ارتباط ناشناخته. ارتباط بدون سانسور. ارتباط برقرار نمی‌شود. سایت اصلی احتمالاً زیر سانسور است. ارتباط با سایت (های) موازی برقرار شد. ارتباط برقرار نمی‌شود. ارتباط اینترنت خود را امتحان کنید. احتمال دارد اینترنت به طور سراسری قطع شده باشد. ادامه مطلب

انگشتری ژیگس؛ در نقد قدرت

عباس مودب ـ اگر انسان بداند می‌تواند بدون ترس از مجازات به دیگری آسیب بزند، چه چیزی مانع او خواهد شد؟ افلاطون این پرسش را در حکایت «انگشتری ژیگس» پیش کشید؛ انگشتری که صاحبش را نامرئی و از پیامد اعمالش مصون می‌کرد. با تکیه بر تجربه سال‌ها شنیدن روایت قربانیان جنگ، شکنجه و خشونت، این پرسش دیرپا را از نو مطرح می‌کنیم: آیا قدرت انسان را فاسد می‌کند، یا آنچه را پیش‌تر در او پنهان بوده آشکار می‌سازد؟

دیدگاه
این مقاله در بخش دیدگاه منتشر شده است. نظرهای مطرح‌شده در این بخش، دیدگاه نویسندگان را بازتاب می‌دهند و نه لزوماً دیدگاه تحریریه زمانه را. زمانه آمادگی دارد نظرهای در برابر این دیدگاه را نیز منتشر کند.

من آن نگین سلیمان به هیچ نستانم
که گاه گاه بر او دست اهرمن باشد

ژیگس چوپانی در پادشاهی لیدیا انگشتر سحرآمیزی را پیدا می‌کند که به او قدرت می‌دهد که نامرئی شود. او با کشف این توانایی وارد کاخ پادشاه می‌شود، ملکه را اغوا می‌کند پادشاه را می‌کشد و خود بر تخت سلطنت جلوس می‌کند.[1]

آیا ترس از قانون است که انسان‌ها را از ارتکاب جنایت باز می‌دارد؟ یا به دلیل پایبندی به وجدان خود از این کار دوری می‌جویند؟ این پرسشی است که افلاطون در حکایت ژیگس طرح می‌کند پرسشی که هم چنان برای ما نیز مطرح است.

به راستی پاسخ به آن چیست؟

اگر دو نفر که یکی به خصایل نیکو شناخته شده و دیگری که به بدکاری شهره است هر دو چنین انگشتری را به چنگ بیاورند آیا هر دوی آنها از قدرتی که به دست آورده‌اند در جهت منافع شخصی خود استفاده خواهند کرد؟

آیا انسان نیکوکار نیز زمانی که در ‌یابد می‌تواند مرتکب جنایت شود بی آنکه مجازاتی در انتظارش باشد دست به جنایت نمی‌زند؟

این نظر بسیار رایج است تنها ترس از مجازات است که انسان را از ارتکاب جنایت باز می‌دارد. سقراط در همپرسه افلاطون با این نظر موافق نیست.

با نگاهی اجمالی به تاریخ بشریت در می‌یابیم که جنگ، کشتار، ویرانگری و قتل عام همواره وجود داشته است و همچنان در شکلهای مختلف ادامه دارد. آیا باید بپذیریم که تمامی اینها نیز بخشی از سرشت انسان بودن است؟

در تاریخ معاصر اردوگاه آشویتس نماد توحش انسان مدرن است و جهان پس از پایان جنگ جهانی جنگ‌های بسیاری را شاهد بوده است. در گوشه و کنار دنیا کودتاهای بسیاری رخ داده که با کشتار مخالفان و دستگیری، شکنجه و مفقود کردن قربانیان همراه بوده‌اند.

بیان تجربه

با وجود تمامی این واقعیت‌ها هنوز بسیاری هستند که بر پیروزی سرشت نیک انسانی باور دارند اما تعداد معدودی بر این باور نیستند و پلیدی را همزاد انسان می‌دانند.

من همیشه با گروه اول موافق بودم و همواره شرایط اجتماعی را مسئول شکل گیری خشونت می‌دانستم ولی امروز در این باور شک دارم.

آغاز این شک، کار من به عنوان روان‌درمانگر در درمانگاه ویژه پناهندگانی بود که دچار تروما بودند. بیش از پنج سال کار در این درمانگاه صد‌ها تن مراجع از کشورهای مختلف آنچه را که در جنگ، زندان و فرار تجربه کرده بودند برایم روایت کردند. انسان‌هائی که توسط انسان‌های دیگر مورد شکنجه، تجاوز و سوء استفاده قرار گرفته بودند.

