ارتباط ناشناخته. ارتباط بدون سانسور. ارتباط برقرار نمی‌شود. سایت اصلی احتمالاً زیر سانسور است. ارتباط با سایت (های) موازی برقرار شد. ارتباط برقرار نمی‌شود. ارتباط اینترنت خود را امتحان کنید. احتمال دارد اینترنت به طور سراسری قطع شده باشد. ادامه مطلب

وقتی ژئوپلیتیک جای اقتصاد سیاسی را می‌گیرد

مهرداد خامنه‌ای ـ‌ ژئوپلیتیک ضروری است اما جای اقتصاد سیاسی را نمی‌گیرد. شاید مهم‌ترین وظیفه چپ در قرن بیست‌ویکم نه بازگشت به اردوگاه‌های قدیم بلکه بازیابی همان نقطه عزیمت فراموش‌شده باشد. نقطه‌ای که مارکس بیش از یک قرن و نیم پیش بر آن تأکید کرد: تاریخ را پیش از آنکه دولت‌ها بسازند، انسان‌ها می‌سازند. هرچند نه در شرایطی که خود برگزیده باشند. در جهانی که هر روز بیش از پیش با زبان قدرت‌های بزرگ سخن گفته می‌شود شاید رادیکال‌ترین کار بازگرداندن صدای جامعه به مرکز تحلیل باشد. زیرا بدون این صدا نقد امپریالیسم نیز می‌تواند به روایتی دیگر از همان جهانی بدل شود که در پی نقد آن است.

دیدگاه
این مقاله در بخش دیدگاه منتشر شده است. نظرهای مطرح‌شده در این بخش، دیدگاه نویسندگان را بازتاب می‌دهند و نه لزوماً دیدگاه تحریریه زمانه را. زمانه آمادگی دارد نظرهای در برابر این دیدگاه را نیز منتشر کند.

در سال‌های اخیر هم‌زمان با تشدید جنگ‌های منطقه‌ای، بازگشت رقابت قدرت‌های بزرگ، گسترش تحریم‌های اقتصادی و بحران‌های پی‌درپی نظام سرمایه‌داری زبان ژئوپلیتیک به زبان غالب تحلیل سیاسی تبدیل شده است. رسانه‌ها، اندیشکده‌ها، دانشگاه‌ها و حتی بسیاری از نیروهای چپ، جهان را بیش از هر چیز از منظر رقابت دولت‌ها، ائتلاف‌های نظامی و موازنه قدرت توضیح می‌دهند. این تحول تنها یک تغییر زبانی نیست بلکه دگرگونی در شیوه اندیشیدن است.

اگر مارکسیسم کلاسیک تاریخ را از خلال روابط تولید، تضادهای طبقاتی و منطق انباشت سرمایه تحلیل می‌کرد امروز در بسیاری از روایت‌های چپ دولت‌ها جای طبقات را گرفته‌اند، ژئوپلیتیک جای اقتصاد سیاسی را اشغال کرده و رقابت میان قدرت‌های جهانی به مهم‌ترین کلید فهم جهان بدل شده است.

این جابه‌جایی اگرچه گاه در پوشش مفاهیم مارکسیستی بیان می‌شود اما در واقع تغییری در خود روش تحلیل است. تغییری که می‌توان آن را گذار از ماتریالیسم تاریخی به نوعی جبر ژئوپلیتیکی نامید.

یکی از بنیادی‌ترین ویژگی‌های ماتریالیسم تاریخی آن است که تحلیل را از جامعه آغاز می‌کند و نه از دولت.

برای مارکس دولت نقطه آغاز تاریخ نبود بلکه شکلی از سازمان‌یافتگی روابط اجتماعی بود. جنگ، ملت، قانون، ایدئولوژی و سیاست خارجی نیز بیرون از جامعه شکل نمی‌گیرند بلکه در دل مناسبات تولید، مالکیت و قدرت اجتماعی معنا پیدا می‌کنند. در این چارچوب پرسش اساسی همیشه این بوده است: چه نیروهای اجتماعی درگیرند؟ کدام طبقات از وضعیت موجود سود می‌برند؟ کدام تضادهای اقتصادی و اجتماعی، بحران سیاسی را تولید کرده‌اند؟ این پرسش‌ها جهت تحلیل را تعیین می‌کنند.

اما در بسیاری از روایت‌های معاصر این ترتیب وارونه شده است. اکنون دولت‌ها نقطه آغاز تحلیل‌اند. آمریکا، چین، روسیه، اسرائیل، ناتو، اتحادیه اروپا و دیگر قدرت‌های جهانی به بازیگران اصلی تاریخ تبدیل می‌شوند در حالی که جامعه، طبقات، اتحادیه‌ها، جنبش‌های اجتماعی و روابط تولید تنها در حاشیه ظاهر می‌شوند. در چنین روایتی تاریخ نه از پایین بلکه از بالا نوشته می‌شود.

