خاطرهنگاری
انقلاب شاه و ملت و مدرسه دهگان
عبادس مودب ـ این جستار از خلال خاطرات یک دانشآموز در دهه ۱۳۴۰، به یکی از مهمترین پرسشهای تاریخ معاصر ایران نزدیک میشود: اصلاحات ارضی و نوسازی پهلوی چه تأثیری بر ساختار اجتماعی کشور گذاشت؟ روایت مدرسه دهگان در اراک نشان میدهد که چگونه مهاجرت، حاشیهنشینی و شکاف طبقاتی در دل پروژه «انقلاب شاه و ملت» شکل گرفتند.

با گشتی کوتاه در دنیای مجازی، بهویژه در اینستاگرام، با این مسئله روبهرو میشویم که تفسیرهای بهغایت متفاوتی از تاریخ معاصر ایران، بهویژه در مورد سرنگونی سلطنت، به قدرت رسیدن روحانیت و برقراری حکومت ولایت فقیه وجود دارد؛ تفسیرهایی که بیشتر به کلمات قصار شبیه هستند و فاقد تحلیلهای دقیق اجتماعی و تاریخیاند و با بهکارگیری واژههای ساختگی مانند «پنجاهوهفتیها»، یکی از مهمترین و پیچیدهترین تحولات اجتماعی در تاریخ معاصر ایران را به شکلی بسیار نازل سادهسازی میکنند.
قصد آن ندارم که در این نوشته نقش معلم تاریخ را به عهده بگیرم، چرا که تاریخ تخصص من نیست؛ ولی در سیستم آموزشی دانمارک آموختم که روایتهای شخصی به نوبه خود پرتو افکندن به گوشهای از تحولات اجتماعی است و تجربه زیسته هر یک از ما میتواند آنچه را که دیگران ندیدهاند با همگان به اشتراک بگذارد. با چنین نیتی دست به قلم بردم تا تجربه زیسته خودم را از دورانی مشخص و محدود در زندگی با دیگران به اشتراک بگذارم.
روز اول مدرسه روز مهمی در زندگی ماست؛ روزی است که به ما وعده داده میشود که سوادآموزی امری نیکوست و مدرسه جایی است که سواد میآموزیم. اما کمتر گفته میشود که مدرسه جایی است که با طیف بزرگتری از جامعه نیز تماس برقرار میکنیم و با چهره دیگری از جامعه، که با جمع کوچک خانواده متفاوت است، رودررو میشویم.
اول مهر سال ۱۳۴۲ روز اول مدرسه برای من بود؛ روزی که از دروازهای بزرگ وارد حیاط مدرسه دهگان در اراک شدم. مدرسه دهگان از معدود مدارسی بود که از ابتدا برای همین منظور ساخته شده بود. در آن هیچ اثری از معماری یا شکوه ساختمانهای مجلل دیده نمیشد، ولی ساختمانها و محوطههای بین آنها کاملاً کاربردی و برای مدرسه بودن طراحی شده بودند.
از دروازه که وارد حیاط میشدی، محوطهای فراخ در برابرت قرار داشت که در دو سمت راست و چپ آن دو بنای آجری طویل دیده میشد. در وسط هر یک، دری بزرگ به راهرویی باز میشد که در هر سمت آن سه کلاس قرار داشت؛ کلاسهایی که کاملاً قرینه یکدیگر بودند.
محوطه بزرگی که بین این دو ساختمان قرار داشت، محل صف بستن روزانه دانشآموزان بود. بعد از خواندن دعای صبحگاهی و احتمالاً گوش دادن به هشدارهای روزانه ناظم مدرسه، که با ترکهای در دست در کنار تیرک بلند پرچم در وسط محوطه میایستاد، همچون سربازان پادگان به کلاسهای خود میرفتیم.
ساختمان سمت چپ به کلاسهای اول تا سوم اختصاص داشت و در ساختمان سمت راست کلاسهای چهارم تا ششم، بهاضافه اتاق مدیر و دفتردار مدرسه، قرار گرفته بود.
