Share

فروید در ۱۹۰۲ نخستین کانون روان‎کاوان را به‎نام «جامعۀ روان‎شناسی چهارشنبه» (Die Psychologische Mittwochgesellschaft) در شهر وین برپا می‎دارد. این کانون که محدود به گردهم‎آیی و گفت و شنود در چهارشنبه‎شب هرهفته در خانۀ اوست دربرگیرندۀ مردان است. روان‎کاوان و روان‎پزشکانی چون اتو رانک، هیتشمن، فریدمن، سادجر، آدلر و خود فروید از اعضای این کانون‎اند. در این زمان زنان فقط همچون «درمان‎جو» با روان‎کاوی تماس دارند. پیشینۀ این تماس به آخرین دهۀ سدۀ نوزده می‎رسد که طی آن تنی چند از زنان تحت روان‎درمانی فروید و نخستین همکار دانشمند او یوزف برویر (Joseph Breuer) قرار می‎گیرند. در آن زمان کند و کاو بالینی در وضعیت این درمان‎جویان امکان ارائۀ نخستین نظریۀ روان‎کاوانه را دربارۀ «اختلال هیستری‎زدگی» فراهم می‎آورد. برآیند نوشتاری مهم و ماندگار این بررسی آسیب‏شناسانه کتاب پایه‎ای مطالعات دربارۀ هیستری (Studien über Hysterie) است که فروید با همکاری برویر می‎پردازد و در ۱۸۹۵ به چاپ می‎رساند.[1] این اثر ازجمله حاوی معرفی و تفسیرگری پنج «مورد» از هیستری‎زدگی در پنج زن درمان‏جو است.[2]

از میانۀ نخستین دهۀ ۱۹۰۰ تا زمان درگذشت فروید در ۱۹۳۹ ارتباط زنان با روان‎کاوی اندک‎اندک جنبۀ فعال به‎ویژه نقش‎آفرین به‎خود می‎گیرد. فروید در ۱۹۰۷ «جامعۀ روان‎شناسی چهارشنبه» را منحل می‎کند و آن را به «انجمن روان‎کاوی وین» (Wiener Psychoanalytische Vereinigung = WPV)) بدل می‎سازد که نخستین بنیاد روان‎کاوی در جهان است. در این کانون برای نخستین‎بار با حضور یک بانوی روان‎کاو به‎نام مارگارت هیلفردینگ (M. Hilferding) در بین پنجاه و هشت عضو آن آشنا می‏‌‌شویم. فروید سپس در ۱۹۱۰ «انجمن بین‎المللی روان‎کاوی» (I.P.A.) را برپا می‎دارد. در این دوره زنانی چون دختر خود فروید، آنا (Anna Freud) و لو آندرئاس سالومه (Lou Andreas Salomé = Louise von Salomé) پس از پشت سرگذاشتن تجربۀ روان‎درمانی و آزمون کارشناسی به گروه روان‎کاوان می‎پیوندند. از این زمان به پس بانوان بیش‎تری به جمع روان‎کاوان وارد می‏‌‌شوند، به‏ گونه‏‌ای که در ۱۹۳۸، درست یک سال پیش از درگذشت فروید، ۴۲ تن از ۱۴۹ عضو «انجمن بین‎المللی روان‎کاوی» را زنان تشکیل می‎دهند.[3] چند تن از آنان در سطوح نظری و فنی و عملی نیک می‎درخشند و تألیفاتی ارجمند پدید می‎آورند. دختر صاحب‎نظر فروید نخستینِ آنان است. او با پرداخت آثار گران‎سنگی چون من و ساز و کارهای دفاعی و مطالعۀ روان‎کاوانۀ کودک، و نیز با شرکت‎جستن در برگردان آثار روان‌‏شناختی جامع زیگموند فروید به زبان انگلیسی، [4] در باروی دانش روان‎کاوی و گسترش آن در سطح جهانی سهمی بزرگ برعهده می‎گیرد. یکی دیگر از این زنان شاهدخت ماری بناپارت (Marie Bonaparte) از نوادگان ناپلثون بناپارت است. او مترجم چند اثر فروید به زبان فرانسوی و اشاعه‎دهندۀ روان‎کاوی در فرانسه است. روان‎پزشک و روان‎کاو روسی سابینا اسپیلراین (Sabina Spielrein) یکی دیگر از این بانوان برجسته است. او نخست به‎علت هیستری‏زدگی شدید تحت مراقبت بالینی کارل گوستاو یونگ قرار می‎گیرد و سپس به حلقۀ فروید می‎پیوندد. داستان زندگانی و چگونگی تماس‎های او با یونگ و فروید از چندی پیش الهام‎بخش برخی نمایش‎نامه‎نویسان و نیز هنرمندان در پدیدآوردن آثار هنری بوده است. فیلم تاریخی «یک شیوۀ خطرناک» (A Dangerous Method) ساختۀ سینماگر معاصر دیوید پل کراننبرگ (D. P. Cronenberg) که در ۲۰۱۱ به روی پرده آمده است گوشه‏‌های برجسته و بامعنایی از زندگانی عاطفی و معاشرتی این بانو را به تصویر کشیده است.

