ارتباط ناشناخته. ارتباط بدون سانسور. ارتباط برقرار نمی‌شود. سایت اصلی احتمالاً زیر سانسور است. ارتباط با سایت (های) موازی برقرار شد. ارتباط برقرار نمی‌شود. ارتباط اینترنت خود را امتحان کنید. احتمال دارد اینترنت به طور سراسری قطع شده باشد. ادامه مطلب

عدالت اجتماعی؛ میراث چپ، مسئله همه

حسین عرب ـ عدالت اجتماعی زمانی بیش از هر جریان دیگری با مبارزات چپ، جنبش‌های کارگری و سوسیالیسم گره خورده بود؛ اما بسیاری از مطالبات آن، از بیمه و بازنشستگی تا آموزش عمومی و حمایت از فرودستان، امروز از مرزهای ایدئولوژیک عبور کرده‌اند. این دیدگاه با نگاهی به رقابت تاریخی سرمایه‌داری و سوسیالیسم می‌پرسد: آیا یکی از مهم‌ترین پیروزی‌های چپ دقیقاً آن نبود که رقیبانش را نیز واداشت عدالت اجتماعی را به رسمیت بشناسند؟

دیدگاه
این مقاله در بخش دیدگاه منتشر شده است. نظرهای مطرح‌شده در این بخش، دیدگاه نویسندگان را بازتاب می‌دهند و نه لزوماً دیدگاه تحریریه زمانه را. زمانه آمادگی دارد نظرهای در برابر این دیدگاه را نیز منتشر کند.

عدالت اجتماعی یکی از ماندگارترین آرمان‌های سیاست مدرن است و چپ، بیش از بسیاری از جریان‌های سیاسی دیگر، در تبدیل آن از یک دغدغه اخلاقی به یک مطالبه اجتماعی و سیاسی نقش داشته است. جنبش‌های کارگری، اتحادیه‌ها، سوسیالیست‌ها و بعدها احزاب سوسیال‌دموکرات، مسئله فقر، استثمار، امنیت شغلی و نابرابری را به مرکز سیاست مدرن آوردند و برای تحقق بسیاری از حقوقی مبارزه کردند که امروز در بخش بزرگی از جهان بدیهی به نظر می‌رسند.

این میراث را نمی‌توان از تاریخ عدالت اجتماعی حذف کرد. اما موفقیت یک اندیشه فقط در آن نیست که مطالباتش با نام خودش باقی بمانند. گاه موفقیت بزرگ‌تر هنگامی رخ می‌دهد که یک مطالبه از مرز جریان آغازکننده عبور کند و به بخشی از ارزش‌های مشترک جامعه تبدیل شود.

آزادی بیان زمانی بیش از هر جریان دیگری با مبارزات لیبرال‌ها پیوند داشت، اما امروز متعلق به لیبرال‌ها نیست. برابری حقوقی زنان با مبارزات جنبش زنان گسترش یافت، اما دیگر نمی‌تواند فقط مسئله فمینیست‌ها باشد.

آیا عدالت اجتماعی نیز چنین مسیری پیموده است؟ اگر چنین باشد، پذیرفتن عدالت به‌عنوان مسئله‌ای همگانی نه انکار میراث چپ، بلکه شاید یکی از نشانه‌های موفقیت تاریخی آن باشد.

از مسئله کارگران تا مسئله جامعه

سرمایه‌داری صنعتی ظرفیت تولید ثروت را به شکلی بی‌سابقه افزایش داد، اما همزمان مسائل اجتماعی بزرگی نیز پدید آورد: ساعات طولانی کار، ناامنی شغلی، کار کودکان، فقدان بیمه و بازنشستگی و قدرت ناچیز کارگران در برابر صاحبان سرمایه. جنبش‌های کارگری و نیروهای چپ نقشی اساسی در تبدیل این مشکلات از مسائل خصوصی افراد به مسائل عمومی جامعه داشتند. حق تشکل، محدودیت ساعات کار، بیمه اجتماعی، بازنشستگی و بسیاری از حمایت‌های نیروی کار بدون دهه‌ها فشار اجتماعی و سیاسی احتمالاً نه با همان سرعت و نه با همان گستردگی تحقق می‌یافتند.

