گزارش میدانی:
رضا پهلوی و خلأ سازمانیابی؛ وقتی چهره جای سازمان را میگیرد
پویان رادمهر در این مقاله با روایت سه نفر که در مقاطعی به رضا پهلوی بهعنوان چهرهای برای رهبری یا وحدت مخالفان امید بسته بودند، به پرسشی فراتر از خود او میپردازد: چرا در شرایط بحران و ضعف سازمانیابی، میل به یک رهبر واحد تقویت میشود؟ نویسنده استدلال میکند که یک چهره سیاسی میتواند برای مدتی خلأ ناشی از فقدان سازمانهای پایدار را پر کند، اما رهبری فردی لزوماً به معنای سازمانیابی اجتماعی نیست؛ قدرت پایدار زمانی شکل میگیرد که در شبکهها، نهادها و ظرفیت جامعه برای عمل جمعی ریشه داشته باشد.

تظاهرات ایرانیان هوادار پهلوی در استکهلم در سوئد، ۷ مارس ۲۰۲۶ ـ عکس: shutterstock
جنبشهای اعتراضی دههی گذشته در ایران، بیش از هر چیز، با مسئلهی سازمانیابی مواجه بودهاند. بخش بزرگی از نیروهایی که در این جنبشها به خیابان آمدند، نه از مسیر سازمانهای سیاسی موجود، اتحادیهها و احزاب، بلکه در دل بحرانهای اقتصادی و اجتماعی و از خلال شبکههای پراکندهی اجتماعی به هم پیوستند. همین وضعیت به جنبشها نیرویی انفجاری میداد، اما در عین حال مسئلهای را باقی میگذاشت که هر بار پس از فروکش کردن اعتراضات آشکارتر میشد: چگونه میتوان انرژی اعتراضی را به نیرویی ماندگار و سازمانیافته تبدیل کرد، بهگونهای که بهجای فروکش کردن و ناامیدی، سبب شکلی تکوین نهادمند شود؟
دی ۱۴۰۴ این مسئله را به شکلی دیگر پیش روی جامعه گذاشت. در نخستین روزهای اعتراضات، اعتصاب و اعتراض از بازار تهران آغاز شد و در ادامه به گروهها و نقاط دیگری گسترش یافت. در کنار مطالبات اقتصادی و اعتراض به تورم و بیثباتی، شعارها و تصاویری نیز در حمایت از رضا پهلوی برجسته شدند. از طرف دیگر حمایت از پهلوی توسط رسانهها نیز بهطرز عجیبی برجسته و گاها در آن اغراق شد.
اما برای فهم اهمیت این اتفاق، شاید بهتر باشد بهجای پرسیدن اینکه «رضا پهلوی چرا محبوب شد؟»، سؤال دیگری مطرح کنیم: چه وضعیتی باعث میشود بخشی از کسانی که خود در یک جنبش اعتراضی مشارکت کردهاند، در لحظهای از بحران، مسئلهی سازمانیابی را در قالب یک رهبر شخصی بیان کنند که اتفاقا ارتباط ارگانیک با جامعه ندارد. از طرف دیگر باید توجه کرد که در کنار پهلوی در سالهای گذشته از درون جنبشهای اجتماعی بیشتر از اینکه سیاست رهاییبخش به وجود آید، این جنبشها توسط راستافراطی بلعیده شدند. وضعیت ایران و پهلوی تفاوت اساسی با خیزش راستافراطی در جهان دارد، اما نکته جالب توجه گرایش گفتمانی مشاوران پهلوی به چهرههای راستگرا در غرب است. از اینرو پدیدهای به وجود آمده که بحرانهای اقتصادی سبب برجسته شدن گرایشهایی اساسا اقتدارگرا شده است.
در طول نوشتن این یادداشت با افرادی در سطح جامعه گفتوگو شده است، ازاینرو در متن نقلقولهایی از آنها میآید لزوما بازتاب کلیت جامعه نیست؛ بلکه از طریق بیان تجربیات میدانی سعی میشود به مسالهی سازماندهی اجتماعی نگاهی بیندازیم.
