ارتباط ناشناخته. ارتباط بدون سانسور. ارتباط برقرار نمی‌شود. سایت اصلی احتمالاً زیر سانسور است. ارتباط با سایت (های) موازی برقرار شد. ارتباط برقرار نمی‌شود. ارتباط اینترنت خود را امتحان کنید. احتمال دارد اینترنت به طور سراسری قطع شده باشد. ادامه مطلب

بیستمین سالگردمان را با ما جشن بگیرید و به رسانه خودتان هدیه تولد دهید!
بیستمین سالگردمان را با ما جشن بگیرید و به رسانه خودتان هدیه تولد دهید!
USD EUR / All

از فره ایزدی تا ظل‌الله: واسازی کهن‌الگوی شاه مقدس

تبارشناسی قداست قدرت در ایران و طرحی برای تراپی روان‌فرهنگ ایرانی

این متن با تلفیق روان‌کاوی، تبارشناسی تاریخی و فلسفه، ردّ پای «شاه مقدس» را در ناخودآگاه جمعی ایرانیان پی می‌گیرد. از شاه فرّه‌مند تا رهبر پدرسالار، الگوی «پدر نجات‌دهنده» چگونه بازتولید شده و چرا منجی‌طلبی و ترس از آزادی همچنان پایدار است؟ محمد مهدی نجفی در این نوشته استدلال می‌کند که عبور از استبداد، بدون «روان‌درمانیِ فرهنگی» ممکن نیست.

این یادداشت به بررسی تداوم و دگردیسی یکی از بنیادی‌ترین ساختارهای معنایی و روانی در تاریخ ایران، یعنی کهن‌الگوی «شاه مقدس» می‌پردازد. مقصود از شاه مقدس، نه شخص پادشاه، بلکه الگویی نمادین از قدرت است که مشروعیت خود را از قداست یا منبعی فراانسانی می‌گیرد و طی بیش از دو هزار سال، تجربۀ سیاسی، الگوی اطاعت، تصور عدالت و حتی صورت‌بندی «منِ جمعی» ایرانیان را شکل داده است. 

تداوم قداست قدرت در ایران، از فرّه ایزدی تا ظلّ‌الله و صورت‌های مدرن آن، ریشه در ساختارهای کهن‌الگویی، اسطوره‌ای و روان‌فرهنگی دارد که در ناخودآگاه جمعی رسوب کرده‌اند و در بزنگاه‌های تاریخی دوباره فعال می‌شوند. مسئلۀ اصلی فقط این نیست که چه کسانی حکومت کرده‌اند، بلکه این است که ایرانیان چگونه تصور کرده‌اند باید بر آنان حکومت شود. قدرت از طریق تصورات، انتظارات و روایت‌های فرهنگی تداوم می‌یابد، نه صرفاً با زور یا قانون.

شاه مقدس یک کهن‌الگوی تاریخی و روانی است که از راه زبان، اسطوره، آیین، ادبیات و تربیت اجتماعی بازتولید شده و الگوهایی چون اطاعت، منجی‌طلبی، ترس از آزادی و میل به اقتدار پدرانه را ممکن ساخته است. از این‌رو، هر تغییر سیاسی بدون نقد و واسازی این ساختار نمادین، صرفاً به تغییر صورت‌ها می‌انجامد و نه دگرگونی واقعی؛ زیرا سایۀ شاه مقدس در هر نظم جدیدی بازمی‌گردد.

در اینجا با رویکردی نظری، تفسیری و بینارشته‌ای، قدرت به‌مثابۀ سازه‌ای معنایی و روانی تحلیل می‌‌شود. تبارشناسی، پیگیری دگردیسی‌های گفتمانی قداست قدرت را ممکن می‌سازد؛ نظریۀ کهن‌الگوهای یونگ برای فهم ناخودآگاه جمعی؛ مفاهیم فرویدی برای تحلیل رابطۀ پدر، اطاعت و اقتدار؛ و واسازی دریدایی برای آشکار کردن دوگانه‌ها و تناقض‌های درونی گفتمان قدرت به کار می‌روند. هدف واسازی، نه تخریب اسطوره، بلکه بیرون‌کشیدن آن از مقام امری بدیهی و تبدیل آن به متنی قابل نقد و بازنویسی است.

مسئلۀ اصلی فقط این نیست که چه کسانی حکومت کرده‌اند، بلکه این است که ایرانیان چگونه تصور کرده‌اند باید بر آنان حکومت شود.

در مجموع، ترکیب این سه رویکرد پلی میان تاریخ، روان و سیاست ایجاد می‌کند: یونگ ریشه‌های کهن‌الگویی را نشان می‌دهد، فروید و لاکان دینامیک اطاعت را توضیح می‌دهند و دریدا امکان نقد و گذار از نظم قدسی به نظم قانونی و نهادی را فراهم می‌آورد. هدف نهایی نشان دادن این نکته است که بحران‌های فرهنگ سیاسی ایران تنها با اصلاح صوری نهادها حل نمی‌شود، بلکه نیازمند مواجهه‌ای عمیق با ساختارهای نمادین و روانی قدرت است که تاریخ و ناخودآگاه جمعی را شکل داده‌اند.

