ارتباط ناشناخته. ارتباط بدون سانسور. ارتباط برقرار نمی‌شود. سایت اصلی احتمالاً زیر سانسور است. ارتباط با سایت (های) موازی برقرار شد. ارتباط برقرار نمی‌شود. ارتباط اینترنت خود را امتحان کنید. احتمال دارد اینترنت به طور سراسری قطع شده باشد. ادامه مطلب

بخش دوم:

خانۀ امن کجاست؟ میان امکان و امتناع بازگشت

فتانه فراهانی، استاد مردم‌شناسی دانشگاه استکهلم، در بخش دوم گفت‌وگو با رادیو زمانه می‌گوید بازگشت به ایران تصمیمی شخصی و ساده نیست: میل به بازگشت یک چیز است و امکان امن آن چیزی دیگر. به باور او، جمهوری اسلامی بازگشت را گزینشی و پیش‌بینی‌ناپذیر کرده است؛ برخی رفت‌وآمد می‌کنند و برخی خطر آمدن را نمی‌پذیرند. این ابهام به سوءظن میان ایرانیان نیز دامن می‌زند. فراهانی هشدار می‌دهد بازگشت چهره‌ای مشهور لزوماً راه را برای دیگران باز نمی‌کند؛ شهرت ممکن است هزینه برخورد را افزایش دهد و هم‌زمان تصویری عادی از حکومت بسازد. پرسش اصلی این است: کلید در دست کیست؟

مفهوم خانه در تجربهٔ دیاسپورا صرفاً یک مکان جغرافیایی نیست، بلکه مجموعه‌ای از تعلق‌های عاطفی، زبانی، خانوادگی و سیاسی است که همواره در تنش با فاصلهٔ تبعید و امکان یا امتناع بازگشت قرار دارد. بازگشت به ایران در این چارچوب می‌تواند هم‌زمان دلتنگی، عمل‌گرایی، سازش با شرایط موجود یا نشانه‌ای از تغییر در مناسبات قدرت تفسیر شود. پرسش این است که این تفسیرها چگونه بر اساس طبقه، جنسیت، سرمایهٔ نمادین و موقعیت سیاسی فرد شکل می‌گیرند و چه هزینه‌های حقوقی، اجتماعی، اخلاقی و هویتی برای فرد و برای جمع به همراه دارند.

بازگشت یک چهرهٔ شناخته‌شده این پرسش‌ها را از سطح فردی به سطح جمعی می‌کشاند. آیا چنین بازگشتی مسیر را برای دیگران هموار می‌کند؟ معیارهای پذیرش را بازتعریف می‌کند یا برعکس، مرز میان قابل‌بازگشت و غیرقابل‌بازگشت را پررنگ‌تر می‌سازد؟

در قسمت نخست این گفت‌وگو، خانم دکتر فتانه فراهانی، استاد مردم‌شناسی در دانشگاه استکهلم توضیح داد که خانه فقط یک نقطهٔ ثابت روی نقشه نیست و این پرسش را مطرح کرد که چه زمانی، در چه شرایطی و برای چه کسی یک مکان به خانه تبدیل می‌شود. او با تکیه بر نقد فمینیستی و پسااستعماری نشان داد که خانه می‌تواند هم فضای امنیت باشد و هم محل کنترل و خشونت؛ و وطن نیز خانه‌ای همگن نیست. با اشاره به کار سارا احمد توضیح داد که حضور برخی بدن‌ها در فضا بدیهی فرض می‌شود و برخی دیگر باید مدام حق تعلق خود را اثبات کنند. از همین‌جا نتیجه گرفت که قدرت می‌تواند فرد را حتی درون سرزمین خودش از خانه بیرون بگذارد و شعار «اگر راضی نیستید بروید» ادعای مالکیت بر وطن را آشکار می‌کند: عده‌ای خود را صاحب‌خانه می‌دانند و حق ماندن دیگران را مشروط می‌کنند.

توجه شما را به بخش دوم و پایانی این گفت‌وگو جلب می‌کنم:

برای دیدن محتوای نقل شده از سایت دیگر، کوکی‌های آن سایت را بپذیرید

کوکی‌های سایت‌ دیگر برای دیدن محتوای آن سایت‌ حذف شود

بازگشت انتخاب شخصی نیست؛ امکان آن را قدرت تقسیم می‌کند

فتانه فراهانی در بخش دوم گفت‌وگو با زمانه می‌گوید در بحث بازگشت باید میان چند سازوکار تمایز گذاشت: امکان سیاسی بازگشت، میل به بازگشت، توانایی عملی بازگشت، و امکان دوباره در خانه بودن پس از بازگشت:

گفتمان جمهوری اسلامی اما اغلب بازگشت را امری ساده، فردی یا عادی نشان می‌دهد؛ گویی کافی است ایرانیان خارج از کشور تصمیم بگیرند به وطن بازگردند و مرز باز باشد و بازگشت صرفاً مسئلهٔ انتخاب فردی باشد. اما این روایت روابط قدرتی را که خود امکان بازگشت را شکل می‌دهند پنهان می‌کند.  

