فروپاشی جهان مشترک؟
تأملی در بحران تخیل جمعی و هویت سلبی در بخشی از دیاسپورای ایرانی
مهرداد خامنهای ـ پرسش پیش روی آینده ایران این است که آیا ایرانیان خواهند توانست دوباره «ایران» را بهعنوان خانهای نمادین و مشترک بازآفرینی کنند؟ خانهای که در آن اختلاف شرط سیاست باشد و نه مقدمه حذف.

سرزمین ایران

اگر سیاست را صرفاً رقابت برای تصاحب قدرت بدانیم بسیاری از پدیدههای امروز در میان بخشی از دیاسپورای ایرانی نامفهوم باقی میمانند. شدت دشمنیها، ناتوانی در تحمل اختلاف، گسترش فرهنگ طرد و تبدیل هر رویداد فرهنگی، هنری یا اجتماعی به میدان داوریهای اخلاقی از سطح منازعات معمول سیاسی فراتر رفته است. آنچه امروز مشاهده میکنیم صرفاً نزاع میان حکومت و مخالفان یا رقابت میان جریانهای سیاسی نیست بلکه نشانه بحرانی عمیقتر در بنیانهای حیات جمعی است. بحرانی که میتوان آن را «فروپاشی جهان مشترک» نامید.
مراد از جهان مشترک مجموعهای از معناها، خاطرهها، نمادها و روایتهایی است که به افراد امکان میدهد با وجود اختلافهای جدی خود را همچنان اعضای یک جامعه واحد بدانند. سیاست تنها زمانی ممکن است که چنین جهانی وجود داشته باشد. جهانی که در آن رقیب سیاسی هرچند مخالف همچنان بخشی از جامعه تلقی شود. هنگامی که این جهان از هم میگسلد اختلاف سیاسی جای خود را به انکار متقابل میدهد. دیگری دیگر صرفاً مخالف نیست بلکه اساساً نامشروع، غیرخودی و فاقد حق حضور در فضای عمومی تلقی میشود.
توضیح این وضعیت را نمیتوان تنها در جمهوری اسلامی یا ساختار قدرت جستوجو کرد. بیتردید حکومت در شکلگیری این بحران نقش مهمی داشته است اما اگر همه چیز را به وجود حکومت فروبکاهیم نمیتوانیم توضیح دهیم که چرا الگوهای حذف، دشمنسازی و قطبیشدن در میان گروههایی که همگی خود را مخالف حکومت میدانند نیز بازتولید میشوند. این نکته نشان میدهد که مسئله صرفاً مسئله قدرت سیاسی نیست بلکه به ساختارهای نمادین و ذهنیای مربوط میشود که در تجربه انقلاب، جنگ، شکستهای سیاسی، مهاجرت و تبعید شکل گرفتهاند.
سیاست نه صرفاً عرصه قدرت بلکه عرصه ظهور انسانها در یک «جهان مشترک» است. انسانها تنها زمانی میتوانند کنش سیاسی داشته باشند که واقعیتی مشترک را بپذیرند و اختلافهای خود را درون آن سامان دهند. اگر این جهان از میان برود سیاست نیز جای خود را به اخلاقیسازی افراطی، حذف و بیاعتمادی دائمی میدهد. در چنین شرایطی هر اختلاف نظری به مسئلهای وجودی تبدیل میشود و هر مخالفتی به نشانه خیانت تعبیر میگردد.
جامعه خود محصول «تخیل اجتماعی» است. جامعه تنها مجموعهای از نهادها و قوانین نیست بلکه شبکهای از معناهای مشترک است که مفاهیمی چون ملت، عدالت، آزادی، قانون و وطن را ممکن میسازد. این معانی طبیعی نیستند بلکه در طول تاریخ ساخته و بازتولید میشوند.