فرّه ایزدی و پیدایش شاه مقدّس در ایران باستان

الگوی «شاه مقدّس» در ایران از دل اسطوره و الهیات زرتشتی زاده شد و پیش از آن‌که یک نهاد سیاسی باشد، ساختاری نمادین و کیهانی داشت. مفهوم محوری این الگو «فرّه ایزدی» است؛ نیرویی الاهی و نورانی که تنها به شاه شایسته اعطا می‌شود و شرط امکان فرمانروایی، حفظ نظم جهان و مشروعیت قدرت را فراهم می‌کند. در سنت اوستایی، مشروعیت شاه نه از نسب، زور یا قرارداد اجتماعی، بلکه از پیوندی نامرئی با جهان مینوی سرچشمه می‌گیرد. این پیوند شاه را از سطح انسانی فراتر می‌برد و به موجودی نیمه‌قدسی بدل می‌کند. 

در دورۀ هخامنشی، این منطق قدسی وارد سیاست شد. شاهان خود را برگزیدۀ اهورامزدا و محور نظم کیهانی معرفی کردند و بدین‌ترتیب، مخالفت با شاه معادل برهم‌زدن نظم جهان تلقی شد. در عصر ساسانی، شاه مقدس به اوج سازمان‌یافتگی رسید. در این دوره، شاه و دین به‌صورت متقابل یکدیگر را مشروعیت می‌بخشند و پادشاه به‌عنوان موجودی ایزدنژاد، میانجی زمین و آسمان و حافظِ نظم بازنمایی می‌شود. آیین‌ها، متون و ساختار اداری همگی این مرکزیت کیهانی شاه را تثبیت می‌کنند.

در مجموع، سه عنصر بنیادین مشروعیت فراانسانی، پیوند با نظم کیهانی، و پدرسالاری نمادین زیربنای کهن‌الگوی شاه مقدّس را می‌سازند. این ساختار، با وجود دگردیسی‌های تاریخی، منطق قدسی‌سازی قدرت را تا دوره‌های بعدی و حتی دوران معاصر ایران حفظ کرده است.

دگردیسی الگو در دورۀ اسلامی: از فرّه به ظلّ‌الله

ورود اسلام به ایران به فروپاشی الگوی «شاه مقدّس» نینجامید، بلکه آن را در قالبی توحیدی و اسلامی بازسازی کرد. اگرچه در ظاهر مشروعیت به خداوند یگانه منتقل شد، در عمل ساختار نمادین و روانیِ نیاز به «پدر کیهانی» و واسطۀ نظم همچنان در ناخودآگاه جمعی ایرانیان باقی ماند. حاصل پیوند سنت ایرانی، الهیات اسلامی و فقه سیاسی، شکل‌گیری مفهوم «ظلّ‌الله» به‌عنوان صورت اسلامی‌شدۀ فرّه ایزدی بود.

پس از سقوط ساسانیان، شاه مقدّس از سطح نهاد سیاسی به سطح ناخودآگاه فرهنگی منتقل شد. خلأ ناشی از فقدان پدر کیهانی، با چهره‌هایی چون خلیفه، امیر و سلطان پر شد؛ چهره‌هایی که اگرچه اسلامی بودند، همان انتظارات نمادین و روانی شاه فرّه‌مند را برآورده می‌کردند. ازاین‌رو مفاهیمی چون «سایه خدا»، «هیبت سلطان» و «مجری ارادۀ الهی» به‌سادگی در فرهنگ ایرانی‌اسلامی پذیرفته شدند.

مفهوم «ظلّ‌الله» پیوندی میان الهیات اسلامی و سنت پادشاهی ایرانی برقرار کرد. در این چارچوب، سلطان واسطۀ میان خدا و مردم و حافظ نظم الهی است؛ نقشی که پیش‌تر شاه با اتکا به فرّه ایزدی ایفا می‌کرد. بدین‌سان فرّه حذف نشد، بلکه به زبان دینی ترجمه شد و شاه کیهانی به سلطان شرعی دگردیسی یافت.

فقه سیاسی اهل سنت با نظریۀ «ضرورت سلطان» و فلسفۀ سیاسی ایرانی‌اسلامی با تصویر فرمانروای عادل و حکیم، این الگو را تئوریزه و تثبیت کردند. در این سنت‌ها، اطاعت از سلطان، ضامن نظم و جلوگیری از آشوب دانسته شد و شاه به «انسان کامل» بدل گشت.

تبارشناسی مفهوم ظلّ‌الله: از خلافت تا سلطنت

شکل‌گیری مفهوم «ظلّ‌الله» حاصل یک فرایند تدریجی و چندقرنی در تاریخ سیاسی اسلام است. این مفهوم برای پیوند دادن قدرت سیاسی با امر قدسی پدید آمد و به‌تدریج به یکی از پایدارترین ابزارهای مشروعیت‌بخشی به سلطنت در ایران و جهان اسلام تبدیل شد.

ریشۀ این تحول به دورۀ امویان بازمی‌گردد؛ جایی که خلافت به سلطنت موروثی نزدیک شد و نخستین سازوکارهای تقدیس‌پذیرِ قدرت شکل گرفت. هرچند هنوز اصطلاح «ظلّ‌الله» رایج نبود، اما پیوند نظم سیاسی و نظم الهی در گفتمان رسمی نهاده شد. این روند در عصر عباسیان ژرف‌تر شد؛ با تقویت القابی چون «خلیفةالله» و «المؤیَّد بنصرالله»، اطاعت سیاسی رنگ دینی گرفت و خلیفه به حامل نور و نصرت الهی بدل شد. در همین دوره، فقه سنّی با تأکید بر حرمت خروج و حفظ جماعت، بنیان نظری اطاعت دینی از قدرت را فراهم کرد.

