چه دنیای وارونهای! نسلی در شورش علیه آیندهای که برایش ساختهاند
اعتراض جوانان در فرانسه و دیگر نقاط اروپا، نقطه عزیمت این نوشته برای طرح پرسشی گستردهتر است: چرا رشد ثروت، فناوری و توان تولیدی جامعه لزوماً به امنیت شغلی، مسکن و فراغت بیشتر برای اکثریت منجر نمیشود؟ علی جوادی در این یادداشت با تکیه بر نقد مناسبات سرمایهداری، از مطالبات فوری و ضرورت اصلاحات اجتماعی به بحث درباره محدودیتهای آنها و اهمیت سازمانیابی سیاسی طبقه کارگر میرسد و در ادامه، با رجوع به تجربه ایران و خیزش «زن، زندگی، آزادی»، نسبت آزادی سیاسی و رهایی از استثمار را بررسی میکند.

اعتراضات خیابانی در پاریس ـ ۱۸ اکتبر ۲۰۲۶ ـ عکس از خبرگزاری فرانسه

جهانی را تصور کنید که در آن ماشینها میتوانند بهجای انسان کار کنند، اما انسان از بیکار شدن میترسد! خانهها ساخته میشوند، اما میلیونها نفر از داشتن سرپناه مناسب محروماند! ثروت از هر سو فوران میکند، اما کسانی که این ثروت را تولید میکنند، نگران معاش فردای خود هستند!
نه، این تصویر جهانی خیالی و کابوسآلود نیست؛ واقعیت جهان سرمایهداری در قرن بیستویکم است!
چه تمدن شگفتانگیزی! بشریت به قدرتی رسیده است که میتواند انسان را از فقر و کار طاقتفرسا رها کند، اما مناسبات سرمایهداری همین قدرت را به وسیلهای برای ناامنتر کردن زندگی او تبدیل کردهاند.
اکنون نسلی که قرار بود وارث این پیشرفت عظیم باشد، علیه آیندهای که برایش تدارک دیدهاند به پا خاسته است.
در فرانسه، جوانان به خیابان آمدهاند. مدارس و دانشگاهها به صحنه اعتراض تبدیل شدهاند. در دیگر کشورهای اروپا نیز، با شکلها و مطالبات متفاوت، نارضایتی از ناامنی اقتصادی، بحران مسکن، تعرض به خدمات عمومی و آیندهای نامطمئن خود را نشان میدهد. این نسل چه میخواهد؟ کدامیک از خواستههایش غیرمعقول است؟
میخواهد کار کند و بتواند زندگی کند! میخواهد درس بخواند و آیندهای داشته باشد! میخواهد خانهای داشته باشد، عاشق شود، خانواده تشکیل دهد یا مستقل زندگی کند، سفر کند، تفریح کند و از امکانات عظیمی که بشریت آفریده است بهرهمند شود. خواستههایی چنین ابتدایی، در ثروتمندترین جوامع تاریخ بشر، به موضوع مبارزه اجتماعی تبدیل شدهاند!
به زندگی همین جوانان نگاه کنید. جوانی که سالها درس خوانده، مدرک گرفته، مهارت آموخته و کار میکند، اما هنوز نمیتواند مسکنی مناسب پیدا کند. دانشجویی که باید همزمان درس بخواند و کار کند تا هزینه زندگیاش را بپردازد. کارگر جوانی که قرارداد موقت دارد و نمیداند ماه آینده شغلی خواهد داشت یا نه.
در همان شهرهایی که جوانان برای پرداخت اجاره درماندهاند، برجهای لوکس سر به آسمان کشیدهاند. شرکتهای عظیم فناوری از انقلاب هوش مصنوعی و آیندهای شگفتانگیز سخن میگویند، اما کارگران و کارمندان نگراناند که همین انقلاب شغلشان را از میان ببرد. ثروت میلیاردرها افزایش مییابد، اما میلیونها انسان برای پرداخت هزینههای روزمره زندگی حساب و کتاب میکنند.
در این جهان، برای سود سرمایه همیشه امکاناتی پیدا میشود؛ اما وقتی نوبت به رفاه انسان میرسد، ناگهان همه از کمبود منابع سخن میگویند!