آندرئاس سالومه و فروید

آندرئاس سالومه و فروید

جلوه‎گری زنان برجسته‌‏ای چون لو آندرئاس سالومه در دانش‎سرای روان‎کاوی، همانند حضور کارساز آنا فروید و شاهدخت ماری بناپارت در آن، پیوستن زنان هرچه بیش‎تری را به دبستان فروید موجب می‏‌‌‌شود. در پی این سه بانو که از نخستین دست‎پروردگان فروید و متعلق به نسل نخست زنان روان‎کاوند، بانوان جوان‏تری به این دبستان راه می‎یابند ‎که از نخستین شاگردان فروید نیستند، هرچند که از معاصرین او به‎شمار می‎آیند. اینان درواقع نسل دوم زنان روان‎کاوند. این بانوان عبارتند از‏: دو بانوی لهستانی‎تبار، اوژنی سوکول نیکا (E. Sokolnicka) و سوفی مورگنشتاین (S. Morgenstern)، بانوی سوئدی‎تبار، آنا آلفهیلد تام (A. A. Tamm)، و بانوی اتریشی‎تبار، ملانی کلاین (Melanie Klein). نام‎آورترین و نقش‎آفرین‎ترین‎شان ملانی کلاین است که در روان‎کاوان پرشماری، از پیروان فروید گرفته تا ژاک لاکان و همگنانش، تأثیری بسزا داشته است.

آنا فروید

آنا فروید

در درازای زمان بانوان بیش‎تری به دبستان‎های فرویدی و یا پسا‎فرویدی تعلق می‎گیرند، و امروزه، در پی برآمدن سدۀ بیست و یکم، با اطمینان می‎توان گفت که در کشورهای باختری شمار این دسته از بانوان روان‌کاو دست کمی از شمار مردان روان‎کاو ندارد.

این نکته نیز ناگفته نماند که سیاست زیرکانه و هوش‎مندانه‎ای که فروید از همان آغاز کار در پذیراشدن زنان در گروه روان‎کاوان در پیش گرفت،  گویای یک ضرورت حاد و گریزناپذیر بود‎: از دید او گسترش روان‎کاوی و باروری آن نمی‎توانست جدا از این نیمۀ دیگر اجتماع و استعدادها و ابتکارات فکری و علمی آن صورت بگیرد. او همچنین با اتخاذ این سیاست برآن شد تا به ‏رغم چیرگی دیدگاه‎های نرینه‎محور بر تفکرات و نظریات روان‎شناسانۀ خویش و باورداشتش به «سستی ابرمن زنانه»، مردسالاری را در عرصۀ روان‎کاویِ عملی و حرفه‎ای مورد بازخواست قرار دهد و تا جایی که ممکن است از نفوذ و سروری آن در روند درمان‎گری بکاهد. برپایۀ این موضع‎گیری دیگرگونه است که او به برخی روان‎کاوان مرد می‎تازد که در برخورد با زنانِ درمان‎جو تسلیم باورهای مردسالار خود و برداشت‎های قالبی و عرفی و کوچک‎شمار از روان‌‏شناسی زنان می‏‌‌شوند و به پیامد‏های زیان‏بار این مسئله نیز، دست‎کم در سطوح حرفه‎ای، نمی‌‏اندیشند. چرا که آنان همچنان به «منفعل بودن» زن باور دارند، و تسلیم پیش‎داوری‎هایی هستند که از دیرباز در اذهان ریشه دوانیده‌اند و این که «بازدارندۀ روشن‎بینی و بی‎طرفی» در بررسی روان‌‏شناسی وضعیت زنانه‌اند.[5]

آندرئاس سالومه و فروید

لو آندرئاس سالومه از نخستین شخصیت‌‏های زنانۀ نمونه‌‏وار و بس تأثیرگذار در تاریخ روان‌کاوی است. در بین بانوان با فرهنگی که با برآمدن روان‌کاوی گِرد فروید حلقه می‏‌‌زنند و به مرتبۀ کارشناسی می‏‌‌‌رسند بی‏گمان کم‎تر بانویی را می‎توان دید که از دید غنای فکری و فرهنگی و وقار شخصیت علمی و اجتماعی همتراز او بوده باشد. این واقعیتی است که فروید خود چندین بار آن را خاطرنشان کرده است.

آندرئاس سالومه

آندرئاس سالومه

سالومه (زادۀ سنت پترزبورگ/ روسیه، و درگذشته در گوتینگن/ آلمان) بانویی است همزمان فلسفه‎دان، ادیب و صاحب‏ سبک، هنرشناس، داستان‎پرداز، نمایش‎نامه‎نویس، و ناقد فلسفی و ادبی و هنری. چیرگی او به چهار زبان روسی، آلمانی، انگلیسی و فرانسوی و خوانش آثار فلسفی و ادبی و هنری در این زبان‎ها راه‎گشای ورود وی به یک جهان فرهنگی و اندیشه‌‏ورانۀ بدون مرز بوده است. او با اندیشمندان و نوآوران بزرگی چون فریدریش نیچه و شاعر اتریشی ماریا ریلکه دیدارها و نشست و برخاست‎هایی چندین‎باره داشته است و اثری را نیز به هریک از این دو اختصاص داده است، مانند نیچه در آینۀ آثارش (Friedrich Nietzsche in seinen Werken، پرداخت ۱۸۹۴، که نخستین نقد و بررسی نیچه‎شناسانه در ادبیات فلسفی است) و راینر ماریا ریلکه (Rainer Maria Rilke، نوشتۀ ۱۹۲۸). دیدارهای سالومه با نیچه از حدود ۱۸۸۲ به‎پس صورت می‎گیرد و بازده نوشتاری این دیدارها همان دفتر نیچه در آینۀ آثارش است. او پس از آشنایی با فروید و کارآموزی در دبستان نوپایش دیری نمی‏‌گذرد که به یکی از زنان ممتاز و کوشای متعلق به این دبستان بدل می‎شود.