هم‌زمان، تاریخ‌نگاری اسلامی نقش مهمی در «ترجمۀ نرم» مفهوم فرّه ایزدی به زبان اسلامی ایفا کرد. زبان نور، بخت، عدالت و پیروزی ساسانی، از این مسیر وارد حافظۀ اسلامی شد و زمینۀ مفاهیمی چون تأیید/نصرت الهی و در نهایت «ظلّ‌الله» را فراهم ساخت.

در دولت‌های ایرانی‌تبار، عناصر شاهی باستان احیا شد. آل‌بویه با بازسازی آیین‌های شاهی و تفکیک قدرت واقعی سلطان از قداست نمادین خلیفه، بستر شکل‌گیری «سلطان قدسی» را تقویت کردند. در سدۀ چهارم هجری، سامانیان و غزنویان این الگو را در زبان ادبی و فرهنگی تثبیت کردند. شاعران و مورخان درباری، شاه را هم‌زمان وارث فرّه کیانی و سلطان مؤیَّد الهی تصویر کردند و شاهنامه را به هویت سلطنتی پیوند زدند. در این دوره، مفهوم «ظلّ‌الله» عملاً شکل فرهنگی یافت، حتی پیش از آنکه به‌طور نظام‌مند نظریه‌پردازی شود.

اوج این روند در عصر سلجوقیان رخ داد؛ زمانی که «سلطان قدسی» برای نخستین‌بار در آثار نظام‌الملک و غزالی به یک نظریۀ منسجم سیاسی بدل شد. از این پس، گزاره «السلطان ظلّ‌الله فی الأرض» به دکترین رسمی قدرت بدل شد.

صفویه: ترکیب سلطنت ایرانی و قداست شیعی

در دورۀ صفوی، برای نخستین‌بار سلطنت ایرانی و قداست شیعی به‌طور کامل بر یکدیگر منطبق شدند. در این دوره، مفهوم «ظلّ‌الله» و منطق قدسی‌سازی قدرت از مسیرهای فلسفی، عرفانی و باطنی وارد جهان‌شناسی و سپس فقه شیعی شد.

فقه شیعۀ پیشاصفوی اساساً سلطنت را نامشروع می‌دانست و مشروعیت سیاسی را منحصر به امام معصوم می‌شمرد؛ ازاین‌رو مفهومی چون ظلّ‌الله در آن جایی نداشت. انتقال این مفهوم به تشیع نه از مسیر فقه، بلکه از فلسفۀ اسلامی‌ایرانی، تصوف و میراث اسماعیلی صورت گرفت. فلسفۀ مشاء و حکمت اشراق با ایدۀ عقل فعال، نور و فیض، پادشاه را واسطۀ نظم الهی تصویر کردند؛ عرفان ابن‌عربی با مفهوم «انسان کامل» سلطان را مظهر اسماء الهی و واسطۀ فیض دانست؛ و اندیشۀ اسماعیلی با نظریۀ «امام نورانی» الگویی از حاکمِ قدسی و محور کیهانی ارائه داد. این سه سنت، دستگاه معنایی لازم را برای شیعی‌سازی الگوی شاه مقدس فراهم کردند.

پس از ظهور و تثبیت «شاه شیعی»، فقیهانی چون محقق کرکی با طرح نظریۀ نیابت عام فقیه از امام غایب، به سلطنت صفوی پوشش فقهی دادند و پیوندی میان شریعت، ولایت و سلطنت برقرار کردند. این فرایند در تشیع، نقشی مشابه نقش غزالی و نظام‌الملک در فقه اهل سنت ایفا کرد. 

در ایدئولوژی صفوی، قداست قدرت با مفاهیمی چون نور ولایت، نسب علوی، مرشد کامل، سایۀ امام و وارث نور محمدی بیان شد. اگرچه اصطلاح «ظلّ‌الله» در آغاز صفویه کم‌رنگ بود، اما منطق آن به‌طور کامل حضور داشت. شاه صفوی نه فقط سلطان سیاسی، بلکه پدر جهان، حافظ دین، سایۀ امام غایب و تجسم ایمان جمعی معرفی شد.

در نتیجه، صفویه کامل‌ترین صورتِ سلطنت کاریزماتیک و قدسی پس از ساسانیان را پدید آورد. در این الگو، قدرت نه قانون‌محور و نهادمند، بلکه عاطفی، عرفانی و قدسی بود. بدین‌سان، «پدر شیعی» به‌عنوان صورت جدید کهن‌الگوی شاه مقدس در ناخودآگاه ایرانی تثبیت شد.

قاجار: تضعیف نهادی، تقویت نمادین

در دورۀ قاجار، الگوی «شاه مقدّس» در سطح نمادین تقویت و در سطح واقعی فرسوده شد. از آنجا که قاجارها فاقد نسب علوی و کاریزمای صفوی بودند، بیش از هر دوره‌ای به نمایش‌های نمادین قداست متوسل شدند. عناوینی چون «ظلّ‌الله»، «قبلۀ عالم» و «پناه رعیت»، آیین‌های باشکوه درباری چون سلام نوروزی و سلام عید غدیر، تقدیس بدن و حضور شاه، و بازنمایی اغراق‌آمیز در نقاشی‌های رسمی، همگی برای بازتولید تصویر شاه به‌مثابۀ «پدرِ مقدس» به کار رفتند.

