ارتباط ناشناخته. ارتباط بدون سانسور. ارتباط برقرار نمی‌شود. سایت اصلی احتمالاً زیر سانسور است. ارتباط با سایت (های) موازی برقرار شد. ارتباط برقرار نمی‌شود. ارتباط اینترنت خود را امتحان کنید. احتمال دارد اینترنت به طور سراسری قطع شده باشد. ادامه مطلب

بیستمین سالگردمان را با ما جشن بگیرید و به رسانه خودتان هدیه تولد دهید!
بیستمین سالگردمان را با ما جشن بگیرید و به رسانه خودتان هدیه تولد دهید!
USD EUR / All

«نسلی که از ترس عبور کرد»؛ روایت آریا انصاری از اعتراض، زندان، تعقیب امنیتی و فرار از ایران

آریا انصاری، جوان بندرعباسی، در این گفت‌وگو روایتی شخصی از سرکوب و مقاومت را با زمانه به اشتراک گذاشته است.

فشار نهادهای امنیتی بر فعالان سیاسی و مدنی، حتی پس از خروج آن‌ها از کشور، پدیده‌ای آشنا در جمهوری اسلامی و نزد فعالان مدنی و سیاسی تبعیدی است. آریا انصاری، فعال سیاسی دهه هفتادی، یکی از کسانی است که پس از ترک ایران، خانواده‌اش در بندرعباس با تماس‌ها، احضارها و تهدیدهای مکرر اداره اطلاعات مواجه شده‌اند.

او در این گفت‌وگو، از مسیر سیاسی‌شدن خود، تجربه بازداشت و زندان، چرایی بازگشت از اروپا به ایران، شب فرار از خانه پدری سخن می‌گوید. انصاری که اولین بار در ۱۷ سالگی طعم بازداشت را چشید، معتقد است که نسل او حامل ارزش‌هایی است که لزوماً توسط رهبران خودخوانده اپوزیسیون درک نمی‌شود. او نمونه‌ای از نسلی است که سیاست را نه از کتاب‌ها، بلکه از شعارهای خیابانی و تجربه‌ی مستقیم بازداشتگاه آموخته است. انصاری که تحصیل در رشته فلسفه در آلمان را رها کرد تا در ایران و در کنار هم‌نسلانش باشد، اکنون روایت‌گر داستانی است که از کوچه‌های بندرعباس آغاز شده، به کریدورهای زندان فشافویه رسیده و با فرار از کشورش، به تبعیدی دوباره ختم شده است. در این گفت‌وگو، او از فشارهای نهادهای امنیتی بر خانواده‌اش می‌گوید.

آریا انصاری - ۲۸ شهریور ۱۴۰۱، بلوار کشاورز تهران

رادیو زمانه - کمی از خودتان بگویید و برای مخاطبان زمانه خودتان را معرفی کنید.

- من آریا انصاری هستم، متولد ۱۳۷۹ در بندرعباس. اگر بخواهم ریشه‌های سیاسی‌شدنم را توضیح بدهم، باید به نخستین خاطره سیاسی مشترک نسل ما برگردم: جنبش سبز. آن زمان ۸ یا ۹ ساله بودم. در فامیل ما فضا کاملاً دوقطبی شده بود؛ عده‌ای با حرارت از احمدی‌نژاد دفاع می‌کردند و عده‌ای همان‌قدر شدید طرفدار موسوی بودند. فضا آن‌قدر ملتهب بود که منِ هشت‌ساله هم کلیتی از جدال سیاسی را درک می‌کردم.

اما چیزی که هرگز فراموش نمی‌کنم، لحظه اعلام نتایج انتخابات و بعد خبر اعتراض‌هاست. مدارس تعطیل شده بود و به روستای پدری رفته بودیم. صبح، پدرم از رادیوی ماشین اخبار را دنبال می‌کرد که ناگهان رو به مادربزرگم، به زبان بومی، گفت: «در تهران مردم را دارند می‌کشند.» این جمله اولین مواجهه جدی من با سیاست، خشونت، جنبش و انقلاب بود؛ مواجهه‌ای که غیرممکن است فراموش شود.

در بندرعباس هم تجمعات پراکنده‌ای شکل گرفت، اما ویدیوهای تهران، به‌ویژه دی‌ماه ۸۸ با آن سطح از خشونت، مرا عمیقاً درگیر کرد. سال‌ها گذشت؛ خانواده ما اهل سیاست حرفه‌ای نبود و من هم درگیر نوجوانی بودم تا اینکه دی‌ماه ۹۶ از راه رسید؛ نقطه‌ای که خیلی از ما را برای همیشه با خود برد.

از سال ۸۸ همیشه از خودم می‌پرسیدم آیا روزی می‌رسد که ما هم چنین به خیابان بیاییم؟ نوبت ما رسید. اخبار تجمع مشهد در دی ۹۶ به‌سرعت در تلگرام و رسانه‌های ماهواره‌ای پخش شد. اینستاگرام و تلگرام پر از فراخوان بود. شعارها از همان شب اول رادیکال شد. فردای آن روز، با جمعی از دوستان هم‌سن‌وسال، وارد محل تجمع شدیم. خبری از نیروی سرکوب نبود. بعد از چند دقیقه شعارها شروع شد و حدود ۲۰ دقیقه بعد، برای اولین‌بار شعار «مرگ بر خامنه‌ای» در آن تجمع فریاد زده شد. جمعیت بلافاصله تکرارش کرد.