اما تاریخ دولت رفاه نشان می‌دهد که تحولات اجتماعی معمولاً محصول یک نیروی واحد نیستند.

نخستین نظام‌های گسترده بیمه اجتماعی در آلمان بیسمارک و زیر نظر حکومتی محافظه‌کار شکل گرفتند. البته این واقعیت را نباید از زمینه تاریخی آن جدا کرد. صنعتی‌شدن، گسترش جنبش کارگری و افزایش نفوذ سوسیالیسم از جمله عواملی بودند که حکومت را به پاسخ‌گویی به «مسئله اجتماعی» واداشتند. همین تجربه نکته مهمی را آشکار می‌کند:

یک جریان سیاسی برای اثرگذاری بر تاریخ الزاماً نباید قدرت را در دست داشته باشد؛ گاهی وجود یک رقیب قدرتمند، صاحبان قدرت را وادار به تغییر می‌کند.

وقتی سوسیالیسم از نظریه به رقیب تبدیل شد

انقلاب روسیه در سال ۱۹۱۷ وضعیت تازه‌ای ایجاد کرد. سوسیالیسم دیگر فقط نظریه‌ای در کتاب‌ها یا برنامه احزاب مخالف نبود؛ دولتی بزرگ مدعی بود که نظامی بدیل برای سرمایه‌داری ایجاد کرده است. پس از جنگ جهانی دوم این رقابت به سطح جهانی رسید. دولت‌های غربی همزمان با اتحادیه‌های قدرتمند و احزاب چپ در داخل و یک نظام رقیب در خارج مواجه بودند. در کشورهایی مانند فرانسه و ایتالیا احزاب کمونیست نیروی سیاسی مهمی بودند و خاطره رکود بزرگ و جنگ نیز اعتماد به بازار کاملاً خودتنظیم‌گر را تضعیف کرده بود. در چنین شرایطی، عدالت اجتماعی فقط مسئله‌ای اخلاقی نبود؛ به بخشی از مسئله مشروعیت نظام‌های سرمایه‌داری دموکراتیک نیز تبدیل شده بود. غرب باید نشان می‌داد که اقتصاد بازار می‌تواند در کنار آزادی سیاسی، امنیت اجتماعی، آموزش، درمان، بازنشستگی و امکان ارتقای اجتماعی را نیز برای بخش بزرگی از شهروندان فراهم کند. دولت رفاه اروپای پس از جنگ را از این رو بهتر است محصول تلاقی چند نیرو بدانیم: مبارزه کارگران و اتحادیه‌ها، حضور احزاب چپ، گسترش دموکراسی و حق رأی، تجربه بحران اقتصادی و جنگ‌ها، رشد اقتصادی پس از جنگ و نیز رقابت جهانی دو نظام.

چپ چگونه رقیب خود را تغییر داد؟

اینجا با یکی از تناقض‌های جالب تاریخ معاصر روبه‌رو می‌شویم. بخش‌هایی از چپ در پی عبور از سرمایه‌داری بودند، اما فشار چپ در عمل به اصلاح سرمایه‌داری نیز کمک کرد. سرمایه‌داری غربی پس از جنگ جهانی دوم دیگر همان سرمایه‌داری قرن نوزدهم نبود. بازار و مالکیت خصوصی باقی ماندند، اما در کنار آنها مالیات تصاعدی، تأمین اجتماعی، حقوق کار، آموزش عمومی و اشکال مختلف دولت رفاه گسترش یافتند. در سوی مقابل، بخش بزرگی از چپ اروپایی نیز تغییر کرد. سوسیال‌دموکراسی به‌تدریج از ایده حذف بازار فاصله گرفت و اقتصاد مختلط، مالکیت خصوصی، دموکراسی پارلمانی و دولت رفاه را پذیرفت.