و پاسخ صاحبان این نظم چیست؟ بیشتر کار کنید! بیشتر درس بخوانید! مهارت تازه بیاموزید! انعطافپذیرتر باشید! توقعاتتان را پایین بیاورید!
گویی مشکل این نسل این است که به اندازه کافی تلاش نکرده است. گویی جامعه فقیر است و بشریت هنوز توانایی تأمین یک زندگی مرفه برای همگان را به دست نیاورده است!
اما حقیقت درست برعکس است. مسئله این نیست که جامعه توانایی تأمین زندگی انسان را ندارد؛ مسئله این است که در سرمایهداری، زندگی انسان باید توانایی تأمین سود سرمایه را داشته باشد!
این نسل قربانی کمبود ثروت نیست؛ قربانی مناسباتی است که ثروت عظیم اجتماعی را به قدرتی مسلط بر زندگی انسان تبدیل کردهاند.
اما جوانان فقط قربانی این وضعیت نیستند. اعتراض میکنند، سازمان مییابند و حاضر نیستند آینده خود را بیچالش به بازار، دولتها و صاحبان سرمایه بسپارند.
در دل این اعتراضات، پرسشی فراتر از مطالبات فوری سر برمیآورد: چرا در جهانی که امکانات یک زندگی آزاد و مرفه برای همگان وجود دارد، انسان هنوز باید برای ابتداییترین حقوق خود بجنگد؟ پاسخ این پرسش را باید در مناسباتی جست که بر تولید، ثروت و زندگی انسان حاکماند. در خود سرمایهداری.
سرمایهداری؛ وقتی پیشرفت انسان به زنجیری علیه او تبدیل میشود
تناقض سرمایهداری فقط در شکاف میان فقیر و ثروتمند خلاصه نمیشود. مسئله بنیادیتر است: کارگران و دیگر مزدبگیران ثروت و امکانات زندگی را تولید میکنند، اما محصول کار اجتماعی آنان به قدرتی تبدیل میشود که بر خودشان فرمان میراند.
میلیونها انسان هر روز کارخانهها را میگردانند، بیمارستانها و مدارس را اداره میکنند، شهرها را میسازند و دانش و فناوری میآفرینند. اما اختیار ثروتی که تولید میکنند و حق تصمیمگیری درباره جهتگیری تولید را ندارند.
تولید اجتماعی است، اما مالکیت و قدرت تصمیمگیری در دست سرمایه قرار دارد.
آنها که جهان را میسازند، بر جهان حکومت نمیکنند؛ و آنها که بر جهان حکومت میکنند، حاصل کار دیگران را به قدرت خود تبدیل کردهاند. این تناقض را میتوان در همه عرصههای زندگی دید.
هوش مصنوعی و اتوماسیون میتوانند انسان را از ساعتها کار تکراری و طاقتفرسا آزاد کنند. تصور کنید اگر افزایش بهرهوری مستقیماً به کاهش ساعات کار منجر میشد، چه امکاناتی برای زندگی انسان فراهم میآمد! وقت بیشتر برای فرزندان، عشق، دوستی، مطالعه، هنر، ورزش، سفر و لذت بردن از زندگی.
اما در سرمایهداری، همین فناوری به تهدیدی علیه امنیت شغلی تبدیل میشود. شرکتها از افزایش بهرهوری و کاهش هزینه نیروی کار سخن میگویند و کارگران نگراناند که از فردا دیگر به کارشان نیازی نباشد.
چه تناقضی! بشر ماشین را ساخته است تا کمتر کار کند، اما اکنون از اینکه ماشین کار او را انجام دهد میترسد!
در سرمایهداری، ماشین بهجای آنکه انسان را از کار اجباری آزاد کند، میتواند انسان را از امکان معاش محروم کند. این نه شکست فناوری، بلکه رسوایی مناسباتی است که بر آن حاکماند.
در شهرهای ثروتمند جهان، ساختمانهای مجلل و برجهای گرانقیمت ساخته میشوند، در حالی که جوانان و خانوادههای مزدبگیر برای یافتن مسکن مناسب با دشواری روبهرو هستند.
برای صاحب سرمایه، مسکن دارایی و منبع سود است. برای انسانی که میخواهد زندگی مستقلی داشته باشد، خانه یک نیاز ابتدایی است.