اما دیری نگذشت که شکست‌های نظامی، فساد مالی، وابستگی به قدرت‌های خارجی، ناتوانی در حفظ رفاه رعیت و سپس ورود مدرنیته به تدریج این هالۀ قدسی را فرسوده کرد و برای نخستین‌بار، مفهوم «ظلّ‌الله» با مفاهیم زمینی چون قانون وارد تعارض شد. شاه همچنان مقدس خوانده می‌شد، اما دیگر قادر به ایفای نقش مقدس خود نبود.

روحانیت شیعی در این دوره نه مشروعیت مطلق شاه را تضمین کرد و نه اصل سلطنت را نفی نمود؛ این وضعیتِ معلق، الگوی «شاهِ ضعیف اما مقدس» را بازتولید کرد. رخدادهایی مانند تحریم تنباکو نشان داد که مشروعیت دینی سلطنت قابل فروپاشی است. این شکاف در انقلاب مشروطه به نقطۀ گسست رسید؛ قانون جای قداست، و مسئولیت جای اطاعت را گرفت؛ و گفتمان شاه/پدر و ظلّ‌الله به‌طور علنی نقد و با چالش مواجه شد.

با وجود این، مشروطه الگوی روانی شاه مقدس را به‌کلی نابود نکرد. در ناخودآگاه جمعی، حسرتِ پدرِ مقتدر و نظم‌دهنده باقی ماند. فروپاشی دولت قاجار، این ذهنیت را تقویت کرد که بدون اقتدار مرکزی، جامعه به هرج‌ومرج می‌افتد. در نتیجه، الگوی شاه مقدس در قالبی جدید بازگشت.

قاجارها آخرین مدافعان رسمی الگوی سلطنت قدسی پیشامدرن بودند، اما ناتوانی‌شان در تلفیق آن با نهادهای مدرن، به فروپاشی نماد رسمی و بقای روانی آن انجامید؛ شکافی که زمینۀ ظهور پادشاهی اقتدارگرای پهلوی را فراهم کرد.

پهلوی: سکولاریزاسیون صورت، قداست محتوا

پس از ناکامی مشروطه در تثبیت حاکمیت قانون، دولت پهلوی الگوی ظل‌الله را از زبان الهی به زبان ملت، تاریخ و توسعه ترجمه کرد. شاه دیگر «سایۀ خدا» نبود، اما به «پدر ملت»، «ناجی ایران» و «صاحب رسالت تاریخی» تبدیل شد؛ بنابراین با یک گسست ظاهری و تداوم ساختاری مواجه‌ایم.

رضاشاه خود را بنیان‌گذار نظم نوین و پدر مدرنیتۀ ایرانی معرفی کرد. مشروعیت او نه از دین، بلکه از توانایی در ایجاد نظم، ارتش، دولت متمرکز و نجات ملی می‌آمد. با این حال، رابطۀ قدرت همچنان پدرسالارانه و کاریزماتیک بود؛ ملت کودک فرض می‌شد و شاه، پدری دانا و مقتدر بود. بدین‌سان، کهن‌الگوی شاه/پدر مقدس در لباسی سکولار بازسازی شد.

باستان‌گرایی دولتی ابزار اصلی این بازتولید بود. دولت پهلوی با تکیه بر روایت ایران پیشااسلامی، پروژه‌ای نمادین برای فرّه‌سازی مدرن به‌راه انداخت. جشن هزاره فردوسی، معماری هخامنشی، آموزش رسمی و نمادهای تاریخی، شاه را وارث شکوه باستانی و محور تاریخ ایران معرفی می‌کردند. فرّه ایزدی دیگر از آسمان نمی‌آمد، بلکه از «تاریخ، تمدن و نژاد ایرانی» استخراج می‌شد.

در دورۀ محمدرضاشاه، این منطق تشدید شد. القابی چون «آریامهر»، جشن‌های ۲۵۰۰ ساله، و طرح‌هایی مانند «انقلاب سفید» و «تمدن بزرگ»، شاه را به رهبر یگانه و هدایت‌کنندۀ تاریخ بدل کرد. این نوعی تقدس سکولار بود؛ اقتداری فراانسانی، اما غیر‌دینی، که شاه را فراتر از نقد و قانون قرار می‌داد.

با وجود نهادهای مدرن، قانون همچنان تابع ارادۀ شاه باقی ماند و مردم برای مشارکت سیاسی «ناآماده» تلقی می‌شدند. بنابراین، ساختار قدرت عمودی، شخص‌محور و پدرسالارانه حفظ شد. در این دوره، اگرچه قالب دینی ظل‌الله شکست، اما محتوای روانی آن بلافاصله در قالبی سکولار بازتولید شد.

امروز: بازتولید پنهان شاه مقدّس در سیاست معاصر ایران

با سقوط سلطنت پهلوی، الگوی «شاه مقدّس» از نظر نهادی از میان رفت، اما ساختار نمادین و روانی آن باقی ماند و در قالب‌های تازه بازتولید شد. انقلاب ۵۷ نظم سیاسی را تغییر داد، اما کهن‌الگوی «پدر نجات‌دهنده» را از ناخودآگاه جمعی حذف نکرد. این الگو پس از انقلاب، نه به‌صورت آشکار، بلکه به‌شکلی پنهان، عاطفی و نمادین ادامه یافت.