من در آن لحظه حس آزادی کردم؛ حس اینکه بالاخره توانستم نفرت و خشمم را نسبت به این سیستم و رهبرش، بی‌هیچ ترسی در خیابان فریاد بزنم. خشمی که از همه‌چیز می‌آمد: از تنبیه‌های مدرسه، از نگاه مأموران، از وضعیت اقتصادی‌ای که دیگر قابل اعتماد نبود، و از مقایسه زندگی خودم و هم‌نسلانم در ایران با هم‌نسلان‌مان در غرب. از همان‌جا بود که زندگی من، از اواسط نوجوانی، با مبارزه سیاسی گره خورد و هنوز هم در همان فضاست.

- آیا نهادهای اطلاعاتی بندرعباس پس از خروج شما از ایران برای خانواده‌تان مزاحمتی ایجاد کرده‌اند؟

آریا انصاری - بله، به‌ویژه در شش ماه اخیر فشارها به‌شکل بی‌سابقه‌ای افزایش یافته است. چند نفر از اعضای خانواده‌ام به اشکال مختلف مورد آزار دستگاه اطلاعاتی بندرعباس قرار گرفته‌اند: تماس‌ها و احضارهای مکرر، تهدید به پرونده‌سازی با اتهام‌های واهی مثل مشارکت در جرم، و حتی فشار برای همکاری و بازی‌کردن نقش طعمه برای بازگرداندن من به ایران.

از روش‌های مختلفی استفاده کردند؛ گاهی تهدید مستقیم، گاهی ترساندن خانواده. بازجویان وزارت اطلاعات بندرعباس عملاً از هر ابزاری برای تحت فشار گذاشتن من و خانواده‌ام استفاده کرده‌اند، اما خوشبختانه خانواده‌ام با هوشیاری کامل با این فشارها برخورد کرده‌اند.

- فکر می‌کنی چرا اداره اطلاعات بندرعباس تا این حد روی بازگرداندن تو متمرکز شده است؟

برای خود من هم این موضوع یک علامت سؤال بزرگ است. پیگیری‌ها نشان می‌دهد که به بازجوها مأموریت داده شده این پرونده را جلو ببرند و بدون نتیجه رهایش نکنند. تصور من این است که چون سن زیادی ندارم و از منطقه‌ای می‌آیم که حساسیت سیاسی ویژه‌ای ندارد، با خودشان گفته‌اند فشار آوردن در این پرونده «کم‌هزینه» است. اگر موفق شوند مرا برگردانند، برای بالا‌دستی‌ها دستاورد محسوب می‌شود و اگر نه، می‌گویند وظیفه‌مان را انجام دادیم.

آریا انصاری - تیر ۹۷ بندرعباس

- در سال ۱۳۹۹ در آلمان و دانشجوی فلسفه بودی. چرا سال ۱۴۰۰ تصمیم گرفتی به ایران بازگردی؟ آیا پشیمان هستی؟

خیر، پشیمان نیستم. تجربه جنبش «زن، زندگی، آزادی» از نزدیک، آن هم با پوست و استخوان، چیزی است که اجازه نمی‌دهد حتی به پشیمانی فکر کنم. اگر در آلمان می‌ماندم و این جنبش را فقط از دور می‌دیدم، تا آخر عمر خودم را نمی‌بخشیدم.

دلیل بازگشتم ساده بود، هرچند برای خیلی‌ها قابل درک نیست: من می‌خواستم مبارزه کنم و اروپا جای مبارزه من نبود. فعالیت‌هایی که آنجا انجام می‌دادم، قانعم نمی‌کرد. آن زمان تحلیل من این بود که مبارزه واقعی در داخل ایران شکل می‌گیرد. امروز هم کمابیش به همین باورم، البته پخته‌تر و با احترام کامل به کسانی که در تبعید مبارزه می‌کنند.

- اولین بازداشتت در ۱۷ سالگی چه تأثیری بر تو گذاشت؟

آن تجربه باعث شد مسیر مبارزه را جدی‌تر ادامه بدهم. ماهیت سیستم را بهتر شناختم. به جزئیات رفتار سربازان، نیروهای انتظامی، قاضی و بازجوها دقت می‌کردم و فهمیدم سیستم یکدست نیست. برایشان باورکردنی نبود که یک نوجوان ۱۷ ساله بتواند اعتراض مستقل داشته باشد. واقعاً فکر می‌کردند کسی مرا تحریک یا تحت فشار گذاشته است.

