ارتباط ناشناخته. ارتباط بدون سانسور. ارتباط برقرار نمی‌شود. سایت اصلی احتمالاً زیر سانسور است. ارتباط با سایت (های) موازی برقرار شد. ارتباط برقرار نمی‌شود. ارتباط اینترنت خود را امتحان کنید. احتمال دارد اینترنت به طور سراسری قطع شده باشد. ادامه مطلب

تهدید هسته‌ای در کشمکش میان جمهوری اسلامی و آمریکا و اسرائیل

از اوت ۲۰۲۶ خبری در واشنگتن دهان به دهان می‌گردد که تا دیروز جنون محض شمرده می‌شد: کاربرد تهاجمی سلاح هسته‌ای در جنگ با ایران، در جلسات وزارت جنگ آمریکا مطرح و به اسلاید تبدیل شده است. مارجوری تیلور گرین در ۱۶ اوت آن را نوشت و تکذیبش کردند؛ تاکر کارلسون در ۲۸ اوت به استناد یک مقام ارشد آن را تایید کرد؛ خبرنگاران محافظه‌کار منبع را مستقلا راستی‌آزمایی کردند؛ و ترامپ در ۳۱ اوت پرسش خبرنگار را «احمقانه» خواند. این یادداشت از یک معیار حرکت می‌کند و از هیچ معیار دیگری: جان مردمی که در این کشمکش نه طرف‌اند و نه پرسیده شده‌اند. نخست زمینه‌ها را می‌چیند: بازبینی دکترین هسته‌ای زیر نظر البریج کالبی، کاهش شدید زرادخانه متعارف آمریکا، و فضای رسمی اسرائیل؛ و سپس بر یک عدد متمرکز می‌شود: سه میلیون کشته ظرف دو هفته و سی‌وپنج میلیون در معرض پرتو، حاصل مدل‌های شبیه‌سازی یک نفوذگر هسته‌ای بر تاسیسات اصفهان با نرم‌افزار خود پنتاگون. این عدد از کجا آمده، چرا اغراق نیست، و لایه‌های عواقبش چیست. سپس نشان می‌دهد این تهدید به‌رغم اهداف اعلام‌شده‌اش، چگونه می‌تواند به بازسازی ظرفیت سیاسی جمهوری اسلامی کمک کند و جنبش سرنگونی‌طلب را زیر آوار ببرد، و سرانجام کارخانه توجیهی را می‌شکافد که محصولش یک جمله است: «ژاپن را ببینید.»

دیدگاه
این مقاله در بخش دیدگاه منتشر شده است. نظرهای مطرح‌شده در این بخش، دیدگاه نویسندگان را بازتاب می‌دهند و نه لزوماً دیدگاه تحریریه زمانه را. زمانه آمادگی دارد نظرهای در برابر این دیدگاه را نیز منتشر کند.

معیار این نوشته، دولت‌ها و مرزها و «منافع ملی» نیست؛ جامعه است، جان و زندگی و آزادی روزمره انسان‌هایی است که در اصفهان و تهران و اهواز صبح بلند می‌شوند تا نان بخرند و سر شیفت بروند. هیچ‌کدامشان نه درباره برنامه هسته‌ای نظر داده‌اند، نه درباره تنگه هرمز، نه درباره پروژه «رژیم چنج». اما هرچه در دفترهای واشنگتن، تل‌آویو و تهران محاسبه می‌شود، سرانجام روی سر همین مردم فرود می‌آید.

اینجا نه جدال آزادی با استبداد در جریان است و نه نبرد تمدن با توحش؛ دو قطب ارتحاعی قدرت بر سر سهم از قدرت سیاسی، موقعیت ژئوپلیتیک و بقا می‌جنگند. منصور حکمت بیست‌وپنج سال پیش، در «دنیا پس از ۱۱ سپتامبر»، نامش را گذاشت: «جنگ تروریست‌ها؛ جنگ تروریسم دولتی و تروریسم اسلامی». امروز به نظر می‌رسد فصل تازه‌ای به آن در حال افزوده شدن است و در این فصل، برای نخستین بار پس از ۱۹۴۵، بحث بر سر آن است که چند میلیون انسان در یک روز به خاکستر بدل شوند.

آنچه درز کرده است

فاکت‌ها را باید بی‌هیجان روی میز گذاشت.

