ارتباط ناشناخته. ارتباط بدون سانسور. ارتباط برقرار نمی‌شود. سایت اصلی احتمالاً زیر سانسور است. ارتباط با سایت (های) موازی برقرار شد. ارتباط برقرار نمی‌شود. ارتباط اینترنت خود را امتحان کنید. احتمال دارد اینترنت به طور سراسری قطع شده باشد. ادامه مطلب

نوشتن در زمان جنگ؛ روایت به مثابه کنشی برای ترمیم رابطه‌ها

در دوره‌های جنگ، بحران و تنش‌های سیاسی، نخستین چیزی که آسیب می‌بیند الزاماً فقط مناسبات میان دولت‌ها نیست؛ پیوند میان انسان‌ها نیز زیر فشار قرار می‌گیرد. مرز میان «ما» و «آن‌ها» پررنگ‌تر می‌شود و تجربه‌های فردی انسان‌ها زیر سایه روایت‌های کلی درباره ملت‌ها، کشورها و دشمنان قرار می‌گیرد. ادبیات در چنین شرایطی می‌تواند کارکردی ترمیمی داشته باشد؛ نه «درمانی» به معنای بالینی، بلکه به این معنا که تجربه فردی را به روایت تبدیل می‌کند و امکان شنیده‌شدن آن را در فضایی مشترک فراهم می‌آورد. داستان می‌تواند پشت هویت‌های کلی مانند «ایرانی» و «آمریکایی»، دوباره فرد، زندگی روزمره، ترس، امید، فقدان و آرزوهای او را قابل مشاهده کند.

باهار مومنی، فارغ‌التحصیل ادبیات تطبیقی و برگزارکننده کارگاه‌های دوزبانه داستان‌نویسی در دالاس، نوشتن را امکانی برای مواجهه با تجربه‌های دردناک و بازسازی ارتباط میان آدم‌هایی می‌داند که جنگ و اختلافات سیاسی از یکدیگر دورشان کرده است. او با تأکید بر اینکه نوشتن جایگزین درمان روان‌شناختی نیست، از «کارکرد ترمیمی» روایت سخن می‌گوید: فرایندی که می‌تواند به فرد برای شناخت و بیان تجربه خود عاملیت بدهد و در همان حال، با شنیدن تجربه دیگری، زمینه همدلی و گفت‌وگو را فراهم کند. از نگاه او، نوشتن از همین مسیر می‌تواند به یک «کنش مدنی» تبدیل شود.

برگزاری کارگاه‌های داستان‌نویسی برای ایرانیان و آمریکایی‌ها در دالاس را می‌توان از همین منظر بررسی کرد. در شرایطی که جنگ و اختلاف سیاسی امکان گفت‌وگو را محدود می‌کند، نوشتن و به اشتراک گذاشتن داستان شاید بتواند فضایی برای بازسازی ارتباط ایجاد کند: انسان‌ها نه از موضع نمایندگی یک کشور یا یک سیاست، بلکه از خلال تجربه زیسته خود با یکدیگر روبه‌رو می‌شوند. پرسش اصلی این است که آیا داستان می‌تواند چنین نقش پیونددهنده‌ای ایفا کند و از طریق شنیدن و بازشناختن تجربه دیگری، بخشی از گسست‌های اجتماعی و انسانی ناشی از جنگ و بحران را ترمیم کند؟ و تجربه عملی این کارگاه‌ها درباره ظرفیت‌ها و محدودیت‌های چنین نقشی چه چیزی به ما می‌گوید؟

برای دیدن محتوای نقل شده از سایت دیگر، کوکی‌های آن سایت را بپذیرید

کوکی‌های سایت‌ دیگر برای دیدن محتوای آن سایت‌ حذف شود

زمانه ـ خانم مومنی، شما کارگاه‌های داستان‌نویسی را در دالاس و در شرایطی برگزار می‌کنید که جنگ و تنش سیاسی میان ایران و آمریکا بر زندگی آدم‌ها سایه انداخته است. ایده این کارگاه‌ها از کجا شکل گرفت و چرا فکر کردید داستان می‌تواند راهی برای ارتباط میان ایرانی‌ها و آمریکایی‌ها باشد؟