آنچه مدرسه دهگان را از بقیه مدارس شهر متمایز میکرد، نه ساختمان آن، بلکه موقعیتش در جغرافیای شهر بود. در اراک مسیر سیلابیای وجود دارد که مردم به آن لقب «رودخونه خشکه» دادهاند، چرا که فقط هنگام بارندگیهای شدید، برای مدت محدودی آب سیلاب در آن جاری میشود. اما این رودخونه خشکه معنای دیگری هم برای اهالی شهر داشت و شهر را به دو بخش تقسیم کرده بود: «ایندست رودخونه» و «آندست رودخونه».
در واقع، ایندست رودخونه اشاره به شهرنشینی داشت و آندست رودخونه یادآور حاشیهنشینی بود. خیابان آسفالتشده شهر با اندکی فاصله از آندست رودخونه پایان مییافت و ارتباط دو بخش شهر از راه چند پل با یکدیگر برقرار میشد. مدرسه دهگان در مرز این دو بخش شهر ساخته شده بود.
سال ۱۳۴۲ که من کلاس اول را شروع کردم، جمعیت اراک احتمالاً حدود دویست تا سیصد هزار نفر بود. کم نبودند خانوادههایی که چند نسل در این شهر زیسته بودند و اراکی بودن بخشی از هویت آنان بود.
اولین روزهای مدرسه
روز اول یاد گرفتیم که باید همانند دیگر دانشآموزان مدرسه، در محل معینی که به کلاس ما تعلق داشت، در دو ردیف همراه دیگر شاگردان کلاس اول، دوشادوش یکدیگر در صف بایستیم و به حرفهای ناظم مدرسه که در کنار تیرک پرچم ایستاده بود گوش فرا دهیم.
تمامی دانشآموزان مدرسه، که شاید بیش از سیصد نفر میشدند، همچون سربازان پادگان هر کدام در محلی که متعلق به کلاسشان بود در دو ردیف ایستاده بودند. آنها در سه ضلع مستطیل بزرگی که به مرکزیت تیرک پرچم شکل گرفته بود، مانند دیواری بودند که محوطه فراخ بین دو ساختمان سمت راست و چپ مدرسه را برای سخنرانی ناظم مدرسه حفاظت میکردند.
اینکه در روز اول ناظم چه گفت، هیچ به خاطر ندارم و تنها چیزی که به یاد میآورم لحظه اتمام سخنرانی او بود؛ لحظهای که بعد از آن اجازه داده شد با رعایت نظم به کلاسهای خود برویم. نظمی که تنها تا ورود به راهروها برقرار بود و بعد از آن صف به هم ریخت و بچهها با داد و فریاد به کلاسهای خودشان رفتند. اما ما کلاساولیها را ناظم به سمت کلاسمان راهنمایی کرد.
معلم مرد جوانی بود که پس از خواندن اسم هر یک از شاگردان و گذاشتن علامت در دفتر حضور و غیاب، بر مبنای بلندی قد برای ما مشخص کرد که در کدام نیمکت و در کنار چه کسانی بنشینیم.
روز اول بیشتر با کارهای عملی گذشت. به من گفته بودند که مدرسه جای خوبی است و سواد خواهم آموخت، اما روز سوم با دیدن مراسم فلک کردن یکی از شاگردان کلاس دوم، در خوب بودن مدرسه شک کردم.
تا آنجا که به خاطر دارم، تعداد شاگردان کلاس ما بیست و اندی نفر بود و اکثراً از طبقه متوسط نهچندان مرفه بودند.
سال ۱۳۴۲ ویژگی خاصی داشت. سالی بود که انقلاب سفید، یا همان انقلاب شاه و مردم، شروع شده بود. مهمترین اصل آن «الغای رژیم ارباب و رعیتی» بود؛ اصلی که با سلب قدرت از فئودالها، رعیتها را از قید ارباب آزاد میکرد و آغازگر مهاجرت بخش بزرگی از رعیتهای بیکارشده به شهر برای یافتن کار بود.
تأثیر این مهاجرت از کلاس دوم کمی عیان شد؛ چرا که مهاجرانی که از روستاها کوچ میکردند، توان خرید یا اجاره خانه در داخل شهر را نداشتند و به ناچار در حاشیه شهر سکنی میگزیدند؛ از جمله در آندست رودخونه که مدرسه دهگان نزدیکترین مدرسه به آن بود.