بازبینی دکترین: ان‌بی‌سی نیوز در اوایل اوت ۲۰۲۶، به نقل از پنج منبع مطلع، گزارش کرد پنتاگون استراتژی هسته‌ای تازه‌ای می‌نویسد که وزن را از سلاح‌های استراتژیک به «تاکتیکی» منتقل می‌کند. سرپرستش البریج کالبی است، معاون سیاست‌گذاری وزارت جنگ، که از ۲۰۱۵ آشکارا نوشته آمریکا باید توان «جنگ هسته‌ای محدود» را بسازد. کالبی در ۵ اوت در اوماها بازبینی را تایید کرد و یک کلمه را مکرر تکرار کرد: گزینه‌ها. منطق پروژه را یکی از منابع خلاصه کرد: بازدارندگی وقتی باورپذیر است که سلاحی در دست باشد که بشود از آن استفاده کرد.

اسلایدها: مارجوری تیلور گرین، نماینده سابق جمهوری‌خواه، در ۱۶ اوت نوشت که در جلسات راهبردی درباره کاربرد سلاح هسته‌ای علیه ایران بحث می‌شود و افزود گمانه‌زنی نمی‌کند، می‌داند. تکذیب کردند. دوازده روز بعد تاکر کارلسون گفت پیشنهاد مشخص یک حمله هسته‌ای در وزارت جنگ به اسلاید تبدیل شده است؛ و دیلی کالر مستقلا تایید کرد منبع او یک مقام ارشد آمریکایی بوده. سنتکام و استراتکام از اظهارنظر خودداری کردند.

تکذیب: ترامپ در ۳۱ اوت گفت دلیلی برای این کار نیست و پرسش را احمقانه خواند. ارزش این تکذیب را با متن خود او می‌توان سنجید؛ همان ترامپ در ۷ آوریل نوشته بود که یک تمدن کامل امشب خواهد مرد و دیگر بازنخواهد گشت. جو کنت، رئیس پیشین مرکز ملی ضدتروریسم آمریکا، محتمل‌ترین شکل را سلاحی هسته‌ای «با کاربرد محدود» برای نفوذ به کوه کلنگ‌گز دانست و افزود وقتی فرمانده کل قوا از «تسلیم» سخن می‌گوید، پنتاگون بلافاصله گزینه‌سازی را آغاز می‌کند.

قطب اسرائیلی: در ۶ آوریل، در تلویزیون اسرائیل، شیمون ریکلین رو به ایتمار بن‌گویر گفت وقت آن رسیده که اسرائیل در ایران از بمب اتم استفاده کند. وزیر لبخند زد و گفت بگذارید حرفش را بزند. ریکلین توجیه کرد که تلفات فوری «محدود» خواهد بود و در درازمدت جان‌های بیشتری نجات می‌یابد؛ همان حسابداری که در آن مرده امروز، سرمایه‌گذاری فرداست. اسرائیل بنا بر سالنامه سیپری حدود ۹۰ کلاهک هسته‌ای دارد و در برآوردهای بالاتر تا دو برابر این رقم، و هرگز رسما آن را نپذیرفته است.

سه میلیون: این عدد از کجا می‌آید؟

ایده اتمی از عمق استراتژی جنگی آمریکا الزاما نمی‌جوشد؛ از بن‌بست آن می‌جوشد.

عملیات «خشم حماسی» در ۲۸ فوریه با نزدیک به ۹۰۰ حمله در دوازده ساعت آغاز شد و همان شب علی خامنه‌ای در رأس ساختار سیاسی جمهوری اسلامی و بسیاری دیگر از سران سیاسی و نظامی رژیم اسلامی کشته شدند. بنا بر تئوری قدرت هوایی، کار باید همان‌جا تمام می‌شد؛ اما تمام نشد. بهای این ناکامی در انبارها پیداست: رویترز در ۴ اوت گزارش کرد آمریکا «عملا همه» موشک‌های دوربرد دقیق خود را مصرف کرده و نزدیک به نیمی از ذخیره جهانی تاماهاوک را به کار برده، و بنا بر CSIS رهگیرهای پاتریوت به کمتر از نصف سطح پیش از جنگ رسیده‌اند. زرادخانه متعارف امپریالیسم آمریکا ته کشیده و دو گزینه بیشتر ندارد: پیاده‌نظام، با تلفاتی که هیچ رئیس‌جمهوری الزاما نمی‌خواهد؛ یا اتم. دن گریزیر از مرکز استیمسون جمع‌بندی خشکی دارد: بمباران جنگ را نمی‌برد و اندازه بمب چیزی را عوض نمی‌کند. حمله چهل‌روزه به هدفش نرسید و تحریم اقتصادی هیچ‌جا در تاریخ رژیمی را ساقط نکرده است؛ آنچه می‌ماند، گزینه سلاح کشتار جمعی روی میز تصمیم‌گیران نظامی و در واقع جنایتکاران جنگی است.