باهار مومنی‌ ـ فکر می‌کنم باید بپذیریم که ما به‌عنوان ایرانی، چه در داخل ایران و چه در دیاسپورا، در حال عبور از تجربه بسیار سنگینی هستیم و در سال‌های اخیر روزهای بسیار تاریکی را پشت سر گذاشته‌ایم؛ به‌ویژه پس از کشتار دی‌ماه ۱۴۰۴، اختلافات سیاسی و جنگی که هنوز هم تمام نشده است. این روزها هم هر روز با خبر اعدام از خواب بیدار می‌شویم. از خودم می‌پرسم آیا روان ما اصلاً می‌تواند این حجم از تاریکی و سیاهی را درک و پردازش کند؟ و اگر می‌تواند، چه ابزارهایی برای این کار وجود دارد؟

برای بعضی از ما، تجربه‌های شخصی نیز به این وضعیت اضافه می‌شود. من خواهرم را از دست دادم و تجربه بسیار غریبی بود، چون اصلاً سوگ عادی‌ای نبود. این اتفاق در روزهای جنگ افتاد و به دلیل قطع اینترنت حتی نمی‌توانستم با خانواده‌ام در تماس باشم و بپرسم چه اتفاقی افتاده است. افراد بسیاری را نیز می‌شناختم که عزیزانشان را از دست داده بودند، یا کسانی که با تروماهای بسیار سنگین از ایران خارج شده بودند و این اتفاقات باعث شده بود زخم‌هایشان دوباره سر باز کند.

به این فکر کردم که چه ابزارهایی وجود دارد که بتواند به ما کمک کند و بعد از اختلاف‌نظرهای سیاسی‌ای که میان ما شکاف ایجاد کرده، دوباره ما را کنار هم بنشاند. ابزار من نوشتن است: روایتگری، داستان‌نویسی و خاطره‌نویسی. فکر کردم قبل از هر چیز، خودمان باید به این درک برسیم که درون ما چه می‌گذرد و تجربه فردی ما چیست و از این راه بتوانیم دوباره یکدیگر را پیدا کنیم.

از طرف دیگر، برایم بسیار مهم بود که کارگاه حتماً دوزبانه باشد؛ در کنار فارسی، انگلیسی هم باشد تا افراد غیرایرانی نیز بتوانند در آن شرکت کنند. فکر می‌کنم همان‌قدر که ما نیاز داریم تجربه‌هایمان را با یکدیگر در میان بگذاریم، لازم است این تجربه‌ها را با کسانی که در این جامعه در کنار ما زندگی می‌کنند نیز به اشتراک بگذاریم و متقابلاً حرف‌های آنها را بشنویم. به این ترتیب می‌توان بستری برای گفت‌وگو ایجاد کرد؛ به‌ویژه در زمانه‌ای که رسانه‌ها و اخبار به‌طور مداوم ذهن همه ما را تحت تأثیر قرار می‌دهند و ما حتی نمی‌دانیم تجربه زیسته همسایه‌مان چیست. اساساً فرصتی نداریم که یکدیگر را بشنویم. این ایده اولیه کارگاه بود.

زندگی در طول جنگ ادامه دارد و ممکن است انسان‌ها درگیر فقدان‌هایی شوند که بخشی از زندگی است. در برابر این حجم از فقدان، خشونت و تجربه‌های پردازش‌نشده، نوشتن چه کاری از دستش برمی‌آید؟ آیا روایت کردن می‌تواند به ما کمک کند ابتدا بفهمیم در درون خودمان چه گذشته و بعد، از دل همین تجربه‌های فردی، دوباره راهی به سوی دیگری و به سوی یکدیگر پیدا کنیم؟ شما برای ادبیات در چنین شرایطی چه نقش ترمیمی قائل هستید؟ منظورم درمان به معنای روان‌شناختی نیست؛ آیا روایت کردن تجربه‌های شخصی و شنیدن داستان دیگری می‌تواند بخشی از فاصله و بی‌اعتمادی‌ای را که جنگ و سیاست میان آدم‌ها ایجاد کرده است، ترمیم کند؟

بله، به نظرم می‌شود از یک کارکرد ترمیمی برای نوشتن حرف زد. نوشتن جنبه‌های ارزشمند زیادی دارد. برای مثال، روایت‌هایی که ثبت می‌کنیم می‌توانند در طول تاریخ به اسنادی تبدیل شوند که تجربه‌هایی را که ممکن است حذف شوند یا نهاد قدرت آنها را تحریف کند، حفظ کنند و به حقیقت‌جویی و ادامه عدالت کمک کنند.