در جمهوری اسلامی، سلطنت با ولایت جایگزین شد، اما منطق پدرسالارانه و قدسی قدرت حفظ گردید. ولایت فقیه، به‌ویژه در شکل کاریزماتیک اولیه، بسیاری از کارکردهای شاه مقدس را به عهده گرفت؛ رهبر به‌مثابۀ پدر معنوی و سیاسی، واسطۀ امر الهی، حافظ نظم و منبع هدایت معرفی شد. تفاوت اصلی، تغییر زبان بود؛ فرّه به ولایت و شاه/پدر به رهبر/پدر تبدیل شد. قدرت همچنان دوچهره ماند؛ هم رحمانی و نجات‌بخش، و هم قاهر و تنبیه‌گر.

بخش‌هایی از اپوزیسیون ناخودآگاه در جستجوی «یک رهبر مقتدر» یا «نجات‌دهنده» است، یا شخصیت کاریزماتیکی که بیاید و کار را تمام کند یا گذار را مدیریت کند. این ذهنیت، گفتمان افقی، تقسیم قدرت و سیاست شورایی را بی‌جاذبه می‌کند.

این الگو فقط در حکومت باقی نماند، بلکه در فرهنگ سیاسی جامعه نیز بازتولید شد. مهم‌ترین نمود آن، میل به «فرد قدرتمند» به‌جای «نهاد قدرتمند» است. سیاست احساسی و کاریزماتیک هنوز بر سیاست نهادی غلبه دارد و ارزش‌هایی چون قاطعیت، مردانگی و شجاعت فردی جایگزین قانون، نهاد مستقل و سازوکارهای دموکراتیک شده‌اند. حتی در گفتمان عمومی نیز غالباً پرسیده می‌شود «چه کسی ایران را نجات می‌دهد؟» و کسی نمی‌پرسد «کدام ساختار می‌تواند ایران را نجات دهد؟» این دقیقاً همان الگوی کودک‌ماندگی سیاسی است که همواره به قهرمان، به نجات‌دهنده و به پدر نیاز دارد.

اپوزیسیون نیز از این الگو مصون نمانده است. بخش‌هایی از آن ناخودآگاه در جستجوی «یک رهبر مقتدر» یا «نجات‌دهنده» است، یا شخصیت کاریزماتیکی که بیاید و کار را تمام کند یا گذار را مدیریت کند. این ذهنیت، گفتمان افقی، تقسیم قدرت و سیاست شورایی را بی‌جاذبه می‌کند.

در گفتار بخشی از جامعۀ دیاسپورا، انتظار از رهبران اپوزیسیون نوعی انتظار پدرانه است. «چرا اختلاف دارند؟ چرا قاطع نیستند؟ چرا نمی‌گویند چه کنیم؟» در این زبان، از رهبر انتظاری پدرانه دارند و جامعه را به‌عنوان یک کودک بی‌اختیار تصور می‌کنند. این بازتولید ناخودآگاه همان چیزی است که گذار دموکراتیک را بارها مختل کرده است.

نهاد سلطنت از میان رفت، اما ساختار نمادین سلطنت پابرجا ماند. انقلاب سیاسی رخ داد، اما انقلاب روانی رخ نداد. گفتمان‌ها تغییر کردند، اما کهن‌الگو از میان نرفت. شاه مقدّس حذف شد، اما «پدر مقدّس» در اشکال جدید بازگشت.

در سطح زندگی روزمره نیز همین ساختار بازتولید می‌شود. ارزش‌هایی چون فرهنگ احترام افراطی به بزرگ‌تر، تابوی بی‌حرمتی به «صاحب‌اختیار»، طبیعی‌دانستن سلسله‌مراتب شدید، مفهوم «آبرو» و «بی‌ادبی» به‌مثابۀ مرزهای انتقاد، و گلایه از «مملکت بی‌صاحب» همگی از نمودهای آن محسوب می‌شوند. همین عناصر ریشه‌دار فرهنگ پدر/فرزندی‌ هستند که الگوی شاه مقدّس را در عمق جامعه زنده نگه می‌دارند.

زبان عمومی، ساختار خانواده، نظام آموزشی، مناسک جمعی، رسانه‌ها و روابط سازمانی همگی الگوی پدر/فرزندی را طبیعی جلوه داده و قدرت را در مقام اخلاقی یا قدسی قرار می‌دهند. پدر یا هر مقام بالادست، همواره خیرخواه، دانا و سزاوار اطاعت است و فرودستان در موقعیتی قرار می‌گیرند که نیازمند هدایت هستند. این بازتولید روزمره، زمینۀ روان‌فرهنگیِ پذیرش الگوهای سیاسیِ مبتنی بر قداست و تمرکز قدرت را فراهم می‌کند؛ حتی در دوره‌هایی که زبان رسمی سیاست، سکولار یا مدرن به‌نظر می‌رسد.

این تحلیل نشان می‌دهد که نهاد سلطنت از میان رفت، اما ساختار نمادین سلطنت پابرجا ماند. انقلاب سیاسی رخ داد، اما انقلاب روانی رخ نداد. گفتمان‌ها تغییر کردند، اما کهن‌الگو از میان نرفت. شاه مقدّس حذف شد، اما «پدر مقدّس» در اشکال جدید بازگشت. همین واقعیت است که ضرورت واساختن الگوی شاه مقدّس را دوچندان می‌کند. 

