کنیزک و دیوان فروید
شباهتهای خیرهکننده میان چیدمان درمانی «حکیم الهی» در داستان کنیزک و پادشاه مثنوی با روش «تداعی آزاد» و کاناپه روانکاوی زیگموند فروید، این پرسش بنیادین را برمیانگیزد که چرا با وجود درک عمیق مولانا از ریشههای روانی بیماریهای جسمی، روانکاوی به جای قونیه قرن هفتم در وین قرن نوزدهم متولد شد؟ عباس مودب در این مقاله با تطبیق اتاق درمان فروید و خلوتگه حکیم مولانا، و مقایسه تحلیلی میان پرونده «آنا او» و «کنیزک»، نشان میدهد که چگونه تفاوت در مفاهیمی چون «فردیت»، «حق انتخاب انسان» و «تسلیم در برابر تقدیر» باعث شد دو مسیر کاملاً متفاوت از یک شهود بالینی مشترک شکل بگیرد.


در مورد حضور روانشناسی در آثار مولانا کتابها و مقالههای بسیاری نوشته شده است که اظهار نظر در مورد آنها مستلزم آن است که مولانا و آثارش را به خوبی بشناسیم؛ پس من آن را به عهده صاحب نظران میگذارم.(۱) در این مقاله تمرکز بر داستان پادشاه و کنیزک خواهد بود، چرا که در این داستان قرابت ویژهای با نظریه فروید و روانکاوی وجود دارد. پرسش اصلی در این نوشته این است که: چرا با وجود این نشانهها روانکاوی در قونیه متولد نشد؟
در عنوان این مقاله «دیوان فروید» آمده است. «دیوان»، واژهای فارسی، از راه ترکی به برخی زبانهای اروپایی راه مییابد. آن را مترادف با آن چیزی میگیرند که اینک «کاناپه» خوانده میشود.
«پیرامون آغاز درمان»
فروید در مقاله «پیرامون آغاز درمان» (۱۹۱۳) توصیههای مشخصی در مورد چیدمان مطب و نحوه برخورد با بیماران میکند. او نحوه نشستن و ارتباط با بیمار را این گونه بیان میکند:
من از طرح دراز کشیدن بیمار روی کاناپه، درحالی که خود پشت سر وی و خارج از دید او نشستهام، پیروی میکنم. این چیدمان ریشۀ تاریخی دارد؛ و به جاماندۀ روش هیپنوتیزمی است که روانکاوی از آن سربرآورد. اما به دلایل بسیاری شایستۀ حفظ شدن است. اولی انگیزهای شخصیاست که شاید دیگران نیز با من در آن شریک باشند. من نمیتوانم هشت ساعت در روز یا بیشتر با زل زدن دیگران به خودم کنار بیایم. ازاین رو، نمیخواهم درحالی که به بیمار گوش میدهم و همزمان خود را به دست جریان افکار ناهشیارم میسپارم، تظاهرات چهرهام محتوایی برای تفسیر به بیمارانم بدهد یا در آن چه به من میگوید تأثیرگذار باشد. بیمار اغلب مجبور شدن به اتخاذ چنین جایگاهی را دشوار مییابد و از آن تمرد میکند، به ویژه اگر غریزۀ دید زدن تماشاگری نقش مهمی در روان رنجوری وی ایفا کند. بااین حال، من بر این روند اصرار دارم، زیرا هدف ونتیجۀ آن جلوگیری از آمیخته شدن نامحسوس انتقال با تداعیهای بیمار، مجزا ساختن انتقال و اجازۀ بروز به هنگام آن به عنوان مقاومت است. میدانم که بسیاری از تحلیلگران به روشی متفاوت عمل میکنند، اما نمیدانم که آیا این انحراف بیشتر به خاطر ولع انجام کارها به طریقی متفاوت است، یا برخی منافع که گمان میکنند از آن حاصل میشود. (۲)
تقریبا ۶۵۰ سال قبل از فروید، مولانا در داستان کنیزک و پادشاه چیدمانی را برای درمانگری توصیه میکند که شباهتهایی به توصیه فروید دارد:
گفت ای شه خلوتی کن خانه را
دور کن هم خویش و هم بیگانه را
کس ندارد گوش در دهلیزها
تا بپرسم زین کنیزک چیزها
خانه خالی ماند و یک دیار نه
جز طبیب و جز همان بیمار نه (۳)
بین داستان کنیزک و پادشاه و روش درمان فروید شباهتهای نزدیکی وجود دارد که تأمل انگیز است. در این نوشته تلاش خواهد شد که شباهتها و تفاوتها را بیابیم بیآنکه قصد آن باشد که آنها را یکسان بدانیم.