آشنایی آندرئاس سالومه با فروید در ۱۹۱۱ دست می‏‌‌دهد. این تاریخ برابر با پنجاه سالگی او و سرآغاز تماس قطعی و همیشگی وی با روان‌کاوی است. سالومه در بند نخست گفتاری کوتاه که در ۱۹۲۷ زیر عنوان «ششم ماه مه ‌۱۹۲۶‏: هفتادمین سالگرد فروید» می‌‏پردازد در برشمردن شرایط و عللی که او را به مهمان‏سرای روان‌کاوی ‏رسانیده‏اند چنین می‌‏آورد.

«با گذاری بر مجموعه خاطرات گذشته‏‌ام احساس می‏‌‌کنم که، در پی سپری شدن زمان کودکی‏ام، زندگانی‏‌ام همواره چشم به ‏راه روان‌کاوی بوده است. زیرا طی ده سالی که از آن زمان گذشت سه رویداد گوناگون صورت گرفت که اوضاع و احوال زمانه آن‏ها به‏ گونه‌‏ای تعیین‏‌کننده به‏ هم پیوست. نخستین رویداد واپس نشستن شیوه‌‏های [فکری] متافیزیکی کهن در برابر ظهور قدرت‏مند اندیشۀ داروینی و اثبات‏‌گرایی انتقادی است. سپس ابراز وجود نیچه در پی شوپنهاور و واگنر آن‏‌هم در دوره بلوغ و ورزیدگی آثار و اندیشۀ اوست، سرانجام تولد بی‏‌سر و صدای دبستان روان‌کاوی در شهر وین است، دبستانی که من حدود پنجاه‏‌سالگی به آن نزدیک شدم.»[6]

آندرئاس سالومه چنین می‌‏رساند که دو رویداد فلسفی بزرگ، یعنی سستی‏ گرفتن فلسفۀ متافیزیکی در برابر تحول‏‌گرایی داروین و جریان اثبات‏‌گرایی از یک سو، و برآمدن نیچه و فلسفۀ دیگرگونۀ او از دیگرسو، وی را در وضعیتی قرار می‏‌دهد که پیوستن‏ش را به روان‌کاوی فروید گریزناپذیر می‏‌گرداند. نیز او با نام‏بردن از داروین و نیچه به سهم سترگ آنان در پیدایش اندیشه‌‏های انسان و جهان‏‌شناسانۀ نو و همچنین روآوری خویشتن به روان‌کاوی فروید (به‏مثابۀ سومین رویداد بزرگ) اشاره‏‌ا‌ی باریک دارد؛ و ما می‏‌دانیم که نظریۀ داروین و فلسفۀ نیچه در شکل‏‌گیری اندیشه علمی و تحلیلی فروید و ابداع شمار درخوری از مفاهیم روان‏‌شناسانه‏‌اش سهمی بزرگ داشته‌‏اند. سالومه در دنبالۀ عبارات بازگو شده در بالا می‌‏افزاید که نظام‏‌های متافیزیکی بزرگ ازجمله نظام هگلی ار دیرباز نه تنها تفکرات و شیوه‏‌های اخلاقی، اجتماعی، هنرشناختی و دینی را در خود گرفته بوده‏‏‌اند، که نیز نقشی تعیین‏‌کنندۀ در نفوذ و سروری آن‏ها در بطن زندگانی عملی و سطح جامعه داشته‌‏اند. «بنابراین شرکت جستن یک نسل جوان در فروپاشی این نظام‏‌ها و پذیراشدن حقایق تازه‌‏ترِ خداگریز بدون اتخاذ یک موضع و رفتار قهرمانانه به‏ همت خود این نسل امکان‌‏پذیر نبوده است.»[7] این «نسل جوان» بنا بر فحوای کلام سالومه کسانی چون داروین و نیچه و واگنر را شامل می‌‏شود، و نیز فروید روان‌کاو را.