بازگشت از نظر او هم عاطفی است، هم مادی و هم سیاسی، و هزینه و امنیت آن برای همه یکسان نیست. بنابراین پرسش اصلی این نیست که «چرا برنمی‌گردی» بلکه این است که چه کسی می‌تواند برگردد، تحت چه شرایطی، با چه امنیتی، و چه کسی قدرت تعیین و تغییر این شرایط را در اختیار دارد.

او برای روشن کردن این منطق از تجربهٔ شیلی در دوران پینوشه وام می‌گیرد:

در دوران پینوشه، تبعید فقط بیرون راندن مخالفان نبود؛ خود حق بازگشت نیز به ابزار سیاست تبدیل شد. حکومت تعیین می‌کرد چه کسی اجازهٔ بازگشت دارد و چه کسی ندارد و این مرز در طول زمان تغییر می‌کرد. بنابراین قدرت دولت فقط در توانایی مجبور کردن آدم‌ها به خروج نبود؛ در توانایی تنظیم و توزیع امکان بازگشت هم بود. این برای فهم آنچه در ایران رخ می‌دهد نیز مهم است؛ نه به این معنا که این دو تجربه یکسان‌اند، بلکه برای آموختن از تجربهٔ شیلی.

به گفتهٔ او رابطهٔ جمهوری اسلامی با ایرانیان خارج از کشور هیچ‌گاه صرفاً طرد نبوده است. به‌ویژه در دورهٔ بازسازی پس از جنگ، در زمان رفسنجانی و سپس خاتمی، در کنار نگاه امنیتی، تلاش‌هایی برای جذب سرمایه، تخصص و بازگشت برخی افراد صورت گرفته است. از این رو این رابطه را باید در نوسان میان طرد، دعوت، جذب دوباره و کنترل گزینشی فهمید. دولت می‌تواند از بازگشت سخن بگوید، در حالی که دستگاه‌های امنیتی و قضایی لزوماً همان تعریف را از ایرانیِ قابل‌بازگشت ندارند. دعوت به بازگشت با امنیت بازگشت یکی نیست.

فراهانی مؤثرترین وجه این سیاست را نه ممنوعیت مطلق، بلکه گزینشی بودن و پیش‌بینی‌ناپذیری آن می‌داند:

بعضی افراد سال‌ها رفت‌وآمد می‌کنند و بعضی دیگر نمی‌توانند خطر بازگشت را بپذیرند. یک فرد ممکن است وارد شود، اما بعد با بازجویی، پرونده یا محدودیت خروج مواجه شود. در چنین شرایطی مسئله فقط مرز جغرافیایی نیست. فرد پیش از رسیدن به مرز شروع به محاسبه می‌کند: چه نوشته‌ام، کجا حرف زده‌ام، با چه کسانی ارتباط داشته‌ام، چه چیزی امروز قابل‌تحمل است و آیا فردا هم قابل‌تحمل خواهد بود؟

فراهانی در ادامه می‌افزاید:

به قول یکی از دوستان، وقتی پس از دوران خاتمی بسیاری از ایرانیان شروع به بازگشت کرده بودند، می‌گفت هیچ‌کدام از شما حتی با خیال راحت چمدانتان را نمی‌بندید و چندین بار بازش می‌کنید که مبادا چیزی غیرمجاز داشته باشید.

  فراهانی می‌گوید این چمدان فقط چمدان فیزیکی نیست؛ کارها، سکوت‌ها و روابط را هم در بر می‌گیرد. وقتی مرزها روشن نیستند، افراد خود رفتارشان را تنظیم می‌کنند و پیش‌بینی‌ناپذیری به شکل قدرت بدل می‌شود.

