Share
علی ممقانی – در دو آیه از قرآن از لفظ اولی الامر استفاده شده است.
گفته شد علمای دین و دینداران سنتی شیعه ضمن یکی دانستن احکام رسالتی و حکومتی قرآن وظیفه حکومتی پیامبر گرامی را جزء ذات رسالت او دانسته و همین شأن را برای امامان شیعه نیز قایل‌اند، لذا برای استخراج حکومت برای امامان شیعه (و بعضی ازعلما) و حتی حکومت فقیه از قرآن، متمسک به قرآن شده‌اند.
چنانچه دو آیه حاوی لفظ اولی الامر نظر آنان را تامین کند بقیه آیات و احادیث مورد استدلالشان مؤید خواهد بود اما چنانچه این آیه نظر آنان را تایید نکند بقیه مستندات آنان کارگشا نخواهد بود.
 

در بخش‌های پیشین نظر صاحب المیزان و برخی مفسران دیگر از میان شیعان در درباره "اولی الامر" در قرآن تشریح و نقد شد. اینک در ادامه به نظر یک مفسر شیعی دیگر و یک مفسر سنی توجه نموده، سپس جمع بندی نهایی صورت خواهد گرفت .
 
II.
تفسیر اثنی عشری (حسین حسینی)
 
مفسر شیعی اثنی عشری ابتدا نظر مفسرین مطرح از شیعه و سنی را آورده سپس تفسیر خود را از آیه بیان نموده است (عین نقل قول تفسیر اثنی عشری).
 
۱. ابتدا نظر سایر مفسرین درباره آیه
 
طبرى: عطاء گفت: یعنى پیروى از قرآن و از گفتار و کردار پیغمبر، ابن زید گفت: یعنى تا پیغمبر زنده است فرمان او را اطاعت کنید ولى بهتر و درستتر آن است که در زندگى آنحضرت فرمان او را اطاعت کنند، و پس از آن روش او را پیروى کنند.
 
مجمع: یعنى فرمان خدا را در اوامر و نواهى اطاعت کنید و هم فرمان پیغمبر را و براى اینکه گمان نرود آنچه در قرآن نیست نباید فرمان پیغمبر را اطاعت کنند، پس از امر باطاعت خدا فرمان شده است باطاعت از پیغمبر.
 
«وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکمْ» ۵۹ طبرى: مفسّرین در معنى این جمله اختلاف کردهاند بعضى گفتهاند: مقصود امرا و فرماندهان است که باید مردم فرمان آنها را اطاعت کنند، و از ابن عبّاس نقل شده که مقصود اصحاب سرایا هستند، یعنى آنها که پیغمبر (ص) یک نفرشان را امیر و فرمانده بر آنها معین میکرد و بجنگ قبایل عرب میفرستاد، و از مجاهد و ابن ابى نجیح نقل شده است: یعنى اطاعت کنید از مردم عالم عاقل دین- دار. و هم از مجاهد نقل شده است که: مقصود اصحاب پیغمبر است، و عکرمه گفته است مقصود اطاعت از ابو بکر و عمر است، و لیکن بهترین و درستترین معانى این جمله چنین است: اطاعت کنید از پیشوایان و فرماندهان آنچه بصلاح مسلمین است، و روایت است از پیغمبر (ص) که مسلمان باید از حاکم و فرمانروا اطاعت کند اگرچه ناگوارش باشد مگر در کارهائیکه موجب نافرمانى خدا است که حکم بر معصیت قابل اطاعت نیست.
 
مجمع: اصحاب ما «یعنى علماى شیعه» از امام باقر و صادق علیه السّلام روایت کردهاند اولى الامر، یعنى امامهاى از اولاد پیغمبر که خدا اطاعت آنها را هم مثل اطاعت خدا و پیغمبر (ص) بىقید و شرط واجب کرده است، و روا نیست که خداوند الزام کند باطاعت بىقید و شرط مگر نسبت بآنکه معصوم باشد، و ظاهر و باطنش یکى باشد و مصون از خطا باشد و مردم مطمئن باشند که فرمان ناروا نمیکند، و این اوصاف در هیچیک از علما و امرا نیست بجز در امامهاى ما و دلیل بر این آن است که چون پیغمبر ما فوق بشر است فرمان او مقرون بفرمان خدا شده است و چون امامهاى ما بالاترین بشر بعد از پیغمبر (ص) هستند اطاعت آنها را دنبال اطاعت رسول قرار داده است و گر نه چه مناسبت دارد که فرمان هر فرمانده مانند فرمان خدا و رسول باشد، پس معلوم است که مقصود امامهاى ما هستند که در نزد شیعه امامت و عصمت آنها مسلّم است و تمام امّت پیغمبر و مسلمانان بعدالت و علوّ منزلت آنها تسلیم شدهاند.
 