اولین فردی که با او گفتوگو شد در دی ماه ۱۴۰۴ به خیابان رفت و اعتراض کرد. او به رادیوزمانه میگوید:
من بعد از جنگ دوازدهروزه شغلم رو از دست دادم. هزینههای زندگی هر روز بالاتر میرفت. راستش ما فکر میکردیم بعد از جنگ، دولت روند بهتری رو در پیش بگیره که به نفع مردم بشه؛ ولی دقیقاً در آذرماه بود که قیمت روغن و تخممرغ گرون شد. من هم مثل همه فکر کردم زندگی کردن ناممکن شده؛ درست هم فکر کرده بودیم. الان که خیلی بدتر شده. ما رفتیم خیابون که شرایط رو تغییر بدیم و جامعهای رو بسازیم که همه توش لایق زندگی کردن باشن و حداقل انسان بهشمار بیان. شب قبل از اینکه برم خیابون، به این فکر کردم شاید من دارم بین مرگ تدریجی و مرگ یکی رو انتخاب میکنم. دومی رو انتخاب کردم.
در میان بحران هنگامی که بیثباتی اقتصادی افزایش پیدا میکند و بهتدریج ساختارهای اجتماعی فرسوده میشوند، این بیثباتی در نهایت به احساسی از تعلیق میانجامد. تمامی امور تعلیق میشوند و اطمینان از فردا جایش را به بیاعتمادی به کل جریان زندگی میدهد. از اینرو باید توجه داشته باشیم که لحظهی قیام آغازی برای تغییر دادن این فرسودگی ساختاری است؛ لحظهای که بخشی از جامعه یک امر مشترک جدید را میآفریند که فراسوی وضعیت واقعا موجود گام بردارد. به همین دلیل در جریان قیام شکلی از انفجار عاطفی روی میدهد که لزوما نباید آن را امری مخرب در نظر گرفت، برعکس این نقطه شروع آنچیزی است که تکوین نهادمند شکلگیری جوامع بدیل بدانیم. ازاینرو آنچه در روایت بالا میخوانید این است که راوی که حاضر است خطر کشته شدن را بپذیرد. این دقیقا لحظهی آن انفجار عاطفی است که فرد دیگر نمیتواند وضعیت را تاب بیاورد. توجه کنیم که این مساله با تقدیس مرگ و شهادت تفاوت اساسی دارد.
او در ادامه میگوید:
الان وقتی با دقت به اون روزها نگاه میکنم، شعارها رو دوباره یادم میاد. اکثر شعارها با خواست گذار از نظام کنونی بود؛ شعارهایی علیه بیعدالتی و دیکتاتوری و… اما وقتی به خونه میرفتم، میدیدم: عه، چهقدر پهلوی طرفدار داره. الان که بهش فکر میکنم، متوجه میشم این صدا ساخته شد. نه، اصلاً اینطور نبود که شعار طرفداری از پهلوی وجود نداشته باشه؛ اتفاقاً میشنیدیم. شعارها وجود داشتند، اما برجسته کردن این شعار توسط رسانهها باعث میشد این شعارها در خیابونها بیشتر بشن. میدونی، وقتی من این شکلی فکر کردم که پهلوی طرفدار داره، لابد افراد دیگه هم همین فکر رو کردن. به همین دلیل شعار گسترش پیدا میکرد. واقعاً فقر و بیثباتی باعث میشد آدم به این فکر کنه که شاید خوبه بیایم متحد بشیم پیرامون یک رهبر و یک شعار تا بتونیم از این وضعیت خلاص بشیم. شاید اشتباه کردم. رسانه اون آدم رو برای ما ساخته بود. نه، اصلاً با اون نمیشه از این وضعیت خلاص شد.