خلاصه داستان پادشاه و کنیزک
داستان با عاشق شدن پادشاه به کنیزی که به طور اتفاقی هنگام رفتن به شکار در راه میبیند آغاز میشود. این عشق هوسی زود گذر نیست: «مرغ جانش در قفس میطپید». پادشاه چون به وصال معشوق میرسد از بخت بد کنیزک بیمار میشود و پادشاه از طبیبان میخواهد که در شفای او هر چه در چنته دارند به کار گیرند. طبیبان با اطمینان از اینکه هر یک از آنان مسیح عالمی است و برای هر دردی درمانی دارند، به پادشاه اطمینان میدهند که کنیزک را شفا بخشند، اما هر چه تلاش میکنند نتیجهای نمیگیرند.
از قضا سرکنگبین صفرا نمود
روغن بادام خشکی مینمود
پادشاه چون عجز طبیبان را میبیند به مسجد میرود و به درگاه خدا زاری میکند و کمک میطلبد و از شدت زاری به خواب میرود و خواب میبیند که مردی به دیدار او خواهد آمد که فرستاده خداوند است و کنیزک را شفا خواهد داد. پس از استقبال از مهمان و به جا آوردن ادب و مهماننوازی آنچنان که شایسته مهمانی گرانقدر است پادشاه آن مرد را که وی را حکیم مینامیم، به اتاق کنیزک میبرد و در آنجا حکیم با اولین نگاه در مییابد که بیماری او ربطی به جسم ندارد و طبیبان «بی خبر بودند از حال درون». او میگوید: «هر دارو که ایشان کردهاند، آن عمارت نیست ویران کرده اند». این تشخیص اولیه که مشکلات روحی و درونی انسان میتواند بروز جسمی داشته باشد با آنچه که فروید کشف کرد به طرز عجیبی همخوانی دارند.
مورد «انا اُ» و شکلگیری روانکاوی
در تاریخ شکلگیری روانکاوی همواره از بیماری با نام مستعار انه اُ (Anna O) (۴) نام برده میشود. مورد او را آغازگر شکلگیری روانکاوی میدانند. او، با نام واقعیاش برتا پاپنهایم (Bertha Pappenheim)، دختر جوانی بود از یک خانواده یهودی پایبند به مذهب که مراقبت از پدر بیمارش را به عهده گرفته بود ودر همین زمان علایم بیماری مانند فلج سمت راست بدن، عدم توانایی تکلم به آلمانی، تهوع و چند نشانه دیگر در او نمایان شد. این علایم با از دست دادن پدر شدت یافت. پزشک حاذق او یوزف برویر (Josef Breuer) بیماری او را هیستری تشخیص میدهد. هیستری بیماری رایجی در بین زنان در آن زمان بود و باور غالب این بود که این بیماری رابطه مستقیمی با ناهنجاریهای کارکردی در رحم زنان دارد. دکتر بروير متوجه شده بود که انا اُ در حالت هیپنوتیزم از مسایلی صحبت میکند که در شرایط عادی به زبان آوردن آنها برای او خوشایند نیست واز طرفی هر موقع انا اُ نگرانیهای خودش در زندگی را با دکتر در میان میگذارد علایم بیماری برای مدتی از بین میروند و یا بهبود پیدا میکنند. انا اُ شخصاً این نوع بهبود را به پاک کردن دودکش بخاری تشبیه کرده بود. دکتر بروير مشاهدات خود در مورد انا اُ را با فروید در میان میگذاشت و آن دو کتاب مشترکی در مورد هیستری نوشتند که در آن مورد انا اُ را مورد بررسی قرار دادند. هر چند فروید هیچگاه انا اُ را ملاقات نکرد، ولی آنچه که بروير در رابطه با نقش گفتار در بهبود بیمار از خود بروز داده بود راهگشای فروید شد وآغاز گر شکلگیری روان کاوی.