او می‌افزاید بازگشت یک نفر فقط به خود او مربوط نیست و بر قضاوت دیگران نیز اثر می‌گذارد:

بسیاری از ما که سال‌های زیادی در تبعید زندگی کرده‌ایم این را به شکل‌های مختلف تجربه کرده‌ایم. بازگشت برخی ایرانیان تبعیدی، به‌ویژه از دورهٔ خاتمی به بعد، تنش‌ها و پرسش‌های تازه‌ای در میان جامعهٔ ایرانیان خارج از کشور پدید آورد. همین وضعیت حتی برای کسانی که از ایران برای دیدارهای مختلف به خارج می‌آمدند نیز وجود داشت. همین منطق را در مواجهه با نویسندگان، هنرمندان، دانشگاهیان و چهره‌های فرهنگی می‌دیدیم که برای سخنرانی، تدریس و شرکت در برنامه‌های فرهنگی به اروپا و آمریکای شمالی می‌آمدند و حضورشان اغلب با سوءتفاهم روبه‌رو می‌شد. این سؤال پیش می‌آمد که چرا این فرد می‌تواند از کشور خارج شود و راحت هر حرفی می‌خواهد بزند، در حالی که افراد دیگر در ایران برای کارهای بسیار کمتر هزینه‌های بالاتری پرداخته‌اند، ممنوع‌الخروج شده‌اند یا مجازات شده‌اند.

به روایت فراهانی، همین ابهام به روابط درون دیاسپورا سرایت می‌کند و تفاوت در امکان حرکت به سوءظن سیاسی بدل می‌شود. نااطمینانی فقط رابطه با حکومت را نمی‌سازد؛ اعتماد میان ایرانیان را هم فرسوده می‌کند. او نمی‌گوید همهٔ اختلاف‌ها ساختهٔ حکومت‌اند؛ جامعهٔ ایرانی اختلاف‌های واقعی سیاسی، نسلی، طبقاتی، قومی و ایدئولوژیک دارد. اما نظام سیاسی می‌تواند با نظارت، برخورد گزینشی، مرزهای نامعلوم و امکان نابرابر حرکت، سوءظن را به شیوهٔ عادی فهم رفتار دیگران تبدیل کند. مرز امنیتی از مرز جغرافیایی فراتر می‌رود و جامعه خود بخشی از کار انضباط را به عهده می‌گیرد.

فراهانی هشدار می‌دهد که باید محتاط بود. مخالفت با جمهوری اسلامی با مخالفت با تحریم یا جنگ قابل جمع است؛ حمایت از «زن، زندگی، آزادی» لزوماً به معنای همراهی با همهٔ اپوزیسیون نیست؛ سفر به ایران به‌خودی‌خود نشانهٔ حمایت از حکومت نیست و ناتوانی از سفر نیز کسی را اخلاقی‌تر یا رادیکال‌تر نمی‌کند. اگر این پیچیدگی حذف شود، همان منطق دوگانهٔ «با ما یا علیه ما» بازتولید می‌شود که اقتدارگرایان از آن تغذیه می‌کنند. از نظر او بازگشت فقط رابطهٔ فرد با دولت را عوض نمی‌کند؛ رابطه با جامعهٔ دیاسپورا را نیز تغییر می‌دهد:

کسی که برمی‌گردد ممکن است از طرف برخی با سوءظن دیده شود. کسی که نمی‌تواند برگردد ممکن است نسبت به کسانی که رفت‌وآمد می‌کنند احساس خشم و بی‌عدالتی کند. کسی که در ایران مانده ممکن است نسبت به کسانی که از فاصلهٔ امن دربارهٔ سیاست ایران سخن می‌گویند پرسش‌های دیگری داشته باشد. در نتیجه ما با دوگانهٔ سادهٔ داخل و خارج مواجه نیستیم؛ با موقعیت‌های بسیار متفاوتی روبه‌رو هستیم: ماندن، مهاجرت، تبعید، رفت‌وآمد، بازگشت، ناتوانی از بازگشت، یا بازگشت دوباره به مهاجرت. هر یک از این موقعیت‌ها رابطه‌های متفاوتی با قدرت و خانه تولید می‌کند. می‌توان به خانه بازگشت و همچنان کاملاً در خانه نبود.

فراهانی در جمع‌بند می‌گوید از این منظر پرسش فقط این نیست که آیا می‌خواهم برگردم؛ بلکه این است که اگر برگردم، آیا می‌توانم همان آدمی باشم که در این سال‌های مهاجرت شده‌ام. به همین دلیل نمی‌توان بازگشت را صرفاً انتخابی فردی دید، چون امکان انتخاب بازگشت به‌طور نابرابر توزیع شده است:

 از همین رو بازگشت خیلی اوقات پایان دیاسپورا یا هجرت نیست؛ خود میدان تازه‌ای است که در آن قدرت، نابرابری، جنسیت، اعتماد، سوءظن و تعلق دوباره به گفت‌وگو گذاشته می‌شوند.

