تطهیر اقتدار به نام رهایی: رادیکالیسم محافظهکار و بازتولید سلطه
جنبش آزادیخواهی ایران در آستانه انتخابی سرنوشتساز ایستاده است: میان منطق رهایی ـ بر پایه مسئولیت، پاسخگویی، تکثر و مراقبت ـ و منطق سلطه، که حذف را عادی میکند و به نام امنیت، آزادی را قربانی میسازد. این انتخاب تنها در صندوق رأی رقم نمیخورد؛ در زبان، در شیوه اختلافورزی و در مواجهه با سلطهجویی درون خود جنبش ساخته میشود.

جمعی از ایرانیان در تظاهراتی در لندن به علت مرگ مهسا امینی، پنجم دسامبر ۲۰۲۲، منبع: shutterstock

انقلابها و جنبشهای آزادیخواهانه اغلب با این تصور آغاز میشوند که با فروپاشی یک نظم سیاسی، مسئلۀ استبداد نیز به پایان میرسد. اما تاریخ تحولات سیاسی، بهویژه از قرن بیستم به اینسو، بارها نشان داده است که لزوماً همیشه اینطور نیست و منطق و ساختار سلطه و حتی عوامل سلطهگر میتوانند خود را با ظاهری جدید بازآرایی کنند. در بسیاری از نقاط جهان، نظمهای سرکوبگر نه با بازگشت آشکار گذشته، بلکه با وعدۀ پایاندادن به بینظمی، فساد و پراکندگی به قدرت رسیدهاند. آنها خود را واکنشی ضروری به افراط، هرجومرج یا بیمسئولیتی آزادیخواهان معرفی کرده، از دل بحرانها و فرسایش امید تغذیه میکنند تا در نهایت، زبان رهایی و جنبشهای آزادیخواه را مصادره کنند. تاریخ به ما میآموزد که تمامیتخواهی، پیش از آنکه به نظامی سیاسی بدل شود، به عادتی ذهنی و زبانی تبدیل میشود. از این رو، سکوت در برابر نشانههای ظهور اقتدارطلبی، نه نشانۀ رواداری و خرد سیاسی، بلکه اغلب زمینهساز فاجعه است.
در تجربۀ معاصر ایران، یکی از دستاوردهای مهم جنبشهای اجتماعی و سیاسی، رسیدن به درکی عمومی از ماهیت نظام حاکم بوده است: اینکه صرفاً با یک دولت اقتدارگرا یا مجموعهای از سیاستمداران فاسد طرف نیستیم، بلکه با نوعی تئوکراسی مواجهایم که در آن قدرت سیاسی با مشروعیت دینی گره خورده و سرکوب تقدس یافته است. صورتبندی مفهوم «آخوند» در زبان معترضان، محصول همین تجربۀ تاریخی و سالها مقاومت و روشنگری است که نوعی آگاهی جمعی را رقم زده است. این اصطلاح در واقع نامگذاری یک ساختار قدرت است: نماد پیوند دین، حاکمیت و خشونت سازمانیافته. از این منظر، ماهیت و کارکرد نهادهایی مانند بسیج و سپاه نیز به عنوان گروههای شبهنظامی بنیادگرای اسلامی روشنتر میشود. ظهور شعار «بسیجی، سپاهی/داعش ما شمایی» از نشانههای ظهور این آگاهی است.
این دریافت و صورتبندی، با گذر زمان، پیچیدهتر و دقیقتر شد. بهتدریج روشن شد که قدرت تنها در قامت آخوند، بسیجی و سپاهی ظاهر نمیشود. تکنوکراتها، مدیران، بوروکراتها و متخصصانی که آگاهانه در خدمت این نظام ایستادهاند، حتی اگر از نظر ظاهری شباهتی به چهرۀ ایدئولوژیک حاکمیت نداشته باشند، بهواسطۀ کارکردشان بخشی جداییناپذیر از ماشین سرکوباند. اینجا یک گام مهم برداشته شد: مسئولیت اخلاقی و سیاسی نه به هویت ظاهری، بلکه به نقش و کارکرد گره خورد. این تمایز، امکان نقدی ساختاری را فراهم میکرد که از ظاهر افراد فراتر میرفت و به سازوکارهای قدرت میپرداخت.