واسازی کهن‌الگوی شاه مقدّس

واسازی به معنای نفی ساده یا اخلاقیِ شاه مقدّس نیست، بلکه در پی آشکار کردن سازوکارهای پنهانی است که باعث شده‌اند این الگو طی قرن‌ها طبیعی، بدیهی و گریزناپذیر به نظر برسد. واسازی نشان می‌دهد که شاه مقدّس نه یک سرنوشت تاریخی، بلکه یک برساخت نمادین، گفتمانی و روانی است.

قداست شاه در تمام ادوار تاریخی بر اساس یک سلسله دوگانۀ متافیزیکی ساخته شده است. این دوگانه‌سازی، نخست در اساطیر ایرانی، سپس در الهیات اسلامی، و نهایتاً در گفتمان مدرن ملی‌گرایی تکرار شده است. با آشکار شدن این دوگانه‌سازی‌ها، قداست قدرت از حالت «طبیعی» خارج و به وضعیتی تاریخی و گفتمانی تبدیل می‌شود.

شاه مقدّس همیشه به‌عنوان مرکز جهان معرفی شده است. این مرکزیت، یک واقعیت عینی نیست، بلکه حاصل روایت‌سازی، اسطوره، آیین و زبان رسمی است. شاه فقط «مرکز متن» است، نه مرکز واقعیت. این مرکزیت با حذف و به‌حاشیه‌راندن کثرت‌ها، تفاوت‌ها و اراده‌های جمعی ساخته شده است. 

واسازی نشان می‌دهد که این «وحدت نجات‌بخش» از دل سرکوب و یکسان‌سازی بیرون آمده است؛ در حالی‌که عدالت نه از تحمیل وحدت، بلکه از پذیرش تکثر ممکن می‌شود. میل به «یک پدر»، «یک حقیقت» و «یک نجات‌دهنده» ریشه‌ای روانی دارد، نه ضرورتی سیاسی.

اگر دوگانه‌ها ستون فلسفی شاه مقدّس‌اند، رابطۀ پدر/فرزند ستون روانی آن است. در ناخودآگاه جمعی، شاه نه فقط حاکم، بلکه پدرِ نمادین است. این الگو در شاهنامه، سیاست‌نامه‌ها و روایت‌های تاریخی بازتولید شده است. واسازی این رابطه نشان می‌دهد که پدرسالاری نتیجه‌ی کودک‌ماندگی سیاسی است، نه یک نیاز طبیعی.

شاه مقدّس هم نجات‌دهنده و ویرانگر است؛ هم نورانی و هم قهار. این دوچهرگی نقص الگو نیست، بلکه شرط بقای آن است. قداست، خشونت را توجیه می‌کند؛ و خشونت، نیاز به قداست را افزایش می‌دهد. این چرخۀ قداست/خشونت یکی از مهم‌ترین نقاطی است که واسازی آن را افشا می‌کند.

واسازی نشان می‌دهد که شاه مقدّس یک «متن» است، نه یک سرنوشت طبیعی. با تبدیل شاه مقدّس از یک امر بدیهی به یک متن قابل خوانش، امکان نقد، بازنویسی و عبور از آن فراهم می‌شود. بنابراین عبور از شاه مقدّس صرفاً یک پروژه سیاسی نیست، بلکه پروژه‌ای روانی و فرهنگی است که بدون آن، هیچ تحول نهادی پایداری ممکن نخواهد بود.

نمودها و پیامدها: عدالت، هویت و روانِ استبدادپذیر

کهن‌الگوی شاه مقدّس در سطح نمادین باقی نمانده، بلکه در زندگی اجتماعی و روان جمعی به شکل الگوی اقتدار مطلق ترجمه شده است. این الگو نه‌تنها شیوۀ حکومت، بلکه نحوۀ فهم عدالت، شکل‌گیری هویت فردی و الگوهای اطاعت و مسئولیت‌پذیری را تعیین کرده و به ساختاری پایدار در فرهنگ سیاسی تبدیل شده است.

در این چارچوب، عدالت از یک حق حقوقی به یک عطیۀ شخصی تنزل می‌یابد. عدالت نه از قانون، بلکه از ارادۀ حاکم سرچشمه می‌گیرد و به «تشخیص مصلحت» او وابسته می‌شود. در نتیجه، ناامنی مزمن تولید می‌کند و جامعه را به‌جای اصلاح ساختارها، به جست‌وجوی «حاکم عادل جدید» سوق می‌دهد. این ذهنیت، بزرگ‌ترین مانع استقرار حاکمیت قانون است.

ژرف‌ترین سطح روان‌درمانی، رهایی از میل به حقیقت مطلق است؛ همان میل کودک‌وار به قطعیت که نیاز به پدر مقدس را بازتولید می‌کند. بلوغ مدنی مستلزم پذیرش ابهام، تکثر، نسبیت و فهم سیاست به‌مثابۀ عرصۀ گفت‌وگو و توافق جمعی است، نه حقیقت قطعی و نازل‌شده از بالا.