تبعید صرفاً جابهجایی جغرافیایی نیست بلکه گسستی در همین تخیل اجتماعی است. فرد تبعیدی نهتنها خانه خود بلکه افق معنایی زندگی روزمره در آنجا را نیز از دست میدهد. اگر این گسست با افقی تازه برای آینده جبران نشود گذشته به تنها منبع هویت بدل میشود. اما گذشته هنگامی که عمدتاً از شکست، خشونت، سرکوب و فقدان تشکیل شده باشد بیش از آنکه سرچشمه آفرینش باشد به منبع بازتولید رنج تبدیل میشود. گذشته دیگر موضوع تأمل نیست بلکه چارچوب ادراک حال میشود.
از دل این وضعیت آنچه میتوان «هویت سلبی» نامید پدید میآید. هویتی که خود را نه از طریق آنچه میآفریند بلکه از طریق آنچه نفی میکند تعریف میکند. در مراحل نخست چنین هویتی میتواند نیرویی رهاییبخش باشد. مخالفت با استبداد قادر است افراد پراکنده را گرد هم آورد و احساس همبستگی ایجاد کند. اما اگر این نفی به پروژهای ایجابی، نهادسازی یا چشماندازی مشترک برای آینده منتهی نشود بهتدریج به منطق غالب هویت تبدیل خواهد شد.
در این مرحله نفی دیگر متوجه حکومت باقی نمیماند بلکه به درون خود جامعه سرایت میکند. روشنفکر، هنرمند، نویسنده، دانشگاهی، فعال مدنی یا هر فردی که نتوان او را بهطور کامل در چارچوب هویت مسلط جای داد به موضوع سوءظن تبدیل میشود. جامعهای که قصد داشت از منطق استبداد فاصله بگیرد ناخواسته بخشی از همان منطق را در روابط درونی خود بازتولید میکند. مرز میان نقد و حذف، میان مخالفت و نفی وجودی بهتدریج از میان میرود.
در اینجا نظریه بندیکت اندرسون اهمیت ویژهای پیدا میکند. او در کتاب مشهور خود «جماعتهای خیالی: تأملاتی درباره منشأ و گسترش ناسیونالیسم»، ملت را «اجتماعی خیالی» مینامد. نه از آن رو که ملت امری موهوم است بلکه به این دلیل که اعضای آن هرگز یکدیگر را بهطور کامل نمیشناسند اما خود را متعلق به یک «ما»ی مشترک تصور میکنند. این تصور مشترک از طریق زبان، ادبیات، هنر، حافظه تاریخی، آیینهای جمعی و نمادهای عمومی بازتولید میشود.
اما اگر این شبکه نمادین از هم بپاشد بحران ملت پیش از آنکه سیاسی باشد نمادین خواهد بود. مسئله دیگر صرفاً اختلاف بر سر نوع حکومت نیست بلکه اختلاف بر سر خود معنای «ایران» است. هر گروه روایت خاص خود را از ایران عرضه میکند و هیچ روایت فراگیری باقی نمیماند که بتواند این تفاوتها را در دل خود جای دهد. در نتیجه آنچه فرو میپاشد صرفاً اجماع سیاسی نیست بلکه توانایی جامعه برای تصور خویش بهعنوان یک «ما»ی مشترک است. اما در زیر همه اینها بحرانی بنیادیتر جریان دارد. بحران تخیل ملی. جامعهای که دیگر نتواند جهان مشترکی برای خود تصور کند حتی در صورت تحقق تغییرات سیاسی نیز با خطر بازتولید همان منطق حذف، دشمنسازی و قطبیشدن روبهرو خواهد بود. دموکراسی صرفاً با تغییر نهادها به وجود نمیآید. دموکراسی پیش از هر چیز نیازمند بازسازی جهان نمادینی است که در آن افراد بتوانند با وجود اختلاف، همچنان یکدیگر را اعضای یک جامعه مشترک بدانند.
از این رو پرسش پیش روی آینده ایران این است که آیا ایرانیان خواهند توانست دوباره «ایران» را بهعنوان خانهای نمادین و مشترک بازآفرینی کنند؟ خانهای که در آن اختلاف شرط سیاست باشد و نه مقدمه حذف.




نظرها
نظری وجود ندارد.