گوش فرا دادن به روایتهای افراد مختلف از ملیت‌های مختلف با باورهای متفاوت مذهبی و فرهنگهای متفاوت هرچند به زبانهای متفاوتی بیان می‌شد ولی در یک چیز مشترک بودند و آن برتری‌جویی انسانهایی برای کنترل بر دیگران و اعمال قدرت بر آنان بود. گویی شهوتی قدرتمند در انسان‌ها برای تفوق بر دیگران آنان را به سمت دستیابی به جایگاهی سوق می‌دهد که خود را نسبت به دیگران برتر بدانند و با تسلط بر جسم و روح دیگران آنان را وادار به اطاعت از خود کنند. این سنخ از آدمیان نیاز دارند که دیگران آنان را بپرستند، در برابر آنان زانو بزنند و اظهار خاکساری کنند. آنان برای برتری خود نسبت به دیگران روایت‌های متفاوتی را ابداع می‌کنند. دلیل برتری می‌تواند نژادی و ارث بردن از ژن برتر باشد، می‌تواند حقانیت مذهبی باشد و یا می‌توانند در زیر علم ملیت خود را بهتر از دیگران بدانند و یا هر بهانه دیگری که بتوان از آن همچون دلیلی بر برتری بر دیگران استفاده کرد تا به هدف خود رسید.

نهاد نیک و بد

روایت‌های قربانبان گویی حدیث دیگران بود برای افشای اسرار قدرتمندان تا با خیام همکلام شویم که خوبی و بدی در نهاد بشر است و به ثنویتی فکر کنیم که در گاتها چنین آمده است: «در آغاز آن دو گوهر همزاد در پندار و گفتار و کردار بهتر و بدتر در اندیشه هویدا شدند در میان این دو نیک اندیشان درست برگزیدند نه بد اندیشان.» می‌توان گفت که زرتشت با سقراط موافق است و نیک اندیشی را شرط انتخاب درست می‌داند.

سیاوش از آن رو که نیک اندیش است راه نیکان را انتخاب می‌کند. در زمان معاصر، فروغ فرخزاد از مردمی صحبت می‌کند که هم هنگام که تو را می‌بوسند در ذهنشان طناب دار ترا می‌بافند و فریدون مشیری بر این باور است که همان روزی که قابیل هابیل را کشت آدمیت مرد و فرض را بر این می‌گیرد که الگویی برای انسانیت وجود دارد که همچون مثلی افلاطونی انسان بودن واقعی را تعریف می‌کند، ولی انسان از این انسانیت فاصله گرفته است. آیا چنین الگویی وجود دارد؟ اگر وجود دارد چیست؟ چه کسی آن را تدوین کرده است؟

مفهوم انسانیت

از میان متون شاید بتوان اندکی به منظور کسانی که مفهوم انسانیت را به کار برده‌اند نزدیک شد ولی تعریف دقیقی از این مفهوم به دست نخواهیم آورد. می‌توان حدس زد که منظور از انسانیت نیک خواهی و مهربانی با دیگری باشد و به همین قیاس خشونت علیه دیگری غیر انسانی است.

سعدی اسارت آدمی به دست دیو را دلیل بی رحمی او می‌داند و گر نه «تن آدمی شریف است به جان آدمیت».

در سال ۱۷۸۵میلادی مارکی دوساد کتاب ۱۲۰ روز در سدوم یا مکتب لیبرتینیسم را نوشت و بی‌آنکه حرفش را دندان بزند دیگر آزاری را همچون نیازی برای آزادی ستود. در سال ۱۹۷۵ (۱۹۰ سال پس از انتشار کتاب) پازولینی با تغییر زمان و مکان داستان به ایتالیای موسولینی فیلمی می‌سازد با همین عنوان (Salò, or the 120 Days of Sodom) که جنجال زیادی پیرامون آن شکل می‌گیرد. فیلم در بسیاری از کشور‌ها ممنوع می‌شود و چند روز بعد از اکران فیلم در رم پازولینی به شکل فجیعی کشته می‌شود.

پازولینی در این فیلم کدامین چهره انسان را به نمایش گذاشت که بسیاری از مدعیان اخلاق و مذهب را خشمگین کرد؟

می‌توان گفت که پازولینی این سخن سعدی را که «مگر آدمی نبودی که اسیر دیو گشتی» را تأیید می‌کند با این تفاوت که دیو نه نیرویی ماورای انسانی که نیرویی است در درون انسان و آن میل به قدرت است.

او با نمایش بدن‌های برهنه‌ای که مورد تحقیر، آزار و استفاده شهوانی قرار می‌گیرند، تنها خشونت را به نمایش نمی‌گذارد، بدن‌های برهنه، نمایش عریان ذهن قدرتمندانی است که با شهوتی سیری‌ناپذیر قدرت را برای تسلط بر دیگران قبضه کرده‌اند تا از راه تسلط بر آنها صاحب جسم و روان آنها نیز بشوند.