«کاربرد محدود» عبارتی است که در دفترهای پنتاگون معنا دارد و در جغرافیای اصفهان، جایی که از قرار می‌تواند هدف باشد، معنایی ندارد. و چون در این بحث همه‌چیز به یک عدد ختم می‌شود، باید دید آن عدد از کجا آمده است.

منشا رقم: در بازه سال‌های ۲۰۰۳ تا ۲۰۰۵ دولت بوش سلاحی به نام «نفوذگر هسته‌ای مقاوم» (RNEP) را پیش می‌برد: کلاهکی ۱٫۲ مگاتنی که سنگ و بتن را بشکافد و در عمق منفجر شود. در همان بحث، اتحادیه دانشمندان نگران آمریکا سناریوی کاربرد آن را علیه تاسیسات زیرزمینی اصفهان، با نرم‌افزار پیش‌بینی خطر ساخت خود پنتاگون، شبیه‌سازی کرد. نتیجه: سه میلیون کشته بر اثر پرتو ظرف دو هفته، و سی‌وپنج میلیون نفر در افغانستان، پاکستان و هند در معرض پرتوهای سرطان‌زا. این رقم نه شعار یک بیانیه است و نه برآورد یک روزنامه‌نگار؛ خروجی مدلی است که خود ارتش آمریکا برای محاسبه آلودگی به کار می‌برد.

چرا این برآورد اغراق‌آمیز نیست: آکادمی ملی علوم آمریکا، که کنگره در همان سال‌ها بررسی این سلاح را به آن سپرد، در گزارش ۲۰۰۵ خود همین مسئله را از زاویه فیزیک تایید کرد. نتیجه سوم: هیچ سلاح نفوذگری تا عمقی نمی‌رود که آثار انفجار هسته‌ای را مهار کند. نتیجه چهارم: تلفات انفجار در عمق چند متری عملا برابر است با انفجار روی سطح. و برآورد خود گزارش برای هدفی در محیط شهری: میان دویست هزار تا دو میلیون کشته و مجروح سنگین. محافظه‌کارترین سند رسمی هم رقم را در همین ابعاد می‌بیند 

مقیاس: «تاکتیکی» یعنی چه؟ خواهند گفت آنچه امروز مطرح است بمبی «کوچک» است، نه ۱٫۲ مگاتن. پس بگذارید مقیاس‌ها را کنار هم بگذاریم؛ همه از منابع معتبر علنی:

سلاحقدرت انفجارنسبت به هیروشیما
بزرگ‌ترین بمب متعارف آمریکاحدود ۱۱ تن تی‌ان‌تیحدود یک‌هزارم
B61-12، پایین‌ترین درجه۰٫۳ کیلوتنحدود یک‌پنجاهم
W76-2، کلاهک زیردریاییحدود ۵ تا ۸ کیلوتنحدود یک‌سوم تا نصف
«پسربچه» بر هیروشیماحدود ۱۵ کیلوتنیک
B61-12، بالاترین درجه۵۰ کیلوتنبیش از سه برابر
B83، همان رده طرح RNEP۱۲۰۰ کیلوتن، ۱٫۲ مگاتنحدود هشتاد برابر

نتیجه‌ای که از این جدول بیرون می‌آید ساده است: «تاکتیکی» صفت ماموریت است، نه صفت اندازه. بمبی که در واژگان رسمی «کم‌قدرت» خوانده می‌شود، در بالاترین درجه‌اش سه برابر بمبی است که هیروشیما را از میان برد، و در پایین‌ترین درجه‌اش هنوز ده‌ها برابر بزرگ‌ترین بمب متعارف موجود است.