درخشش آندرئاس سالومه در دبستان روان‎کاوی او را به مرتبۀ دوست فروید و همدم دختر وی آنا فروید می‎رساند، به‏‌ویژه که پیوستن او به این دبستان در سال‏‌های پختگی (از پنجاه‏‌سالگی به‏ پس) و با توشه‏‌باری چشمگیر از آموزه‌های فلسفی و ادبی و هنری صورت می‏گیرد، تا آن‏جا که اختلاف نظر میان او و پدر روان‎کاوی دربارۀ اموری چون «تجربۀ دینی» و خاستگاه دین‎باوری به این دوستی خللی نمی‎رساند. سالومه، درعین با اهمیت شمردن التذاذ دنیوی و جسمانی و زندگانی زمینی و این‏‌جهانی، و با وجود ابراز علاقه‌‏مندی به فلسفۀ «بی‏خدا»ی نیچه، پیرو یک بینش استعلایی و معنویت‎گرا به‏ ویژه وحدت‏‌جویانه دربارۀ انسان و جهان است و دل‎بستگی خویش را به امور باطنی و باورهای ماورایی نیز پنهان نمی‎دارد. همچنین او برخلاف فروید احساس و تجربۀ دینی را روان‎زادی و برآمده از شرایط عاطفی و انفعالی دورۀ کودکی نمی‎داند، بلکه به‏ پیروی از اسپینوزا (که به ‏نحوی معتقد به یگانگی طبیعت و خدا است) با نویسنده و اندیشمند همروزگارش رومن رولان هم‌‏آواز می‏‌شود و این احساس و تجربه را نشانۀ «هم‏‌آمیزی استعلایی» (Transcendantal fusion) انسان و کیهان (یا انسان و خدا) می‎شمرد. این چیزی است که او خود به ‏روشنی و با بی‏‌پروایی در یکی از نامه‏‌نگاری‏هایش (نامه چهارم ژوئیه ۱۹۳۰) با فرویدِ در میان گذاشته است.[8] با وجود چنین اختلاف نظرهای فاحشی میان او و بنیان‎گذار روان‎کاوی، ‎بین سال‎های ۱۹۱۲ و ۱۹۳۶ نامه‎نگاری‎هایی مفصل میان آنان صورت می‎گیرد که حاوی نکات روان‏‌شناختی پراهمیتی است. نامه‎ها به فروید و به‎ویژه نامه سرگشاده به فروید (Mein Dank an Freud) دو اثر منتشرشدۀ اوست که دربردارندۀ این نکات ارزش‎مندند. همچنین در بین نوشته‎های گونه‎گون و چندگانۀ او چند مورد به‎گونه‎ای عمیق و کارشناسانه به جنبه‎هایی از نظریۀ روان‎کاوی و برداشت‎هایی کاربردی و تفسیرگونه از آن‎ها اختصاص دارند، مانند متن‎های کوتاه و بلندی که او دربارۀ امور «روانی ـ جنسی»، «عشق» (اروس)، «جنسیت زنانه»، «خودشیفتگی»، و فرایند «والاگرایی» (یا «تصعید») پرداخته است.[9]

برآمدن آندرئاس سالومه بر سپهر دانش روان‎کاوی برای شخص فروید نه ‏تنها «‎یک افتخار» که نیز عاملی در بیدارشدن گوشه‎های مهمی از تأملات و تفکرات انسان و جهان‎اندیشانۀ اوست که متأثر از بینش و اندیشۀ فلسفی نیچه است. گفتیم سالومه با این فیلسوف بزرگ نشست و برخاست‎ها داشته است، و نیز نخستین بررسی نیچه‎شناسانه را (نیچه در آینۀ آثارش) در تاریخ فلسفه پدید آورده است. این را نیز می‎دانیم که فروید از دیرزمان با آثار و اندیشۀ نیچه تماس بسیار نزدیک داشته است. او شماری از نکته‏‌سنجی‌‏های این اندیشمند را، که رو به ‏سوی هستی‎شناسی و انسان‎شناسی به‎طور کل و موارد روان‌‏شناختی بالاخص می‎دارند، وام می‎گیرد و در قالب مفاهیم و نظریات روان‎کاوانه می‏‌نشاند، نظیر مفاهیمی که به «فرهنگ» و «تمدن»، «غریزه» و «سائقه»، و «سائقه عشق» و سائقه مرگ» می‎پردازند، و یا به «باستان‎شناسی من»، ساز و کار «والاگرایی» یا تصعید و تلطیف امیال خام و ابتدایی، «ناخودآگاهی»، پدیدۀ «خواب» و غیره. علاوه براین می‎دانیم فرویدِ جوان‎سال در ۱۸۷۸، یعنی نزدیک به ۱۸ سال پیش از ابداع نظریه «ناخوآگاه» در چشم‎اندازی تحلیلی و کاربست واژه «روان‎کاوی» در نوشتارش، مشتاق دیداری با نیچه بوده است، دیداری که فرصت آن هرگز دست نداده است.[10] با این‏ همه سایۀ شخصیت افسون‎گر این بزرگ‎مرد او را تا سال‎های پایانی زندگانی همراهی می‎کند و آثار مدون حتا متأخر وی نیز حاوی بازبُردهای ضمنی و علنی مکرر به نیچه و نکته‏‌گویی‌‏ها و رازگشایی‏‌های باریک و ژرف اوست. سرانجام این که‏: در نخستین دهۀ سدۀ بیست نیچه و اندیشۀ او یکی از موضوعات مطرح و مورد گفت‏وگو در نشست‎های «جامعه روان‎شناسی چهارشنبه» به سرپرستی شخص خود فروید است. در این کانون در دو نوبت (در یکم آوریل ۱۹۰۸ و بیست و هشتم اکتبر همین سال) نیچه و سرگذشت شخصیت و منش «برآشفته» و «بیمارگونه»اش به بحث گذاشته می‎شود. این دو نشست بهانه‎ای نیز فراهم می‎آورد تا این‎که اهمیت و عظمت شخصیت فلسفی نیچه را از زبان خود فروید بشنویم. او پیش از هرچیز به یک مورد مهم اعتراف می‎کند‎: می‎گوید هربار که به خوانش اثری از نیچه دست می‎زند خویشتن را آن‎چنان زیر تأثیر افسون‎گر نکته‏‌گویی‏های ژرف او احساس می‎کند که تاب و توان «تنها خواندن بیش از نیمی از یک صفحۀ کتاب او» را ندارد! در همین حال او، برخلاف همکاران و مخاطبین شتاب‎زدۀ خویش (مانند اتو رانک، فریدمن، آدلر و دیگران) که در گردهمایی‎های «جامعه روان‎شناسی چهارشنبه» حضور می‎یابند، از آسیب‎شناسی شخصیت نیچه و گفت‎وگو پیرامون جنبه‎های جنون‎آمیز منش او می‎پرهیزد، و با گفتن این که «آثار نیچه را نمی‎شناسد» (در صورتی که همواره خوانندۀ بسیار مشتاق و جدی آن‎ها بوده است) در کمال احتیاط و تواضع به شمه‎ای از «روان‎نگاری» (Psychographie) و نه روان‎کاوی او بسنده می‎کند؛ [11] و ما می‏‌دانیم که «روان‏‌نگاری»، یعنی یک نگاه زودگذر بر سرگذشت یک منش و شخصیت ویژه و توصیف کلی چگونگی آن، با تحلیل بالینی و آسیب‏شناسانۀ آن منش و شخصیت و یا «بیمار» دانستن آن فراوان فرق دارد.