- در جریان جنبش ژینا، ۱۳ روز در زندان تهران بزرگ (فشافویه) بودی. چه روایت ناگفته‌ای از آن روزها داری؟

فشافویه تجربه‌ای بسیار خاص و عجیب بود. ما اولین کسانی بودیم که وارد بندی تازه‌تعمیر شدیم. چند روز بعد بند کاملاً پر شد و در روزهای آخر، تازه‌واردها در راهرو می‌خوابیدند؛ نه فقط تخت‌ها، بلکه کف اتاق‌ها هم پر شده بود.

همه ما بازداشتی‌های اعتراضات بودیم و اتحاد عجیبی بین‌مان شکل گرفته بود. استرس و نگرانی بود، اما فضای ماتم نه. انرژی بچه‌ها بالا بود؛ بارها ده‌ها نفر جمع می‌شدیم و سرودها و آهنگ‌های سیاسی می‌خواندیم. بازجویی به من گفت: «شماها نمی‌دانید کجا هستید، زندان را شوخی گرفته‌اید.»

واقعیت این بود که کنترل اوضاع از دست‌شان خارج شده بود. شدت دستگیری‌ها آن‌قدر زیاد بود که حتی فرصت تفتیش نداشتند. من شخصاً کلید و پولم را با خودم به زندان بردم. بازجویی‌ها بسیار کند پیش می‌رفت؛ من تازه روز دوازدهم بازجویی شدم. کیفیت بازجوها هم به‌وضوح پایین‌تر از دفعات قبل بود.

- شب ۱۲ فروردین ۱۴۰۳، یورش مأموران به خانه پدری‌ات و لحظه فرار چگونه گذشت؟

وقتی از چشمی دیدم مأموران اطلاعات پشت در هستند، حس کردم همه‌چیز تمام شده است. در را باز نکردم و در آن چند دقیقه سعی کردم اطلاعات موبایلم را پاک کنم. سه ماشین‌شان پایین ساختمان پارک بود. بعد از مدتی سکوت شد. فکر کردم تله گذاشته‌اند.

به پشت‌بام فکر کردم. با لباس خانگی بیرون رفتم، طبقات را بالا رفتم و دیدم کسی نیست، اما در پشت‌بام قفل بود. ناامیدی برگشت. حدود نیم ساعت همان‌جا ماندم. بعد تصمیم گرفتم از پنجره پاگرد خودم را به پشت‌بام خانه همسایه برسانم. هر طبقه که پایین می‌رفتم، انتظار داشتم گیر بیفتم، اما نشد. از پنجره پریدم و آزاد شدم.

- مسیر خروج غیرقانونی از مرزهای غربی را چگونه طی کردی؟

مسیر بسیار سختی بود. چندین روز طول کشید تا از بندرعباس به شهرهای مرزی برسم. عبور از کوهستان، در سرمای فروردین و برف، واقعاً طاقت‌فرسا بود. اگر کمک کولبرها نبود، بعید می‌دانم زنده بیرون می‌آمدم.

- هدف تو از رسانه‌ای کردن این فشارها چیست؟

اینکه جمهوری اسلامی و وزارت اطلاعات بدانند نمی‌توانند هر کاری بخواهند با ما و خانواده‌هایمان بکنند. نباید تصور کنند ما هیچ اهرم فشاری نداریم. تجربه نشان داده بزرگ‌ترین ترس بازجوها رسانه‌ای شدن است.

- پیام تو به کنشگران هم‌نسلت چیست؟

اول اینکه به خودشان افتخار کنند که مقابل چنین سیستم ضدانسانی‌ای ایستاده‌اند. دوم اینکه امنیت و سلامت‌شان را در اولویت بگذارند؛ مبارزه‌ای طولانی در پیش است. نسل ما توانایی و دانش بالایی دارد و باید اعتمادبه‌نفس حاکم‌بودن بر سرنوشت خود را پیدا کند. زمان آن رسیده که نسل زد مسئولیت جدی سیاسی–اجتماعی را بپذیرد.

- از نهادهای حقوق بشری چه انتظاری داری؟

من خوش‌شانس بودم که صدایم شنیده شد، اما هزاران نفر هستند که صدایشان به جایی نمی‌رسد. نهادهای بین‌المللی باید فعالانه دنبال حمایت از این افراد باشند.

- اگر صدایت به بازجوهای پرونده‌ات می‌رسید، چه می‌گفتی؟

مسئله شخصی نیست؛ مسئله بین یک ملت در بند و کسانی است که آن‌ها را در بند کرده‌اند. بین ما و آن‌ها حرفی باقی نمانده است. شاید روزی گذر زمان پاسخ همه چیز را بدهد.

بیشتر بخوانید:

این مطلب را پسندیدید؟ کمک مالی شما به ما این امکان را خواهد داد که از این نوع مطالب بیشتر منتشر کنیم.

آیا مایل هستید ما را در تحقیق و نوشتن تعداد بیشتری از این‌گونه مطالب یاری کنید؟

.در حال حاضر امکان دریافت کمک مخاطبان ساکن ایران وجود ندارد

توضیح بیشتر در مورد اینکه چطور از ما حمایت کنید

نظر بدهید

در پرکردن فرم خطایی صورت گرفته

نظرها

نظری وجود ندارد.