و نکته اصلی همین‌جاست: انفجار در عمق، قدرت لازم را ۱۵ تا ۲۵ برابر کم می‌کند. فدراسیون دانشمندان آمریکا بر پایه همین یافته آکادمی ملی علوم حساب کرده که B61-12 در درجه ۵۰ کیلوتنی، اگر چند متر زیر زمین منفجر شود، علیه هدف زیرزمینی معادل انفجار سطحی ۷۵۰ تا ۱۲۵۰ کیلوتن عمل می‌کند؛ یعنی عملا همان رده مگاتنی RNEP. حتی درجه ۰٫۳ کیلوتنی، دفن‌شده، معادل انفجار سطحی ۴٫۵ تا ۷٫۵ کیلوتن است.

پس «کوچک» بودن سلاح دلیل بی‌خطری نیست؛ دلیل وسوسه‌انگیز بودن آن است. عدد کشته‌ها با قدرت انفجار پایین می‌آید، اما هیچ قدرتی آن‌قدر کوچک نیست که ریزش رادیواکتیو نداشته باشد. تفاوت صدهزار و سه میلیون، تفاوت در مقیاس فاجعه است.

عواقب، لایه به لایه: روز اول: دهانه انفجار و ستونی از خاک پرتوزا که به آسمان می‌رود؛ برای یک کلاهک یک‌مگاتنی، پنج تا ده میلیون تن. سپس باد. در همان گزارش آمده که فرمانده می‌تواند زمان حمله را با وضع باد تنظیم کند تا تلفات تا صد برابر کم شود؛ یعنی در چنین محاسبه‌ای، جهت باد تعیین می‌کند چه کسی زنده بماند. دو هفته اول: مرگ ناشی از پرتو، در بیمارستان‌هایی که خودشان آلوده‌اند و در کشوری که ماه‌ها اینترنتش قطع بوده، هشدار عمومی ندارد و پناهگاه ندارد. همان گزارش می‌گوید صرفا در خانه ماندن مردم می‌تواند بین صد هزار تا ششصد هزار نفر را نجات دهد. یعنی نبود یک سیستم هشدار ساده، خودش می‌تواند صدها هزار قربانی به شمار تلفات اضافه کند.

بعد نوبت چیزهایی است که در هیچ اسلایدی نمی‌آید: خاک و آب یک استان کشاورزی، میلیون‌ها آواره، شهری که سال‌ها بی‌ساکن می‌ماند، و نسلی که با سرطان و ناهنجاری مادرزادی به دنیا می‌آید و هشتاد سال بعد، مثل بازماندگان هیروشیما، هنوز باید ثابت کند بیماری‌اش از کجا آمده. سه میلیون، عدد روز اول است؛ فاجعه با آن تمام نمی‌شود.

و سرانجام باید دید پشت این رقم چه کسانی ایستاده‌اند: کارگر شیفت شب ذوب‌آهن، بچه‌های دبستان سر کوچه، پرستار اورژانس، پیرزنی که سی سال است در همان خانه زندگی می‌کند؛ همه کسانی که مرگشان نه بر اساس کاری که کرده‌اند، که بر اساس جای زندگی‌شان تعیین می‌شود. و سی‌وپنج میلیون نفر در سه کشور دیگر که طرف این دعوا هم نبوده‌اند.

متیو بان از هاروارد می‌افزاید: نخستین کاربرد سلاح هسته‌ای پس از ۱۹۴۵، آن هم علیه کشوری که خود چنین سلاحی ندارد، آستانه را برای همه پایین می‌آورد. گریزیر و کنت بر یک خطر تاکید می‌کنند: فردای آن روز پوتین در اوکراین می‌تواند برای اقدامی مشابه استدلال کند، چون «هنجار» تازه‌ای متولد شده است.

و اما احتمال توسل به چنین تاکتیکی: آخرین سنگر این بحث همیشه یک جمله است: بعید است. محتمل نیست. فرض کنیم بعید باشد. حتی فرض کنیم خیلی بعید. معیار سنجش یک خطر، احتمال آن به‌تنهایی نیست؛ حاصل‌ضرب احتمال در پیامد است. وقتی پیامد با میلیون‌ها کشته و با عبور از آستانه‌ای اندازه‌گیری می‌شود که هشتاد سال است بشر پشت آن ایستاده، حتی احتمالی کوچک هم حاصل‌ضربی می‌دهد که هیچ جامعه عاقلی نمی‌پذیرد. کسی برای احتمال یک‌درصدی سقوط هواپیما سوار نمی‌شود.