اما اگر از این جنبه‌ها بگذریم، برای من مواجهه فردی و درونی با نوشتن بسیار مهم است. فکر می‌کنم روایت کردن می‌تواند فاصله‌ای میان ما و تجربه‌های دردناکمان ایجاد کند. وقتی می‌نویسیم، فرصتی پیدا می‌کنیم که به تجربه و احساسمان نگاه کنیم، برای آن کلمه پیدا کنیم و تصمیم بگیریم چگونه آن را بیان کنیم. اینجا نوعی تجربه عاملیت به وجود می‌آید؛ به هر حال، این ما هستیم که تصمیم می‌گیریم چه چیزی را روایت کنیم، از کجا شروع کنیم و تا کجا درباره آن حرف بزنیم. این انتخاب و امکان بیان برای من بسیار مهم است.

البته کارگاه نوشتن نمی‌تواند جایگزین درمان‌های روان‌شناختی و روندهای ضروری سلامت روان شود. این کاملاً مشخص است. اما می‌تواند بستری ایجاد کند که تجربه به بیان تبدیل شود. گاهی آغاز کار همین پیدا کردن کلمه برای یک احساس است؛ اینکه بتوانیم آنچه را در درونمان می‌گذرد ابتدا خودمان بشناسیم، سپس آن را به کلام درآوریم و در نوشته منعکس کنیم.

خانم مومنی، در تجربه همین کارگاه‌ها آیا لحظه یا داستانی بوده که واقعاً احساس کنید چنین اتفاقی افتاده است؟ یعنی کسی با شنیدن داستان دیگری توانسته باشد از کلیشه‌های ایرانی و آمریکایی فاصله بگیرد و تجربه انسانی طرف مقابل را ببیند؟ و اگر چنین ظرفیتی وجود دارد، محدودیتش کجاست؟ ادبیات تا کجا می‌تواند در برابر شکاف‌هایی که جنگ و سیاست ایجاد می‌کنند مقاومت کند؟

افراد مختلفی در کارگاه داشتیم؛ از سنین مختلف، فارسی‌زبان و غیرفارسی‌زبان، مهاجران و نسل‌های بعدی خانواده‌های مهاجر و همچنین افرادی که خودشان تجربه مهاجرت نداشتند و کسانی که اصطلاحاً به آنها آمریکایی سفیدپوست می‌گوییم.

یکی از شرکت‌کنندگان، از دانشجویان من، جوانی آمریکایی و هجده یا نوزده ساله بود. وقتی این پرسش مطرح شد که «خانه برای شما چه مفهومی دارد؟ خانه چیست؟»، از خانه پدربزرگ و مادربزرگش گفت؛ از گرما و صمیمیتی که هنگام دور هم جمع شدن داشتند. می‌گفت سال‌هاست از آن فضا محروم شده و دیگر آن الفت و صمیمیت میان آنها وجود ندارد؛ به دلیل اختلافات سیاسی میان پدر و مادرش و نیز میان پدر و مادر و پدربزرگ و مادربزرگش.

این تجربه، جنبه‌ای از جامعه آمریکا را به ما نشان می‌دهد؛ اینکه آمریکا نیز پس از انتخاب ترامپ تا چه اندازه سیاست‌زده شده و اختلافات سیاسی چگونه وارد خانواده‌ها شده است.

کنار این جوان، یک مادربزرگ ایرانی نشسته بود که انگلیسی را می‌فهمید، اما نمی‌توانست خیلی راحت صحبت کند. بعد از شنیدن حرف‌های او، آرام به من گفت: «آن‌قدر دلم می‌خواهد این جوان را بغل کنم.» وقتی این حرف را به آن شرکت‌کننده منتقل کردم، خیلی خوشحال شد و آغوشی صمیمانه میان این جوان و آن مادربزرگ شکل گرفت. برای من لحظه بسیار زیبایی بود: مادربزرگ ایرانی‌ای که دلتنگ خانه بود و جوان آمریکایی‌ای که دلتنگ مهر مادربزرگش بود.