دو رقیب فقط با یکدیگر نجنگیدند؛ بر یکدیگر نیز اثر گذاشتند.

شاید بتوان یکی از موفقیت‌های تاریخی چپ را درست در همین نکته دید: بخشی از مطالباتی که زمانی مطالبات چپ محسوب می‌شدند، به اندازه‌ای در جامعه نفوذ کردند که رقیبان چپ نیز ناچار به پذیرفتن آنها شدند.

رقیب لزوماً دشمن نیست

در سیاست معمولاً پیروزی بر رقیب مطلوب تلقی می‌شود. اما در بسیاری از حوزه‌های زندگی، وجود رقیب یکی از مهم‌ترین محرک‌های پیشرفت است. در اقتصاد، رقابت می‌تواند بنگاه‌ها را به نوآوری، افزایش کیفیت و کاهش هزینه وادارد. در علم، نظریه رقیب ضعف‌های نظریه مسلط را آشکار می‌کند. در سیاست، اپوزیسیون و امکان گردش قدرت حکومت را در معرض ارزیابی قرار می‌دهد. در اندیشه نیز منتقد جدی گاه بیش از موافق وفادار به رشد یک نظریه کمک می‌کند.

رقیب ممکن است چیزی را ببیند که ما نمی‌بینیم. این منطق را می‌توان در رقابت سرمایه‌داری و سوسیالیسم نیز مشاهده کرد. چپ مسئله نابرابری، امنیت اقتصادی و قدرت سرمایه را در برابر سرمایه‌داری قرار داد. در مقابل، تجربه جوامع دموکراتیک و اقتصادهای بازار نیز پرسش‌هایی درباره آزادی سیاسی، تمرکز قدرت دولتی، کارایی اقتصادی و نوآوری در برابر نظام‌های سوسیالیستی قرار داد. هیچ‌یک تمام حقیقت را در اختیار نداشتند، اما هر یک بخشی از ضعف دیگری را آشکار کردند.

رقیب بنابراین الزاماً مانع پیشرفت نیست؛ گاه یکی از عوامل پیشرفت است.

البته رقابت فقط هنگامی سازنده است که قواعدی مانع تبدیل آن به حذف رقیب شوند. رقابت اقتصادی بدون قانون ممکن است به انحصار منتهی شود و رقابت سیاسی بدون تضمین حقوق مخالفان می‌تواند جای خود را به سرکوب بدهد. مسئله حذف رقابت نیست؛ ساختن نهادهایی است که رقابت را به یادگیری و اصلاح تبدیل کنند.

وقتی سرمایه‌داری رقیب جهانی خود را از دست داد

از اینجا پرسشی قابل تأمل پدید می‌آید:

پس از فروپاشی شوروی چه تغییری در این معادله رخ داد؟

چرخش بازارمحور در غرب پیش از فروپاشی شوروی آغاز شده بود. سیاست‌های مارگارت تاچر و رونالد ریگان، خصوصی‌سازی، مقررات‌زدایی و کاهش قدرت اتحادیه‌ها متعلق به سال‌های پیش از ۱۹۹۱ بودند. بنابراین نمی‌توان گفت فروپاشی شوروی علت آغاز این تحولات بوده است. اما پرسش دیگری همچنان باقی می‌ماند:

آیا با فروپاشی شوروی یکی از فشارهایی که سرمایه‌داری غربی را به حفظ سازش اجتماعی تشویق می‌کرد، کاهش نیافت؟

پس از پایان جنگ سرد، دیگر نظام رقیب قدرتمندی وجود نداشت که غرب ناچار باشد برتری اجتماعی خود را در برابر آن اثبات کند. همزمان جهانی‌شدن، انتقال صنایع، تحولات فناوری، تغییر ساختار اشتغال، کاهش قدرت اتحادیه‌ها و تحولات جمعیتی نیز در حال دگرگون کردن اقتصاد کشورهای غربی بودند. از این رو فرضیه محتاطانه‌تر این نیست که "شوروی فروپاشید و دولت رفاه عقب نشست"، بلکه این است که با فروپاشی شوروی، یکی از نیروهایی که سرمایه‌داری غربی را از بیرون به حفظ سازش اجتماعی ترغیب می‌کرد ضعیف شد؛ درست در زمانی که عوامل دیگری نیز در جهت بازارگرایی بیشتر عمل می‌کردند.