به همین دلیل، وقتی کلاس دوم را شروع کردم، چند دانشآموز جدید در کلاس بودند که نوع لباسهایی که به تن داشتند نمایانگر آن بود که از تهیدستان جامعه هستند. این آغاز روندی بود که بهتدریج ترکیب دانشآموزان را از شهرنشینان به مجموعهای متشکل از بچههای خانوادههای شهری و بچههای مهاجران تغییر داد.
کلاس سوم را که شروع کردم، تعداد بچههای مهاجر کاملاً به چشم میخورد و حضور آنها کاملاً عیان بود. خیلی خوب به یاد دارم که روز نخست، معلم از دانشآموزان خواست خود را معرفی کنند و بگویند شغل پدرشان چیست. آنجا بود که برای نخستین بار واژه «فعله» را شنیدم، بیآنکه بدانم معنای آن چیست. همان شب از پدرم معنی فعله را پرسیدم و فهمیدم که به کارگر ساختمانی گفته میشود.
تقریباً پدر تمامی بچههایی که مهاجر بودند، کارشان فعلگی بود؛ به زبان ساده، کارگر روزمزد ساختمانی، بدون هیچ نوع تأمین اجتماعی یا تضمین شغلی.
اگر غریبهای وارد کلاس میشد، بهراحتی میتوانست تشخیص دهد کدام دانشآموز از خانواده شهری است و کدام مهاجر؛ و این کار دشواری نبود. کافی بود به نوع لباسی که به تن داشتند نگاه کند.
نه اینکه فکر کنید بچههای شهری از خانوادههای متمول بودند؛ آنها از خانوادههایی میآمدند که پدر شغل ثابتی داشت و این توانایی را داشت که برای فرزند خود یک کت و یک جفت کفش ملی بخرد. در حالی که بچههای مهاجر اغلب با لباسی دیده میشدند که معلوم بود متعلق به بزرگسالی بوده و آستینهایش را کوتاه کردهاند. در بسیاری موارد نیز گالش لاستیکی پاپوشی بود که به پا داشتند.
از کلاس دوم تحول بزرگی در سطح آموزگاران رخ داد. نخستین آموزگاران زن جایگزین مردان در کلاسهای اول تا سوم شدند. به یکباره جو کلاسها عوض شد؛ گویی با حضور زنان جوان، زیبا، شیکپوش و معطر که جایگزین مردان میانسال اخمو و سبیلو شده بودند، مهربانی به کلاس آمده بود.
در سالهای بعد، بهتدریج آموزگاران زن تدریس در کلاسهای چهارم تا ششم را نیز، در کنار آموزگاران مرد، بر عهده گرفتند.
مدت زیادی از شروع کلاس سوم نگذشته بود که روزی معلم، که زن جوان و مهربانی بود، گفت از هفته آینده همه باید همراه خود یک لیوان پلاستیکی داشته باشند؛ چون از هفته آینده هر روز ساعت ده استراحت داریم و از طرف مدرسه به همه نان، کره و یک لیوان شیر داده میشود.
چند روزی بود که در گوشه حیاط مدرسه، نزدیک خانه سرایدار، اجاقهای بزرگ آجری برپا شده بود و پاتیلهای بزرگ مدوری نیز بر روی آنها قرار داده بودند.
سرانجام روز موعود فرا رسید و ساعت ده، با صدای تکزنگ، شاگردان قویهیکلی که از کلاسهای پنجم و ششم انتخاب شده بودند، سطلهای شیر داغ، نانهای بریدهشده سنگک و تکههای کره را که به اندازههای مساوی بریده شده بودند، به کلاسها آوردند و ما با ذوق نوش جان کردیم.
من تا سالها فکر میکردم که این خدمات شامل تمامی مدارس میشده است، اما چند سال بعد مطلع شدم که سازماندهی این تغذیه بخشی از طرح کمکهای آمریکا برای مدارس محروم بوده است.