از طرف دیگر، شباهتی میان حرف‌های این جوان و تجربه خودم می‌دیدم: اینکه اختلافات سیاسی چگونه می‌تواند میان آدم‌ها فاصله بیندازد و صمیمیت را حتی میان اعضای یک خانواده کاهش دهد. چیزی شبیه به آنچه خود ما نیز میان هم‌وطنانمان در دیاسپورا، به دلیل جنگ، باور به سیاستمداران مختلف، اختلاف‌های ایدئولوژیک و مسائلی از این دست تجربه می‌کنیم. این اتفاق نشان داد که چگونه می‌توانیم به یکدیگر نزدیک شویم و لحظاتی انسانی را در کنار هم تجربه کنیم.

به این فکر می‌کردم که اگر آدم‌ها قصه‌ها و روایت‌هایشان را نگویند و قلبشان را به یکدیگر نشان ندهند، وقتی در این جامعه از کنار هم عبور می‌کنیم، آیا اصلاً خواهیم فهمید در زندگی دیگری چه می‌گذرد؟ چه چیزی را از دست داده یا دلتنگ چه چیزی است؟ شاید اصلاً به ذهنمان نرسد که می‌توانیم چنین لحظه صمیمانه، انسانی و دوستانه‌ای را با یکدیگر داشته باشیم.

در پاسخ به بخش دوم پرسش هم باید بگویم که بله، فکر می‌کنم نوشتن می‌تواند یک کنش مدنی باشد. برای من، نوشتن نوعی تمرین همدلی نیز هست. وقتی می‌نویسیم باید سعی کنیم خودمان را جای شخصیت داستان بگذاریم و بفهمیم چه احساسی دارد، از چه می‌ترسد، چه می‌خواهد و چرا تصمیم خاصی می‌گیرد. این تلاش دنیای ما را وسیع‌تر می‌کند، چون از تجربه خودمان فراتر می‌رویم و سعی می‌کنیم زندگی دیگری را بفهمیم.

اگر درباره خودمان می‌نویسیم، خاطره می‌نویسیم یا روایت خودمان را ثبت می‌کنیم، در خودمان عمیق می‌شویم. وقتی هم روایت دیگری را می‌خوانیم یا می‌شنویم، مثلاً داستانی از سرزمینی دیگر، فرصت پیدا می‌کنیم از راه احساس و جزئیات زندگی با او ارتباط برقرار کنیم و بفهمیم دلتنگی، ترس و امیدش چیست. در این صورت، آدم‌ها دیگر صرفاً بر اساس خبرهای کلی درباره یک کشور دسته‌بندی نمی‌شوند.

فکر می‌کنم اینجاست که نوشتن و روایت کردن می‌تواند معنایی مدنی پیدا کند. وقتی تجربه‌هایی که کمتر شنیده شده‌اند و تجربه مهاجرانی که به نحوی به حاشیه رانده شده و در لابه‌لای اخبار گم شده‌اند وارد گفت‌وگو می‌شوند، آدم‌ها فرصت پیدا می‌کنند هم حرف بزنند و هم بشنوند. اتفاق جالبی رخ می‌دهد. برای من، ماجرای آن جوان و مادربزرگ نمونه کوچکی از همین امکان بود: اینکه شنیدن قصه یک نفر می‌تواند رابطه ما را با او تغییر دهد، حتی اگر تا چند دقیقه قبل هیچ شناختی از یکدیگر نداشته باشیم.

*این مصاحبه را حسین نوش‌آذر انجام داده و متن را نیز او نوشته است.

بیشتر بخوانید:

این مطلب را پسندیدید؟ کمک مالی شما به ما این امکان را خواهد داد که از این نوع مطالب بیشتر منتشر کنیم.

آیا مایل هستید ما را در تحقیق و نوشتن تعداد بیشتری از این‌گونه مطالب یاری کنید؟

.در حال حاضر امکان دریافت کمک مخاطبان ساکن ایران وجود ندارد

توضیح بیشتر در مورد اینکه چطور از ما حمایت کنید

نظر بدهید

در پرکردن فرم خطایی صورت گرفته

نظرها

نظری وجود ندارد.