بازگشت چهرهٔ مشهور در را برای همه باز نمی‌کند

فتانه فراهانی در ادامه گفت‌وگو با ما می‌گوید که بازگشت فرد شناخته‌شده با بازگشت فرد گمنام یکی نیست، چون سرمایهٔ نمادین می‌تواند به نوعی سرمایهٔ امنیتی بدل شود. شهرت، شبکه‌های بین‌المللی و دیده‌شدن هزینهٔ برخورد با یک چهرهٔ معروف را بالا می‌برد و فضایی برای او می‌گشاید که در اختیار روزنامه‌نگار کمترشناخته‌شده، فعال سیاسی یا شهروند عادی نیست. بنابراین بازگشت یک چهرهٔ مشهور به‌خودی‌خود نشان نمی‌دهد که امکان بازگشت برای دیگران نیز فراهم شده است. او می‌افزاید:

از طرف دیگر، همین سرمایهٔ نمادین بازگشت او را برای حکومت واجد ارزش سیاسی می‌کند. تصویر یک هنرمند، نویسنده یا چهرهٔ شناخته‌شده که به ایران بازمی‌گردد می‌تواند به نشانه‌ای از عادی بودن شرایط یا آشتی با تبعیدی‌ها تبدیل شود؛ حتی اگر ساختار حقوقی و امنیتی بازگشت برای دیگران تغییر نکرده باشد. برای همین به‌جای آنکه از افراد بپرسیم «چرا برگشتی؟» یا «چه امتیازی دادی؟»، باید بپرسیم چرا او می‌تواند برگردد و این امکان دربارهٔ مرزهای سیاسی تعلق و پذیرش به ما چه می‌گوید.

فراهانی مفهوم «اپوزیسیون خوش‌خیم» را که خود جمهوری اسلامی به کار برده در ادامهٔ منطق خودی و غیرخودی می‌خواند و در اینجا از هانا آرنت وام می‌گیرد: چه کسانی «حقِ داشتنِ حق» را دارند و چه کسی می‌تواند عضو اجتماع سیاسی باقی بماند. به گفتهٔ او قابل‌تحمل بودن مخالفت ویژگی ثابتی نیست و در رابطه با قدرت ساخته می‌شود. باید دید چه نوع مخالفت، چه سخن، چه سکوت، چه میزان دیده‌شدن و چه سرمایهٔ اجتماعی و نمادینی بازگشت را ممکن‌تر و کم‌هزینه‌تر می‌کند.

او تأکید می‌کند شهرت و توجه عمومی ممکن است برای فرد شناخته‌شده نوعی حفاظت پدید آورد و هزینهٔ برخورد را برای حکومت بالا ببرد. پس امکان بازگشت را نباید صرفاً نشانهٔ سازش فردی دانست. پرسش مهم این است که قدرت تحت چه شرایطی یک مخالف را قابل‌بازگشت معرفی می‌کند و این شرایط چگونه ساخته و دگرگون می‌شود.

از نظر فراهانی «اپوزیسیون خوش‌خیم» فقط نام یک دسته از مخالفان نیست؛ شیوه‌ای برای تنظیم مرز مخالفت و تعلق است:

 مسئله فقط این نیست که چه کسی مخالف است، بلکه این است که چه نوع مخالفتی می‌تواند همچنان درون دایرهٔ تأیید و تعلق باقی بماند، چه کسی می‌تواند وارد آن شود و بهای سیاسی قابل‌تحمل شدن چیست. چه کسی مخالف قابل‌تحمل است؟ چه کسی قابل‌بازگشت است؟ و چه کسی همچنان بیرون از این مرز می‌ماند؟

او نتیجه می‌گیرد بازگشت چهرهٔ شناخته‌شده می‌تواند این مرزها را جابه‌جا کند، اما لزوماً حقی عمومی برای همه نمی‌سازد. گاهی فقط خط میان مخالف قابل‌بازگشت و مخالف غیرقابل‌بازگشت را از نو می‌کشد:

بازگشت یک چهرهٔ مشهور لزوماً در را برای دیگران باز نمی‌کند؛ گاهی فقط روشن‌تر نشان می‌دهد که کلید در دست کیست و برای چه کسی حاضر است در را باز کند.

*این مصاحبه را حسین نوش‌آذر انجام داده و متن را نیز او نوشته است.

بیشتر بخوانید و بشنوید:

این مطلب را پسندیدید؟ کمک مالی شما به ما این امکان را خواهد داد که از این نوع مطالب بیشتر منتشر کنیم.

آیا مایل هستید ما را در تحقیق و نوشتن تعداد بیشتری از این‌گونه مطالب یاری کنید؟

.در حال حاضر امکان دریافت کمک مخاطبان ساکن ایران وجود ندارد

توضیح بیشتر در مورد اینکه چطور از ما حمایت کنید

نظر بدهید

در پرکردن فرم خطایی صورت گرفته

نظرها

نظری وجود ندارد.