این فرضیه نیازمند بررسی تجربی بیشتری است، اما پرسشی مشروع درباره تأثیر رقابت بر رفتار نظام‌ها مطرح می‌کند. نمونه فرعی دیگری را می‌توان در سیاست پناهندگی دوران جنگ سرد دید. پذیرش کسانی که از بلوک شرق می‌گریختند، افزون بر جنبه انسانی و حقوقی، برای غرب ارزش نمادین و سیاسی نیز داشت. با پایان جنگ سرد این کارکرد خاص کاهش یافت، هرچند تغییرات بعدی سیاست‌های پناهندگی را باید حاصل عوامل بسیار گسترده‌تری دانست.

عدالت دقیقاً چیست؟

تا اینجا درباره تاریخ عدالت اجتماعی سخن گفته‌ایم، اما هنوز پرسش بنیادی‌تری باقی است:

عدالت چیست؟ آیا عدالت یعنی برابری درآمد؟ برابری فرصت؟ تأمین حداقل زندگی شایسته؟ یا جبران نابرابری‌هایی که انسان در ایجاد آنها نقشی نداشته است؟ اگر دو کودک با استعداد مشابه، یکی در خانواده‌ای ثروتمند و دیگری در خانواده‌ای فقیر متولد شوند، آیا صرف اینکه قانون به هر دو اجازه ورود به دانشگاه می‌دهد به معنای فرصت برابر است؟ اگر فرد دارای معلولیت برای دستیابی به همان سطح استقلال دیگران به منابع بیشتری نیاز داشته باشد، آیا دادن مقدار مساوی منابع به همه عادلانه است؟ این پرسش‌ها نشان می‌دهند عدالت مترادف برابری ساده نیست. پرسش اساسی‌تر این است:

چه چیز باید برابر باشد، چه نابرابری‌هایی قابل قبول‌اند و کدام نابرابری‌ها باید اصلاح شوند؟

درباره این پرسش حتی در درون چپ نیز پاسخ واحدی وجود ندارد.

عدالت‌خواهی بیرون از سنت چپ

جان رالز نمونه مهمی از این پیچیدگی است. او در سنت لیبرالی می‌اندیشید، اما نابرابری و وضعیت محرومان را در مرکز نظریه عدالت خود قرار داد. از نظر رالز، صرف برابری حقوقی کافی نیست. ساختار نهادهای اجتماعی باید آزادی‌های اساسی و فرصت منصفانه را تضمین کند و نابرابری‌های اقتصادی و اجتماعی نیز نمی‌توانند بدون توجه به وضعیت کم‌برخوردارترین اعضای جامعه ارزیابی شوند. آمارتیا سن مسئله را از زاویه دیگری گسترش داد. در رویکرد او فقط نباید پرسید انسان چه مقدار درآمد یا منابع دارد؛ باید پرسید واقعاً قادر به انجام چه کارهایی و برخورداری از چه نوع زندگی‌ای است.

دو انسان با درآمد یکسان ممکن است امکانات واقعی بسیار متفاوتی داشته باشند. بنابراین عدالت‌خواهی را نمی‌توان به عضویت در یک اردوگاه سیاسی تقلیل داد.