با توجه به مجموعۀ نکات یادشده که از نیچه به آندرئاس سالومه و سرانجام به فروید می‎رسند، می‎توان به وسعت احساس افتخار و سرافرازی بنیان‎گذار روان‎کاوی از حضور این زن در دانش‎سرای روان‎کاوی پی برد‎: فروید با فیلسوف برجسته و بی‎همتای زمانۀ خود همدلی و هم‎اندیشی ژرف دارد و خود را نیز در موارد بسیار وامدار او و متأثر از ژرف‎اندیشی و نکته‎گویی‎های باریک وی در نظر می‏‌آورد. همزمان سالومه در دبستان فروید «پیام‎آور نیچه»[12] می‎شود و به‎نحوی به‎نیابت از او حضور می‎یابد، خاصه که بنیان‎گذار روان‎کاوی زمانی را در اشتیاق دیداری با آن همراز و هم‎اندیش سپری کرده بوده است. از این رهگذر سالومه بیش از هرکسی دیگر زنده‎کنندۀ این اشتیاق ناکام ولی پایدار و خاطره‎انگیز در اوست. از دید فرویدشناس معاصر، پل‎لوران اسون، اهمیت نقشی که این بانوی بافرهنگ در ایجاد ارتباط اندیشمندانه میان فروید و نیچه داشته است همتراز اهمیت همان نقش سازنده‎ای است که توماس مان در زمینۀ ادبی و اتو رانک در زمینۀ تأملات فلسفی در زندگانی دانشورانۀ فروید داشته‎اند.[13]

آندرئاس سالومه، به موازات نکته‏‌گویی‏‌های فلسفی و روان‏‌شناسانۀ باریکی که طی ۲۴ سال (از ۱۹۱۲ تا ۱۹۳۶) در نامه‏‌های خود به فروید با وی در میان می‏‌گذارد چندین متن رساله‌‏وار در حوزۀ روان‌کاوی برجا می‏‌نهد. این متن‌‏ها که بین سال‏های ۱۹۱۳ و ۱۹۳۳ نگارش یافته‌‏اند در نثری به‏ روی هم فشرده و پیچیده و همزمان زیبا و هنرمندانه نگاشته شده‌‏اند. از آن جمله‎اند: «از نخستین آیین» (۱۹۱۳)، «از سنخ زن» (۱۹۱۴)، «روان‏‌جنسیت» (۱۹۱۷)، «خودشیفتگی همچون مسیر دوگانه» (۱۹۲۱)، و «همیشه حق با بیماری بوده است» (۱۹۳۳). در بین نکات روان‏‌شناختی موجود در این متن‏‌ها مواردی هست که با مفاهیم پایه‌‏ای روان‌کاوی (آن‏گونه که فروید و همکارانش تعریف و مشخص کرده‏‌اند) همخوانی ندارند. پیدا است که این ناهمخوانی به‏‌معنای بدفهمی نظریۀ روان‌کاوی و مفاهیم پایه‌‏ای آن نیست، بلکه گویای ابتکارات ذهنی و فکری یک بانوی کنجکاو و دگرگونه‏‌اندیش است، بانویی که درعین پای‏بندی خویش به نظام و نظریۀ کلی روان‌کاوی، برای استقلال فکری و علمی که شرط اساسی در ابتکار و نوآوری است بیش‏ترین اهمیت را قایل است.