به کار گیری تداعی توسط حکیم
برگردیم به داستان مولوی. حکیم با دیدن کنیزک در مییابد که:
رنجش از صفرا و از سودا نبود
بوي هر هیزم پدید آید ز دود
دید از زاریش، کاو زار دل است
تن خوش است و، او گرفتار دل است
عاشقی پیداست از زاري دل
نیست بیماري چو بیماري دل
تشخیص اینکه مشکل او جسمانی نیست و سرچشمه آن گرفتاری دل و تب عشق است، راه را برای یافتن علت این زردی میگشاید و در اینجاست که حکیم با به کار گیری تداعی به دنبال سرچشمه دودی که آتش بر جان کنیزک زده را آغاز میکند. میگردد.
حکیم از پادشاه میخواهد که او را با کنیزک تنها بگذارد تا آن دو بتوانند در آرامش و اعتماد کامل با یکدیگر صحبت کنند. چون حکیم با کنیزک تنها میشود نبض او را میگیرد و از شهر و دیارش میپرسد و کنیزک نیز رازهای نهان خود را از هر شهر ودیاری برای حکیم بازگو میکند.
شهر شهر و خانه خانه قصه کرد
نی رگش جنبید و، نی رخ گشت زرد
نبض او بر حال خود بد بی گزند
تا بپرسید از سمرقند چو قند
آه سردي برکشید آن ماه روي
آب از چشمش روان شد همچو جوي
کنیزک در ادامه میگوید که بازرگانی مرا به سمرقند آورد و به زرگری فروخت که زرگر نیز پس از شش ماه مرا فروخت. با یاد سمرقند و زرگر ضربان نبض کنیزک نیز شتاب میگیرد و حکیم در مییابد مشکل کنیزک فراغ و دوری از زرگر است. او در ادامه به پادشاه توصیه میکند تا آن مرد زرگر را بیابند و با تطمیع او را به در بار بیاورند تا کنیزک به وصال او برسد. کنیزک به میل نهانی خود میرسد وبا گذشت زمانی نه چندان طولانی کنیزک بهبودی کامل مییابد. حکیم به «امر خداوند» زرگر را با خوراندن زهر بیمار میکند. او در اثر بیماری ضعیف و نالان میشود و از چشم کنیزک میافتد.
مدت شش ماه میراندند کام
تا به صحت آمد آن دختر تمام
بعد از آن از بهر او شربت بساخت
تا بخورد و پیش دختر میگداخت
چون ز رنجوري جمال او نماند
جان دختر در وبال او نماند
چون که زشت و ناخوش و رخ زرد شد
اندک اندک در دل او سرد شد
زرگر در اثر بیماری میمیرد. با مرگ او «کنیزک شد ز عشق و رنج پاک».
روانکاوی و روش درمان
فروید با الهام از تجربه دکتر برویر در مورد «انا اُ» به تدریج روش درمان روانکاوی را بنیاد گذاشت. در آغاز این مقاله پیشنهاد او را برای چیدمان مطب و نحوه نشستن درمانگر را نقل کردیم.