ابو الفتوح: با جملهى «أَطِیعُوا اللَّهَ» تمام بشر موظّف باطاعت خدا هستند، و با جملهى «أَطِیعُوا الرَّسُولَ» همهى مردم موظّف باطاعت او هستند، پس پیغمبر موظف نیست از کسى بجز خداى اطاعت کند، و با جملهى «وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکمْ» بایستى این دسته هم بجز فرمانبرى از خدا و رسول از دیگرى فرمان نبرند چون اطاعت آنها بر دیگران لازم است و اگر این عدّه معین و محدود نباشد بایستى هر کسى که عالم و یا فرمانروا شد فقطّ از خدا و رسول اطاعت کند و از دیگرى نباید اطاعت نماید، و گروه زیادى مشمول این حکم میشوند و این بر خلاف اجتماع و اتّفاق مسلمین است و کسى ادّعا نکرده است که علما و امرا فرمانروا هستند و فرمان هیچکس جز خدا و رسول بر آنها روا نیست، پس باید این دسته محدود و معین باشند و بر مذهب ما شیعه در هر زمانى یک نفر اینطور است که حکمش بر همه روان است و خود نباید از کسىفرمان برد مگر از خدا و رسول چنانکه پیغمبر در زمان خود نباید از کسى اطاعت میکرد و مأمور باطاعت خدا بود و بس، و نیز اگر مقصود از «أُولِی الْأَمْرِ» شخص معین در هر وقت نباشد بایستى مردم موظّف باشند باطاعت همهى امرا و علما با اختلاف آراء و مذاهب، و فتاواى آنها، و ما نمیتوانیم از این عقاید و دستورهاى مختلف حق را از ناحقّ تمیز بدهیم چون موجب امتیاز و برترى براى یک عدّه مخصوص معین نشده است، پس همهى آنها مساوى و واجب الاطاعه هستند و این محال است و تکلیف غیر مقدور، پسمقصود از «أُولِی الْأَمْرِ» در هر زمان یکنفر معین است و آن امامهاى شیعه هستند.
 
فخر: این جمله میفهماند که لازم است پیروى و موافقت با اجتماع و اتّفاق مردم زیرا که امر شده است در آن بفرمانبرى اولى الامر، و البتّه آن که امر بفرمانبرى او شده است باید معصوم و مصون از خطا باشد چون امر باطاعت از خطا غلط است، پس اولى الأمر چون اطاعت او لازم شده است معصوم و مصون از خطا است، و چون ما نمیتوانیم فرد معین را پیدا کنیم که مصون از خطا باشد و از او علم و دین بیاموزیم معلوم میشود که مقصود از این کلمه آنهائى هستند که شایستگى کار گشائى و راهنمائى دارند و لایق اقدام بکارهاى عمومى مردم هستند و باصطلاح اهل حلّ و عقد هستند که اتّفاق کنند و شخصى را براى کارهاى مردم انتخاب کنند و همین است اجماع لازم الاتّباع بموجب این جملهى آیه.
 
عبده: پس از مدّتى فکر در این مطلب این طور فهمیده میشود که مقصود از اولى الامر آن عدّهى از مسلمین هستند که اهل حلّ و عقد باشند و صلاحیت کارگشائى و رهبرى مردم را داشته باشند، و این دستهى از مردم امراء و حکام هستند و علماء و صاحب منصبان قشون و رؤساء و متصدّیان امور و دیگر بزرگان و اشخاص موجّه که عموم مردم در احتیاجات و مصالح خود بآنها مراجعه میکنند و حلّ مشکل خود را از آنها میخواهند، پس این طبقه اگر امین بودند و درستکار و مخالف فرمان خدا و روش پیغمبر که بتواتر ثابت شده است رفتار نکردند و در کارهاى خود مختار بودند که دیگرى آنها را مجبور نکرد، اگر در یکى از مصالح عامّه که وظیفهى اولى الامر است، این عدّه از مردم اتّفاق کردند و رأى دادند بر بقیهى مردم واجب است آنرا اطاعت کنند، و میشود گفت این طور اشخاص معصوم هستند در آنچه براى مردم معین مىکنند و اطاعت آنها واجب است. و از این جهت در آیه بىقید و شرط اطاعت آنها واجب شده است چون بمجموع این دسته عموم مردم مطمئن هستند و مصالح اجتماعشان بوسیلهى آنها محفوظ میماند و انجام میشود و بتفرقه و اختلاف گرفتار نمیشوند، پس آنچه در قرآن و سنّت پیغمبر (ص) روشن و معلوم است اصلى کلّى است که تردید در آن نیست و آنچه ازمصالح مردم که در قرآن و سنّت پیغمبر (ص) نیست وظیفهى این دسته مردم است که اولى الأمر هستند و مورد اطمینان در آن امور دقّت کنند و شور کنند و آنچه تشخیص- دادند و همه اتّفاق کردند اطاعت از آن بر همه واجب است. و لیکن از آنچه از احکام عبادات و یا جزء عقاید است بایستى فقط از قرآن و سنّت پیغمبر (ص) معلوم شود و کسى را در آن حقّ رأى نیست مگر آنچه را که از آن دو بفهمند و کشف کنند.
 
