدهاند یا با شرایط جدید سازگار نشدهاند. پرسش اصلی دیگر این نیست که چگونه مردم را آگاه کنیم، و حتی فقط این هم نیست که چگونه آگاهان را متحد کنیم، بلکه این است که چگونه میان آگاهیهای پراکنده و متضاد، اشکال پایدار کنش جمعی ایجاد کنیم. بحران چپ معاصر نشانهٔ شکست آگاهی نیست، بلکه نشانهٔ ناتوانی در بازسازی اشکال تاریخی سازمانیابی در شرایط جدید است.
این اشکال نوین نمیتوانند فقط نامی تازه برای سازمانهای کهنه باشند و نمیتوانند به شبکههای بیحافظه و بیمسئولیت نیز فروکاسته شوند. آنها باید بتوانند حافظهٔ جمعی بسازند، تجربهها را ثبت و منتقل کنند، مسئولیت تقسیم کنند، امکان نقد و اختلاف را حفظ کنند، میان اختلافات قابل سازماندهی و اختلافات آنتاگونیستی مرزبندی کنند، شکستها را پنهان نکنند و از دل تجربههای شکستخورده امکان یادگیری جمعی بسازند. این اشکال میتوانند ترکیبهایی تازه از شبکه و سازمان باشند: حلقههای پایدار کاری، ائتلافهای موضوعی، پیوندهای محلی، گروههای مستندسازی تجربه، صندوقهای همیاری، شکلهایی از سازمانیابی در جهان کار پلتفرمی و پراکنده، و شبکههایی که بهجای جایگزین کردن سازمان، امکان تداوم، اعتماد و همکاری را تقویت کنند. منظور ارائهٔ نسخهای آماده نیست، بلکه تأکید بر این است که کنش جمعی پایدار بدون چنین میانجیهایی شکل نمیگیرد. میانجی سازمانی نوین فقط زمانی میتواند رهاییبخش باشد که بتواند میان آگاهی متکثر، تجربهٔ مشترک و کنش جمعی پایدار پیوندی واقعی برقرار کند.
شاید مهمترین مسئلهٔ سیاسی عصر ما همین باشد: چگونه میتوان از دل آگاهی متکثر، آلوده، شیءواره و پراکنده، نه آگاهی ناب، نه وحدت تحمیلی، و نه شبکهٔ بیفرم، بلکه اشکال پایدار، انتقادی و پاسخگوی کنش جمعی ساخت؟ پاسخ آمادهای برای این پرسش وجود ندارد. اما روشن است که بدون بازسازی میانجیهای سازمانی، بدون حافظهٔ جمعی، بدون مسئولیت مشترک، بدون تجربهٔ پیونددهنده و بدون شکلهایی از سازمانیابی متناسب با شرایط جدید، هیچ سطحی از آگاهی، هیچ میزان از اطلاعات، و هیچ حجم از نقد نظری، بهتنهایی نمیتواند جنبش چپ را از بحران کنونی بیرون آورد. بدون چنین میانجیهایی، آگاهی در سطح تفسیر باقی میماند، شبکه به پراکندگی بازمیگردد و سازمان نیز دوباره در معرض بوروکراسی، جزماندیشی و سلطه قرار میگیرد.




نظرها
نظری وجود ندارد.