چرا در سیاست ایران، رقیب به دشمن تبدیل میشود؟
از «شکست رقیب» تا «حذف مخالف»
حسین عرب در این دیدگاه با تبیین تمایز بنیادی میان «دوست»، «رقیب» و «دشمن»، به کالبدشکافی ریشههای «فرهنگ حذف» و تعمیق قطبیسازی در سیاست ایران میپردازد. نویسنده با اشاره به اینکه دموکراسیهای مدرن توانستهاند دشمنی سیاسی را به رقابت نهادینهشده تبدیل کنند، نشان میدهد که چگونه نبودِ ساختارهای چرخش مسالمتآمیز قدرت، ادعای انحصار حقیقت، و استمرار منطق انقلابی، شکست سیاسی در ایران را به معنای تهدید بقا و حذف دائمی رقم زده است.

منبع: شاتراستاک

فرض کنیم چند نفر در یک قایق نشستهاند. یکی در همان جهتی پارو میزند که شما میزنید. او در این مسیر همراه شماست. دیگری در جهت متفاوتی پارو میزند. او میخواهد مسیر قایق را تغییر دهد، اما همچنان در همان قایق نشسته است. نفر سوم نه بر سر جهت حرکت قایق، بلکه بر سر حضور شما در آن اختلاف دارد؛ میخواهد شما را از قایق به بیرون پرتاب کند. اولی را میتوان «دوست»، دومی را «رقیب» و سومی را «دشمن» نامید.
من پیشتر از این مثال برای توضیح تفاوت دوست، رقیب و دشمن استفاده کردهام. مسئلهای که اکنون برایم مهمتر شده، نه خود این تمایز، بلکه پرسشی است که پشت آن قرار دارد:
چرا در فرهنگ سیاسی ایران، رقیب اینقدر آسان به دشمن تبدیل میشود؟
چرا اختلاف بر سر جهت حرکت قایق، بارها به نزاع بر سر اینکه چه کسی اصلاً حق دارد در قایق بماند تبدیل شده است؟ و اگر روزی قرار باشد در ایران دموکراسی پایداری شکل بگیرد، چگونه میتوانیم یاد بگیریم که با وجود اختلاف درباره جهت حرکت کشور، حق حضور یکدیگر را در «قایق ایران» به رسمیت بشناسیم؟
سه رابطه متفاوت
دوست، رقیب و دشمن سه نام برای یک رابطه واحد با درجات متفاوت نیستند. منطق حاکم بر هرکدام متفاوت است. با دوست همکاری میکنیم، زیرا هدف یا منافع مشترکی داریم. با رقیب رقابت میکنیم، زیرا درباره هدف، راه رسیدن به آن، سهم از قدرت یا چگونگی اداره امور اختلاف داریم. در برابر دشمن، مسئله از رقابت فراتر رفته است؛ موجودیت، حقوق یا امنیت یکی از طرفین از سوی دیگری مورد تهدید قرار گرفته است. این تفاوت در سیاست اهمیتی بنیادی دارد.
دو حزب ممکن است درباره مالیات، مالکیت، سیاست خارجی، ساختار حکومت یا میزان دخالت دولت اختلافات عمیقی داشته باشند. هرکدام نیز میخواهد دیگری را در انتخابات شکست دهد.
اما تا هنگامی که هر دو حق دیگری را برای فعالیت سیاسی، تبلیغ، سازماندهی و کسب قدرت از طریق قواعد مشترک به رسمیت میشناسند، رقیب یکدیگرند، نه دشمن یکدیگر.
میتوان جوهر این رابطه را در یک جمله خلاصه کرد: من برای شکست شما تلاش میکنم، اما از حق شما برای تلاش جهت شکست دادن خودم دفاع میکنم. این یکی از دشوارترین اصول دموکراسی است.