تفسیر غرائب القرآن نیشابورى که اقتباس از تفسیر امام فخر کرده: آنچه شیعه در معنى: «أُولِی الْأَمْرِ» گفتهاند که مقصود ائمهى معصومین هستند درست نیست- زیرا: اوّل مسلّم است که در این زمان ما عاجز هستیم از شناختن آنها، پس اگر بطور کلّى اطاعت آنها واجب باشد تکلیف بغیر ممکن است، و اگر مشروط باشد بشرط شناسائى آنها، و اطّلاع از نظر و دستور آنها لازم است که در آیه مقید میشد باین شرط در صورتى که اطاعت از اولى الأمر هم مثل اطاعت از خدا و رسول قید و شرط ندارد، دوّم: شیعه معتقدند در هر زمانى یک نفر امام واجب الطّاعه است، با اینکه در آیهى کلمهى «أُولِی الْأَمْرِ» جمع است و عدّه را نشان میدهد. سوّم: در دنبالهى این جمله گفته شده است: «فَإِنْ تَنازَعْتُمْ فِی شَیءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللَّهِ وَ الرَّسُولِ» یعنى در مورد اختلاف میان خود بگفتهى خدا و پیغمبر عمل کنید، و اگر در هر زمان امام واجب- الطاعه باشد، بایستى گفته میشد «فردّوه الى الامام» یعنى بوسیلهى امام حلّ اختلاف خود را بنمائید.
 
طنطاوى: در قرآن سورهاى است بنام سورهى شورى که در مکه نازل شده- است، و نامگذارى آن میفهماند اهمّیت و عظمت و ارزش مقام شورى را و این آیه از آن سوره است: «وَ أَمْرُهُمْ شُورى بَینَهُمْ» یعنى کارهاى آنها بوسیله شور با یکدیگر انجام میشود، و پیغمبر (ص) در کارهاى عمومى باین آیه عمل میفرمود، چنانکه مشورتهاى پیغمبر در کارهاى جنگى میان اهل حدیث مشهور است، و در جنگ احد اگرچه خود مایل نبود ولى چون مشورت کرد و دیگران راى دادند برفتن جلو دشمن قبول فرمود پس از آن سورهى نساء در مدینه نازل شد، و ببینید که خدا در آن میفرماید:
«أَطِیعُوا اللَّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکمْ» آیا اولى الأمر در نظر آنها چه کسانى بودهاند؟
معلوم است اشاره باشخاص معهود و معین در نظر خود آنها است و معلوم است که اشخاص معین در نظر آنها مردم صالح براى شورى هستند چون از آیت سورهى شورى این مطلب را در خاطر داشتهاند پس اولى الأمر اشاره‌ی  به همانهائى است که در گذشته با آنها سر و کار داشتهاند و مشورت میکردهاند، پس بمفاد این آیه لازم است که در هر شهرى از شهرهاى مسلمین مجلسى براى شورى از نمایندگان مردم تشکیل شود که رأى آن قاطع باشد و آنچه بگویند و بکنند اجرا شود، و مجلسى دیگر عمومى باید فراهم شود از همهى ملّتهاى مسلمان که نماینده از شهر‌ها در آنجا باشد و افکار و احتیاجات مردم شهر و مملکت خود را در آن مجلس عام بنمایانند و روشن کنند، و چون این مجالس فراهم شد و نمایندگان فراهم شدند، در نهان بوسیلهى قرعه، کسى را از بزرگان اسلام براى خلافت انتخاب کنند که شخصیت و استقلالى از خود داشته باشد که ممالک اروپا بر او دست و تسلّطى نداشته باشند و این خلیفه بموجب آنچه مجلسها در هر وقت و هر مملکت معین کنند باید رفتار کند زیرا او خلیفهى بر همهى مسلمین است که در اطراف عالم پراکنده هستند چه در مملکت مستقل خود، یا در مستعمرات اجانب. پس اگر چنین شخصى با این شرائط- انتخاب شد خلیفهى حقیقى مسلمین خواهد بود و گر نه در دوران گذشته مصریها خلیفهاى داشتند بنام فاطمیین، و در بغداد از عبّاسیها بود، و در آندلس (اسپانیا) خلیفهاى از بنى امیه بود، و چگونه خلیفهاى بودند که هر کدام هر چه میخواستند بمیل خود انجام میدادند و در واقع سلطنتى بود بنام خلافت. و امروز با این وسایل ارتباط تشکیل این طور مجالس شورى و انتخاب یک فرد براى همهى مسلمین ممکن است لیکن با اصل استعمار نمیتوان آنرا بدرستى انجام داد و باید بانتظار باشیم تا آنگاه که موفّق شویم.
 
«فَإِنْ تَنازَعْتُمْ فِی شَیءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللَّهِ وَ الرَّسُولِ» ۵۹
 
طبرى: یعنى اگر شما با یکدیگر یا با «أُولِی الْأَمْرِ» اختلاف در امر دین داشتید مراجعه کنید بکتاب خدا و بخود پیغمبر (ص) در حیاتش و بسنّت او بعد از وفاتش.
 