خانه میتواند خالی بماند، اما انسانی که توان پرداخت اجاره آن را ندارد، نمیتواند در آن زندگی کند. نه به این دلیل که خانه وجود ندارد، بلکه چون نیاز انسان بهتنهایی حق استفاده از آن را تضمین نمیکند. در این نظام، حق مالکیت بر خانه از حق انسان به داشتن خانه مقدستر است!
افزایش بهرهوری میتوانست زندگی را آسانتر کند. اما برای بسیاری از مزدبگیران، زندگی به مسابقهای بیپایان برای حفظ شغل، پرداخت بدهی و تأمین معاش تبدیل شده است.
انسان بیشتر تولید میکند، اما لزوماً اختیار بیشتری بر زمان و زندگی خود به دست نمیآورد. حتی افزایش درآمد نیز میتواند زیر فشار هزینه مسکن و خدمات بلعیده شود.
این تناقضها حاصل اشتباه این یا آن مدیر و دولت نیستند. ریشه در رابطه سرمایه و کار مزدی دارند. اکثریت عظیم جامعه برای زندگی کردن ناچار به فروش نیروی کار خود هستند، در حالی که تولید بر اساس سودآوری و انباشت سرمایه سازمان مییابد، نه مستقیماً بر اساس نیازهای انسانی.
در سرمایهداری، ثروت اجتماعی بهجای آنکه وسیله آزادی انسان باشد، به قدرتی تبدیل میشود که آزادی او را محدود میکند. انسان تولید میکند تا زندگی کند، اما ناچار میشود زندگی کند تا سرمایه را بازتولید کند!
سرمایهداری امکانات رهایی انسان را میآفریند، اما همان امکانات را زیر فرمان مناسباتی قرار میدهد که مانع رهایی او هستند.
این است دنیایی که نسل جوان علیه آن اعتراض میکند؛ جهانی که در آن امکان یک زندگی بهتر وجود دارد، اما برخورداری از آن به قدرت خرید و جایگاه طبقاتی وابسته است.
اعتراض برای زندگی بهتر؛ از اصلاحات تا انقلاب اجتماعی
جوانانی که به خیابان میآیند، حق دارند آموزش رایگان، مسکن مناسب، شغل مطمئن، دستمزد کافی و خدمات عمومی باکیفیت بخواهند. حق دارند دولتها را به عقبنشینی وادارند و تعرض به سطح زندگی خود را پس بزنند.
هیچکس نباید به جوانی که امروز از پرداخت اجاره عاجز است بگوید منتظر انقلاب بمان!
مبارزه برای افزایش دستمزد، کاهش ساعات کار، امنیت شغلی و گسترش خدمات عمومی ضروری است. هر دستاوردی که زندگی مردم را بهبود دهد ارزشمند است. سوسیالیسم کارگری نه تماشاگر این مبارزات، بلکه مدافع و نیروی فعال پیشبرد آنهاست.
اما آیا قرار است تمام افق این نسل به افزایش محدود بودجه، کاهش اندک اجارهبها یا وعده ایجاد چند فرصت شغلی خلاصه شود؟ آیا قرار است هر چند سال یکبار نسل تازهای علیه همان مشکلات بجنگد، امتیازاتی بگیرد و دوباره زیر فشار همان مناسبات قرار گیرد؟ اینجاست که تفاوت میان اصلاح سرمایهداری و تغییر آن آشکار میشود.
در سراسر اروپا، از جریان ملانشون در فرانسه تا احزاب سوسیالدموکرات، چپ پارلمانی و بخشهایی از چپ رادیکال در دیگر کشورها، گرایشهایی حضور دارند که با درجات متفاوت، افزایش دستمزد، گسترش خدمات عمومی، مالیات تصاعدی بر ثروت و مقابله با نابرابری را مطرح میکنند. این جریانها یکسان نیستند و افق سیاسی واحدی ندارند. بسیاری از این مطالبات نیز خواستهای برحق مردماند که سوسیالیسم کارگری مستقلاً و با تمام قوا برای تحقق آنها مبارزه میکند.