دستآورد دموکراسی، حذف اختلاف نیست
گاهی تفاوت فرهنگ سیاسی ایران و کشورهای دارای دموکراسی تثبیتشده را بیش از اندازه ساده میکنیم. در جوامع غربی نیز دشمنی سیاسی، جنگ داخلی، فاشیسم، خشونت ایدئولوژیک و تلاش برای حذف مخالف وجود داشته و هنوز نیز خطر بازگشت آنها از میان نرفته است. پس تفاوت را نباید به «خلقوخوی ایرانی» در برابر «خلقوخوی غربی» تقلیل داد. دستآورد مهم دموکراسیهای تثبیتشده چیز دیگری است:
آنها توانستهاند بخش بزرگی از دشمنی سیاسی را به رقابت سیاسی نهادینهشده تبدیل کنند.
اختلاف از میان نرفته است. گاه اختلافات بسیار عمیقاند. آنچه تغییر کرده، قواعد مواجهه با اختلاف است. حزب حاکم میداند ممکن است در انتخابات بعدی شکست بخورد و به اپوزیسیون تبدیل شود. اپوزیسیون نیز میداند شکست امروز لزوماً به معنای حذف دائمی از سیاست نیست. قدرت قابل گردش است. شکست قابل جبران است. و رقیب، در صورت رعایت قواعد مشترک، حق ادامه حیات سیاسی دارد. این شاید یکی از مهمترین اختراعات تمدن سیاسی مدرن باشد: شکست بدون حذف.
وقتی شکست به معنای حذف باشد
برای فهم مشکل فرهنگ سیاسی ایران، باید فقط به فرهنگ نگاه نکنیم؛ باید تاریخ نهادهای سیاسی را نیز ببینیم. در بخش بزرگی از تاریخ سیاسی ما، از دست دادن قدرت صرفاً به معنای رفتن از دولت به اپوزیسیون نبوده است. شکست میتوانسته به معنای حذف از قدرت، محرومیت، زندان، تبعید، مصادره و در دورههایی حتی مرگ باشد. در چنین ساختاری، سیاست بهآسانی به بازی مرگ و زندگی تبدیل میشود. اگر بدانم شکست من به معنای آن است که چهار سال دیگر دوباره برای جلب رأی مردم تلاش کنم، میتوانم شکست را تحمل کنم. اما اگر تصور کنم شکست امروز ممکن است پایان موجودیت سیاسی من باشد، انگیزه بسیار بیشتری دارم که به هر قیمت مانع پیروزی طرف مقابل شوم. در این وضعیت، رقیب کمکم به تهدید تبدیل میشود و تهدید به دشمن. بنابراین شاید آنچه گاه «فرهنگ حذف» مینامیم فقط یک خصوصیت فرهنگی نباشد. این فرهنگ در طول تاریخ توسط ساختارهای سیاسی نیز بازتولید شده است.
وقتی قدرت قابل گردش نباشد، رقابت برای قدرت میتواند به جنگ برای بقا تبدیل شود.
انحصار حقیقت
عامل دیگری نیز در تبدیل رقیب به دشمن نقش دارد: تصور برخورداری از حقیقت نهایی. اگر سیاست را عرصه انتخاب میان راهحلهای ناقص بدانیم، وجود رقیب طبیعی است. من راهحلی دارم، شما راهحل دیگری دارید و تجربه و رأی مردم درباره آنها داوری میکند. اما اگر من باور داشته باشم که حقیقت تاریخی، دینی، طبقاتی یا ملی را در اختیار دارم، جایگاه مخالف تغییر میکند. او دیگر فقط کسی نیست که اشتباه میکند. ممکن است به کسی تبدیل شود که در برابر «حقیقت» ایستاده است. از اینجا زبان سیاست نیز تغییر میکند. مخالف میتواند «خائن»، «مرتجع»، «ضدانقلاب»، «مزدور»، «عامل بیگانه»، «دشمن مردم» یا با واژگانی مشابه تعریف شود.
وقتی چنین برچسبی پذیرفته شد، حذف او دیگر فقط یک اقدام سیاسی نیست؛ میتواند به صورت وظیفهای اخلاقی جلوه کند. ایدئولوژیهای مختلف میتوانند به این بیماری مبتلا شوند. این مسئله مختص چپ، راست، دینگرایان، ملیگرایان یا هیچ جریان معینی نیست. خطر از جایی آغاز میشود که یک جریان سیاسی از این گزاره که «من فکر میکنم حق با من است» به این نتیجه برسد که: «پس دیگری حق حضور ندارد.»