حمایت از فرودستان؛ ارزش یا هویت؟

گاهی حمایت از طبقات و اقشار فرودست وجه مشترک و حتی تعریف‌کننده جریان‌های چپ دانسته می‌شود. اما اگر حمایت از محرومان به‌تنهایی تعریف چپ باشد، یک لیبرال برابری‌خواه که خواهان بهبود جدی موقعیت محرومان است چه؟ یک محافظه‌کار مذهبی که حمایت از فقرا را وظیفه جامعه می‌داند چه؟ اقتصاددان طرفدار بازار که همزمان از مالیات تصاعدی، آموزش عمومی و حمایت از کم‌درآمدها دفاع می‌کند چه؟ آیا همه آنان به دلیل حمایت از فرودستان "چپ" محسوب می‌شوند؟ اگر چنین باشد، مفهوم چپ آن‌قدر گسترده می‌شود که قدرت تمایزگذاری خود را از دست می‌دهد. "محرومان برای من مهم‌اند" یک داوری اخلاقی است. پرسش سیاسی از جایی آغاز می‌شود که بپرسیم:

چرا محرومیت ایجاد می‌شود و چگونه باید آن را کاهش داد؟

تفاوت جریان‌های سیاسی را بیشتر باید در پاسخ آنها به مالکیت، بازار، دولت، توزیع قدرت اقتصادی، برابری و آزادی جست‌وجو کرد.

عدالت فقط توزیع ثروت نیست

یکی از نقدهای مهم چپ به نظریه‌های متعارف عدالت را نیز باید جدی گرفت. مسئله فقط این نیست که پس از تولید ثروت چه مقدار از آن را از طریق مالیات بازتوزیع کنیم. باید پرسید ثروت چگونه تولید می‌شود، مالکیت چگونه توزیع شده، چه کسی تصمیم می‌گیرد و روابط قدرت در محیط کار چگونه شکل گرفته‌اند. اما همین پرسش باید به قدرت سیاسی نیز تعمیم یابد. قدرت فقط از مالکیت سرمایه ناشی نمی‌شود. دولت نیز می‌تواند منبع قدرت، امتیاز و نابرابری باشد.

جامعه‌ای را تصور کنیم که اختلاف درآمد در آن اندک است، اما وابستگی به حزب حاکم تعیین می‌کند چه کسی امکان پیشرفت، سفر، انتشار یا مشارکت سیاسی دارد. دشوار است چنین جامعه‌ای را صرفاً به دلیل برابری اقتصادی عادلانه بدانیم. عدالت بنابراین فقط درباره "چه کسی چقدر دارد" نیست؛ درباره چه کسی بر چه کسی قدرت دارد نیز هست.

تمرکز سرمایه می‌تواند آزادی را تهدید کند. تمرکز قدرت دولتی نیز می‌تواند چنین کند. این دو قدرت یکسان نیستند و سازوکار مهارشان نیز متفاوت است، اما نظریه‌ای جامع درباره عدالت باید قادر به دیدن هر دو باشد.

نه بازار تجسم عدالت است، نه دولت

بازار سازوکاری قدرتمند برای هماهنگ کردن تصمیم‌های پراکنده، انتقال اطلاعات، ایجاد انگیزه و نوآوری است، اما داور اخلاقی نیست. بازار تعیین نمی‌کند کودکی که در خانواده‌ای فقیر متولد شده چه فرصت آموزشی باید داشته باشد یا جامعه در برابر انسانی که توانایی کار کردن ندارد چه مسئولیتی دارد. اینها تصمیم‌های اجتماعی و سیاسی‌اند. اما دولت نیز تجسم خودکار خیر عمومی نیست. دولت می‌تواند خدمات عمومی ایجاد کند و نابرابری را کاهش دهد؛ همان دولت می‌تواند ناکارآمد، رانتی، فاسد یا اقتدارگرا باشد. بنابراین دوگانه "بازار یا دولت" مسئله را بیش از اندازه ساده می‌کند. پرسش بهتر این است:

چگونه می‌توان ظرفیت تولید و نوآوری بازار را حفظ کرد، پیامدهای ناعادلانه آن را اصلاح کرد و همزمان قدرت دولت را نیز زیر نظارت دموکراتیک نگاه داشت؟