مجمع: یعنى آنچه از کارهاى دین مورد اختلاف شما شد بخدا و رسول مراجعه کنید و پس از فوت رسول (ص) بامام هائی که جانشین او هستند، چون حافظ دین او هستند.
 
تفسیر ابو السعود: بعضى از منکرین قیاس گفتهاند این جمله دلیل است بر اینکه قیاس صحیح نیست، چون در مورد اختلاف باید بخدا و رسول مراجعه کنند نه بقیاس و رأى خود، لیکن بر خلاف ادّعاى منکرین قیاس این جمله میفهماند: احکام سه دستهاند: ۱- بوسیلهى کتاب فهمیده میشود. ۲- بوسیلهى سنّت استفاده و کشف میشود، ۳- بوسیلهى قیاس است که رد بکتاب و سنّت باشد، چون گفته شدهاست که مورد اختلاف را برگردانید بآنچه حکمش آشکار معین شده است، و این برگرداندن مشکوک بمعلوم همان تمثیل و مقایسه است. که ما در قیاس میگوئیم.
 
ابو الفتوح: بعضى گفتهاند چون مراجعهى بخدا و رسول مقید شده است بنزاع در یک موضوع، پس اگر مطلبى میان مردم مسلّم باشد و نزاع در آن نباشد مراجعهى بخدا و رسول لازم نیست و این استدلال درست نیست، چون میگویند این معنى از دلیل خطاب فهمیده میشود و دلیل خطاب نزد مردم با بصیرت صحیح و قابل استفاده نیست.
«ذلِک خَیرٌ وَ أَحْسَنُ تَأْوِیلًا» ۵۹
 
طبرى: یعنى در دنیا و آخرت و معاش و پاداش آیندهى شما مفیدتر است.
 
ابو الفتوح: زجّاج گفته است: یعنى بهتر است از تأویل و معنى که خود شما بکنید، و در آیه دلیل است بر بطلان قیاس، زیرا خداوند در موارد نزاع بکتاب و سنّت ارجاع کرده است، و اگر بقیاس ممکن بود مراجعه شود، باید نامى از آن برده میشد، مخصوص که علاوه در دنباله گفته شده است، «أَحْسَنُ تَأْوِیلًا» یعنى این رد بهتر است از تأویل شما که از فکر خود چیزى بیندیشید.
 
۲. نظر صاحب تفسیر اثنی عشری
 
در جملههاى «أَطِیعُوا اللَّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکمْ» آنچه از کلمهى «أُولِی الْأَمْرِ» بقرینهى «الف و لام» در آن روز فهمیده می‌شده است شاید همان باشد که عموم مفسّرین نوشتهاند یعنى رئیس‌هاى قشونى که پیغمبر (ص) معین میفرمود و علما و دیندارها و اصحاب پیغمبر و امرا و فرماندهان، چون از ظاهر کلمهى «أُولِی الْأَمْرِ» صاحبان این کار فهمیده میشود، و در آن دوران مقصود از این کار همان کارهاى دین و پیشرفت مسلمین بوده است و صاحبان این کار و عمل همان مردم نامبردهى بالا بودهاند، و گفتار مختلف مفسّرین شاید مخالف با ظاهر مفهوم از الفاظ این جمله نبوده است، زیرا اصحاب پیغمبر و جماعت مهاجر و انصار و حافظین قرآن و مأمورین بجنگ با قبائل همهى این نامها شامل یک عدّهى محدودى است که نزدیکترین مردم بپیغمبر (ص) بودهاند و دست اندر کار دین و پیشرفتها و جنگها بودهاند و بخصوص کلمهى «مِنْکمْ» خوب روشن میکند که لازم است اطاعت متصدّیان کار که از خود شما مسلمین و پیشقدم در این کار هستند.
لیکن باید بفهمیم پس از فوت پیغمبر و انقراض آن دوره تا امروز کلمهى «أُولِی الْأَمْرِ» چه کسى را نشان میدهد که فرمان بردن او بموجب قرآن و وحى بپیغمبر (ص) همانند خود پیغمبر (ص) واجب باشد؟ البتّه فهم این معنى و پیدا کردن این طور آدم بسیار مشکل است، و آیا دین اسلام با این جمله چطور حکومتى براى مردم معین کرده است؟
و در اینجا باید براى آشنائى ذهن چند مطلب بنویسیم: اوّل: بقول منتسکیو: هر کس اگرچه معلوماتى نداشته باشد میتواند این سه طرز حکومت را از هم جدا کند و بشناسد: ۱- حکومت جمهورى، ۲- مشروطه ۳- استبدادى و فردى.
 منتسکیو در عیبجوئى از حکومت استبدادى نوشته است:
مردى که حواس خمسهى او دائما باو میگویند: او همه چیز است و دیگران هیچ، طبعا تنبل و شهوتپرست و جاهل خواهد بود. و باز در روح القوانین ص ۲۹۱ چاپ دوم نوشته است: چون در حکومتهاى سلطنتى شخص پادشاه خود را مافوق قانون میداند کمتر نیازمندى بتقوى و پاکدامنى در خود احساس میکند، لیکن در حکومت توده که مجرى قانون خودش مشمول قانون میشود بیشتر نیازمندى بتقوى را تصدیق میکند.
 