نمونه روشن‌ترش زلزله است. زلزله حادثه‌ای طبیعی است و احتمال وقوعش در هر بازه زمانی معین کم است؛ با این حال هیچ جامعه‌ای نمی‌گوید چون امسال بعید است، مدرسه را مقاوم‌سازی نکنیم. آیین‌نامه ساختمانی می‌نویسند، بودجه می‌گذارند، مانور می‌گیرند و بیمه درست می‌کنند؛ دقیقا به این دلیل که وقتی رخ دهد، تلفاتش انبوه است. یعنی همان معیار: احتمال کم، ضرب در پیامد عظیم، مساوی خطری که باید امروز برایش کار کرد.

و اینجا یک تفاوت هست که کار را نه آسان‌تر، که شرم‌آورتر می‌کند: زلزله نویسنده ندارد. گسل تصمیم نمی‌گیرد و کسی را نمی‌شود پای میز نشاند. اما این یکی نشانی دارد: اتاق، جلسه، اسلاید، امضا، فرمان‌دهنده. آنچه در گسل نمی‌شود جلویش را گرفت، در اتاق جلسه می‌شود.

و این خطر یک ویژگی دارد که آن را از بقیه جدا می‌کند: برگشت‌ناپذیر است. اشتباه اقتصادی را می‌شود جبران کرد، جنگ متعارف را می‌شود متوقف کرد، حکومت را می‌شود پایین کشید؛ اما شهری که خاکستر شد، برنمی‌گردد و نسلی که پرتو خورد، پیامدهای آن را برای دهه‌ها حمل می‌کند. جایی که خطا جبران‌ناپذیر است، بار اثبات بر دوش کسی است که ریسک را می‌پذیرد، نه کسی که هشدار می‌دهد.

نکته آخر اینکه آن «احتمال کم» یک ثابت طبیعی نیست؛ محصول تصمیم‌های سیاسی است و همین امسال بالا رفته: دکترین بازنویسی شده، انبار متعارف ته کشیده، پیشنهاد به اسلاید رسیده و طرح این گزینه نیز تاکنون هزینه و توانی ایجاد نکرده است. هر بار که این بحث با «بعید است» کنار گذاشته می‌شود، خود آن احتمال یک پله بالاتر می‌رود  و امکان عادی‌شدن آن در فضای تصمیم‌گیری بیشتر می‌شود. بی‌اعتنایی، می‌تواند بخشی از سازوکاری باشد که فاجعه را ممکن می‌کند.

جمهوری اسلامی: قربانی نیست، یک قطب است

هیچ‌یک از آنچه گفته شد، ذره‌ای از مسئولیت جمهوری اسلامی در سرکوب داخلی و مداخلات منطقه‌ای کم نمی‌کند. این حکومت چهل‌وهفت سال است زن را نصف انسان، کارگر را بی‌حق و مخالف را جسد کرده است. همان حکومتی که امروز از «تجاوز» می‌نالد، دهه‌ها در سوریه و عراق و لبنان شریک کشتار بوده  و در داخل اعتراض‌ها را بارها با خشونت پاسخ داده است. کسی که برای مقابله با بمب آمریکا پشت این رژیم سنگر می‌گیرد، نه ضد جنگ است و نه ضد امپریالیست؛ پیاده‌نظام قطب ارتجاعی دیگر است.

اما دقیقا به همین دلیل باید دید بمب اتمی به این رژیم چه می‌دهد: همه‌چیز. این حکومت جز ترس و باتوم و زندان و طناب دار منبع مشروعیتی ندارد؛ صندوق بین‌المللی پول تورم امسال را نزدیک به ۶۹ درصد پیش‌بینی کرده، بالاترین رقم از ۱۳۵۷، حداقل دستمزد ماهانه حدود صد دلار است و نان در تهران دو برابر پارسال. رژیم هزینه امنیتی بودجه را حدود ۱۵۰ درصد بالا برد و افزایش دستمزد را در حدود دوپنجم تورم بست.

چنین حکومتی از یک حمله اتمی پرچم می‌گیرد، وحدت مقدس می‌گیرد، و توجیه بازگشت به همان برنامه‌ای را می‌گیرد که بهانه جنگ بود. اگر می‌خواستید به هر دولتی در خاورمیانه ثابت کنید که تنها بیمه بقا بمب است، کارآمدتر از این ممکن نبود. و از آن ساعت، هر مخالفی می‌تواند «عامل بیگانه» معرفی شود و سرکوب و کشتار رژیمی لباس «دفاع از میهن» بپوشد.