عدالت بدون تولید ثروت پایدار نیست

بحث عدالت را نمی‌توان فقط به توزیع محدود کرد. پیش از توزیع ثروت، باید ثروتی تولید شود. جامعه‌ای که سرمایه‌گذاری، نوآوری و بهره‌وری خود را از دست بدهد، ممکن است مدتی منابع موجود را بازتوزیع کند، اما در بلندمدت منابع کمتری برای تقسیم خواهد داشت. عکس آن نیز درست است. جامعه‌ای که ثروت فراوان تولید کند اما میلیون‌ها شهروند آن از آموزش، درمان یا فرصت واقعی پیشرفت محروم باشند، صرفاً با استناد به رشد اقتصادی نمی‌تواند خود را عادلانه بداند. پس مسئله "رشد یا عدالت" نیست. مسئله یافتن ترتیباتی است که در آن تولید ثروت و گسترش قابلیت انسان‌ها یکدیگر را تقویت کنند.

عدالت شاید بیش از آنکه مقصد باشد، فرآیند باشد

ایدئولوژی‌ها اغلب با این تصور شکل گرفته‌اند که الگویی برای جامعه مطلوب وجود دارد و مسئله اصلی کشف و اجرای آن است. اما جوامع انسانی سیستم‌هایی پیچیده‌اند. سیاستی ممکن است در یک جامعه موفق و در جامعه دیگر ناموفق باشد. نهادی که امروز کارآمد است ممکن است با تغییر فناوری، جمعیت یا فرهنگ نیازمند اصلاح شود. بنابراین شاید جامعه عادلانه جامعه‌ای نباشد که یک‌بار برای همیشه "فرمول عدالت" را یافته است. شاید جامعه عادلانه‌تر جامعه‌ای باشد که توانایی کشف بی‌عدالتی، نقد آن، آزمودن راه‌حل‌ها و اصلاح خطاهای خود را حفظ می‌کند.

در چنین برداشتی، آزادی بیان، انتخابات آزاد، استقلال نهادهای مدنی، پژوهش مستقل و امکان گردش قدرت موضوعاتی جدا از عدالت نیستند؛ آنها بخشی از سازوکار کشف و اصلاح بی‌عدالتی‌اند. جامعه‌ای که امکان نقد را از میان ببرد، حتی اگر این کار را به نام عدالت انجام دهد، یکی از مهم‌ترین ابزارهای شناخت خطاهای خود را نابود کرده است. اینجاست که دوباره به اهمیت رقیب می‌رسیم:

کسی که با ما مخالف است ممکن است چیزی را ببیند که ما نمی‌بینیم.

مسئله ایران

برای ایران این بحث صرفاً نظری نیست. ایران با فقر، بحران صندوق‌های بازنشستگی، بیکاری، نابرابری منطقه‌ای، مشکلات آموزش و درمان، بحران آب، فساد، کاهش سرمایه‌گذاری و بهره‌وری پایین روبه‌رو است. اما ساختار نابرابری در ایران ویژگی دیگری نیز دارد. بخشی از ثروت و فرصت نه در بازاری رقابتی، بلکه از طریق رانت، انحصار، نزدیکی به قدرت سیاسی، مالکیت‌های شبه‌دولتی و دسترسی نابرابر به منابع عمومی توزیع می‌شود. در چنین اقتصادی حتی تقسیم‌بندی ساده "دولت یا بازار" نیز کافی نیست.

خصوصی‌سازی ممکن است صورت گیرد، اما مالکیت به وابستگان قدرت منتقل شود. بنگاهی ممکن است ظاهراً خصوصی باشد اما از امتیازات دولتی بهره ببرد. سیاستی نیز ممکن است به نام حمایت از محرومان اجرا شود، اما منابع آن در شبکه ناکارآمدی و رانت هدر رود. بنابراین برای حل مسائل ایران، برچسب "چپ" یا "راست" درباره یک سیاست اهمیت کمتری از نتایج آن دارد.

