جامعه پیش از سیاست تغییر کرد؛ درباره انقلابی که هرگز اعلام نشد
مهرداد خامنهای ـ جامعه ایرانی طی سه دهه گذشته، بیآنکه انقلاب سیاسی تازهای را تجربه کند، درک خود از آموزش، کار، خانواده، آینده، ارتباطات و زندگی را بازسازی کرده است. این دگرگونی نه محصول یک ایدئولوژی واحد است و نه به یک نسل یا یک طبقه اجتماعی محدود میشود. آنچه تغییر کرده، منطق زیستن است. از همین رو، بسیاری از تحلیلهای سیاسی، با وجود دقتشان، در توضیح وضعیت کنونی ناتوان میمانند؛ زیرا همچنان از دولت آغاز میکنند، در حالی که بخش مهمی از تحول در خود جامعه رخ داده است.

تهران، ایران - ۲۲ ژوئیه: زندگی روزمره در مراکز تجاری، مناطق خرید و بازارها علیرغم حملات هوایی آمریکا در اواخر شب به ایران و افزایش تنشها بین دو کشور در تهران، ایران، عکس: Fatemeh Bahrami/ منبع: Anadolu via AFP

چگونه ممکن است جامعهای دگرگون شود بیآنکه انقلاب سیاسی تازهای را تجربه کرده باشد؟ این پرسش در نگاه نخست متناقض به نظر میرسد. تاریخ معاصر ایران به ما آموخته است که تغییر را از دریچه سیاست ببینیم. از انقلاب مشروطه تا انقلاب ۱۳۵۷ روایت غالب این بوده است که نخست قدرت سیاسی دگرگون میشود و سپس جامعه دیر یا زود خود را با نظم تازه سازگار میکند. در این روایت دولت موتور تاریخ است و جامعه مقصد حرکت آن. اما شاید این تصویر دیگر برای فهم ایران امروز کافی نباشد.
اگر مهمترین تحول چهار دهه گذشته نه در ساخت قدرت بلکه در خود جامعه رخ داده باشد چه؟ اگر جامعه پیش از آنکه سیاست تغییر کند شیوه زندگی، افق انتظار و منطق بازتولید خود را دگرگون کرده باشد؟ در این صورت شاید لازم باشد مسئله ایران را نه از دولت بلکه از جامعه آغاز کنیم.
ایران در سه دهه گذشته بیش از آنکه شاهد یک انقلاب سیاسی باشد تجربه یک دگرگونی اجتماعی عمیق را از سر گذرانده است. دگرگونیای که آرام، تدریجی و بیصدا رخ داده و نه محصول یک حزب، نه نتیجه یک انقلاب و نه حاصل برنامهریزی یک دولت بوده است. این تحول در متن زندگی روزمره شکل گرفته است. در خانواده، آموزش، کار، فرهنگ، ارتباطات و شیوه زیستن میلیونها ایرانی.
این سخن به معنای بیاهمیت شدن سیاست نیست. هیچ جامعهای بدون نهادهای سیاسی پایدار نمیتواند دوام بیاورد. اما به نظر میرسد سرچشمه بسیاری از تغییرات اجتماعی دیگر الزاماً در سیاست قرار ندارد. جامعه بیش از گذشته خود به تولیدکننده تحول تبدیل شده است.
برای درک اهمیت این تحول باید آن را در متن تاریخ معاصر ایران قرار داد. از مشروطه تا بخش بزرگی از قرن بیستم تقریباً همه پروژههای اصلاح و نوسازی دولتمحور بودند. قانون، آموزش، توسعه، رسانه، بوروکراسی و حتی تعریف هویت ملی عمدتاً از بالا طراحی و اجرا میشدند. حتی نیروهایی که با دولت مخالفت میکردند اغلب تصور میکردند تغییر جامعه نیز از مسیر تغییر قدرت سیاسی خواهد گذشت. جامعه هرگز منفعل نبود اما دولت بازیگر اصلی تحول تلقی میشد. آنچه در سه دهه اخیر رخ داده تغییر همین نسبت تاریخی است.
جامعه ایران بهتدریج ظرفیتهایی برای بازآفرینی خود پیدا کرده که الزاماً از نهادهای سیاسی سرچشمه نمیگیرند. دانش دیگر تنها در مدرسه و دانشگاه رسمی تولید نمیشود. فرهنگ بیش از هر زمان دیگری در شبکههای متکثر اجتماعی گردش میکند. اقتصاد دیگر صرفاً به استخدام دولتی یا صنایع بزرگ متکی نیست و بخش مهمی از آن بر مهارت، خدمات، فناوری و ابتکار فردی استوار شده است. روابط اجتماعی نیز بیش از گذشته بر شبکههای همکاری، اعتماد و تخصص شکل میگیرند و نه صرفاً بر ساختارهای سلسلهمراتبی سنتی.