مطلب دوّم آنکه در دنیاى امروز فکر حکومت مطلقهى فردى را مولود حس بردگى دوران گذشتهى بشر میدانند که اگر انسان تسلیم ببردگى باشد بحکم و فرمان مولود از تمایلات یک نفر هم تسلیم میشود.
 
مطلب سوّم: دین اسلام بموازات احساسات و افکار عالیهى عمومى بشر باو- عقل داده است و خیر و شرّ او را معین کرده است و موظفّش نموده است.
 
مطلب چهارم: با صرف نظر از آیات و روایات در نزد ما شیعهى اثنى عشرى مسلّم است که امروز حکومت در روى زمین با شخصى است معین با اسم و نسب و سال عمر که از نظر و دسترس ما پنهان است، اکنون در نتیجهى این مطالب میگوئیم: با توجّه به یکایک این مقدّمات آیا این فکر مردم شیعه مذهب که از سالیان دراز حکومت را حقّ مسلّم یک فرد میدانند و بر خلاف عقلاى دنیا حکومت فرد را بر مردم روا میدارند چگونه فکر و عقیدهاى است؟
 
جواب این سؤال این است: عقیدهى شیعه را نمیتوانیم مثل عقیدهى دیگران در انواع حکومتها بدانیم بلکه در دنباله‌یتلقینها و مقتضیات محیط و افکار، یک هدف مقدّسى را در نظر گرفته است و همیشه به آرزوى رسیدن به آن بوده و هست، و این عقیده غیر از تصدیق حکومت فرد است بر اجتماع بلکه یک مطلب ماوراء طبیعت است چون شیعه حکومت را حقّ کسى میداند که اعتراض و خردهگیرى هاى منتسکیو نسبت به او تصوّر ندارد و محال است، یعنى فردى است که از نظر اخلاق و علم مافوق دیگران است و مصون از خطاى در علم و عمل. پس خواه و ناخواه اینطور شخص حاکم است و همهى بشر محکوم بحکم او و شاید این عقیده بهترین و مقدّسترین آرزوهائى است که انسان همانند آنرا از قدیمترین دوران در ضمن ادیان دیگر و مسلکهاى سیاسى در انتظارش بوده و هست مثل ظهور بودا، یا فرود آمدن مسیح، یا پیشواى زردشتى، یا حکومت مرکزى جهانى.
 
 این بود اصل عقیدهى شیعه که از نظر مبادى مذهب و افکار عمومى بشرى تجزیه و تحلیل کردیم، پس نتیجهى تمام گفته-‌ها این شد که دین اسلام از نظر این جزء آیه بعقیدهى عامّهى مسلمین حکومترا مشروطه معین کرده است چنانکه در ضمن نقل گفتهى مفسّرین مفصّل نوشته شده و در نظر یک تیره و دستهاى از آنها حکومت را استبدادى خاصّ معین کرده است که فقطّ بالاترین آرزوهاى مقدّس بشر است، و از اوّل پیدایش این فکر تاکنون هرگز چنین حکومتى در هیچ جاى دنیا تشکیل نشده است، زیرا در دوره خلافت حضرت على (ع) اگرچه شخص حاکم واجد شرایط بود امّا در حکومتش مسلّط نبود، و آنچه ما در آرزویش هستیم اجرا نشد، اکنون میخواهیم تمام گفتهها را کنار بگذاریم و فکر کنیم که از جملهى «أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکمْ» چه میتوانیم بفهمیم؟
 