جنبشی که توان به چالش کشیدن این رژیم سیاسی را دارد وجود دارد و در همین ماه‌های جنگ هم به‌رغم تمام مصائب نفس کشیده است: تنها در ژوئن ۲۰۲۶ دست‌کم ۱۳۵ اعتراض و اعتصاب در سراسر ایران گزارش شد؛ کارگر، بازنشسته، پرستار، معلم، راننده کامیون، دانشجو و دانش‌آموز. جنگ همین را از او گرفت. اینترنت ماه‌ها قطع شد، تولید خوابید، تورم روزانه و ساعتی شد؛ و کسی که تمام انرژی روزش صرف پیدا کردن نان می‌شود، سازمان‌دهنده نمی‌ماند. بمب، پیش از آنکه رژیم را بزند، شبکه اعتصاب را می‌زند؛ و بمب اتمی این کار را نه موقتا، که برای یک نسل می‌کند. کارگر مرده، انسان عزیز از دست رفته است، کارگر مرده اعتصاب هم نمی‌کند؛ جامعه بمباران‌شده اعتصاب نمی‌کند.

اپوزیسیون راست: کارخانه توجیه بمباران اتمی و جنایت 

و اما مقبولیت این چشم‌انداز در صفوف بخشی از اپوزیسیون راست کارنامه مکتوب است. رضا پهلوی در فوریه در مونیخ به رویترز گفت مداخله راهی برای نجات جان‌هاست. یک روز پس از آغاز بمباران، حملات را «آغاز پایان» خواند و کشته‌شدن خامنه‌ای را جشن گرفت. در سی‌پک تگزاس، زیر فریاد «جاوید شاه»، از ترامپ خواست معامله نکند. در ژوئیه فرمولش را تکرار کرد: تا می‌توانید رژیم را بکوبید؛ و درباره نوشته ترامپ مبنی بر بازگرداندن ایران به عصر حجر سخنی نگفت. پیامش به مردم داخل هم یکی بود: در خانه بمانید و منتظر «فراخوان نهایی» من باشید. و مهم‌تر، حمله نظامی آمریکا و اسرائیل را حاصل تلاش‌های خودش شمرد.

این ترکیب را باید نام‌گذاری کرد: نیرویی که از مردم می‌خواهد در خانه بمانند و از ناوگان جنگی آمریکا و اسرائیل می‌خواهد کار را تمام کند، جنبش اجتماعی نیست؛ دسته کر مشوق و توجیه کشتار جامعه است. مارکس درباره دهقانان فرانسه نوشت طبقه‌ای که نمی‌تواند خود را نمایندگی کند، باید نمایندگی شود و اربابی می‌خواهد که از بالا برایش تصمیم بگیرد. اپوزیسیون راست ایران، بدون پایگاه اجتماعی سازمان‌یافته و بدون حتی نقشی در یک اعتصاب در داخل کشور داشته باشد همین الگو را بازتولید می‌کند: قدرتی از آسمان که کلید را دستش بدهد؛ و اکنون، پیش از آنکه بمبی افتاده باشد، کار فروش و توجیه چنین مداخله‌ای آغاز شده است.

می‌‌گویند به  «به ژاپن نگاه کنید»

آریا کنگرلو در «رو در رو»، برنامه‌ای از محمود احمدی، «مدل ژاپن» را یکی از راه‌های خلاصی از دست رژیم اسلامی نامید و افزود که در ایران به دلیل باورهای مذهبی انقلاب رخ نمی‌دهد.

این دو گزاره را باید کنار هم گذاشت، چون هیچ‌کدام بدون دیگری معنا ندارد. اگر مردمی به خاطر «باورهایشان» قادر به انقلاب نیستند، تنها راه، نیرویی از بیرون است؛ و اگر آن نیرو باید کار را تمام کند، سقفش را چه چیزی تعیین می‌کند؟ هیچ چیز. هیروشیما در انتهای این استدلال ایستاده است، نه در حاشیه آن. 