اختلاف بر سر ضرورت این اصلاحات نیست. نقد متوجه آن افق سیاسی است که دگرگونی جامعه را در محدوده اصلاح مناسبات سرمایهداری محصور میکند و چنین میپندارد که میتوان با سیاستهای بازتوزیعی، تنظیم بازار و اصلاحات پارلمانی، ریشه شکاف طبقاتی و نابرابری اقتصادی و اجتماعی را از میان برد، بیآنکه مناسبات مالکیت و قدرت سرمایه دگرگون شوند.
میتوان مالیات بیشتری از سرمایهداران گرفت، خدمات عمومی را گسترش داد، دستمزدها را افزایش داد و شرایط زندگی میلیونها انسان را بهبود بخشید. همه اینها دستاوردهایی واقعی و ارزشمندند. اما تا زمانی که مالکیت سرمایهدارانه بر وسایل تولید و رابطه کار مزدی پابرجا باشند، سرچشمه استثمار و بازتولید نابرابری طبقاتی نیز باقی میماند.
میتوان سهم کارگر را از ثروتی که تولید میکند افزایش داد؛ اما این هنوز به معنای پایان دادن به مناسباتی نیست که او را ناچار میکند نیروی کارش را برای زندگی بفروشد.
تجربه مبارزات اجتماعی اروپا نیز همین پرسش بنیادی را پیش میکشد: آیا قرار است طبقه کارگر نسل پس از نسل برای بازپسگرفتن بخشی از دستاوردهای گذشته خود بجنگد، در حالی که قدرت اقتصادی و سیاسی سرمایه همچنان پابرجاست؟
مسئله این نیست که اصلاحات بیارزشاند؛ مسئله این است که هیچ میزان از اصلاحات، بهخودیخود، جایگزین تغییر مناسباتی نمیشود که استثمار و نابرابری طبقاتی را بازتولید میکنند.
اصلاحات میتوانند زندگی را بهتر کنند؛ اما بهتر کردن زندگی در سرمایهداری با رها کردن زندگی از سلطه سرمایه یکسان نیست. مسئله انتخاب میان نان امروز و آزادی فردا نیست؛ مسئله مبارزه برای نان، آزادی، برابری و رفاه همین امروز، با افق پایان دادن به مناسباتی است که این حقوق را همواره ناامن و مشروط نگه میدارند.
خشم علیه وضع موجود، بهخودیخود آلترناتیوی سیاسی نمیآفریند. در جنبشهای اعتراضی اروپا گرایشهای متفاوتی حضور دارند؛ از اصلاحطلبان و سوسیالدموکراتها تا آنارشیستها، چپ رادیکال و سوسیالیستها. همه ممکن است علیه یک سیاست اقتصادی اعتراض کنند، اما پاسخ یکسانی به آینده جامعه ندارند.
پرسش این است: کدام نیروی اجتماعی میتواند این نارضایتی را به مبارزهای آگاهانه برای تغییر جامعه پیوند دهد؟
نسل جوان یک طبقه اجتماعی واحد نیست. اما بخش بزرگی از آن خود کارگر است یا زندگیاش به دستمزد خانوادههای کارگری وابسته است. جوانی که در کارخانه، فروشگاه، بیمارستان، رستوران یا شرکت خدماتی کار میکند، بخشی از همان طبقهای است که با کار خود جامعه را میگرداند.
طبقه کارگر به اعتبار جایگاهش در تولید اجتماعی، نیرویی است که مبارزهاش میتواند مستقیماً قدرت اقتصادی سرمایه را به چالش بکشد. اما این قدرت اجتماعی خودبهخود به قدرت سیاسی سوسیالیستی تبدیل نمیشود.
کارگران میتوانند برای دستمزد مبارزه کنند، دانشجویان دانشگاهها را به صحنه اعتراض تبدیل کنند و جوانان خیابانها را پر کنند؛ اما بدون افق سیاسی و سازمانیابی، این مبارزات الزاماً به نیرویی برای تغییر مناسبات اجتماعی تبدیل نخواهند شد. اینجاست که مسئله تحزب سوسیالیسم کارگری اهمیت پیدا میکند.
سوسیالیسم کارگری صرفاً مجموعهای از عقاید درباره سرمایهداری نیست؛ گرایشی اجتماعی و سیاسی است که برای دخالت مؤثر در مبارزه طبقاتی و مسئله قدرت سیاسی به سازمانیابی حزبی نیاز دارد.