این روای با اشاره به وجه مشترک بسیاری از کسانی که در خیابانها برای اعتراض آمده بودند میگوید:
میدونی، اصلاً به این فکر میکنم اون روزها، اون آدمهایی که کنار من شعار میدادن، برای هم فداکاری میکردیم، به جای هم کشته میشدیم و به جای هم دستگیر میشدیم؛ همهی ما حداقل یه روز گشنگی کشیده بودیم، چک برگشتی داشتیم، بدهکار بودیم، حداقل یک روز بدبختی رو تجربه کرده بودیم. ولی رضا پهلوی چی؟ به نظرم رهبری اون روزها حداقل باید یکی از این تجربهها رو میداشت. وقتی یه روز فقر رو تجربه کنی، اون زمان ست که اراده میکنی آزاد باشی. این شجاعت ما بود که حکومت رو ترسوند. الان به این فکر میکنم که رضا پهلوی خودش برده است. اون منتظر آمریکا و اسرائیل بود، ولی ما منتظر کسی نبودیم. ما فقیر هستیم، هیچ چیزی نداریم. منتظر کسی نبودیم. وقتی آب از سرمون گذشت، تو خیابون اون زندگیای رو که میخواستیم فریاد زدیم.
برای رامتین، این فاصله میان خیابان و تصویر رسانهای بعدها اهمیت پیدا کرد. او معتقد است که در شرایطی که مردم با فقر، بدهی و بیثباتی مواجهاند، میل به یافتن یک نام یا یک چهرهی مشترک قابل فهم است. مسئله فقط اعتقاد به یک فرد نیست؛ مسئلهی پیدا کردن شکلی برای اشتراک است، در شرایطی که امکان سازمانیابی جمعی هنوز ضعیف است. در اینجا اشتراک جایگزین «اتحاد» میشود، زیرا که تجربیات مبتنی بر شکلی از اشتراکات استراتژیک میتواند امکانهایی دموکراتیک را در جریان خود مبارزه به وجود آورد و تفاوتهای موقعیتی، جغرافیایی و اجتماعی را به هم پیوند بزند. از طرف دیگر اتحاد تحمیلی میتواند مسبب شکاف انداختن و تضعیف جریانهای دموکراتیک باشد.
مسالهی دیگر ارتباط ارگانیک با لایههای اجتماعی، کارگردان صنعتی، بیثباتکاران، زنان*، اقلیتها و… اگر شکلی از ارتباط ارگانیک پدید نیاید، اساسا مساله رهبری بدل به مصادره کردن جنبشها میشود. در ایران به علت فضای امنیتی موجود و سرکوب فزاینده روابط سازماندهندهی ارگانیک بهشدت دشوار است و از طرف دیگر فضای سیاسی خارج از کشور بیشتر بر چهرهسازی، فرقهگرایی و جریانهای رسانهای تکیه دارد. از اینجهت این شکاف مابین خارج از کشور و فضای عینی اجتماعی در داخل کشور بیشتر سبب شکافهای اجتماعی شده است. علت اصلی هم ناتوانی از ساختن یک میدان واقعی از امکانهای عملی و جمعی است و در نبود این میدان بیشتر تمرکز بر چهرهسازی و دلبستن به دولتهایی مثل آمریکا و اسرائیل است. از اینرو اینچنین برجسته کردن فعالیتهای رسانهای و همچنین نقش لابیهای دولتها را ایفا کردند تنها پشت کردن بر سازماندهیهای اجتماعی و متکثر نیست، بلکه اینها اساسا در جهت ویران کردن امکانهای بالقوه در جامعه است. بهجای اینکه بسترهای جمعی را در همین زندگی روزمره برای رخدادهای اجتماعی-سیاسی آماده کند، عملا این بستر را نادیده گرفته و با تلاش برای چهرهسازیهای فردی، امکانهای جمعی از پایین را سرکوب کرده است. البته چنانچه گفته شد این مساله در پیوند با فضای امنیتی داخلی قرار دارد.