می‌گویند ژاپن، بمب خورد و ژاپن امروز شد، پس بمب دردی است که درمان می‌آورد؛ اما این قیاس در چهار سطح دروغ است

نخست، از نظر تاریخی: ژاپن ۱۹۴۵ کشوری عقب‌مانده نبود که بمب آن را متمدن کرده باشد. ژاپن از دوران میجی یکی از قدرت‌های صنعتی جهان بود؛ ناوگان هواپیمابر و بزرگ‌ترین ناوهای جنگی جهان را خودش می‌ساخت. آمار رسمی می‌گوید تولید صنعتی ژاپن در ۱۹۴۶ به حدود ۲۷ درصد سطح «پیش از جنگ» سقوط کرد. سقوط به ۲۷ درصد یعنی صد درصدی وجود داشته است. بمب و جنگ چیزی نساخت؛ آنچه را ساخته شده بود ویران کرد.

دوم، از نظر اقتصادی: آنچه ژاپن را بازسازی کرد نه بمباران هیروشیما و ناکازاکی و اشعه گاما بود و نه شوک روحی؛ سرمایه بود و تصمیم ژئوپلیتیک: کمک آمریکا، برنامه تثبیت داج، اصلاحات ارضی، پیمان سانفرانسیسکو، عضویت در صندوق بین‌المللی پول و گات، و بالاتر از همه سفارش‌های نظامی آمریکا در جنگ کره با برآوردی حدود ۳٫۵ میلیارد دلار میان ۱۹۵۰ تا ۱۹۵۵. واشنگتن تصمیم گرفت ژاپن را کارگاه جبهه ضدکمونیستی آسیا کند. آلمان که اتمی نشد بازسازی شد؛ کره جنوبی و تایوان هم بی‌آنکه بمب بخورند صنعتی شدند. شوروی ویران‌ترین کشور آن جنگ بود و بی‌آنکه بمب اتم بخورد، به یکی از دو ابرقدرت جهان دوقطبی بدل شد. بمب اتم هیچ‌جا نهاده تولید نبوده است.

سوم، از نظر انسانی، و اصلی: در محاسبات این استدلال، صد و چهل هزار کشته هیروشیما تا پایان همان سال و حدود دویست‌وبیست هزار کشته در دو شهر، به یک قلم «هزینه» بدل می‌شوند و بازماندگانی که دهه‌ها با سرطان و انگ اجتماعی زیستند اصلا وارد معادله نمی‌شوند. گوینده این جمله اعلام می‌کند حاضر است مردم را ورودی محاسبه کسی دیگر کند و جان مردم را به متغیری در یک معادله سیاسی درباره آینده تبدیل کند.

چهارم، درباره خود ما: ادعای «در ایران به دلیل باورهای مذهبی انقلاب نمی‌شود» را همین جامعه بارها باطل کرده است. آنچه «انقلاب ۵۷» نامیده می‌شود، یکی از بزرگ‌ترین انقلاب‌های قرن بیستم بود و آنچه رژیم شاه را زمین زد، اعتصاب کارگران نفت بود، نه دعا. خیزش جامعه در ۱۴۰۱ آشکارترین خیزش ضد مذهبی نیم‌قرن اخیر خاورمیانه بود. و همین امسال، پیش از آمدن بمب‌ها، خیابان چنان بود که ناظران خارجی از «پرده آخر» حکومت می‌گفتند. کسی که این کارنامه را نمی‌بیند، ناتوانی خود در بسیج مردم را به گردن مردم می‌اندازد. و حرفش تازه نیست: همان استدلال کهنه است در لباس نو؛ این‌ها فرهنگشان با آزادی جور نیست، پس آزادی را باید برایشان آورد، و یا اصلا لازم نیست آزاد باشند، فقط باید حاکم شد. یکی‌گرفتن مذهب در جامعه با اسلام سیاسی، دقیقا کار خود جمهوری اسلامی است؛ با این تفاوت که یکی از آن حق حکومت نتیجه می‌گیرد و دیگری حق بمباران و مشروعیت مداخله خارجی.

و فرض خوش‌بینانه‌اش هم بی‌پایه و پشتوانه روشنی ندارد: امروز هیچ طرح مارشالی برای ایران روی میز نیست، آنچه هست محاصره است و بندری که بسته می‌ماند. جریانی که برای فروش برنامه‌اش ناچار است به هیروشیما استناد کند، پیشاپیش اذغان کرده که در فردای پیروزی‌اش با شما چه می‌کند.

نقد

باید یک بار کوتاه و صریح گفت. کسی با بمب اتم آزاد نمی‌شود. آزادی امر خود مردم است و نتیجه مبارزه آزادی‌خواهانه جامعه. سه میلیون کشته محتمل «هزینه گذار» نیست؛ جنایت علیه بشریت است، و هر کس امروز برایش زمینه‌سازی کند در این فاجعه شریک است.