۱. یکی از نظریات ابتکاری سالومه مربوط به فرایند «والاگرایی» (Sublimierung, Sublimation یا تصعید و تلطیف خواست‏‌ها و سائقه‌های خام و سرکش) می‌شود. می‌دانیم از دید فروید این فرایند به معنای چشم‏‌پوشی از تمایلات جنسی و یا پرخاش‏جویانه، دوری‏‌جویی از مقاصد سرراست آن‏ها (تن‏ سپردن به این تمایلات و ارضای شتاب‏زدۀ آن‏ها)، و پذیراشدن کمال‏‌گرایی و آمال و اهداف برتر است (مانند امور دانشورانه، خلاقیت ادبی و هنری، فعالیت‌‏های بشردوستانه…). ولی سالومه می‏‌اندیشد که در فرایند والاگرایی نه با ازمیان رفتن سائقه‌های شهوانی بلکه تنها با «جابه‏‌جایی» (Verschiebung) آن‏ها و نقل مکان اهداف‏شان سر و کار داریم. می‎گوید جابه‌‏جایی در این‎جا بی‎گمان سرچشمۀ نوجویی و نوآوری است ولی در دل آن و دست‏آوردهایش چیزی از خواست‏‌ها و انگیزه‌های هوس‌‏انگیز و جنسی همچنان پایدار می‏‌ماند. پس فرایند والاگرایی یا تصعید گویای یک فاصله‏‌جویی قطعی و همیشگی از نیروهای غریزی و سرکش ناخودآگاه نیست. به همین‏‌گونه سالومه معتقد به وجود یک‏‌گونه «انحراف روانی» در فرایند والاگرایی است. روشن است که این «انحراف» منتفی‌‏کنندۀ نظریۀ والاگرایی و کمال‌‏گرایی مورد نظر فروید است. سرگذشت برخی شخصیت‎های هنری بسیار فعال و درخشان و محتوای عاطفی آثارشان بر این دسته از آرای سالومه صحه می‏‌گذارد. چنان که شخصیت و آثار نقاش نام‏‌آوری چون سالوادور دلی را می‌‏توان نمایان‏گر چیزی از «جابه‌‏جایی» و «انحراف» مورد نظر سالومه دانست، خاصه که در دنیای خصوصی او با همگرایی و درآمیختگی جنون و هنر روبرو می‏‌شویم. جنبه‌های نامتعادل و پریشان شخصیت این هنرمند، به‌‏ویژه توهم‏‌زدگی و همچنین خودبزرگ‏‌پنداری بی‏‌کرانۀ او، بر کارشناسان آثار و شخصیت و منش او پوشیده نبوده و نیست. خود او در دفتر خاطراتش به همجنس‏بازی‏‌های محرمانۀ شگفت و نابهنجار خویش معترف است. این همجنس‌‏بازی‌‏ها، بنابر افشاگری خود او، آمیخته به ترس و دلهره شدید و احساس ناتوانی جنسی به‏ویژه در معاشرت با زنان و ترس واهمه از آنان است.[14] هم‏ او از وجود توهمات جنون‏آمیز توأم با تمایلات کژراه و ویران‏گر در خویش بی‏‌پرده سخن می‏‌گوید، مانند توهم «آدم‏خواری» (Cannibalism)، توهمی که در ذهن و خیال آشفتۀ او به صورت تصور جویدن همسر و همخوابه‏‌اش و یا بلعیدن شخص تنفرانگیزی چون هیتلر درمی‏‌آید.[15] خودنمایی اشکال فرومایۀ جنسیت در «فرآورده‌های هنری» تصویرگران «پس‌‏نوگرا» (پست مدرن) مانند اندی وارهُل مورد دیگری است که تا حدودی تأییدکننده حقانیت موضع نظری متفاوت سالومه در باب فرایند تصعید و تلطیف و آغار و فرجام این فرایند می‏‌تواند باشد.[16]

۲. مورد درخور اعتنای دیگر تعبیری است که سالومه از «خودشیفتگی» (در معنای خویشتن‌‏دوستی) دارد. او با درنظر آوردن خودشیفتگی «همچون مسیر دوگانه» از یک سو به مایه‏‌گذاری عاطفی فرد در «من» خویش می‌‏اندیشد، و این نظری است که با نظریه فروید در همین مورد مطابقت دارد، ولی از دیگرسو معتقد به واگشت فرد خودشیفته به هم‏‌آمیزی التذاذآمیز انسان و کیهان یا بازگشت به «خود» کیهانی است.[17] پیداست که نظر استعلایی و عرفانی‌‏وار اخیر از دید و تفکر متافیزیک‌‏گریز پدر روان‌کاوی فراوان فاصله می‎گیرد.