این نکته در روایت فردی به نام سارا، به شکل دیگری ظاهر میشود. او تجربهی سیاسی خود را در جنبش ژینا آغاز کرده بود؛ تجربهای که برایش سیاست را از یک موضوع بیرونی به بخشی از زندگی روزمره تبدیل کرده بود. خواندن، بحث کردن با دوستان، اختلاف نظر و حتی انتخاب نوع پوشش، برای او به تجربههایی سیاسی تبدیل شده بودند. اما پس از سرکوب جنبش، انتظار او این بود که جامعه بتواند از تجربهی شکست برای ساختن اشکال تازهای از سازمانیابی استفاده کند. بهجای آن، به نظر او، بخش مهمی از پیوندهایی که درون جامعه و میان داخل و خارج، موقعیتهای جغرافیایی ایران نظیر کردستان و تهران، شکل گرفته بود از هم گسست. او در ادامه میگوید:
بههرحال نظر من این بود که در قیام ژینا، نبود رهبر، سازماندهی مشخص و… یکی از آسیبهای جنبش بود. البته این بحث واقعاً مناقشهبرانگیزه. از این نظر، رفتهرفته اوضاع فاجعه شده بود. تورم هر روز بیشتر میشد، بحران اقتصادی واقعاً عمیق بود و دولت نمیتونست کنترلش کنه؛ البته جدا از اینکه تورم و تحریم خودش ابزاری برای سرمایهدار شدن بعضی افراد بوده است. خب، من نظرم این بود که ما باید بتونیم حول رضا پهلوی متحد بشیم؛ حداقل اون چهره است، شاید بتونه با دولتهای غربی ارتباط بگیره و تسهیلگر بخشی از مبارزات جامعه بشه. حقیقتاً نظرم این بود که ما هیچکس دیگهای جز او رو نداریم. ولی پس از دیماه و جنگ، متوجه شدم که این آدم حتی بلد نیست به خبرنگارها جواب بده. یعنی به لحاظ فردی اصلاً توانایی سازماندهی نداره. از طرف دیگه، روابطی که در اپوزیسیون وجود داشت واقعاً مشمئزکننده بود؛ انگار که اونا هم الیگارشی اقتصادی رو بهصورت نهادمند، به اسم مبارزه با جمهوری اسلامی، در خارج کشور راه انداختهاند.
سارا در ادامه میگوید:
از طرف دیگه عیان شد که برجسته کردن اسرائیل بیشتر از ایران اهمیت داره. یعنی از چیزهایی همیشه حرف میزنن که بیشتر از اینکه ربطی به مسائل بحرانی داخلی داشته باشه، بر سیاست خارجی اسرائیل تأکید داره. این مسئله برام شکبرانگیز شد. از طرف دیگه به طرفداران پهلوی نگاه کنیم. خیلی بردهوارانه رفتار میکنن. این رفتار در نهایت به این منجر میشه که بدون هیچ واهمهای مخالفان رو بکش. بله، اونا آدمهایی هستن که بهراحتی مخالف خودشون رو کتک میزنن. دوستم برام تعریف میکرد که در یکی از همین کشورهای اروپایی شعار «زن، زندگی، آزادی» سر داده و توسط سلطنتطلبها کتک خورده. البته به نظرم خیلی دور از دسترسه که اینا قدرت رو در دست بگیرن. شرایط بسیار سخت و بحرانیه و اینها افرادی نیستن که بتونن کشور رو در هماهنگی با مردم اداره کنن. تنها راه حکومت کردن اونها اینه که اسرائیل بر کشور ما تسلط پیدا کنه و اینا بشن نمایندهی اسرائیل.
در چنین شرایطی، ایدهی یک رهبر واحد میتواند اولین پاسخ به بحران سازماندهی باشد. سارا خود اعتراف میکند که در مقطعی فکر میکرد مخالفان جمهوری اسلامی، حتی بهصورت تاکتیکی، باید حول رضا پهلوی متحد شوند. استدلالش چنین بود: جنبش ژینا فاقد رهبری متمرکز بود و این فقدان، از نظر او، یکی از نقاط ضعف جنبش محسوب میشد. بحران اقتصادی نیز شدیدتر شده بود و او تصور میکرد رضا پهلوی، به دلیل ارتباطش با فضای سیاسی غرب، میتواند بخشی از این خلأ را پر کند. به تعبیر خودش، «ما کس دیگری را نداریم.»