تحزب سوسیالیسم کارگری نه تشکیل محفلی دیگر در حاشیه سیاست است و نه گردآوردن تعدادی فعال همعقیده. مسئله سازمانیابی گرایشی است که در جنبش ضدسرمایهداری طبقه کارگر ریشه دارد، برای مبارزه روزمره مردم برنامه دارد و آلترناتیوی برای جامعه موجود ارائه میکند.
ممکن است هزاران جوان سوسیالیست حضور داشته باشند، بیآنکه نیروی سیاسی متشکلی شکل گرفته باشد؛ دهها سازمان با نام کمونیسم فعالیت کنند، اما در مبارزات واقعی طبقه کارگر حضور مؤثری نداشته باشند؛ و خیابانها پر از معترض باشند، در حالی که میدان سیاست همچنان به احزاب بورژوایی و اصلاحطلب واگذار شده است.
اعتراض میتواند خیابان را تسخیر کند؛ اما بدون سازمانیابی سیاسی، قدرت همچنان در دست همان طبقهای میماند که اعتراض متوجه آن بوده است.
نسل جوان سوسیالیست میتواند در پر کردن این شکاف نقش داشته باشد؛ با حضور در مبارزات واقعی، سازمانیابی در محیطهای کار و تحصیل، پیوند با جنبش کارگری و مشارکت در شکل دادن به یک نیروی سیاسی سوسیالیستی قدرتمند.
در فرانسه و دیگر کشورهای اروپا، مسئله فقط افزایش نفوذ این یا آن سازمان موجود نیست. مسئله آن است که سوسیالیسم کارگری چگونه میتواند به نیرویی متشکل و مؤثر در آرایش سیاسی چپ و جنبش کارگری تبدیل شود؛ نیرویی که نه فقط علیه وضع موجود اعتراض میکند، بلکه برای تغییر آن برنامه و قدرت دخالت اجتماعی دارد.
سرمایهداری با اعتراض بهتنهایی کنار نمیرود؛ باید نیروی اجتماعی و سیاسیای در برابرش قد علم کند که قادر به پایان دادن به حاکمیت سرمایه باشد.
از پاریس تا تهران: آینده را چه کسی تعیین میکند؟
اگر جوانان فرانسه و اروپا علیه ناامنی آینده و تعرض به حقوق اجتماعی اعتراض میکنند، نسل جوان در ایران با چهره خشنتری از محرومیت روبهروست.
در ایران، جوانی که نگران کار، مسکن و آزادی است، همزمان باید با حکومتی بجنگد که حتی درباره پوشش، روابط شخصی و سبک زندگی او فرمان صادر میکند.
دختری که میخواهد آزادانه در خیابان راه برود، با دستگاه تحمیل حجاب اجباری اسلامی روبهروست. کارگری که دستمزدش پرداخت نشده، برای مطالبه حق خود با سرکوب مواجه میشود. جوانی که میخواهد آیندهاش را بسازد، با بیکاری، گرانی، تبعیض و استبداد سیاسی دستو پنجه نرم میکند.
حکومت اسلامی فقط دستگاه تحمیل قوانین مذهبی نیست؛ حافظ مناسبات طبقاتی و اقتصادی معینی نیز هست.
خیزش «زن، زندگی، آزادی» در سال ۱۴۰۱ نشان داد که نسل جوان در ایران حاضر نیست این تحقیر و محرومیت را سرنوشت محتوم خود بداند. دختران و زنان جوان در صف مقدم اعتراضها ایستادند و مبارزه علیه حجاب اجباری و سلطه مذهب بر زندگی جامعه، به طغیانی علیه سلطه سیاسی و اجتماعی حکومت اسلامی تبدیل شد.
اما در دل همین مبارزه، پرسشی بزرگتر مطرح است: پس از حکومت اسلامی چه خواهد شد؟ آیا قرار است فقط صاحبان قدرت تغییر کنند و مناسباتی که فقر، استثمار و ناامنی اقتصادی را بازتولید میکنند، دستنخورده باقی بمانند؟
جریانهای راست و طرفدار سرمایهداری، اعم از ناسیونالیستهای عظمتطلب و سلطنتپرست تا انواع ناسیونالیستهای قومپرست، با وجود اختلافاتشان درباره شکل حکومت، آینده اقتصاد را عمدتاً در گسترش بازار، سرمایهگذاری خصوصی و سودآوری سرمایه جستو جو میکنند. اما آزادی بازار زندگی آزاد را تضمین نمیکند. آزادی سرمایه و آزادی انسان دو مقوله متفاوت و در مناسبات استثمارگرانه سرمایهداری در تقابل با یکدیگرند.