نقد امپریالیسم از مهم‌ترین دستاوردهای سنت مارکسیستی است. هیچ تحلیل جدی از سرمایه‌داری جهانی نمی‌تواند نقش استعمار، جنگ، سلطه مالی، مداخله نظامی، تحریم اقتصادی و نابرابری ساختاری میان مرکز و پیرامون را نادیده بگیرد. اما مسئله از جایی آغاز می‌شود که امپریالیسم از یک مفهوم تحلیلی به اصل تبیین‌کننده همه پدیده‌های اجتماعی تبدیل می‌شود. در چنین روایتی تقریباً هر بحران سیاسی، هر جنبش قومی، هر فروپاشی دولت، هر جنگ داخلی و هر تحول اجتماعی در نهایت به طراحی قدرت‌های خارجی بازگردانده می‌شود.

در نتیجه، پیچیدگی جامعه از میان می‌رود. اما اگر همه چیز را امپریالیسم توضیح دهد دیگر چه نیازی به تحلیل طبقاتی، جامعه‌شناسی دولت یا اقتصاد سیاسی باقی می‌ماند؟

مفهومی که بتواند همه چیز را توضیح دهد معمولاً دیگر هیچ چیز را به‌طور دقیق توضیح نمی‌دهد.

امپریالیسم بدون تردید از شکاف‌های قومی، بحران‌های اقتصادی و تعارض‌های سیاسی بهره می‌برد اما این شکاف‌ها را از هیچ خلق نمی‌کند. هیچ جامعه‌ای تنها با اراده قدرت‌های خارجی فرو نمی‌پاشد. هر مداخله خارجی زمانی مؤثر است که بر بستری از بحران‌های درونی، تضادهای تاریخی، نابرابری‌های اقتصادی و ضعف نهادهای سیاسی استوار شود.

نادیده گرفتن این واقعیت تحلیل را از اقتصاد سیاسی به نوعی نظریه توطئه ساختاری نزدیک می‌کند. نظریه‌ای که در آن قدرت‌های جهانی تقریباً قادر مطلق‌اند و نیروهای اجتماعی صرفاً واکنش نشان می‌دهند.

یکی از تناقض‌های جالب بخشی از ادبیات ضد امپریالیستی معاصر آن است که هرچه بیشتر از امپریالیسم سخن می‌گوید کمتر از خود سرمایه سخن می‌گوید. سرمایه‌داری امروز بیش از هر زمان دیگری شبکه‌ای، فراملی و پیچیده شده است. زنجیره‌های جهانی تولید، بازارهای مالی، اقتصاد دیجیتال، شرکت‌های فراملی، مالکیت داده‌ها و فناوری ساختار سلطه را به گونه‌ای دگرگون کرده‌اند که دیگر نمی‌توان آن را صرفاً از خلال رقابت دولت‌ها فهمید.

امروز سرمایه نه فقط از طریق اشغال نظامی، بلکه از طریق قراردادهای تجاری، نظام‌های مالی، مالکیت فکری، فناوری‌های ارتباطی، زیرساخت‌های دیجیتال و کنترل جریان‌های سرمایه اعمال قدرت می‌کند.

به همین دلیل اگر نقد سرمایه‌داری به نقد دولت‌های قدرتمند تقلیل یابد خود منطق سرمایه از دید پنهان می‌ماند.

این دقیقاً همان نقطه‌ای است که ژئوپلیتیک جای اقتصاد سیاسی را اشغال می‌کند.

یکی دیگر از پیامدهای این جابه‌جایی نظری تغییر سوژه تحلیل است. در مارکسیسم کلاسیک طبقات اجتماعی موتور تاریخ‌اند. در روایت ژئوپلیتیکی این نقش به دولت‌ها منتقل می‌شود. بدین ترتیب کارگران، زنان، اتحادیه‌ها، جنبش‌های اجتماعی، شوراها و سازمان‌های مدنی جای خود را به دولت‌ها، ارتش‌ها، سرویس‌های اطلاعاتی و پیمان‌های نظامی می‌دهند. تاریخ دیگر نه محصول مبارزه نیروهای اجتماعی بلکه حاصل رقابت میان بلوک‌های قدرت معرفی می‌شود. در چنین چارچوبی حتی مفهوم امپریالیسم نیز دگرگون می‌شود. امپریالیسم دیگر رابطه‌ای اجتماعی در درون سرمایه‌داری جهانی نیست بلکه به سیاست خارجی چند دولت قدرتمند فروکاسته می‌شود.

اما آیا سرمایه‌داری چین، روسیه، هند، ترکیه یا کشورهای خلیج فارس را می‌توان صرفاً از خلال نسبت آن‌ها با غرب فهمید؟ آیا سرمایه امروز هنوز همان ساختار سلسله‌مراتبی قرن بیستم را دارد؟ یا آنکه با نوعی سرمایه‌داری چندمرکزی، شبکه‌ای و درهم‌تنیده روبه‌رو هستیم که اشکال جدیدی از رقابت و همکاری را هم‌زمان تولید می‌کند؟

این پرسش‌ها نشان می‌دهند که بازگشت به دوگانه‌های ساده «امپریالیسم» و «ضد امپریالیسم» برای فهم جهان امروز کافی نیست.