اما همین تجربه برای او به نقطهی چرخش تبدیل شد. مواجهه با عملکرد رسانهای پهلوی، ناتوانی او در پاسخگویی به برخی پرسشها و تجربهی سارا از مناسبات بخشی از مخالفان خارج از کشور، باعث شد تصویری که از یک چهرهی وحدتبخش ساخته بود، برایش ترک بردارد. مهمتر از آن، او متوجه شد که مسئلهی «داشتن رهبر» لزوماً همان مسئلهی «داشتن سازمان» نیست. به بیان دیگر، حضور یک «رهبر» مقتدر لزوما مساوی با سازماندهی اجتماعی نیست؛ برعکس شاید در ضدیت با افرایش توان یک جامعه براساس کثرتی ساماندهی شده باشد.
این تمایز اهمیت زیادی دارد. یک جنبش میتواند رهبر داشته باشد بدون اینکه سازمانیافته باشد؛ همانطور که میتواند بدون یک رهبر واحد، اشکال پیچیدهای از هماهنگی و سازمانیابی را تجربه کند. مسئلهی جنبش ژینا شاید فقط فقدان یک چهرهی واحد نبود. درون آن، شکلهایی از گفتوگو، اختلاف، شبکهسازی و تصمیمگیری پراکنده وجود داشت که میتوانستند به اشکال دیگری از رهبری جمعی تبدیل شوند. شکست این تجربه لزوماً به این معنا نیست که باید جای آن را یک فرد پر کند. از اینرو به جای پاسخ سریع به داشتن «رهبر» یا فقدان آن، باید به دنبال علل تضعیف اشکال سازماندهی در گذشته باشیم، درعینحال که آنها شکست خوردند میتوانند منبع الهام ما باشند، نمونهی اعتصابهای هفتتپه، فولاد و ذوبآهن در دههی نود و همچنین تجربهی تشکلیابی کارگران پیمانی عسلویه و شوراهای معلمان نمونههایی قابل اتکا از سازماندهی از پایین در جامعه ایران هستند.
فردی دیگری به نام پویان نیز دقیقاً از همین زاویه به تجربهی خود نگاه میکند. او در اعتراضات ۹۶، ۹۸ و ۱۴۰۱ بارها احساس کرده بود که جامعه با وجود انرژی اعتراضی گسترده، از نبود انسجام رنج میبرد. در دی، برای نخستین بار به نظرش رسید که این خلأ با یک چهره پر شده است. او خودش زمانی به رضا پهلوی بسیار وفادار بود و حتی نوعی احساس نجاتبخش نسبت به او داشت. اما بعدتر، وقتی به تجربهی جنبش ژینا بازگشت، شعار «منجی را در آینه ببین» برایش معنای دیگری پیدا کرد.
این شعار را میتوان نه بهعنوان نفی ضرورت رهبری، بلکه بهعنوان اشارهای به منشأ قدرت سیاسی فهمید. اگر قدرت جنبش از روابط اجتماعی، همکاری، سازمانیابی و توانایی افراد برای عمل مشترک ناشی میشود، هیچ فردی نمیتواند جایگزین این فرایند شود. یک رهبر میتواند بخشی از این قدرت را نمایندگی کند، اما نمیتواند خود به منبع آن تبدیل شود. مشکل زمانی آغاز میشود که نمایندگی از تولید توان اجتماعی جدا شود. در این حالت، یک چهره میتواند در فضای رسانهای بسیار بزرگتر از نقشی باشد که عملاً در سازماندهی جامعه ایفا میکند. اینجا رسانه فقط آینهی جامعه نیست؛ با انتخاب، تکرار و برجستهسازی برخی تصاویر و شعارها، در ساختن تصویری از جامعه نیز مشارکت میکند. یک شعار میتواند بارها تکرار شود، یک چهره میتواند دائماً در مرکز تصویر قرار بگیرد و به تدریج این تصور شکل بگیرد که این چهره همان چیزی است که جامعه میخواهد. این وضعیت را میتوان نوعی نمایندگی بدون نمایندگی نامید: فردی بهعنوان نمایندهی جامعه ظاهر میشود، بیآنکه رابطهی مستقیم و ارگانیکی با فرایندهایی داشته باشد که نیروی سیاسی جامعه را تولید میکنند.