آزادی سرمایه، آزادی خرید و فروش نیروی کار انسان است؛ آزادی انسان، پایان دادن به مناسباتی است که او را ناچار به فروش نیروی کارش میکند.
نسل جوان سوسیالیست در ایران نیز با مسئله سازمانیابی سیاسی روبهروست؛ پیوند دادن مبارزه زنان، اعتراضات کارگری، آزادیخواهی جوانان و افق سوسیالیستی در یک جنبش اجتماعی و سیاسی متشکل.
مسئله تحزب قدرتمند سوسیالیسم کارگری در ایران، نه بحثی انتزاعی درباره شکل سازمان، بلکه مسئله حضور یک آلترناتیو در مبارزه بر سر آینده جامعه است.
آینده ایران نباید به انتخاب میان حکومت اسلامی و شکل دیگری از حاکمیت سرمایه محدود بماند. جامعه میتواند افق دیگری نیز داشته باشد: جامعهای آزاد، برابر، سکولار، مرفه و رها از استثمار انسان.
نسلی که برای آزادی علیه حکومت اسلامی برخاسته است، نباید فردای خود را به بندگی بازار و سرمایه بسپارد.
نسل جوان حق دارد همین امروز زندگی کند؛ عاشق شود، سفر کند، هنر بیافریند، تجربه کند، بیاموزد، تفریح کند و از امکاناتی که بشریت آفریده است بهرهمند شود. زندگی نباید مسابقهای بیپایان برای بقا باشد. انسان به دنیا نیامده است که تمام عمرش را صرف به دست آوردن اجازه زندگی کند!
سوسیالیسم پاسخ به همین مسئله انسانی است. مسکن باید حق همگان باشد، نه وسیله سودآوری. آموزش و درمان باید رایگان و در دسترس همه باشند. پیشرفت فناوری باید ساعات کار را کاهش دهد و وقت آزاد انسان را گسترش دهد. امنیت معاش باید تضمینشده باشد.
مالکیت اجتماعی، سازماندهی تولید بر اساس نیازهای انسانی، دخالت مستقیم مردم از طریق شوراها و دیگر نهادهای اعمال اراده جمعی در اداره جامعه، آزادیهای بیقید و شرط سیاسی و برابری کامل انسانها، اجزای جداییناپذیر تحول سوسیالیستیاند.
سوسیالیسم فقط نقد جهان موجود نیست؛ اعلام این حقیقت است که بشریت توانایی ساختن جهانی آزادتر، برابرتر و انسانیتر را دارد و باید این توانایی را به قدرتی برای تغییر جامعه تبدیل کند.
اعتراضات نسل جوان اروپا و ایران، با همه تفاوتهایشان، نشان میدهند که مسئله آینده دیگر نمیتواند به وعدههای دولتها و صاحبان سرمایه سپرده شود.
هر عقبنشینی تحمیلشده به دولتها، هر افزایش دستمزد و هر حقی که مردم با مبارزه به دست میآورند، اهمیت دارد. اما آیندهای متفاوت به چیزی بیش از اعتراض نیاز دارد: افق سیاسی روشن، مبارزه طبقاتی آگاهانه و نیرویی متشکل برای تغییر جامعه.
نسلی که امروز علیه ناامنی، استبداد و محرومیت اعتراض میکند، به وعده آیندهای بهتر بسنده نمیکند. میخواهد زندگی کند؛ همین امروز، با آزادی، امنیت، رفاه و کرامت انسانی.
آینده را نمیتوان از صاحبان سرمایه گدایی کرد یا همچون امتیازی از بازار انتظار داشت؛ باید قدرت تعیین آن را از چنگ مناسبات سرمایهداری بیرون آورد. مسئله فقط بازپسگرفتن آینده یک نسل نیست، بلکه ساختن جامعهای است که در آن هیچ نسلی از آینده محروم نشود.


نظرها
نظری وجود ندارد.