در این چیدمان توجه به ایجاد خلوتگهی که در آن بیمار احساس امنیت و اعتماد داشته باشد تا بدون هراس آنچه در ذهنش میگذرد را به زبان بیاورد نقش مهمی دارد. نکته کلیدی در قدم دوم به کار گیری تداعی آزاد است که بیمار آنچه را که به ذهنش خطور میکند به زبان بیاورد. مولوی نیز این دو مسئله را در کنیزک و پادشاه به شکل دیگری به کار میگیرد. حکیم که نقش درمانگر را دارد از شاه میخواهد که او را با کنیزک تنها بگذارد و در خانه هیچکس دیگری به غیر از او و کنیزک در خانه نباشد. حکیم نبض بیمار را میگیرد و از شهر و دیارش میپرسد تا اینکه با شنیدن نام سمرقند ضربان نبض کنیزک بیشتر میشود و رنگ چهره اش زرد میگردد. حکیم با این کار از روش تداعی استفاده میکند. فروید در درمان بیماران خود هدفمند در پی آن است که آنچه را در ناخود آگاه بیمار نهان شده است برای بیمار عیان کند تا آنچه سرکوب شده است از نهانخانه ذهن آزاد شود و در خود آگاه جای بگیرد. در داستان کنیزک آن زمان که حکیم کنیزک را به وصال مرادش میرساند تا تمنای بودن با زرگر برایش بر آورده شود به شکلی عملی هوسی را که کنیزک بر آن سرپوش گذاشته بود آزاد میکند و کنیزک درمان میشود اما حکیم میداند کنیزک عاشق زرگر نیست و بیماری او نه از روی دلتنگی برای زرگر که در حسرت تمتع جسمی است و با علم به خواست واقعی کنیزک زرگر را به بیماری مبتلا میکند و آنگاه نقاب از چهره عشق دروغین کنیزک میافتد. حکیم با عیان کردن احساس واقعی کنیزک به زرگر آنچه را که در ناخود آگاه کنیزک فرماندهی میکند را از خفا به روی صحنه میآورد تا مولوی یکی از شاه بیتهای خود را در وصف این حالت بگوید:
عشقهایی کز پی رنگی بود
عشق نبود عاقبت ننگی بود
«کز پی رنگی بود» را میتوان به دو گونه تفسیر کرد، اینکه کنیزک آگاهانه و ریاکارانه به عاشق بودن تظاهر کرده است که با شکل بیماری او این تفسیر نمیتواند قابل قبول باشد و شکل دوم میتواند این باشد که او در حسرت هم آغوشی با زرگر بیمار شده است و از آنجا که بیان چنین تمنایی نه تنها ممنوع که گناهی نابخشودنی بوده است نمیتوانسته آن را به زبان بیاورد.
هر چند مولانا از واژه ناخود آگاه استفاده نمیکند به خود اجازه میدهیم «کز پی رنگی بود» را مترادف با وجود ناخودآگاه بگیریم.
آیا مولانا میتوانست روانکاوی را بنیان بگذارد؟
کنیزک مولانا تمنایی دارد ممنوعه که ناچار است بر آن سرپوش بگذارد اما این تمنا قویتر از آن است که بتواند آن را نادیده بگیرد و از آنجا که نباید آن را به زبان بیاورد در شکل بیماری جسمی نمود پیدا میکند. جسم سخنگوی رنج دل میگردد. حکیم که برای درمان او میآید با تشخیص درست علت بیماری، او را شفا میدهد و همزمان میداند که کنیزک عاشق زرگر نیست بلکه خواهان لذتجویی در هم آغوشی با اوست که با بیمار شدن زرگر کنیزک ازاو دل بر میکند.