اینک میگوئیم: چند احتمال است در آن:
اوّل- این جمله براى همان هنگام نزول بوده است و دوران پیغمبر که مثل عمّار اگرچه از نظر دین برتر است از خالد ولید و همانندان او ولى از نظر اجتماع و مصلحت باید مطیع باشد، و آیه براى تعیین حکومت و دستوربعموم مردم نیست.
دوّم- این جمله نه براى تعیین طرز حکومت است بلکه براى فهماندن به مردم است که اگر حاکم و اولى الأمرى از خود داشتید که بعد از شخص پیغمبر لایق بود که براى شما در درجهى بعد از پیغمبر باشد پس اطاعت او هم بعد از اطاعت پیغمبر لازم است و باید از دل و جان نه از ترس، فرمانبرش باشید، و اینطور اشخاص در زمان پیغمبر (ص) همانهائى بودند که پیغمبر (ص) معین میفرمود چون اطاعت از او یعنى اطاعت پیغمبر و بعد از آن حضرت اگر چنین شخصى پیدا شد اطاعت او هم بهمان طور لازم است.
سوّم- مانند فرض اوّل و دوّم جمله براى تعیین طرز حکومت نیست و فقطّ براى برقرارى نظم و جلوگیرى از هرج و مرج است که اگر حاکمى از خود شما مؤمنین بود یعنى اگر آنکه حاکم شما شد مؤمن بود نسبت باو فرمانبردار باشید و مخالفت نکنید و ایجاد غوغا و اغتشاش نکنید چون مؤمن است و وظایف خود و مصلحت مسلمانانرا رعایت میکند و مخالفت بااو موجب ناراحتى مسلمانان است. و با این معنى اطاعت اولى الأمر در مرتبهى بعد از پیغمبر (ص) نیست و وجوب ذاتى ندارد بلکه براى صلاح عموم است، و اگرچه در طراز اطاعت پیغمبر گفته شده است لیکن ممکن است براى تعیین درجهى ارزش شخص اولى الأمر نباشد و براى نشاندادن ارزش نتیجهى آن است که حفظ نظم باشد.
 چهارم- جملههاى: «فَإِنْ تَنازَعْتُمْ تا آخر» همانطور که در ترجمه نوشتیم شاید مقصود این باشد: اگر در کارى با یکدیگر نزاع و اختلاف داشتید و تکلیف خود را نتوانستید تشخیص بدهید. بی‌جهت با یکدیگر نجنگید و نه از پیش خود حکم و تکلیف معین کنید بلکه به دستور خدا و رسول عمل نمائید، و تفاوت ندارد در اختلاف مردم با یکدیگر که فرمانده و اولوا الأمر جزء دستهى اختلاف کننده باشد یا نباشد، چون اگر معصوم بود در حکم رسول است و مرجع او خواهد بود و خودش وسیلهى حلّ اختلاف است، و اگر معصوم نبود او هم مثل دیگران باید براى حلّ مشکل مراجعه بکتاب خدا و سنّت رسول نماید.
پنجم- از جملهى «فَرُدُّوهُ إِلَى اللَّهِ» شاید این معنى استفاده شود که احکام و وظائف شما در کتاب و سنّت پیغمبر (ص) هست مراجعه کنید و از آن استفاده نمائید و علم بآنها را تحصیل کنید تا بلاتکلیف نمانید و اختلاف نداشته باشید، پس براى زندگى شما تحصیل علم بکتاب و سنّت واجب است. (پایان تفسیر اثنی عشری)
 
تفسیر اثنی عشری نمونه بارز این پیام است که می‌توان شیعه بود وحتی اعتقاد به عصمت امامان شیعه داشت اما متعصب نبود، می توان دیندار بود و از دستاوردهای بشری استفاده کرد ودر مقابل عرف پذیرفته شده زمانه نایستاد.
 
قولی هم از تفاسیر سنی نقل می‌کنیم، سپس به نتیجه گیری می‌پرازیم.
 
III.
تفسیر کشف الأسرار و عده الأبرار رشیدالدین میبدى
 
یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللَّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکمْ- این آیت در شأن خالد ولید فرو آمد که رسول خدا (ص) او را بر لشکرى امیر کرد، و ایشان را به قبیلهاى از قبائل عرب فرستاد، و در آن لشکر عمار یاسر بود، چون نزدیک آن قبیله رسیدند، ایشان خبر بداشتند، و همه بگریختند، مگر یک مردکه برخاست، و به لشکرگاه خالد آمد، بر عمار یاسر رسید، گفت: یا ابا الیقظان خبر رسیدن شما به قوم رسید، یکسر بگریختند، من ماندم از ایشان که نگریختم، و مسلمان شدم، اگر مرا ازین اسلام نفع و أمن خواهد بود تا بر جاى باشم؟ و الّا تا من نیز چون دیگران بگریزم؟ عمار او را امان داد، و در حمایت خویش گرفت.
 
دیگر روز بامداد که مسلمانان آنجا رسیدند، خالد بفرمود تا غارت کردند، و آن مرد را نیز بگرفتند که امان از عمار یافته بود، و مال از وى بستدند.
عمار گفت: دست ازین مرد بازدارید که وى مسلمان است، و من او را امن کردهام.
خالد خشم گرفت، گفت: امیر من باشم تو چرا امان میدهى؟
عمار وى را جواب درشت داد، و خالد نیز درشت گفت.
 
پس چون به مدینه بازگشتند، و قصّه با مصطفى (ص) بگفتند، رسول خدا امان عمار را اجازت داد، امّا وى را گفت که: بىدستورى امیر دیگر باره نگر تا امان ندهى.
خالد گفت: یا نبىّ اللَّه سبّنى هذا العبد الأجدع، و کان عمار مولى لهشام بن المغیره. و خالد بحضرت مصطفى (ص) عمار را سبّ کرد، و بسخن برنجانید.
رسول گفت:
«یا خالد لا تسبّ عمارا فمن سبّ عمارا، سبّه اللَّه، و من ابغض عمارا ابغضه اللَّه.»
 