اهمیت این تحولات در خود آنها نیست بلکه در منطق مشترکی است که آنها را به هم پیوند میدهد. جامعه آرامآرام به بازیگر اصلی بازتولید خود تبدیل شده است. تغییر دیگر تنها در انتظار تصمیمهای بزرگ سیاسی نمیماند بلکه در هزاران کنش کوچک و روزمره شکل میگیرد. در انتخابهای فردی در شیوههای تازه یادگیری در شکلهای نوین همکاری در اقتصاد مبتنی بر دانش و در بازتعریف مناسبات اجتماعی.
جامعه پیش از آنکه سیاست تغییر کند خود را تغییر داده است.
این تحول را نباید با آزادی جامعه یا کاهش اهمیت دولت اشتباه گرفت. در اینجا یکی از مهمترین سوءبرداشتها شکل میگیرد. ممکن است گفته شود اگر جامعه تا این اندازه دگرگون شده است پس چرا بسیاری از بحرانهای اقتصادی، نهادی و سیاسی همچنان پابرجا هستند؟ پاسخ در تمایز میان جامعه و نهادهای سیاسی نهفته است.
جامعه میتواند دانش تولید کند، فرهنگ بیافریند، شبکههای همکاری ایجاد کند، شیوههای تازهای از کار و آموزش را گسترش دهد و حتی بسیاری از ارزشهای خود را بازتعریف کند اما نمیتواند جایگزین نهادهایی شود که وظیفه قانونگذاری، تضمین حقوق، توزیع منابع عمومی، حل تعارضهای جمعی و ایجاد اعتماد نهادی را بر عهده دارند. به بیان دیگر پویایی جامعه جایگزین سیاست نمیشود.
دگرگونی جامعه و دگرگونی نهادهای سیاسی، دو فرایند متفاوتاند که الزاماً با یک سرعت حرکت نمیکنند. تاریخ نیز بارها نشان داده است که میان این دو میتواند فاصلهای طولانی وجود داشته باشد. از این منظر، مسئله اصلی ایران نه ضعف جامعه است و نه صرفاً بحران سیاست؛ بلکه ناهمزمانی میان جامعهای است که با شتاب دگرگون شده و نهادهایی که با منطق تاریخی دیگری عمل میکنند.
این ناهمزمانی را نباید صرفاً به ایران محدود کرد. در بسیاری از جوامع، تغییرات بزرگ ابتدا در زندگی روزمره آغاز شدهاند و تنها بعدها در نهادهای سیاسی بازتاب یافتهاند. تاریخ مدرنیته، تاریخ همین فاصلههاست؛ فاصله میان جامعهای که زودتر دگرگون میشود و سیاستی که دیرتر خود را با آن تطبیق میدهد. اما در ایران، این فاصله ویژگی خاصی پیدا کرده است.
جامعه ایرانی طی سه دهه گذشته، بیآنکه انقلاب سیاسی تازهای را تجربه کند، درک خود از آموزش، کار، خانواده، آینده، ارتباطات و زندگی را بازسازی کرده است. این دگرگونی نه محصول یک ایدئولوژی واحد است و نه به یک نسل یا یک طبقه اجتماعی محدود میشود. آنچه تغییر کرده، منطق زیستن است. از همین رو، بسیاری از تحلیلهای سیاسی، با وجود دقتشان، در توضیح وضعیت کنونی ناتوان میمانند؛ زیرا همچنان از دولت آغاز میکنند، در حالی که بخش مهمی از تحول در خود جامعه رخ داده است.
این نوشته قصد ندارد ادعا کند که سیاست اهمیت خود را از دست داده یا جامعه میتواند بدون نهادهای سیاسی آیندهای پایدار بسازد. برعکس، هرچه جامعه پیچیدهتر و پویاتر میشود نیاز آن به نهادهای پاسخگو، قانون، اعتماد عمومی و حکمرانی کارآمد بیشتر خواهد شد. اما شاید لازم باشد ترتیب پرسشهای خود را تغییر دهیم.
سالها پرسیدهایم چگونه سیاست، جامعه ایران را تغییر خواهد داد. شاید امروز باید بپرسیم جامعهای که پیشاپیش تغییر کرده است چه نوع سیاستی را ممکن یا ناممکن میکند. این جابهجایی در پرسش صرفاً تغییری در زبان نیست بلکه تغییری در شیوه فهم ایران معاصر است.
شاید مهمترین دگرگونیهای تاریخ آنهایی نباشند که با فتح کاخهای قدرت آغاز میشوند. بسیاری از آنها در سکوت خانهها، مدرسهها، محیطهای کار، کتابخانهها، کارگاهها و در تصمیمهای کوچک میلیونها انسان شکل میگیرند. سیاست معمولاً دیرتر از آن میرسد که آغازگر این تحولات باشد. گاه این جامعه است که بیآنکه خود بداند آینده سیاست را از پیش نوشته است.




نظرها
نظری وجود ندارد.