آیا مولانا میتوانست به کشف ناخود آگاه در انسان دست یابد؟
میدانیم که مولانا به چنین کشفی دست نیافت هر چند نشانههای آن را به خوبی دیده بود. قونیه در زمان مولانا به طور نسبی از حمله مغولها در امان مانده بود و شهری بود که مأمن بسیاری از فرهیختگان گریخته از حمله مغول بود. کسانی از خراسان و ایران مرکزی همچون خانواده مولانا به قونیه پناه آورده بودند. از طرفی مولانا مورد تفقد و مرحمت بعضی از دولتمردان نیز بود و در پناه این آسایش فرصت کافی داشت تا افکار عرفانی خود را عمق ببخشد و به راه خویش برود. در باور عارفانه او کنیزک نمیتوانست به عنوان فرد آزاد وآگاه بر حق انتخاب، نیک و بد خود را تشخیص دهد چرا که همه چیز از اراده خداوند نشأت میگیرد و ما همگی باید در برابر اراده او تسلیم باشیم. در منطقه آناتولی کشاورزی و دامپروری شکل غالب اقتصاد بود هر چند قونیه به دلیل روابط تجاری شهری پر رونق بود و از نظر فرهنگی فرهیختگان نام آوری در آن زندگی میکردند و ادیان مختلف در مدارا و احترام به یکدیگر همزیستی داشتند اما جامعه صنعتی آنچنان که در وین قرن نوزدهم پدید آمده بود وجود نداشت. کنیزک مولانا آنچنان که از نامش پیداست انسانی آزاد نبود او کنیز بود، یعنی برده مونث که چنان که در داستان آمده موضوع خرید و فروش بوده است. بازرگانی او را در سمرقند به زرگر میفروشد و زرگر نیز او را بعد از مدتی به دیگری میفروشد و در نهایت پادشاه او را میخرد. او درواقع متاعی بود برای خرید و فروش نه انسانی که که حق انتخاب داشته باشد و آزادانه بتواند برای زندگی خود تصمیم بگیرد. بیمار دکتر بروير انا اُ در زمانه دیگری زندگی میکرد زمانهای که اروپا از رنسانس عبور کرده بود، جامعه به سمت صنعتی شدن گام برمیداشت و شهر نشینی رشد کرده بود؛ در نتیجه این تحولات، انسان به فردیت خود دست یافته بود و در راه به دست گرفتن سرنوشت خود بود. انسانی که برده و یا رعیت نبود بلکه شهروند بود و دارای حق شهروندی.
فروید با آگاهی بر ظهور فردیت و حق انتخاب آزاد انسان زمانه خود، دشواری این تحول را به خوبی درک کرد و جدال درونی فرد را در گردن نهادن به امیال و آرزوهای خود و امکانها و موانع موجود برای تحقق آنها و یا تسلیم در برابر واقعیت را منشاء دشواریهای روانی انسان زمان خود یافت و بر این مبنا روش درمان خود را پایه ریزی کرد. مولانا با چنین انسانی روبرو نبود کنیزک حق اندیشیدن نداشت حق باور به فردیت خود را نداشت او کنیزی بود زر خرید که اختیارش در دست صاحبش بود و بدون شک چنین انسانی از فردیت محروم شده است. مولانا با اینکه رنج کنیزک را میشناسد ولی آن را خواست خدا میداند و در پایان ما را دعوت به تسلیم به رضای خدا میکند.
آن پسر را کش خضر، ببرید حلق
سر آن را درنیابد عام خلق
آنکه از حق یابد او وحی و خطاب
هر چه فرماید، بود عین صواب
آنکه جان بخشد، اگر بکشد رواست
نایب است و دست او دست خداست
همچو اسماعیل پیشش سر بنه
شاد و خندان پیش تیغش جان بده
بر خلاف مولانا، فروید تسلیم در برابر سرنوشت را نمیپذیرد و عیان کردن آرزوهای سرکوب شده و بیرون کشیدن آنها از شبستانهای تاریک و پستوهای نمور ذهن را پیشنهاد میکند تا خود را از سلطه ناخود آگاه برهانیم و آزاد شویم.
فروید با بررسی عقلانی، مسئله راه حل را در درون فرد جستجو کرد و روانکاوی را پایه ریزی کرد ولی مولوی با اینکه پریشانی حال کنیزک را به خوبی تشخیص داده بود و درمان او را نیز بسیار هوشمندانه برگزیده بود چاره را در تسلیم در برابر خداوند یافت.




نظرها
نظری وجود ندارد.