بچههای شهری دستکم از این نعمت برخوردار بودند که هر روز صبح در خانهشان سفرهای پهن بود و پیش از آمدن به مدرسه لقمهای نان و پنیر با چای شیرین میخوردند و راهی مدرسه میشدند؛ نعمتی که شاید بچههای مهاجران از آن محروم بودند.
کم نبودند بچههای مهاجرانی که بخشی یا تمامی همان نان و کرهای را که در مدرسه به ما میدادند، با خود به خانه میبردند.
تغییری که در بافت طبقاتی دانشآموزان مدرسه دهگان شکل میگرفت، بازتاب تغییراتی بود که در سطح کلان جامعه رخ میداد.
در سطح شهر، عکسهای سیاهوسفیدی از مالکانی که داوطلبانه املاک خود را واگذار کرده بودند در پشت شیشه بعضی مغازهها دیده میشد. در اخبار رادیو، «الغای رژیم ارباب و رعیتی» روزانه تکرار میشد و واژههای «انقلاب سفید» یا «انقلاب شاه و مردم» نیز از اصطلاحاتی بود که همه جا به گوش میرسید. با این حال، هیچکس در مدرسه برای ما توضیح نداد که «الغا»، «ارباب»، «رعیت» و «رژیم» یعنی چه. کسی نگفت که سیستم ارباب و رعیتی در ایران چگونه بود و چرا باید ملغی میشد.
در اراک چند طایفه بودند که مالک بیشترین روستاها بودند. رابطه ارباب و رعیت رابطهای بود بر مبنای مالک و مملوک. مالک روستا نه تنها صاحب زمینها بود، بلکه صاحب رعیتها نیز بود؛ چرا که زمین بدون نیروی کار کشت نمیشد، مراقبت نمیشد و برداشت نمیشد.
اگر بگوییم این رابطه شباهتی به بردهداری داشت، غلو نکردهایم.
با لغو این نظام فئودالی و آزاد شدن رعیتها از وابستگی به ارباب، در نبود امکان توسعه کشاورزی برای روستاییان، سیل مهاجرت به شهرها شدت گرفت. روستایی آزادشده از قید و بند ارباب به شهر آمد تا به اختیار خود قوت بازویش را هر روز به فروش بگذارد و این آغاز رشد حاشیهنشینی شد.
هرچند اراک با رشد صنایع ظرفیت پذیرش نیروی کار را داشت، اما صنایع به کارگر ماهر نیاز داشتند؛ مهارتی که روستاییان فاقد آن بودند.
همراه با رشد صنایع در اراک، چهره شهر نیز بهآرامی تغییر میکرد. نمادهای شهرنشینی هر روز بیش از پیش خودنمایی میکردند. تاکسیها متحدالشکل شدند، درشکهها دیگر اجازه نداشتند در شهر تردد کنند و تبلیغ برای مصرف تولیدات جدید صنعتی، از جمله روغنهای نباتی، خمیردندان، آدامس خروسنشان و اتومبیل پیکان، وعده آیندهای مملو از خوشبختی را میداد. نوشیدن پپسی نیز اوج خوشبختی بود.
در هیاهوی تبلیغات برای خوشبختی، حاشیهنشینی رشد کرد و در گوشه و کنار شهر محلههایی شکل گرفت که ساکنان آن را مهاجران روستایی تشکیل میدادند؛ مهاجرانی که جامعه توان جذب آنان را در بازار کار نداشت.
در مدرسه دهگان همچنان هر روز صبح در صف میایستادیم و با تکرار دعای صبحگاهی که پسر ناظم مدرسه زیر بیرق شاهنشاهی ادا میکرد، به ادامه سوادآموزی مشغول بودیم.
بعد از شش سال، با اخذ گواهینامه پایان دوره دبستان، با مدرسه دهگان وداع گفتم.
اینکه دانشآموزانی که از آندست رودخونه همزمان با من به اخذ این گواهینامه دست یافتند، پس از پایان دوره دبستان چه کردند اطلاعی ندارم؛ اما بعد از فروپاشی سلطنت در ایران، بعضی از آنان را در گشتهای کمیته انقلاب اسلامی دیدم.





نظرها
نظری وجود ندارد.