هدف صاحبان قدرت تصاحب دیگری است. قدرت وسیله‌ای است برای به تملک در آوردن دیگران تا آنها را از انسان به اشیاء تبدیل کنند و از آنها همچون هر وسیله دیگری که در تملک خود دارند برای ارضای هوس‌های شهوانی خود بهره بگیرند. شهوتی سرکش در ما برای چیرگی بر دیگری و تسلط بر دیگری وجود دارد که تنها با اعمال قدرت می‌توانیم نیازهای این شهوت را برآورده کنیم.

شاید رو در رو شدن با چنین واقعیتی است که تماشای فیلم « سالو یا ۱۲۰ روز در سدوم» را برای ما دشوار می‌کند. آنچه پازولینی به ما نشان می‌دهد نه بدنهای عریان و شهوترانی، که عیان کردن انگیزه‌های واقعی قدرتمندان برای به دست گرفتن قدرت است. او در عیان کردن هدف قدرتمندان برای سازماندهی قدرت بی‌هیچ پرده پوشی به ما می‌گوید، ساده لوح نباشید آنان می‌خواهند مالک جسم و روح شما شوند.

قدرت: انگشتری ژیگس

قدرت همان انگشتری ژیگس است که قدرتمندان چهره واقعی خود را به مدد آن می‌پوشانند و بدون ترس از مجازات دست به جنایت می‌زنند.

قدرت همچون انگشتری ژیگس میدان را برای جنایتکاران امن می‌کند تا آن‌ها بدون ترس از مجازات با دست باز هر رذالتی را نسبت به دیگری به اجرا بگذارند.

می‌گویند که قدرت انسانها را عوض می‌کند در حالی که باید گفت قدرت چهره واقعی انسانها را عیان می‌کند.

در زیر چتر قدرت رذالت خود را در امان می‌یابد و دست خود را برای عیان کردن «من واقعی‌اش» باز می‌بیند و لزومی نمی‌‌بیند که با نقاب جعلی زندگی کند. آنجا دیگر شکنجه، تجاوز، قتل و آزار دیگری در هر شکلی آزاد است. اشتباه بزرگی مرتکب خواهیم شد اگر فاشیسم را تنها با صلیب شکسته و یهودی‌ستیزی بشناسیم. فاشیسم می‌تواند در هر لباسی ظهور کند، خود را خیر خواه همگان بنماید و یا همچون شخصیت‌های کتاب مارکی دو ساد خود را لیبرتین (آزادی‌خواه) بنامد و ما را به خودی و بیگانه تقسیم کند، تنفرپراکنی کند قدرت را به دست بگیرد و ما را بازیچه امیال خود قرار دهد. جنگ به راه بیندازد تا ما یکدیگر را بکشیم.

فاشیسم همچون ویروس عمل می‌کند و هر لحظه به شکلی در می‌آید تا از سپر دفاعی ذهن ما عبور کند و ما را به بردگی بکشد.

پازولینی این میل سرکش و افسار گسیخته برای به دست گرفتن قدرت را نه استثنائی از قاعده که قاعده کلی برای قدرت ارائه می‌دهد، قاعده‌ای که مهربانی و عشق به هم نوع را به استثناء تبدیل می‌کند و همین استثناء است که ما را دچار وحشت می‌کند.

در جائی که خشونت و کشتن دیگری قاعده است دیگر قهرمانی وجود ندارد و مرز اهورا و اهریمن از بین رفته است چرا که همه چیز در سلطه بی قید و شرط «پلیدی» است و در فراسوی این پلیدی انسانهائی قرار دارند که مست از باده قدرت از رنج دیگران لذت می‌برند. ما نه اسیر دیو که فرمانبردار پلیدی‌های انسانی خود هستیم و این همان حقیقتی است که تماشای فیلم سالو را برای ما ناخوشایند می‌کند.

هیچ وقت مشخص نشد که چه کسی یا کسانی پازولینی را به قتل رساندند و به چه جرمی. شاید «جرمش این بود که اسرار هویدا می‌کرد.»

[1] درباره این داستان بنگرید به این درآیه در ویکی‌پدیا: Ring of Gyges و به فارسی: حلقه ژیگس

از همین نویسنده:

این مطلب را پسندیدید؟ کمک مالی شما به ما این امکان را خواهد داد که از این نوع مطالب بیشتر منتشر کنیم.

آیا مایل هستید ما را در تحقیق و نوشتن تعداد بیشتری از این‌گونه مطالب یاری کنید؟

.در حال حاضر امکان دریافت کمک مخاطبان ساکن ایران وجود ندارد

توضیح بیشتر در مورد اینکه چطور از ما حمایت کنید

نظر بدهید

در پرکردن فرم خطایی صورت گرفته

نظرها

نظری وجود ندارد.