وقتی تحلیل از دولت آغاز شود سیاست نیز ناگزیر به سیاست دولت‌ها تقلیل می‌یابد. در این صورت چپ به‌جای آنکه از موضع طبقات فرودست سخن بگوید ناچار می‌شود میان بلوک‌های قدرت یکی را انتخاب کند. از همین‌جا اردوگاه‌گرایی متولد می‌شود. اردوگاه‌گرایی صرفاً یک خطای سیاسی نیست بلکه نتیجه منطقی نوعی روش تحلیل است. اگر دولت‌ها بازیگران اصلی تاریخ باشند آنگاه سیاست نیز به انتخاب میان دولت‌ها تبدیل می‌شود. اما اگر طبقات، جنبش‌های اجتماعی و مردم سوژه تاریخ باشند آنگاه مسئله اصلی دیگر انتخاب میان قدرت‌های جهانی نیست بلکه سازمان‌دهی نیروهای رهایی‌بخش در درون جامعه است.

از این منظر استقلال چپ نه در بی‌طرفی میان دولت‌ها بلکه در استقلال نظری از منطق ژئوپلیتیک نهفته است.

مفهوم بالکانیزاسیون نمونه مناسبی برای نشان دادن این تفاوت است. بی‌شک قدرت‌های بزرگ بارها از شکاف‌های قومی، مذهبی و ملی برای پیشبرد منافع خود استفاده کرده‌اند. تاریخ بالکان، خاورمیانه و آفریقا بدون توجه به مداخلات قدرت‌های استعماری قابل فهم نیست. اما این تنها نیمی از حقیقت است. نیم دیگر آن است که هیچ جامعه‌ای صرفاً از بیرون تجزیه نمی‌شود. تبعیض‌های تاریخی، شکست پروژه‌های ملت‌سازی، توسعه نامتوازن، رقابت نخبگان، بحران مشروعیت دولت و نابرابری اقتصادی همگی شرایطی را فراهم می‌کنند که مداخله خارجی بتواند اثرگذار شود. نادیده گرفتن این عوامل به معنای حذف جامعه از تاریخ است.

بازگشت به ماتریالیسم تاریخی به معنای نادیده گرفتن امپریالیسم نیست. برعکس به معنای قرار دادن امپریالیسم در جایگاه واقعی آن است. یعنی به‌عنوان شکلی از سلطه درون روابط جهانی سرمایه‌داری و نه نیرویی فراسوی تاریخ که همه چیز را تعیین می‌کند. این بازگشت همچنین به معنای بازگرداندن جامعه به مرکز تحلیل است.

اگر مردم، طبقات، جنبش‌های اجتماعی و مبارزات روزمره از تحلیل حذف شوند دیگر چیزی از مارکسیسم جز واژگان آن باقی نخواهد ماند.

مارکسیسم نه از نقشه جهان بلکه از کارخانه، از محل کار، از محله، از دانشگاه، از خیابان و از زندگی روزمره آغاز می‌شود.

دولت‌ها مهم‌اند اما بدون جامعه قابل فهم نیستند. امپریالیسم واقعی است اما بدون سرمایه قابل توضیح نیست.

ژئوپلیتیک ضروری است اما جای اقتصاد سیاسی را نمی‌گیرد. شاید مهم‌ترین وظیفه چپ در قرن بیست‌ویکم نه بازگشت به اردوگاه‌های قدیم بلکه بازیابی همان نقطه عزیمت فراموش‌شده باشد. نقطه‌ای که مارکس بیش از یک قرن و نیم پیش بر آن تأکید کرد: تاریخ را پیش از آنکه دولت‌ها بسازند، انسان‌ها می‌سازند. هرچند نه در شرایطی که خود برگزیده باشند.

در جهانی که هر روز بیش از پیش با زبان قدرت‌های بزرگ سخن گفته می‌شود شاید رادیکال‌ترین کار بازگرداندن صدای جامعه به مرکز تحلیل باشد. زیرا بدون این صدا نقد امپریالیسم نیز می‌تواند به روایتی دیگر از همان جهانی بدل شود که در پی نقد آن است.

از همین نویسنده:

این مطلب را پسندیدید؟ کمک مالی شما به ما این امکان را خواهد داد که از این نوع مطالب بیشتر منتشر کنیم.

آیا مایل هستید ما را در تحقیق و نوشتن تعداد بیشتری از این‌گونه مطالب یاری کنید؟

.در حال حاضر امکان دریافت کمک مخاطبان ساکن ایران وجود ندارد

توضیح بیشتر در مورد اینکه چطور از ما حمایت کنید

نظر بدهید

در پرکردن فرم خطایی صورت گرفته

نظرها

نظری وجود ندارد.