در مورد رضا پهلوی، این مسئله اهمیت بیشتری پیدا میکند، زیرا بخش مهمی از سرمایهی سیاسی او نه از سازمانیابی ارگانیک و حتی مستقیم در داخل ایران، بلکه از موقعیت نمادین، تاریخی و رسانهای او ناشی میشود. او میتواند در لحظهای از بحران به یک نقطهی تمرکز برای بخشی از نیروهای معترض تبدیل شود، اما این الزاماً به معنای برخورداری از همان نوع قدرت سازمانی نیست که یک تشکل، کمیته، جنبش اجتماعی یا شبکهی گستردهی فعالان میتواند تولید کند.
رامتین این فاصله را از زاویهای کاملاً تجربی بیان میکند. کسانی که در خیابان بودند، به تعبیر او، با گرسنگی، بدهی و ترس از آینده مواجه بودند. آنها منتظر کسی نمانده بودند. او میگوید مردم وقتی «آب از سرشان گذشته بود» برای چیزی که میخواستند فریاد زدند. در مقابل، تصویری که او بعداً از پهلوی پیدا کرد، برایش با این تجربهی زیسته فاصله داشت. بنابراین مسئله برای او فقط این نبود که آیا پهلوی میتواند «رهبر خوبی» باشد یا نه؛ مسئله این بود که چه نسبتی میان این چهره و نیرویی که مردم در خیابان تولید کرده بودند وجود داشت.
پویان نیز از تجربهای مشابه صحبت میکند. او میگوید بعد از دی، گفتوگو و اختلاف نظری که در جنبش ژینا تجربه کرده بود، جای خود را به فضایی داد که در آن مخالفت با جریان سلطنتطلب میتوانست به معنای مخالفت با خود جنبش تلقی شود. روایت او البته گزارشی از تجربهی شخصی و برداشت او از آن فضاست، نه توصیفی جامع از کل جامعه. اما همین تجربه برای بحث ما مهم است: وقتی یک چهرهی سیاسی به مرکز ثقل جنبش تبدیل میشود، اختلاف سیاسی میتواند بهتدریج از اختلاف بر سر استراتژی و سازمانیابی به اختلاف بر سر وفاداری به یک شخص تبدیل شود. او میگوید:
من خیلی شیفتهی پهلوی بودم. واقعاً حس منجی رو بهش داشتم. الان یاد شعاری در قیام ژینا میافتم: «منجی را در آینه ببین». بله، این حرف واقعاً عملگرایانهتر از دل بستن به چهرههای رسانهایه که هیچ ارتباط درونی با جامعهی ما ندارن.فقط یک چهرهی رسانهای بود که به نظرم بخش زیادی از جامعه رو اغوا کرد. بعد از قیام، هربار در مصاحبههاشون حرفهایی میزد که واقعاً مشمئزکننده بود. من با خیلی از آدمها صحبت کردم که طرفدارش بودن، ولی این مصاحبهها باعث شده بود از پهلوی رویگردان بشن. بلااستثنا میگفتن این مصاحبهها توهین به مردمه و حس حقارت پیدا میکنیم. آخه در حقیقت همین است. اون خانواده مردم رو رعیت میدونن. حالا بیایم نگاهی کنیم به فساد مالی اونها. شاید اگر قدرت و منابع در ایران دستشون باشه، ما شاهد همین وضع اقتصادی باشیم. اونها در خارج کشور شبکههای سود مالی ایجاد کردن؛ حتی همبستگیشون با مردم در جهت سود و زیان مالی و شهرت رسانهایه.