انقلاب و منطق پیروزی کامل
انقلاب نیز میتواند این فرهنگ را تقویت کند. منطق انتخابات و منطق انقلاب یکسان نیستند.
در انتخابات، شکستخورده امروز میتواند پیروز فردا باشد. اما انقلاب معمولاً با هدف کنار زدن یک نظم سیاسی شکل میگیرد. زبان آن نیز بهطور طبیعی زبان مبارزه، پیروزی و شکست است. این امر درباره مبارزه با یک نظام استبدادی قابل فهم است. مشکل زمانی آغاز میشود که منطق انقلاب پس از سقوط نظام پیشین نیز ادامه پیدا کند و از رابطه با حکومت سابق به رابطه میان نیروهای پیروز منتقل شود. انقلاب ۱۳۵۷ از این منظر تجربهای آموزنده است. نیروهایی با جهانبینیهای بسیار متفاوت توانستند در مخالفت با نظام شاه در کنار یکدیگر قرار گیرند. وجود دشمن مشترک، همکاری را ممکن کرده بود. اما پس از سقوط نظام پیشین پرسش دشوارتری مطرح شد:
آیا متحدان دیروز میتوانستند رقیبان مشروع امروز باشند؟
تجربه بعدی نشان داد که بخش بزرگی از فرهنگ سیاسی آن دوران برای چنین انتقالی آماده نبود. نیرویی که قدرت بیشتری به دست آورد، بهتدریج بسیاری از دیگران را از عرصه رقابت خارج کرد. اما فرهنگ حذف فقط متعلق به نیروی پیروز نبود؛ بخشی از نیروهای سیاسی آن دوران نیز خود در سنتهایی شکل گرفته بودند که «پیروزی نهایی» را بیش از همزیستی با رقیب میشناختند. در نتیجه، مسئله فقط این نبود که چه کسی پیروز شد.
مسئله این بود که آیا اصلاً قواعدی برای باقی ماندن بازندگان در عرصه سیاست وجود داشت؟
قدرت؛ وسیلهای که میتواند به هدف تبدیل شود
مشکل دیگری نیز وجود دارد. جنبشهای سیاسی معمولاً برای هدفی شکل میگیرند: آزادی، عدالت، استقلال، برابری، حفظ کشور، حقوق یک طبقه یا گروه اجتماعی. برای تحقق این اهداف به قدرت نیاز دارند. بنابراین قدرت در ابتدا وسیله است. اما سازمانی که سالها برای رسیدن به قدرت مبارزه کرده ممکن است بهتدریج گرفتار جابهجایی هدف و وسیله شود. حفظ سازمان، افزایش نفوذ، شکست رقبا و تصرف قدرت کمکم چنان اهمیت پیدا میکند که آرمان اولیه در حاشیه قرار میگیرد. از آن لحظه، رقیب دیگر کسی نیست که راه دیگری برای خدمت به جامعه پیشنهاد میکند؛ کسی است که میان «ما» و قدرت ایستاده است. و اگر قدرت خود به هدف تبدیل شود، حذف رقیب نیز آسانتر توجیه میشود. شاید یکی از معیارهای سنجش سلامت یک جنبش سیاسی همین باشد: آیا قدرت را برای تحقق هدف میخواهد، یا بهتدریج هدف را برای توجیه کسب و حفظ قدرت به کار میگیرد؟
مسئلهای که امروز هم با ماست