باید پرسید: آیا این سیاست فقر را کاهش می‌دهد؟ آیا فرصت‌ها را گسترش می‌دهد؟ آیا به تولید و سرمایه‌گذاری کمک می‌کند؟ آیا قدرت تازه‌ای ایجاد می‌کند که بعدها مهار آن دشوار باشد؟

و مهم‌تر از همه: اگر اشتباه کردیم، آیا سازوکاری برای شناخت و اصلاح اشتباه وجود دارد؟

عدالت؛ میراثی که با مشترک شدن بزرگ‌تر می‌شود

چپ حق دارد به سهم تاریخی خود در مبارزه با استثمار، فقر و نابرابری افتخار کند. حتی می‌توان فراتر رفت: جنبش جهانی چپ و وجود یک نظام رقیب سوسیالیستی احتمالاً در اصلاح سرمایه‌داری غربی نیز نقش داشته‌اند. این نقش را نباید از تاریخ حذف کرد. اما شاید بزرگ‌ترین موفقیت این میراث دقیقاً آن باشد که بسیاری از مطالبات آن دیگر فقط مطالبات چپ نیستند.

بیمه بیکاری دیگر ذاتاً "سوسیالیستی" نیست. بازنشستگی عمومی متعلق به یک ایدئولوژی نیست. آموزش عمومی مسئله همه است؛ همان‌گونه که آزادی بیان دیگر ملک لیبرالیسم نیست. وقتی رقیبان یک جریان ناچار می‌شوند بخشی از مطالبات آن را بپذیرند، آن مطالبات از مرزهای ایدئولوژیک عبور کرده‌اند. از این منظر، تاریخ قرن بیستم فقط تاریخ رقابت سرمایه‌داری و سوسیالیسم و پیروزی یکی و شکست دیگری نیست؛ تاریخ تأثیر آنها بر یکدیگر نیز هست.

شوروی نتوانست نظام خود را پایدار نگه دارد، اما وجودش ممکن است برای چند دهه به اصلاح رقیبش کمک کرده باشد. سرمایه‌داری باقی ماند، اما سرمایه‌داری پس از مواجهه با جنبش کارگری، چپ و رقیب سوسیالیستی همان سرمایه‌داری پیش از آن نبود.

چپ نیز پس از تجربه قرن بیستم همان چپ آغاز آن قرن باقی نماند. این شاید درس مهم‌تری از تعیین "برنده" و "بازنده" باشد:

رقیب همیشه دشمن نیست. گاه رقیب همان نیرویی است که ما را مجبور می‌کند ضعف‌های خود را ببینیم و بهتر شویم.

و اگر عدالت اجتماعی روزگاری بیش از هر جریان دیگری با چپ شناخته می‌شد، تبدیل شدن آن به مسئله‌ای برای همه، چیزی از میراث چپ کم نمی‌کند؛ برعکس، نشان می‌دهد آن میراث تا چه اندازه در اندیشه سیاسی مدرن نفوذ کرده است. از این رو شاید پرسش امروز دیگر این نباشد که عدالت اجتماعی به کدام جریان سیاسی تعلق دارد.

پرسش مهم‌تر این است:

کدام نهادها و سیاست‌ها، در شرایط واقعی هر جامعه، می‌توانند آزادی انسان را حفظ کنند، نابرابری‌های غیرمنصفانه را کاهش دهند، امکان شکوفایی انسان‌ها را گسترش دهند و در عین حال ظرفیت شناخت و اصلاح خطاهای خود را حفظ کنند؟

هیچ ایدئولوژی پاسخ نهایی این پرسش را در اختیار ندارد. و شاید پذیرش همین ناتمام بودن، نخستین شرط جست‌وجوی جدی عدالت باشد.

بیشتر بخوانید:

این مطلب را پسندیدید؟ کمک مالی شما به ما این امکان را خواهد داد که از این نوع مطالب بیشتر منتشر کنیم.

آیا مایل هستید ما را در تحقیق و نوشتن تعداد بیشتری از این‌گونه مطالب یاری کنید؟

.در حال حاضر امکان دریافت کمک مخاطبان ساکن ایران وجود ندارد

توضیح بیشتر در مورد اینکه چطور از ما حمایت کنید

نظر بدهید

در پرکردن فرم خطایی صورت گرفته

نظرها

نظری وجود ندارد.