این الگو، هویت فردی را تابع اقتدار می‌سازد. فرد ارزش خود را نه در استقلال و انتخاب، بلکه در اطاعت و هم‌نوایی می‌یابد. مسئولیت‌پذیری تضعیف می‌شود، زیرا پدرِ مطلق همواره مسئول نهایی است. نتیجۀ این فرایند، شکل‌گیری هویتی انفعالی و وابسته است که در آن تفکر انتقادی و خودمختاری تهدید تلقی می‌شوند، نه فضیلت.

از دل این ساختار، تیپ روانیِ خاصی پدید می‌آید که از طرفی به قدرت بالادست وابسته است و از طرف دیگر، میل دارد همین ساختار را در مقیاس خُرد بازتولید کند. این همان چرخه‌ای است که افراد را در جایگاه «رعیتِ مطیع» نسبت به بالا و «ظلّ‌الله کوچک» نسبت به پایین قرار می‌دهد. 

پیامد نهایی، پارادوکس استبداد/هرج‌ومرج است. جامعه‌ای که به اقتدار مطلق خو گرفته، با فروپاشی ناگهانی آن دچار آشوب می‌شود؛ و این آشوب دوباره میل به «پدر نجات‌دهنده» را زنده می‌کند. بدین‌ترتیب، تاریخ سیاسی در چرخه‌ای بسته میان استبداد، فروپاشی و انتظار منجی تکرار می‌شود. این الگو صرفاً سیاسی نیست، بلکه روان‌فرهنگی و درونی‌شده است و واسازی آن، شرط ضروری هر تحول پایدار و دموکراتیک در ایران معاصر به‌شمار می‌آید.

طرح روان‌درمانی: از واسازی تا بازسازی روان‌فرهنگ

الگوی شاه مقدّس، از شیوۀ مشروعیت سیاسی فراتر رفته و به یک ساختار روان‌فرهنگیِ درونی‌شده تبدیل شده است؛ ساختاری که سوژه را نه به‌مثابۀ شهروند بالغ، بلکه همچون کودکِ وابسته به «پدر مطلق» شکل می‌دهد. این الگو، در سطح روانی به تصویر پدرِ مطلق فرویدی و در سطح اجتماعی به الگوی اقتدار مطلق ترجمه شده و اطاعت، وابستگی، عدالت عطیه‌ای و مسئولیت‌گریزی را در خانواده، آموزش، سازمان‌ها و سیاست بازتولید کرده است. ازاین‌رو، بحران کنونی بیش از آنکه صرفاً سیاسی باشد، روان‌فرهنگی است.

پاسخ به این وضعیت، «روان‌درمان روان‌فرهنگ» است؛ نه به‌معنای اصلاح اخلاق فردی، بلکه به‌منزلۀ تغییرات ساختاری برای گذار از کودکی سیاسی به بزرگسالی مدنی. این درمان بر دو محور هم‌زمان استوار است؛ از یک سو واسازی تقدس قدرت در بالا و از سوی دیگر بازسازی مسئولیت و عاملیت در پایین.

هیچ «مرد نجات‌دهنده‌ای» نمی‌تواند یک‌شبه ساختاری را درمان کند که طی ۲۵۰۰ سال شکل گرفته است. در واقع، جست‌وجوی نجات‌دهنده خود بخشی از بیماری است. عبور از فرهنگ پدرسالار به فرهنگ مشارکتی بدون گذار از این مسیر پررنج ممکن نیست.

نخستین میدان این تحول، خانواده است؛ جایی که پدرسالاری، الگوی شاه مقدس را بازتولید می‌کند. جایگزینی «پدر مطلق» با «والد مشارکت‌گر» نخستین گام در پرورش سوژه‌ای مستقل، پرسشگر و مقاوم در برابر اقتدار است.

دومین سطح، نظام آموزشی است. مدرسۀ معلم‌محور و حافظه‌گرا، دانش‌آموز را به «رعیت معرفتی» بدل می‌کند. گذار به آموزش مشارکتی، انتقادی و گفت‌وگومحور، اقتدار معرفتی را تضعیف کرده و به‌جای سوژۀ منقاد، سوژۀ نقاد و مسئول می‌سازد.

در سطح سازمان‌ها و محیط کار، الگوی رئیس/کارمند بازتولید رابطۀ سلطان/رعیت است. عبور از این سطح، با دموکراتیزه‌کردن ساختارها، پراکنده‌سازی قدرت، و جایگزینی مدیریت کاریزماتیک با مدیریت مشارکتی ممکن می‌شود.

عمیق‌ترین لایه، عدالت و قانون است. در سنت شاه مقدس، عدالت خصلت شخصیِ حاکم است، نه ساختاری حقوقی. درمان، مستلزم گذار از عدالت فردمحور به عدالت ساختاری است؛ یعنی انتقال مشروعیت از «بدن پدر/شاه» به نهادهای غیرشخصی، قانون شفاف و سازوکارهای پاسخگو.

یکی از موانع اصلی این گذار، ذهنیت منجی‌گرایانه است؛ انتظار برای قهرمان یا فرد کاریزماتیکی که همه‌چیز را حل کند. عبور از این ذهنیت تنها با تقویت نهادهای مدنی، خودسازماندهی افقی و بازتعریف قهرمان در سطح نمادین ممکن است.

در نهایت، ژرف‌ترین سطح روان‌درمانی، رهایی از میل به حقیقت مطلق است؛ همان میل کودک‌وار به قطعیت که نیاز به پدر مقدس را بازتولید می‌کند. بلوغ مدنی مستلزم پذیرش ابهام، تکثر، نسبیت و فهم سیاست به‌مثابۀ عرصۀ گفت‌وگو و توافق جمعی است، نه حقیقت قطعی و نازل‌شده از بالا.