پویان میگوید حالا که به ۱۴۰۱ فکر میکند، میبیند همان چنددستگی و بحث کردن، پتانسیل یک جامعهی دموکراتیک را پرورش میداد. انواع و اقسام سازماندهی را آزمایش میکرد. اما این سلطهای که خارج کشور و سلطنتطلبها بر جامعه پیدا کردند، بعد از دیماه جامعه را داشت به انحطاط میکشاند و ادامه میدهد:
برعکس قیام ژینا که همه حق حرف زدن و بحث کردن پیدا کرده بودن، پس از قیام دی هیچکس حق نظر دادن نداشت.سلطنتطلبها خامنهای رو در یک شکل دیگه به وجود آورده بودن؛ شاید حتی بدتر از اون. اینها خیلیها رو ناامید کردن. حتی به نظرم سپاه از مطرح شدن پهلوی بدش نمیاومد. چرا؟ چون سلطنتطلبها هم به شکلی آزادی بیان رو نابود میکردن و نمیذاشتن جریانهای دیگه حرف بزنن.
در این نقطه، مفهوم «اتحاد» نیز نیازمند تفکیک است. اتحاد نیروهای متفاوت لزوماً به معنای ادغام آنها در یک رهبری شخصی نیست. اتحاد میتواند میان نیروهایی شکل بگیرد که استقلال خود را حفظ میکنند، دربارهی اهداف مشترک همکاری میکنند و در عین حال حق اختلاف و نقد متقابل را برای خود محفوظ میدارند. اما هنگامی که اتحاد با یک چهرهی واحد تعریف شود، امکان دارد تنوع سیاسی به مانعی برای اتحاد تبدیل شود: هر اختلافی با رهبر، بهجای اینکه بخشی از فرایند سیاسی باشد، بهعنوان شکاف یا خیانت تلقی شود. در اینجا نقطهی ارجاع تمامی أمور همان رهبر میشود.
سارا از همین تجربه صحبت میکند وقتی از فضای بخشی از اپوزیسیون خارج از کشور فاصله میگیرد. پویان نیز میگوید در جنبش ژینا امکان بحث و اختلاف نظر را بخشی از تجربهی دموکراتیک میدانست، در حالی که بعدها احساس کرد امکان بیان این اختلافات محدودتر شده است. این روایتها را نمیتوان به کل جامعه تعمیم داد، اما در کنار یکدیگر نشان میدهند که برای بخشی از کسانی که زمانی به پهلوی امید بسته بودند، مسئلهی اصلی نه صرفاً تغییر نظر دربارهی یک فرد، بلکه تغییر در فهم آنها از خودِ سیاست در بطن فرایندهای دگرگونی جامعه بوده است.
در این معنا، «میل به منجی» را نباید صرفاً یک ویژگی روانشناختی یا فقدان آگاهی سیاسی دانست. این میل میتواند محصول شرایطی مادی و سیاسی باشد: شکستهای پیدرپی، فرسایش نیروهای اجتماعی، فقدان سازمانهای پایدار، گسست میان تجربههای مختلف جنبشها و ناتوانی در تصور آیندهای که از دل عمل جمعی ساخته شود. وقتی جامعه بارها انرژی عظیمی تولید میکند اما نمیتواند آن انرژی را به قدرت سازمانیافته تبدیل کند، یک چهرهی سیاسی میتواند به شکل فشردهای از «راه خروج» ظاهر شود.
از این زاویه، ظهور رضا پهلوی برای بخشی از نیروهای معترض را میتوان نه صرفاً نتیجهی توانایی سیاسی شخص او، بلکه بهعنوان نشانهای از یک بحران گستردهتر در نظر گرفت: بحران تبدیل انرژی اعتراضی به نهادمندی ارگانیک و تبدیل آنها به افق سیاسی.