این بحث فقط مربوط به گذشته نیست. در میان مخالفان جمهوری اسلامی نیز میتوان نشانههایی از همان مسئله را دید. جمهوریخواه و پادشاهیخواه، چپ و راست، سکولار و مذهبی یا طرفداران الگوهای متفاوت اداره کشور ممکن است اختلافات واقعی و گاه عمیقی داشته باشند. وجود این اختلافات نه عجیب است و نه لزوماً زیانآور. جامعهای بدون اختلاف سیاسی یا وجود ندارد یا اجازه ابراز اختلاف در آن داده نمیشود. مسئله از جایی آغاز میشود که به جای نقد برنامه رقیب، اصل مشروعیت حضور او مورد سؤال قرار گیرد. اگر پادشاهیخواه معتقد باشد جمهوریخواه اصولاً حق حضور در آینده سیاسی ایران را ندارد، مسئله دیگر رقابت نیست. اگر جمهوریخواه نیز معتقد باشد پادشاهیخواه صرفاً به دلیل انتخاب سیاسیاش باید از عرصه آینده ایران کنار گذاشته شود، همان مشکل از سوی دیگر بازتولید شده است. همین قاعده درباره چپ، لیبرال، محافظهکار، مذهبی و سکولار نیز صادق است؛ مشروط بر آنکه هر جریان حقوق برابر شهروندان و قواعد دموکراتیک را بپذیرد. پذیرش رقیب به معنای پذیرفتن عقیده او نیست. ممکن است من برنامه شما را برای ایران زیانبار بدانم و تمام توان سیاسی خود را برای شکست آن به کار گیرم. اما دموکراسی از من چیز دشوارتری میخواهد: حق شما را برای تلاش جهت متقاعد کردن مردم به همان برنامهای که من نادرست میدانم، به رسمیت بشناسم.
آیا همه رقیباند؟
نه. تمایز میان رقیب و دشمن فقط زمانی معنا دارد که حاضر باشیم وجود واقعی دشمنی را نیز بپذیریم. نیرویی که برای حذف فیزیکی مخالفان تلاش میکند، حقوق بنیادی گروهی از شهروندان را انکار میکند یا خشونت را وسیله مشروع حذف رقبا میداند، صرفاً یک «رقیب سیاسی» نیست. دموکراسی نمیتواند نسبت به نابودی خود بیتفاوت باشد. اما درست به همین دلیل باید در کاربرد مفهوم دشمن محتاط بود. اگر هر منتقدی دشمن باشد، دیگر واژه دشمن چیزی را توضیح نمیدهد. اگر هر اختلاف سیاسی خیانت باشد، سیاست ناممکن میشود. جامعه بالغ باید بتواند میان اختلاف، رقابت و تهدید تفاوت بگذارد.
رقیب فقط تحمل نمیشود؛ لازم است
یک گام دیگر نیز میتوان برداشت. رقیب فقط کسی نیست که ناچاریم حضورش را تحمل کنیم.
ما به رقیب نیاز داریم. رقیب اقتصادی میتواند ضعف محصول ما را آشکار کند. نظریه رقیب میتواند دانشمند را وادار کند فرضیه خود را دوباره بیازماید. رسانه منتقد میتواند چیزی را ببیند که حکومت نمیخواهد یا نمیتواند ببیند. حزب رقیب میتواند ضعف برنامه حزب حاکم را آشکار کند. حتی شکست از رقیب میتواند اطلاعاتی به ما بدهد که پیروزی هرگز نمیدهد. این نکته در سیاست اهمیت ویژهای دارد. جریانی که برای مدت طولانی رقیب مؤثری ندارد ممکن است بهتدریج میان خواست خود و خواست جامعه تفاوتی نبیند. قدرت بدون رقیب مستعد خودفریبی است. به همین دلیل رقابت صرفاً هزینه دموکراسی نیست؛ یکی از سازوکارهای یادگیری دموکراسی است.
