:روشنفکران و مردم در ایران معاصر
چرا شکاف میان جامعه و روشنفکری هر روز عمیقتر میشود؟
مهرداد خامنهای ـ آینده روشنفکری ایران نه در تکرار زبان گذشته بلکه در پاسخ به این پرسش رقم خواهد خورد: چگونه میتوان دوباره میان جهان مصادیق و جهان تجربه پلی برقرار کرد؟

روشنفکران ایرانی ، منبع عکس: تر دیدگاه

در تاریخ معاصر ایران کمتر گروهی به اندازه روشنفکران در شکلگیری زبان سیاسی و فرهنگی جامعه نقش داشتهاند. از دوران مشروطه تا انقلاب ۱۳۵۷، از نهضت ملی شدن نفت تا جنبشهای دانشجویی و اصلاحطلبی، روشنفکران نه تنها تولیدکنندگان اندیشه بلکه واسطههای اصلی میان جامعه و افقهای سیاسی آینده بودند.
شاعران، نویسندگان، استادان دانشگاه، روزنامهنگاران و فعالان فرهنگی برای دههها بخشی از مرجعیت فکری جامعه را در اختیار داشتند. آنان مفاهیم آزادی، عدالت، توسعه، استقلال و دموکراسی را وارد عرصه عمومی کردند و در بسیاری از بزنگاههای تاریخی بر جهتگیری افکار عمومی اثر گذاشتند.
با این حال در ایران امروز به نظر میرسد شکافی عمیق میان روشنفکران و بخش بزرگی از جامعه شکل گرفته است. بیانیههای نهادهای روشنفکری اغلب بازتاب محدودی در جامعه پیدا میکنند، مقالات نظری کمتر به بحث عمومی تبدیل میشوند و بسیاری از چهرههای فکری دیگر مرجعیت پیشین خود را ندارند.
این شکاف از کجا آمده است؟ آیا جامعه از روشنفکران فاصله گرفته یا روشنفکران از جامعه؟
یکی از مهمترین دلایل این شکاف را باید در ناهمزمانی میان زبان روشنفکری و تجربه اجتماعی جستجو کرد. جامعه ایران در دهههای اخیر دگرگونی عمیقی را تجربه کرده است. زندگی روزمره تحت تأثیر تورم مزمن، بحران مسکن، مهاجرت، ناامنی اقتصادی، فرسایش محیط زیست و بیاطمینانی نسبت به آینده قرار گرفته است. روشنفکر از تاریخ سخن میگوید. جامعه از فردا. روشنفکر از افقهای بلندمدت حرف میزند. جامعه درگیر مدیریت بحرانهای روزمره است. این تفاوت صرفاً اختلاف سیاسی نیست بلکه اختلاف در تجربه زمان است.
روشنفکری ایرانی در خلأ شکل نگرفت. میان روشنفکر و جامعه مجموعهای از نهادهای واسطه وجود داشت: روزنامهها، مجلات فرهنگی، انجمنهای ادبی، دانشگاهها، تشکلهای دانشجویی، سندیکاها، احزاب سیاسی. این نهادها اندیشه را به تجربه اجتماعی ترجمه میکردند و میان روشنفکر و جامعه پیوند برقرار میساختند. امروز بخش بزرگی از این نهادها یا از میان رفتهاند یا به شدت تضعیف شدهاند. در نتیجه روشنفکر دیگر با یک «عرصه عمومی» سازمانیافته روبهرو نیست بلکه با میلیونها مخاطب پراکنده مواجه است که هر یک در شبکهای متفاوت از اطلاعات، اخبار و تجربههای اجتماعی زندگی میکنند. در چنین شرایطی حتی مهمترین بیانیههای روشنفکری نیز اغلب در حلقههای محدود بازتولید میشوند و کمتر به بحثی عمومی در سطح جامعه تبدیل میشوند.
تغییر مهم دیگری نیز رخ داده است.
در گذشته، دانش نظری مهمترین منبع اقتدار بود. روشنفکر به دلیل دسترسی به دانش، کتاب و نظریه صاحب اعتبار اجتماعی محسوب میشد. اما در جهان امروز تجربه زیسته به یکی از مهمترین منابع مشروعیت تبدیل شده است. کارگر از تجربه خود سخن میگوید. زن از تجربه خود سخن میگوید. اقلیتهای قومی از تجربه خود سخن میگویند. نسل جوان از تجربه خود سخن میگوید. اقتدار دیگر صرفاً از نظریه نمیآید از تجربه نیز میآید. بخش مهمی از روشنفکری ایران هنوز بر زبان مفاهیم تکیه دارد در حالی که جامعه بیش از گذشته به زبان مصادیق سخن میگوید. این تفاوت سبب شده است که بسیاری از متون روشنفکری برای بخشهایی از جامعه انتزاعی، دور از واقعیت یا فاقد ارتباط مستقیم با زندگی روزمره به نظر برسند.
در بخش بزرگی از قرن بیستم روشنفکران از نوعی اقتدار اخلاقی برخوردار بودند. جامعه نویسندگان، شاعران و متفکران را نه فقط به عنوان تولیدکنندگان اندیشه بلکه به عنوان وجدان اخلاقی جامعه مینگریست. امروز این وضعیت تغییر کرده است. رسانههای دیجیتال ساختار تولید و توزیع اعتبار را دگرگون کردهاند. مرجعیت فرهنگی میان بازیگران متعددی تقسیم شده است. روزنامهنگاران مستقل، کنشگران اجتماعی، فعالان حقوق زنان، کنشگران محیط زیست، تولیدکنندگان محتوا، رسانههای آنلاین.