ضرورت گذر از جمهوری اسلامی این است که واشنگتن می‌خواهد، بلکه به خاطر همان چهل‌وهفت سال. اسلام سیاسی جریانی ارتجاعی و سرکوبگر است و باید به زیر کشیده شود؛ اما به دست کسانی که زیر آن زیسته‌اند، نه به دست ارتشی که نان و داروی همان مردم را گروگان گرفته و بمبارانشان می‌کند.

در برابر هر دو قطب باید ایستاد، بی‌کوچک‌ترین تخفیفی. آنکه می‌گوید در برابر بمب آمریکا باید پشت خامنه‌ای‌ها سنگر گرفت و آنکه برای رهایی از خامنه‌ای‌ها دعای بمب می‌کند، هر دو دشمن این مردم هستند.هر دو انسان ایرانی را وسیله می‌خواهند، نه هدف. ناسیونالیسم هم، چه «امت اسلامی» و چه «شیر و خورشید»، کارگر را زیر پرچم دشمن طبقاتی‌اش می‌برد و تعارض‌های اجتماعی را زیر پرچم وحدت ملی یا دینی می‌پوشاند و جامعه را در منطق دولت و جنگ ادغام می‌کند.

اردوی سوم اختراع نظری نیست: همان ۱۳۵ اعتراض ماه ژوئن است؛ همان کارگری که در برابر تورم ۶۹ درصدی اعتصاب می‌کند و نه پرچم اسرائیل می‌خواهد و نه ولی فقیه. امروز به درجاتی پراکنده و بی‌رسانه بزرگ است و زیر دو فشار بمب و باتوم نفس می‌کشد، اما تنها نیرویی است که در برنامه‌اش سرنگونی رژیم اسلامی و جلوگیری از فاجعه اتمی دو خواست متضاد نیستند؛ یک خواست‌اند.

و سرانجام حرفی که از مرزهای این کشمکش فراتر می‌رود. جنبش‌های اجتماعی، نهادهای مدنی و افکار عمومی در سراسر جهان باید در برابر این فاجعه بایستند؛ نه فقط در برابر بمباران اتمی ایران، که در برابر کاربرد بمب اتم از هر نوعش، در هر جای دنیا، به دست هر دولتی و زیر هر پرچمی. تاکتیکی و استراتژیک، کوچک و بزرگ، بازدارنده و پیشگیرانه؛ این تفکیک‌ها زبان همان‌هایی است که می‌خواهند خط را رد کنند.

آینده بشریت به همین لحظات گرهی گره خورده است؛ لحظاتی که در آن‌ها یک «هنجار» یا شکسته می‌شود یا سر جایش می‌ماند، و پس از آن دنیا دیگر همان دنیا نیست. باید ترمزی بر این توحش زد و جلوی این وسوسه نظامی-جنایی را گرفت، پیش از آنکه به تصمیم بدل شود؛ و این کار نه فقط با التماس به سران دولت‌ها، که با صدای بلند، با تشکل، با اعتصاب، با افشای دقیق آنچه در آن جلسات می‌گذرد، و با ایستادن مردم دو طرف این جنگ در برابر دولت‌های خودشان ممکن است. جهان یک بار در قرن بیستم در برابر این جنون ایستاد و عقبش راند؛ کار امروز پیچیده‌تر نیست، فقط فوری‌تر است.

معیار همان است که در سطر اول گفته شد: جان انسان. تاکتیک نمی‌تواند با استراتژی، با آزادی، برابری، رفاه، در تناقض باشد. زندگی فردا به تلاش امروز برای جلوگیری از چنین فجایعی گره خورده است.

این مطلب را پسندیدید؟ کمک مالی شما به ما این امکان را خواهد داد که از این نوع مطالب بیشتر منتشر کنیم.

آیا مایل هستید ما را در تحقیق و نوشتن تعداد بیشتری از این‌گونه مطالب یاری کنید؟

.در حال حاضر امکان دریافت کمک مخاطبان ساکن ایران وجود ندارد

توضیح بیشتر در مورد اینکه چطور از ما حمایت کنید

نظر بدهید

در پرکردن فرم خطایی صورت گرفته

نظرها

نظری وجود ندارد.