۳. سومین مورد قابل ذکر مربوط به موضع‏گیری آندرئاس سالومه در برابر روان‌‏شناسی جنسیت زن و امر زنانگی به ‏روایت فروید است. او نظریۀ «کم‏داشت عاطفی» زن را برنمی‏‌تابد (کم‏داشتی که از دید فروید هم «سستی ابرمن زن» را به ‏دنبال می‌آورد، و هم «عقده خودکوچک‏شماری» او را)، و درعوض بر نقش سازندۀ زن در اعتلای جایگاه انسانی مرد تأکید می‌‏ورزد و حتا وجود زن را یک «واسطه» در تجربه وحدت‏جویانه انسان و کیهان به شمار می‏‌آورد. او در تأیید این نظر ازجمله از حضرت مریم به ‏مثابۀ کهن‌‏الگوی زنانه آرمانی یاد می‏‌کند. «والاترین تصویر زن تصویر مادر و کودک (مریم و مسیح کودک) نیست، بلکه آن مادر حاضر در پای صلیب است، مادری که پسر خویش را قربانی رسالت آن پسر، قربانی دنیا، و قربانی مرگ می‌‏کند.»[18] بنابراین زن ظرفیت و توانایی خوشکام ‏بودن را دارد. خویشتن‏‌دوستی او نیز در نهایت رستگاری‏‌بخش بشریت است، زیرا یگانگی انسان و کیهان را موجب می‏‌شود. بدین‏‌سان آندرئاس سالومه خودشیفتگی را به جلوۀ خاصی از امر زنانگی و قدرت زنانه پیوند می‌‏زند و حتا این صورت از خویشتن‏‌دوستی را جلوۀ کاملی از موجودیت زنانۀ راستین و معنویت‏‌بخشیِ این موجودیت به‏ شمار می‌‏آورد. باری، همه‏ چیز در کلام و نوشتار آندرئاس سالومه حکایت از این دارد که او در اندیشۀ ارتقادادن هستی زن و حیث زنانه به مرتبه‌‏ای برتر و آرمانی است.

گفتنی است که درنگ ویژۀ اندرئاس سالومه در فرایند خودشیفتگی و نحوۀ برداشت او از روان‌‏شناسی زنانگی، با وجود جنبه‌های متافیزیکی، عرفانی‌‏وار، و روان‌کاوی‏‌گریزی که از خود نشان می‏‌دهد، زمینه و انگیزه‏‌ای فراهم می‏‌آورد تا این که فروید دو گفتار تحلیلی پایه‌‏ای یکی در ۱۹۱۴ زیر عنوان «درآمدی بر خودشیفتگی» و دیگر در ۱۹۳۱ با عنوان «جنسیت زنانه» بپردازد، و این خود از حداقل تأثیر سازنده‏‌ای نشان دارد که آن بانوی پرشور و متفاوت‌‏اندیش در بارورگردانیدن روان‌کاوی نظری داشته است.

از مجموعه نکاتی که در بالا برشمردیم چنین برمی‌‏آید که آن‏چه فروید را شیفته و فریفتۀ شخصیت آندرئاس سالومه کرده بوده است درجۀ بالای هوشمندی و باریک‏بینی، وسعت دانش فلسفی و ادبی و هنری، نکته‌‏سنجی در زمینۀ شماری از موضوعات مورد درنگ و بررسی روان‌کاوی، و همچنین بی‏‌پروایی در ابراز نظرهای متفاوت بوده است. مورد حتا مهم‏تر دیگری که احترام فروید را نسبت به این زن برانگیخته است نکات بکر و باریکی است که او سال‏‌ها پیش از آشنایی با دبستان روان‌کاوی ولی در پرتو تیزهوشی شخص خویش دربارۀ عشق (یا «اروس»)، چگونگی تصویر پدر و جایگاه عاطفی او در دنیای کودک، جنسیت زنانه، و حالت خودشفیتگی و غیره بیان داشته بوده است. نکته‏‌گویی‏‌های حتا آمیخته به خرده‏‌گیری سالومه، که پاره‏ای از مفاهیم اصولی نظام روان‌کاوی را زیر پرسش می‏‌برند (مانند آرایی که او دربارۀ فرایند «تصعید» یا «تلطیف»، «خودشیفتگی»، و امر «زنانگی» ابراز داشته است)، نه‏ تنها بنیان‏گذار روان‌کاوی را نرنجانیده‏‌اند که برعکس به ابراز احترام او نسبت به این بزرگ‏‌بانو و بی‏‌پروایی فکری و قلمی وی افزوده‌‏اند. فروید در نامه‏‌ای که در ۲۵ ماه می‌۱۹۱۶ به سالومه می‏‌نویسد، وی را یک بانوی «کاملاً فهیم» می‏‌نامد و اشراف و احاطه‌‏اش را بر دانش روان‌کاوی می‏‌ستاید.[19] و باز در پاسخ به ‏نامه‏‌ای از او که در ۳۰ ژوئیه همان سال برایش می‏‌فرستد «هنر»ش را در دورپروازی فکری و علمی و هوش‏مندیش را در ‏بارورگردانی و جمع و جورسازی آرای روان‌‏شناسانۀ پراکنده می‏‌ستاید‏:

«هربار که یکی از نامه‌های به‏ جا و شایستۀ شما را می‏‌خوانم شگفت‌‏زده می‏‌شوم، شگفت‌‏زده از هنر شما برای فراتر رفتن از هرآن‏چه که تا کنون گفته شده است، و برای کامل ‏کردن و همسو نمودن همه ‏چیز…»[20]

فروید همزمان چندین درمان‏جو را که خواستار برون‏رفت از نابسامانی‏‌های روانی‏‌اند به آندرئاس سالومه می‏‌سپرد و در درمان ِ اختلالات روانی حاد و دشوار این درمان‏جویان رهنمون‏‌هایی به او می‌‏دهد. او سرانجام، به مناسبت درگذشت سالومه در پنجم فوریه ۱۹۳۷، ضمن گرامی‌داشت او از باورترشدن دانش روان‎کاوی در پرتو کوشندگی دانشورانۀ وی سخن می‏‌گوید، و نیز حضور چن دین‏سالۀ او را در گروه روان‌کاوان دلیلی بر شایستگی دبستان روان‌کاوی و اعتبار موجودیت آن به حساب می‏آورد.