نهادهایی که دشمن را به رقیب تبدیل میکنند
اگر مشکل فقط فرهنگی نیست، راهحل نیز نمیتواند صرفاً توصیه اخلاقی باشد. نمیتوان از سیاستمداران خواست «یکدیگر را دوست داشته باشند». اصلاً لازم نیست دوست یکدیگر باشند. آنچه لازم است، نهادهایی است که به آنها امکان دهد رقیب یکدیگر باقی بمانند. انتخابات آزاد باید شکست و بازگشت را ممکن کند. قانون باید حقوق مخالف را مستقل از اینکه چه کسی اکثریت دارد تضمین کند. قوه قضائیه باید مانع استفاده حکومت از قدرت دولت برای حذف رقیب شود. رسانه مستقل باید بتواند صاحبان قدرت را نقد کند. احزاب باید بتوانند پس از شکست به فعالیت خود ادامه دهند. و شاید مهمتر از همه، انتقال قدرت نباید به معنای نابودی زندگی سیاسی، اقتصادی یا شخصی شکستخوردگان باشد. هرچه هزینه شکست کمتر باشد، امکان پذیرش شکست بیشتر میشود. و هرچه امکان بازگشت بیشتر باشد، نیاز به حذف رقیب کمتر خواهد شد. فرهنگ سیاسی و نهاد سیاسی در اینجا یکدیگر را میسازند. نهادهای دموکراتیک به ما تمرین رقابت میدهند و فرهنگ رقابت از نهادهای دموکراتیک حفاظت میکند.
آزمون دشوار دموکرات بودن
بسیاری از ما از آزادی دفاع میکنیم. اما دفاع از آزادی خودمان دشوار نیست. آزمون واقعی زمانی آغاز میشود که آزادی کسی مطرح باشد که با او اختلاف جدی داریم. برای سنجش میزان پایبندی یک جریان سیاسی به دموکراسی شاید دو پرسش ساده از بسیاری از منشورها و بیانیهها گویاتر باشند: اگر فردا رقیب من در انتخاباتی آزاد پیروز شود، آیا حق او را برای حکومت کردن تا انتخابات بعدی میپذیرم؟
و دشوارتر از آن: اگر خودم فردا قدرت را به دست آوردم، آیا از حق رقیبم برای سازماندهی، نقد من و تلاش برای شکست دادن من دفاع خواهم کرد؟
پاسخ به این دو پرسش مرز میان دموکراسی بهعنوان شعار و دموکراسی بهعنوان فرهنگ سیاسی را آشکار میکند.
قایق ایران
بازگردیم به همان قایق. اشتباه است اگر انتظار داشته باشیم همه سرنشینان قایق ایران در یک جهت پارو بزنند. چنین جامعهای نه ممکن است و نه مطلوب. انسانها منافع، تجربهها، ارزشها و برداشتهای متفاوتی دارند. یکی ممکن است ایران مطلوب خود را جمهوری بداند و دیگری پادشاهی مشروطه. یکی اقتصاد بازار آزادتر بخواهد و دیگری دولت رفاه گستردهتر. یکی درباره میزان تمرکز قدرت سیاسی نظری داشته باشد و دیگری نظری متفاوت. وظیفه دموکراسی یکسان کردن این دیدگاهها نیست. وظیفه دموکراسی ساختن قواعدی است که اختلاف بر سر جهت حرکت قایق به تلاش برای انداختن یکدیگر به دریا تبدیل نشود.
دوست لازم است. دشمن ممکن است وجود داشته باشد. اما بخش اعظم سیاست دموکراتیک باید در قلمرو دیگری جریان داشته باشد: رقابت.
رقیبی که میتوانیم با او شدیداً اختلاف داشته باشیم، برای شکستش تلاش کنیم، از او انتقاد کنیم و در عین حال از حق حضورش دفاع کنیم. رقیبی که گاه او را شکست میدهیم و گاه شکست از او را میپذیریم. و حتی رقیبی که ممکن است چیزی را ببیند که ما نمیبینیم و حضورش ما را وادار کند بهتر شویم. شاید یکی از مهمترین گامها برای گذار از فرهنگ حذف به فرهنگ دموکراتیک همین باشد که یک مفهوم ساده را جدی بگیریم:
کسی که با ما نیست، الزاماً علیه ما نیست.
و کسی که میخواهد قایق ایران را به جهتی متفاوت ببرد، تا زمانی که حق ما را برای ماندن در همان قایق به رسمیت میشناسد، دشمن ما نیست؛ رقیب ماست.


نظرها
نظری وجود ندارد.