اما دقیقاً در همین نقطه، با یک واژگونی خطرناک مواجه میشویم. جریانی سلطهجو، تمامیتخواه و عمیقاً مردسالار در میان مخالفان، این دستاورد مفهومی را نه تعمیق، بلکه به شکلی سیستماتیک تخریب میکند. در گفتمان این جریان، مفهوم «آخوند» که قرار بود ابزار تحلیل یک ساختار مشخص قدرت باشد، به برچسبی عام برای حذف سیاسی فروکاسته میشود. دیگر نه فقط عاملان تئوکراسی یا تکنوکراتهای همکار با سرکوب، بلکه هر فرد یا جریانی که کوچکترین فاصلهای با مواضع این جریان داشته باشد، میتواند بهسادگی «آخوند»، «همکار آخوند» یا «همسو با نظام» نامیده شود. از آن رو که این جریان، که بیش از آنکه به آزادی بیندیشد، در پی تصاحب رهبری و انحصار صداست، مفهوم «آخوند» را از یک ابزار تحلیل ساختاری به سلاحی برای حذف سیاسی فروکاسته است.
از منظر منطق و فلسفۀ زبان، این لحظه، لحظۀ تهیشدن معناست. یک ویژگی زمانی معنا دارد که بتواند تمایز ایجاد کند. اگر به همه نسبت داده شود، دیگر چیزی را توضیح نمیدهد. وقتی همه بهنوعی «آخوند» باشند، «آخوند بودن» دیگر یک مفهوم تحلیلی نیست، بلکه نسبتی ابطالناپذیر برای اتهامزنی است. در چنین وضعیتی، هر کنش و هر گفتار میتواند خود به شاهدی تازه علیه متهم بدل شود. این منطق، همان چیزی است که متفکرانی چون پوپر از آن بهعنوان منطق اندیشههای بسته یاد میکردند: نظامهایی که در آنها مخالفت، بهخودیخود جرم تلقی میشود و افراد با اتهاماتی تحت پیگرد قرار میگیرند که نه قابل بحث و نه قابل رد کردن است.
این رویکرد، نهتنها با اطلاق بیضابطه و ابزاریِ عنوان «آخوند» به هر مخالف سیاسی، مفهومی تحلیلی را که باید واجد دقت و تمایز باشد به برچسبی تهی و شعاری فرو میکاهد، بلکه آشکارا به بازنویسی مسئلهدار تاریخ میپردازد؛ بازنویسیای که در آن نقش محوری روحانیت و اسلامگرایی در شکلگیری انقلاب ۵۷ و وقایع پس از آن بهتدریج کمرنگ و محو میشود؛ مسئولیت تاریخی این فرایندها بهنحوی ناعادلانه و سادهانگارانه بر دوش نیروهای چپ، ملیگرایان استبدادستیز، سیاستمدارانی همچون مصدق و بختیار، و طیف روشنفکران، بهویژه نویسندگان و شاعران، نهاده میشود؛ و زمینههای تاریخی-اجتماعی وقوع نارضایتیها و روابط قدرت در آن سیستم مسکوت باقی میماند.
آنچه این وضعیت را خطرناکتر میکند، صرفاً برچسبزنی نیست، بلکه الگوی رفتاری کاملاً متناقض این جریان است. تناقض آشکار زمانی پدیدار میشود که همین گفتمانِ بهشدت سختگیر در برابر دیگراندیشان، در برابر افرادی که سابقۀ همکاری مستقیم با نظام سرکوب داشتهاند، ناگهان روادار، بخشنده و پرسشگریز میشود. کافی است این افراد چرخشی سیاسی انجام دهند تا گذشتۀ آنها نادیده گرفته شود. وعدۀ عفو، گذشت و فراموشی، بیهیچ فرآیند حقیقتیابی یا پاسخگویی، بهراحتی در اختیار آنان قرار میگیرد. همزمان، زبان تهدید علیه منتقدان مستقل شدت میگیرد و حتی از بازسازی نهادهای سرکوب تاریخی سخن به میان میآید.