عمار برخاست تا برود، رسول خدا گفت: الى خالد! عذرى از وى بخواه، و دل وى بدست آر. خالد فرا پیش رفت، و از وى عذر خواست.
 
عمار چون اعراضى میکرد آن گه هم راضى شد از وى.
پس ربّ العالمین آیت فرستاد که: یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللَّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکمْ؛ اى شما که مؤمناناید، فرمان خدا و رسول و اولى الأمر بجاى آرید.
اولى الامر خالد ولید است، که رسول خدا او را بر لشکر اسلام امیر کرده بود. می‌گوید امیران را و والیان را طاعت دار باشید. مصطفى (ص) گفت:
«من اطاعنى فقد أطاع اللَّه و من عصانى فقد عصى اللَّه، و من یطع الأمیر فقد أطاعنى، و من یعص الأمیر فقد عصانى»
و قال (ص):لمعاذ: «یا معاذ! اطع کلّ امیر، و صلّ خلف کلّ امام.»
و روى: «اسمعوا لهم، و اطیعوا فى کلّ ما وافق الحقّ، و صلّوا وراءهم، فان احسنوا فلکم و لهم، و ان اساؤا فلکم و علیهم.»
 
و گفتهاند: اولوا الأمر ابو بکر و عمراند. و گفتهاند: خلفاء راشدیناند: ابو بکر و عمر و عثمان و على. و گفتهاند: «وَ السَّابِقُونَ الْأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهاجِرِینَ وَ الْأَنْصارِ، وَ الَّذِینَ اتَّبَعُوهُمْ بِإِحْسانٍ» اینان همه اولوا الامرند.
 
و روى أنّ النّبی (ص) لمّا بنى المسجد جاء ابو بکر بحجر فوضعه، ثم جاء عمر بحجر فوضعه، ثمّ جاء عثمان بحجر فوضعه، فقال: «هؤلاء ولاه الأمر من بعدى.»
 
و گفتهاند: اولوا الأمر درین آیت دو گروهاند: سلطانان دادگراند بحق فرماى، واجب است بر مسلمانان که ایشان را گردن نهند، و بزرگ دارند، و با دشمنان ایشان موافقت نسازند، و خیانت با ایشان روا ندارند، و اگر بیدادگر باشند آشکارا بر ایشان بیرون نیایند، و دست از طاعت ایشان بیرون نکشند، و دعاء بد بر ایشان نکنند، و ایشان را از اللَّه توبت خواهند، و با ایشان غزا کنند، و حجّ و نماز آدینه. و در خبر است که بعد از شرک هیچ گناه صعبتر از بیرون آمدن بر سلطان نیست.
گروه دیگر علماء اهل سنّتاند و فقهاء دین، که بفتوى خلق را با حق می‌خوانند، و بر صواب می‌دارند.
 
فَإِنْ تَنازَعْتُمْ فِی شَیءٍ- منازعت مجادلت و اختلاف است، یعنى ینتزع کلّ واحد منهما الحجّه، یعنى ان اختلفتم فى شىء من الحلال و الحرام او أمر من امور الدّین، اگر در کارى از کارهاى دین یا در حکمى از احکام شرع مختلف شوید، چنان که هر کس را در آن قولى بود مخالف قول دیگران، فَرُدُّوهُ إِلَى اللَّهِ وَ الرَّسُولِ یعنى الى القرآن و الى سنّه النّبی (ص)، بکتاب خدا و سنّت رسول باز شوید، اگر روشن شود بر شما، و الّا گوئید: اللَّه و رسوله اعلم.
و این تنازع و اختلاف در دین آنست کهمصطفى (ص) از آن نهى کرده، و از آن حذر نموده، بمبالغتى تمام، در آن خبر که ابو الدرداء و ابو أمامه و واثله بن الاسقع و انس بن مالک روایت کردند، گفتند: ما در چیزى از کار دین مىخلاف کردیم، و هر کسى از ما بر طریق منازعت در آن سخن میگفت. رسول خدا (ص) در آمد، ما را بر سر آن مجادله و گفت و گوى دید، خشم گرفت، چنان که هرگز مانند آن خشم نگرفته بود. آن گه ما را از آن باز زد، گفت: «یا امّه محمد لا تهیجوا على انفسکم وهج النّار!»؛ آتش بر خود میفروزید! شما را باین نفرمودند! شما را ازین باز زدند! نمیدانید که آنان که هلاک شدند از أمتان گذشته بمجادلت و خصومت و جدا جدا گفتن در سخن هلاک شدند!؟ مکنید چنین.
 