در چنین فضایی روشنفکر دیگر تنها تولیدکننده معنا نیست. او یکی از صداهای موجود در میدان عمومی است. این تغییر لزوماً به معنای افول اندیشه نیست بلکه به معنای پایان انحصار روشنفکر بر تولید معنا است.
شاید عمیقترین دلیل شکاف میان جامعه و روشنفکری در مسئلهای نهفته باشد که کمتر مورد توجه قرار گرفته است.
بخش بزرگی از سنت روشنفکری ایران بر آموزش استوار بود. روشنفکر توضیح میداد. جامعه میآموخت. روشنفکر تحلیل میکرد. جامعه گوش میداد. اما جامعه معاصر دیگر چنین رابطهای را به آسانی نمیپذیرد. نسلهای جدید بیش از آنکه به دنبال آموزگار باشند به دنبال مشارکت هستند. آنها میخواهند روایت کنند نه اینکه صرفاً درباره آنها روایت شود. در نتیجه مسئله اصلی دیگر کمبود سخن گفتن نیست. کمبود شنیدن است.
بخش مهمی از روشنفکری ایران همچنان میکوشد برای جامعه سخن بگوید در حالی که جامعه بیش از هر زمان دیگری خواهان آن است که صدای خود را بیان کند.
شکاف میان روشنفکران و مردم در ایران معاصر را نمیتوان صرفاً با سانسور، سرکوب یا ضعف نهادهای فرهنگی توضیح داد. این شکاف محصول دگرگونی عمیق هر دو سوی رابطه است.
جامعه ایران تغییر کرده است. تجربههای اجتماعی متکثر شدهاند. منابع مشروعیت دگرگون شدهاند. رسانههای جدید ساختار عرصه عمومی را متحول کردهاند و زندگی روزمره بیش از پیش تحت سلطه اضطرارهای اقتصادی و اجتماعی قرار گرفته است.
در مقابل بخش مهمی از روشنفکری ایران همچنان با زبان، مفاهیم و انتظاراتی سخن میگوید که در شرایط تاریخی دیگری شکل گرفتهاند. بحران امروز روشنفکری ایران بحران اندیشه نیست. بحران رابطه است. بحران ناتوانی در ایجاد پلی میان جهان مفاهیم و جهان مصادیق و تا زمانی که این پل بازسازی نشود فاصله میان روشنفکران و جامعه همچنان افزایش خواهد یافت. نه به این دلیل که جامعه دیگر به اندیشه نیاز ندارد بلکه به این دلیل که اندیشه هنوز زبان تازه جامعه را نیاموخته است.
شاید هیچ نشانهای از بحران رابطه میان روشنفکری و جامعه در ایران امروز گویاتر از سرنوشت بیانیههای روشنفکری نباشد.
هر بار که نهادی از روشنفکران بیانیهای منتشر میکنند متن عمدتاً در میان همان حلقهای بازتاب پیدا میکند که از پیش با آن آشناست. نویسندگان، روزنامهنگاران، فعالان سیاسی و فرهنگی. کمتر میتوان نشانهای از نفوذ این گفتار در زندگی روزمره بخشهای گسترده جامعه مشاهده کرد.
در همان زمان ویدیوی کوتاهی از یک زن جوان درباره اجاره خانه، روایت یک کارگر از بیکاری، تجربه مهاجرت یک دانشجو یا گلایه یک بازنشسته از هزینههای زندگی ممکن است ظرف چند ساعت صدها هزار یا حتی میلیونها مخاطب پیدا کند.
این مقایسه به معنای کماهمیت بودن اندیشه یا بیارزش بودن نهادهای روشنفکری نیست. مسئله در جای دیگری نهفته است. مسئله آن است که این دو نوع گفتار در دو جهان اجتماعی متفاوت تولید میشوند.
در چنین شرایطی پرسش اصلی دیگر این نیست که آیا روشنفکران هنوز حرف مهمی برای گفتن دارند یا نه. پرسش آن است که آیا زبان روشنفکری توانسته است خود را با دگرگونیهای جامعه ایران هماهنگ کند؟
شکاف میان روشنفکران و جامعه را نمیتوان صرفاً به بیتوجهی مردم یا ضعف نهادهای فرهنگی فروکاست. این شکاف حاصل تحولات عمیقی است که هم جامعه و هم روشنفکری را دگرگون کردهاند.
شاید مسئله بنیادی امروز بازاندیشی در خود رابطه روشنفکر و جامعه باشد. رابطهای که زمانی یکی از مهمترین نیروهای شکلدهنده حیات عمومی ایران بود. اما اکنون بیش از هر زمان دیگری نیازمند بازتعریف است.
آینده روشنفکری ایران نه در تکرار زبان گذشته بلکه در پاسخ به این پرسش رقم خواهد خورد: چگونه میتوان دوباره میان جهان مصادیق و جهان تجربه پلی برقرار کرد؟



نظرها
نظری وجود ندارد.