این دوگانگی تصادفی نیست؛ منطق درونی اقتدارطلبی است. بخشش و گذشت، نه بر اساس عدالت، بلکه بر اساس میزان وفاداری به مرکز قدرت جدید توزیع میشود. هانا آرنت در تحلیلهای خود از تمامیتخواهی نشان میداد که چگونه چنین جابهجاییای در معنا، پیشدرآمد شکلگیری نظمهای سرکوبگر جدید است؛ نظمی که در آن دشمن همیشه درون جمع است و مرز آن دائماً جابهجا میشود. اینجا دیگر با اختلاف نظر سیاسی طرف نیستیم؛ بلکه اساسا امکان وجود اختلاف نظر سیاسی محل نزاع واقع میشود، بنابراین دیگر نمیتوان از رواداری برای اتحاد سخن گفت چرا که اساساً تنها استثنای منطق رواداری، در نسبت با آنان است که ضدرواداری عمل میکنند.
در این میان، پدرسالاری نقشی محوری در بازتولید منطق سلطه ایفا میکند. پدرسالاری صرفاً به معنای حضور مردان در رأس قدرت نیست، بلکه شیوهای از ساماندادن به سیاست است که در آن خشونت کلامی، تحقیر، تهدید و حذف، بهعنوان نشانههای حقانیت، قاطعیت و اقتدار ارزشگذاری میشوند. در چنین گفتمانی، صداهای مستقل، و بهویژه صداهای زنانه، نه بخشی از تکثر سیاسی، بلکه تهدیدی علیه نظم مطلوب تلقی میشوند. حملات شخصی و ارعاب، خطاهای حاشیهای نیستند؛ ابزارهای ساختاری یک سیاست اقتدارطلباند.
تحولات سیاسی قرن بیستم بارها نشان داده است که تمامیتخواهی میتواند حتی پس از یک انقلاب سیاسی نیز بازتولید شود، اگر ساختارهای عمیقتر و منطق قدرت دستنخورده باقی بمانند. بهرسمیت نشناختن دیگری، تقدیس نظم آهنین و اولویتدادن به انضباط بر آزادی، میتوانند با هر نام و هر پرچمی بازگردند. در چنین شرایطی، خطر اصلی نه بازگشت سادۀ گذشته، بلکه بازگشت آن در شکلی «پاکسازیشده» و بهظاهر کارآمدتر است؛ جایی که سرکوبگران و الیگارشهای سیستم پیشین بخشیده و حفظ میشوند تا حذف و سرکوب آزادیخواهان ادامه یابد.
پیامدهای این رویکرد برای جنبش آزادیخواهی ایران عمیقاً مخرب است؛ چرا که حمایت اجتماعی از نیروهای متکثر و مستقل فرسایش میدهد، امکان سرکوب سیاسی و اجتماعی آنها افزایش مییابد، و در نهایت، مسیر برای پوستاندازی همان سیستم قدرتی هموار میشود که قرار بود برچیده شود. اینبار، استبداد نه صرفا با زبان دین، بلکه با زبان نوستالژی، امنیت و واقعگرایی بازمیگردد.
با مطالعۀ وقایع تاریخی، الگو و نشانههای تقریباً یکسانی مییابیم: مفاهیم مرکزی جنبش، مفاهیمی از قبیل آزادی، عدالت، خیانت و دشمن، از معنا تهی میشوند و به ابزارهای انعطافپذیر حذف بدل میگردند. مرز دشمن چنان گسترش مییابد که هر منتقدی را در بر میگیرد، در حالی که خشونتورزان و سرکوبگران گذشته، به نام «آشتی ملی» یا «ضرورت واقعگرایی»، تطهیر میشوند. در چنین لحظاتی، مردسالاری نه بهعنوان یک ویژگی فرهنگی فرعی، بلکه بهمثابه ستون فقرات نظم جدید عمل میکند: سیاست به میدان قدرتنمایی، تحقیر و تهدید بدل میشود و قلدری نشانۀ صلاحیت رهبری تلقی میگردد.
آنچه این خطر را تشدید میکند، شباهت ظاهری این رویکرد به عقلانیت سیاسی است. وعدۀ نظم، امنیت و عبور سریع از بحران، همواره وسوسهبرانگیز است، بهویژه در جامعهای زخمخورده و فرسوده. اما تجربههای جهانی بهوضوح نشان دادهاند که هرگاه آزادی به تعویق انداخته شده تا «بعداً» برقرار شود، آن «بعداً» هرگز فرا نرسیده است. آزادیای که در زبان، در پذیرش تکثر، و در امکان نقد محافظت نشود، در ساختار قدرت نیز دوام نخواهد آورد.