«‎… ‎بیست و پنج سال پایانی زندگانی این بانوی ممتاز به روان‎کاوی گره خورده بوده است. او روان‎کاوی را در عمل به‎کار بسته و با آثار نوشتاری خویش سهم علمی کاملاً ارزش‎مندی در باروری آن داشته است. مبالغه‎آمیز نخواهد بود اگر بگویم که پیوستن او به صف همکاران و همراهان همسنگرمان برای همۀ ما یک افتخار بوده است، و درعین حال ما این پیوستگی را بیمه‎کنندۀ بیش‎تر حقانیت نظریۀ روان‎کاوی دانسته‎ایم.»[21]


یادداشت‌ها و مرجع‌ها

[1]. Freud, S. & Bruer, Joseph (1895-6), Studien über Hysterie.

[2] . کتاب مطالعات دربارۀ هیستری متضمن سرگذشت خصوصی و روان‏درمانه پنج زن درمان‏جو است. از این زنان با نام مستعار یاد شده است. آنان عبارتند از‎: ۱. «آنا اُ» (Anna O.). ۲. امی فون ان (Emmy von N.). ۳. لوسی آر (Lucy R.). ۴. کاتارینا (katharina). ۵. الیزابت فون آر (Elisabeth von R.). بجز مورد سوم که هویت او بر ما معلوم نیست، نام واقعی چهار تن دیگر چنین است‎: دوشیزه برتا پاپنهایم (Bertha Pappenheim)، خانم فانی موسر (Fanny Moser)، خانم اورلیا کرونیش (Aurelia Kronich)، دوشیزه ایلونا ویس (Ilona Weiss).

[3]. Roudinesco, Élisabeth (1997). “Les premières femmes psychanalystes”, in revue Mil neuf cent”, n°16, 1998, pp. 27-41.

این مقاله (”‎نخستین زنان روان‎کاو“) صورت بازخوانی شدۀ یک سخنرانی است که روان‎کاو معاصر و کارشناس تاریخ روان‎کاوی، خانم الیزابت رودینسکو، در ۱۳ اکتبر ۱۹۹۷ در دانشگاه کلمبیا (آمریکا) ایراد کرده است.

[4]. Complete Psychological Works of Sigmund Freud, ed. and trans. by J. Strachey in collaboration with A. Freud, assisted A. Strachey and A. Tyson, Standard Edition, London: Hogarth Press and the Institute of Psycho-analysis, 1953-74, 24 Vols.

[5]. Cf. Freud, S., “La féminité”, in Freud, S. (1915-17), Nouvelles conférences d’introduction à la psychanalyse, trad. par R.-M. Zeitlin, Paris, Gallimard, 1984, XXXIII° Conférance.

[6]. Andreas-Salomé, Lou (1927), “Le 6 Mai 1926 : Soixante-dixième anniversaire de Freud”, in L’amour du narcissisme (Textes psychanalytiques), trad. par I. Hildenbrand, Paris, Gallimard, 1980, p. 179.

[7]. Ibid., meme page.

[8]. Freud, S. & Andreas-Salomé, Lou (1912-36), Letters, New York, Norton, 1985 (Letter from Lou Andreas-Salomé to Freud, January 4, 1930).

[9]. برای نگاهی براین موارد، علاوه بر آثار آندرئاس سالومه و نامه‎های او به فروید (مرجع یادشده در بالا) بنگرید به این مرجع سودمند‎:

Livingstone, Angela (1984). Lou Andreas Salomé : Her life and work. London: Gordon Fraser, 1984.

[10]. Assoun, Paul-Laurent (1980), Freud et Nietzsche, Paris, P.U.F., coll. Quadrige, p. 23.

[11]. Ibid., pp. 48 sq & 52 sq.

[12]. Ibid., p. 24.

[13]. Cf. ibid., pp. 76 – 77.

[14]. Cf. Dali, Salvador (1919-20), Journal d’un Génie , Paris, Gallimard, coll. L’imaginaire, 1994.

[15]. در این‏باره بنگرید به : شریعت کاشانی، علی (۱۳۹۲)، روان‌کاوی و ادبیات و هنر، از فروید تا ژاک دریدا، تهران، نشر نظر، بخش نخست، فصل چهارم، بند ۶ (هنرمند و بیمار روانی ـ‏ عصبی).

[16]. بنگرید به همان، بخش ششم، فصل دوم، بند ۴.

[17]. Cf. Anderas-Salomé, Lou (1921), “Le narcissisme comme double derection”, in L’amour du narcissisme, op. cit., p. 133 sq.

[18]. Anderas-Salomé, L. (1914), “Du type féminin”, in ibid., p. 86.

[19]. Freud, S. & Andreas-Salomé, Lou (1912-36), Letters, op. cit. (Letter from Freud to Lou Andreas-Salomé, May 25, 1926).

[20]. Ibid. (Letter from Freud to Salomé, July 30, 1915).

[21]. Freud, S. 1937), “Lou Andreas-Salomé”, in Complete Psychological Works of Sigmund Freud, op. cit., Vol. XXIII, pp. 297-298‏.


از همین نویسنده

Share