بنابراین روان‌درمان روان‌فرهنگ ایرانی، فرآیندی از فردیت‌یابی جمعی است. بدون این دگرگونی روانی و نمادین، هیچ اصلاح سیاسی یا نهادی پایدار نخواهد بود و چرخۀ استبداد و هرج‌ومرج همچنان بازتولید می‌شود.

عبور از شاه مقدّس؛ از تاریخ به روان، از روان به آینده

«شاه مقدّس» نه یک فرد تاریخی و نه صرفاً یک نهاد سیاسی، بلکه یک سازۀ نمادین و روان‌فرهنگیِ پایدار در ذهن جمعی ایرانیان است؛ سازه‌ای که از دوران باستان تا امروز، صرف‌نظر از تغییر شکل حکومت‌ها، به حیات خود ادامه داده و پس از سقوط سلطنت نیز در صورت‌های تازه بازتولید شده است.

قداست قدرت همواره از طریق دوگانه‌های متافیزیکی مانند نظم/آشوب، نور/ظلمت و پدر/فرزند ساخته شده است. کودک‌ماندگی سیاسی، نیاز به پدر و رابطۀ دوگانۀ عشق/ترس نسبت به اقتدار، موتور روانی تداوم این الگو است. عبور از شاه مقدس نه با حذف افراد، بلکه با بازسازی نمادها، نهادها و سوژه‌ها ممکن است.

قداست قدرت در ایران حاصل هم‌نشینی میراث اساطیری ایران باستان، الهیات سیاسی اسلامی، پدرسالاری عمیق اجتماعی، و مدرن‌سازی اقتدارگرایانه است که الگو را سکولار کرد اما روان آن را حفظ نمود. در دورۀ معاصر نیز این الگو در سه سطح حکومت، اپوزیسیونِ منجی‌طلب، و جامعۀ شیفتۀ اقتدار بازتولید شده است. بنابراین مسئله، بیش از آنکه نوع حکومت باشد، فرم روانی قدرت است.

در نتیجه، دموکراتیزاسیون در ایران بدون دو تحول هم‌زمان ممکن نیست. از یک سو تحول در سطح نمادین، در زبان، اسطوره‌ها، روایت‌ها و آیین‌هایی که قدرت را تقدیس می‌کنند؛ و از سوی دیگر تحول در سطح سوژه با گذار از «فرزندِ وابسته» به «شهروندِ مسئول». این گذار، بیش از آنکه سیاسی باشد، فرآیندی روانی و فرهنگی است.

واسازی شاه مقدّس یعنی پرده‌برداری از دوگانه‌های متافیزیکی که قدرت را طبیعی جلوه می‌دهند؛ نشان دادن اینکه پدر، نقش نمادین است نه ضرورت وجودی؛ و اینکه قدرت امری زمینی، تاریخی و قابل پرسش است. تنها در این صورت، قدرت از مقام اسطوره‌ای به «متن» بازمی‌گردد و امکان نقد، بازنویسی و مهار آن فراهم می‌شود.

درمان روان‌فرهنگ در قالب نسخه‌های فوری ممکن نیست و مستلزم فرآیندی بلندمدت است که آموزش، رسانه، نهادسازی، سیاست مدنی و بازاندیشی فرهنگی و هنری را دربر گیرد. این مسیر زمان‌بر است، اما تنها مسیر واقعی است. هیچ «مرد نجات‌دهنده‌ای» نمی‌تواند یک‌شبه ساختاری را درمان کند که طی ۲۵۰۰ سال شکل گرفته است. در واقع، جست‌وجوی نجات‌دهنده خود بخشی از بیماری است. عبور از فرهنگ پدرسالار به فرهنگ مشارکتی بدون گذار از این مسیر پررنج ممکن نیست.

در افق نهایی، عبور از شاه مقدس نه به معنای انکار گذشته، بلکه به معنای فهم، واسازی و فراروی از آن است؛ همان چیزی که در روان‌شناسی یونگی «ادغام سایه» نامیده می‌شود؛ یعنی شناخت گذشته، نه تکرار ناخودآگاه آن. این تحلیل دعوت می‌کند که قدرت را در ایران نه صرفاً در سطح تغییر حکومت‌ها، بلکه عمیق‌تر ببینیم. اگر مسئله ما روان‌فرهنگی است، راه‌حل نیز روان‌فرهنگی است. این راه دشوار اما ضروری است؛ زیرا هیچ آیندۀ سیاسی نوینی بدون تغییر روان‌فرهنگ کهن نمی‌تواند پدید آید.

در همین زمینه:

این مطلب را پسندیدید؟ کمک مالی شما به ما این امکان را خواهد داد که از این نوع مطالب بیشتر منتشر کنیم.

آیا مایل هستید ما را در تحقیق و نوشتن تعداد بیشتری از این‌گونه مطالب یاری کنید؟

.در حال حاضر امکان دریافت کمک مخاطبان ساکن ایران وجود ندارد

توضیح بیشتر در مورد اینکه چطور از ما حمایت کنید

نظر بدهید

در پرکردن فرم خطایی صورت گرفته

نظرها

نظری وجود ندارد.