خلاف مکنید که در خلاف خیر نیست، و نفع نیست. خلاف عداوت انگیزد میان برادران. خلاف فتنه افکند میان برادران. خلاف شک و گمان و تاریکى آرد در دل مؤمنان. خلاف باطل کند عمل مسلمانان. مؤمن که دیندار بود جنگجوى و فتنه انگیز نبود،
«ذروا المراء فانّ الممارى لا اشفع له یوم القیامه. ذروا المراء فانّ اوّل ما نهانى ربّى عزّ و جلّ عنه بعد عباده الأوثان و شرب الخمر المراء. ذروا المراء فانّ الشّیطان قد ایس أن یعبد، و لکنّه قد رضى منکم بالتّحریش، و هو المراء فى الدّین. ذروا المراء فانّ بنى اسرائیل افترقوا على احدى و سبعین فرقه، و النصارى على اثنین و سبعین فرقه، و انّ أمّتى ستفترق على ثلاث و سبعین فرقه کلّهم على الضّلاله الا السّواد الأعظم». قالوا: یا رسول اللَّه و ما السّواد الأعظم؟ قال: «من کان على ما أنا علیه و أصحابى، من لم یمار فى دین اللَّه، و من لم یکفّر احدا من اهل التّوحید بذنب.»
 
آن گه گفت در آخر آیت: ذلِک خَیرٌ وَ أَحْسَنُ تَأْوِیلًا- یعنى آنچه در آن بخلاف افتادید، بکتاب و سنّت باز برید، و جنگ و اختلاف بگذارید، که شما را آن به بود، و عاقبت پسندیدهتر بود.
 
 
نتیجه گیری
 
ما حصل مقاله این است که:
 
۱. از دیدگاه مفسرین اهل سنت اولی الامر شامل گروه‌های ذیل است:
۱) سلاطین دادگر.
۲) علماء وفقهاء دین.
۳) خلفای راشدین (ابوبکر،عمر،عثمان،علی).
۴) بزرگان صحابه.
۵) امرای لشکر.
۶) کارگزاران حکومت.
۷) اهل حل وعقد.
 
۲. از دیدگاه مفسرین شیعه اولی الامر شامل گروه‌های ذیل است:
۱) فقط دوازده امام معصوم منصوب خداوند.(نظرنیمی از مفسرین شیعه)
۲) هم دوازده امام معصوم منصوب خداوند وهم علماء وفقهاء دین وهم امرای لشکر و کارگزاران حکومت. ( نظرنیم دیگر مفسرین شیعه)
 
حال سوال این است که چرا جماعتی از شیعه (غالیان ) این همه تلاش دارد اولی الامر را منحصر در دوازده نفر کند و برای آنان نه تنها مقام عصمت بلکه دارای علم غیب و معجزه وعلم لدنی ومالک انفال و. .. ونیزآن چنان ویژگی قایل باشند که اگر آنان نباشند، دین خدا ناقص می‌شود، آسمان و زمین به هم می‌ریزد، رزق و روزی قطع می‌شود، هدایت خدا ناقص می‌گردد، گمراهی و ضلالت همه جا را می‌گیرد، حبل متین خداوندی پاره می‌شود، قیامت کبری بپا می‌گردد ومیزان الاعمال می‌گردند و تقسیم کننده بهشت و جهنم می‌شوند و شیعیانشان را هرچند گنهکار قهاری باشند شفاعت می‌کنند وغیر شیعیان را خصوصأ سنیان را علی الخصوص ابوبکر و عمر را به قعر جهنم می‌فرستند و خلاصه برای خود یک پا خدایی می‌کنند هر چند خدا نیستند (نگاه کنید به معتبر ترین کتاب شیعه، اصول کافی بخش کتاب الحجه، شیخ کلینی ).
 
ممکن است عده ای از سرایمان بلا دلیل، چنین باوری داشته باشند، اما عده ای نیز آگاهانه و دنیاطلبانه می‌خواهند به نام آن خدایگانان (اولی الامر) از غیبت آخرینشان بهره برده ودر کسوت فقاهت اختیاردار مال و جان و عرض و ناموس شیعیان گردند و سلسله ولایت را به خود برسانند و از تمام امتیازاتی که برای آنان وصف کرده‌اند برخوردار گردند و مخالفینشان را مرتد و کافر و یاغی و باغی بنامند و از سهمی که برای آنان از مال مومنین قایل شده‌اند تناول کنند و منت گذارند این مال آتش جهنم بود و وبال گردنتان و با پرداخت آن سبک شدید و بقیه مالتان پاک شد و حال به شما اجازه دادیم آن اموال پاک شده را بخورید و خدا و ما را شاکر باشید.
 
قلیلی از فقیهان یا نیمه‌فقیهان جاه طلب به این نیز قناعت نکرده، حکومت را هم خواستار شدند و فتوا دادند که فقط ما هستیم که به نیابت از آن امامان معصوم منصوب مظلوم ( که خود آنان نتوانستند حکومت تشکیل دهند)، حق حکومت بر جهان را داریم واین حق الهی قطعی حکومت کردن اجازه و رضایت و رای مردم را نمی‌خواهد و هر کسی بناست پستی در حکومت داشته باشد نیاز به تنفیذ ما دارد والا فعل حرامی انجام داده و آتش جهنم را برای خود خریده است.
 
بخش‌های پیشین

 

Share