این البته به معنای نادیده گرفتن نقش خود پهلوی یا شبکههای سیاسی و رسانهای پیرامون او نیست. برعکس، دقیقاً باید دید این نیروها چگونه از شکاف موجود استفاده میکنند. یک چهرهی سیاسی میتواند به انرژیای که از پایین تولید شده متصل شود، آن را در قالب تصویر و شعار بازنمایی کند و از این طریق سرمایهی سیاسی به دست آورد، بدون آنکه خود در همان نسبت در تولید این انرژی مشارکت داشته باشد. یک نیروی سیاسی ممکن است برای گسترش دامنهی خود به انرژی تولیدشده توسط یک جنبش وابسته باشد، در حالی که رابطهی آن با سازوکارهای واقعی سازمانیابی اجتماعی محدود باقی بماند. به همین دلیل، پرسش اصلی متن نباید این باشد که آیا رضا پهلوی «منجی» است یا نیست. مسئلهی مهمتر این است که چه چیزی باعث میشود جامعه در لحظهای از بحران به دنبال منجی بگردد؟
سه روایت مورد بررسی در این متن، پاسخ واحدی به این سؤال نمیدهند. رامتین از فاصلهی میان تجربهی خیابان و تصویر رسانهای سخن میگوید؛ سارا از شکست امید به ساختن سازمان پس از جنبش ژینا و تجربهی موقتِ میل به یک رهبر واحد؛ و پویان از تفاوت میان سیاستی که در آن میتوان اختلاف داشت و سیاستی که در آن یک چهره به مرکز وفاداری سیاسی تبدیل میشود.
وجه مشترک آنها، بنابراین، نه اثبات «افول اجتماعی رضا پهلوی»، بلکه ثبت یک چرخش مشخص در تجربهی سه نفری است که زمانی به او امید یا گرایش داشتند و بعدها از این موضع فاصله گرفتند. ارزش این روایتها دقیقاً در همین محدودیت آنهاست: آنها قرار نیست نمایندهی کل جامعه باشند. آنها شکافی را نشان میدهند که در تجربهی سیاسی بخشی از نیروهای معترض به وجود آمده است؛ شکافی میان امید به یک چهرهی نجاتبخش و مواجهه با مسئلهای که هیچ چهرهای نمیتواند بهتنهایی حل کند: مسئلهی سازمانیابی. نکته دیگر توجه در سیال بودن جامعه و دگرگونی آن در مقاطع مختلف است. اینکه در هر بزنگاه یک چهره یا یک جریان میتواند مطرح شود، اما پویاییهای جامعه این امکان را میدهد که آن جریان موقتی است و اگر در جهت همافزایی اجتماعی حرکت نکند، در معرض فراموشی و به حاشیه رفتن قرار میگیرد. نمونههای این دگرگونیها زیاد هستند: محمد خاتمی در زمان اصلاحات، میرحسین موسوی در جنبش سبز و پهلوی در ۱۴۰۴، با وجود تفاوتهای بنیادینی که اینها باهم دارند یک مساله را نشان میدهند، هیچگاه قرار نیست این چهرهها تا ابد در ذهن و زیست جامعه حضوری پررنگ داشته باشند.
در نهایت، شاید «منجی را در آینه ببین» را بتوان به شکلی متفاوت خواند. نه به این معنا که جامعه به رهبر احتیاج ندارد، بلکه به این معنا که هیچ رهبری نمیتواند جایگزین قدرتی شود که خود جامعه باید تولید کند. رهبری، اگر قرار است پایدار باشد، نمیتواند صرفاً یک چهره باشد؛ باید در مجموعهای از روابط، سازمانها، اختلافها، همکاریها و ظرفیتهای جمعی ریشه داشته باشد.
در این صورت، مسئلهی رضا پهلوی از یک مسئلهی فردی فراتر میرود. اهمیت سیاسی او، چه در لحظهی صعود و چه در لحظهای که برخی از حامیان سابقش از او فاصله میگیرند، به شرایطی وابسته است که امکان ظهور چنین فیگورهایی را فراهم میکنند. شکست سازمانیابی فقط یک خلأ ایجاد نمیکند؛ میتواند این خلأ را به بازارِ نمایندگی سیاسی تبدیل کند. و در این بازار، کسی که بتواند خود را بهعنوان تصویر فشردهی یک آیندهی نامعلوم عرضه کند، میتواند برای مدتی جای سازمانی را بگیرد که هنوز وجود ندارد. مسئلهی اساسی اما همچنان باقی میماند: چگونه میتوان این خلأ را نه با یک چهره، بلکه با شکلهایی از سازمانیابی پر کرد که امکان اختلاف، تکثر و عمل مشترک را همزمان حفظ کنند؟




نظرها
نظری وجود ندارد.