جنبش آزادیخواهی ایران امروز در نقطهای ایستاده است که انتخاب آن صرفاً میان اشکال مختلف حکومت نیست، بلکه میان دو منطق تاریخی است: منطق رهایی، که بر مسئولیت، پاسخگویی، تکثر و مراقبت استوار است؛ و منطق سلطه، که حذف را عادی میکند، مفاهیم را تهی میسازد و به نام امنیت، آزادی را قربانی میکند. این انتخاب، پیش از آنکه در صندوق رأی یا خیابان تعیین شود، در شیوۀ سخن گفتن، در تحمل اختلاف، و در مواجهه با سلطهجویی درون خود جنبش رقم میخورد.
تاریخ نه ناظری بیطرف، بلکه داوری سختگیر است. آنچه امروز به نام مصلحت، قاطعیت یا واقعگرایی نادیده گرفته میشود، فردا بهعنوان نقطۀ آغاز یک شکست اخلاقی و سیاسی بازشناخته خواهد شد. اگر قرار است آیندهای متفاوت ساخته شود، این تفاوت باید از همینجا آغاز شود: از امتناع از بازتولید منطقهایی که جهان بارها و بارها هزینۀ آنها را پرداخته است. آزادی، اگر در زبان و کنش روزمره تمرین نشود، در قدرت نیز ظهور نخواهد کرد.






نظرها
جوادی
آیا همه جمهوریخواهان مخالفان خود را به رسمیت می شناسند؟ یکی از به اصطلاح مصدقی ها در تلویزیون کانال یک کسانی را که به نفع پادشاهی شعار می دهند ، سه چها تا نادان معرفی می کند و حتی به همین اندازه تحقیر و تحریف بسنده نمی کند و به اونها برچسب بسیجی می زند. این شخص جمهوریخواه است و علاوه بر آن خودش را یک ملی گرای طرفدار مصدق معرفی می کند. پرسش من این است آیا چنین شخصی مخالفان خود را به رسمیت می شناسد؟ چنین شخصی طبق چه تعریفی از دموکراسی و رواداری طرفدار دموکراسی و رواداری است؟ یساری از جمهوریخواهان ایرانی حتی مساله جمهوری یا پادشاهی را قبول ندارند و نمی توانند بپذیرند که بخشی از مردم حتا فرضا اقلیتی از مردم طرفدار پادشاهی هستند و باید به رسمیت شناخته شوند. ما نمی توانیم بدون اینکه ابتدا تعریفی از اقتدارگرایی یا استبداد به دست دهیم، به یک جریان سیاسی برچسب اقتدارگرا بدهیم. اینکه کسی ادعای جمهوریخواهی، عدالت و برابری می کند تضمین نمی کند که او روادار و دموکرات باشد. به نام جمهوری ،عدالت و برابری نیز می توان به اقتدارگرایی روی آورد. اقتدارگرایی یا استبداد تمرکز قدرت در دست یک فرد یا حزب است. کسی که این تعریف رو قبول ندارد بیاید و تعریف بهتری به دست دهد تا بتوان درباره اش بحث کرد و اگر معقول است آن را پذیرفت. چرا هم پادشاهی خواهان و هم جمهوریخواهان از بررسی دقیق مساله استبداد خودداری می کنند؟ آیا همه پادشاهی خواهان طرفدار تمرکز قدرت در دست پادشاه و یا نظام تک حزبی هستند؟ سه حزب معروف در تاریخ معاصر ایران عبارتند از : حزب توده ، حزب رستاخیز و حزب جمهوری اسلامی که هر سه انحصار طلب و طرفدار تمرکز قدرت بودند در حالیکه از سه ایدئولوژی متضادی طرفداری می کردند. یکی اش چپ گرا و جمهوریخواه بوده و یکی دیگر پادشاهی خواه و دیگری اسلام گرا و جمهوریخواه بوده است. جمهوریخواه ایرانی خودش را در ضدیت و نفی پادشاهی تعریف می کند و اقتدارگرایی را مثل دوره انقلاب ۵۷ منحصر به سلطنت می داند و اقتدارگرایی تحت عنوان جمهوریخواهی را انکار می کند. بر اساس چه معیاری چنین افرادی خودشان را دموکرات و رواداری می نامند و مخالفان خود را اقتدارگرایی و طرفدار سیاست حذف می دانند. حقیقت این است که گرایش به سیاست حذف در بین تمام گروه های سیاسی وجود دارد و مختص یک جریان نیست.